X
تبلیغات
خاطرات یک دیوانه
خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه 1393/01/18
سال نو مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه 1393/01/18

میگن اسبت رفیقه روز جنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقت تفنگ داره سواره

تفنگ دست نقرم رو فروختم

برای وی قبای ترمه دوختم

فرستادم برایم پس فرستاد

تفنگ دست نقرم داد و بی داد

کلا تمام شخصیت ما مربوط میشه به دوران کودکی و نوجوانی.تو همین دوران از استاد شهرام

ناظری دو تا خاطره دارم که همون 2 خاطره باعث شد الان با گوش کردن آهنگ های استاد ناظری

دیوانه بشم و آرامش عجیبی همراه با غم بگیرم.

اولیش مربوط به وقتی میشه که 9 سالم بود و پدربزرگم فوت شده بود و مادرم همراه با سیگار

و آهنگهای شهرام ناظری خودش رو تسلی میداد و فکر میکرد وقتی ظرف میشست و موسیقی

شهرام ناظری گوش میکرد و اشک میریخت ما نمیفهمیدیم.ولی من میفهمیدم و لذت گوش کردن

به صدا و آهنگهای پر از غم اما شیرین شهرام ناظری رو درک میکردم.

دومیش وقتی بود که پسر یکی از آشناهامون با یه دختری نامزد بود و نامزدیشون به هم خورد

و پسره که سالها با دختره دوست بود و بعد نامزد شده بودن نمیتونست دختر رو فراموش کنه

وقتی ما میرفتیم خونشون به بهانه اینکه مادر من شهرام ناظری دوست داره همین آهنگی که

متنش رو اول کار گذاشتم رو گوش میکرد و سیگار میکشید و یاد عشقش میفتاد.

و این سالها و روزها من در هر حالتی با آهنگهای استاد ناظری روحم رو تازه میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه 1393/01/05
فکر به گذشته و حس گذشته و بچگی داره دیوونم میکنه.

رسما دارم افسرده میشم و هر چیزی که برام تداعی گر گذشته باشه میره رو

مغز و اعصابم..........واقعا دارم کم میارم.

هر روز که میگذره یه روز دارم به سی سالگی و گذر از دهه سوم زندگیم نزدیک تر میشم

و همین فکر کنم باعث شده که هی یاد گذشته و بچگی و جوونی کنم!!!

دقیقا 47 روز دیگه سی ساله میشم و این روزها آخرین روزهاییست که سنم با عدد

دهگان 2 شروع میشه!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29
گذشت........

1 سال دیگه هم گذشت.1 سال دیگه هم با همه ی اتفاقات خوب و بد و بالا و پایین هاش

گذشت و رفت پی کارش و شد یه خاطره مثل همه ی سالهایی که گذشتن و الان شدن

یه خاطره محو...........نمیشه جلوی این گذر سریع زمان رو گرفت البته خودمون هم مقصریم

که هی میشینیم و انتظار میکشیم یا یه روز یه یه ماه یا یه سال بگذره تا بتونیم به یه هدفی

برسیم.

سال 92 هم داره به آخر راه میرسه نزدیک به 8 ساعت از عمرش مونده و از الان باید باهاش

وداع کرد و رفت سراغ 93.

وقتی سال 80 یا 81 بود فکر رسیدن به سالهایی که با 9 شروع میشن یا همون دهه 90

برام یه رویا بود ولی الان کم کم داریم میرسیم به اواسط دهه 90!!!

سال 92 برای من سال خیلی خوبی بود شاید بشه گفت یکی از بهترین سالهای زندگیم بود

به اکثر اهدافم رسیدم و از این بابت خدا رو شکر میکنم امیدوارم سال 93 هم برای من

هم برای همه ی مردم سال بهتر و پر بارتری باشه.امیدوارم دل خوش و سلامتی همیشه

باشه تو این سال جدید.

خداحافظ 92

سلام 93.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22

کلا چند روزه توهم زدم.یاد دوران بچگی افتادم سادگیهاش بازیهاش و حال و هواش یادش بخیر اون زمان تبلت و موبایل و
کامپیوتر و پلی استیشن و این کوفت و زهرمارا نبود تموم دنیام یه توپ چل تیکه بود که بابام برام عیدی خریده بود و تازه باد نداشت
تو عید داشتیم میرفتیم پارک جمشیدیه که دم یه مکانیکی وایسادیم و توپ رو بابام داد باد کردن هیچوقت یادم نمیره توپ که باد شد بابام یه ضربه محکم
زد زیر توپ و توپ رفت هوا دل من هم با توپ رفت هوا هم میترسیدم توپه گم شه هم عشق میکردم که چقدر توپه رفته هوا!همه ی دنیام شده بود این توپ
تو کوچه و حیاط خونه با این توپ بازی میکردم و عشق میکردم حتی وقتی انقدر باهاش بازی کردم و پاره شد و کم باد شد بهش چسب زده بودم و بازم باهاش بازی میکردم!
چند روز پیش رفته بودم خونه ی پدر مادرم ، گوشه ی انباری دیدم همون توپ هنوز خاکیه و چسبها روشه بازم دل رفت ولی این بار دلم تنگ شد برای همه ی اون روزها و
اون حس و حالش و اون لحظاتی که با اون توپ داشتم یادش واقعا بخیر.
حاضرم همه چیزمو بدم ولی فقط 1 روز برگردم به بچگی..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه 1392/11/21

خیلی وقتها میخوام یه مطلب جدید بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم.

شاید یکی از مهمترین حسن های تنهایی این بود که راحت میشد نوشت میشد جملات رو

کنار هم چید و یه چیزی نوشت و در آخر تعجب کرد چطوری اینا رو نوشتم!

اما الان قضیه فرق میکنه.الان تنهایی و نوشتن نیست ولی آرامش هست.

آرامش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه 1392/11/04
همیشه انسان زندست با آرزوهاش...آرزوهایی که از بچگی یا جوونی یا حتی میانسالی

شکل میگیرن و همیشه با آدم هست و خواهد بود.

به چند تا از مهمترین آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم یه چند تا دیگش مونده که خوشبختانه

21 دی ماه به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم.

همیشه دوست داشتم با پول خودم یه ماشین بخرم.........و خوشبختانه تونستم این کار رو بکنم.

ماشین خیلی شاخی نخریدم ولی همینکه با پول زحمت خودم تونستم این کار رو بکنم برام یه

دنیا ارزش داره.

یه رانای مشکی خریم و برام اندازه گرونترین ماشین دنیا ارزش داره

هر وقت نگاش میکنم لذت میبرم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/10/19
بعید میدونم دیگه کسی اینجا رو بخونه.........بعید میدونم دیگه کسی دیوانه رو یادش بیاد......

بهم ریختم........از خودم فاصله گرفتم.........تغییر کردم.........

شاید یکی از دلایلش اینه که دیگه فکر نمیکنم و نتیجتا دیگه نمینویسم..........

واقعا نوشتن باعث میشه آدم آروم بشه و خودش رو تخلیه کنه و ارضا بشه......ارضای روحی.

بعید میدونم دیگه بتونم مثل قبل بنویسم.........مثل قبل باشم............

میدونی چرا؟

چون قبلا دیوانه بودم و کلی غم داشتم......هر چی غم خدا داده بود پیش من بود.....

غم غروب..........غم مقدس..........غم تنهایی...........غم دیوانگی.............

الان دیگه هیچکدوم رو ندارم............انگار نه انگار غروبی هست و دیوانگی...........

آخرین پاییز دهه دوم زندگیم گذشت....یعنی هیچوقت در سنی که اولش 2 باشه

پاییز نخواهم دید و باید برم سراغ دهه سوم........

چقدر زود پیر شدم.......اردیبهشت 30 ساله میشم...........

کجایی جوونی که یادت بخیر...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه 1392/08/29
یک روزبانویی از یک حقوقدان سوال کرد : تا كی ميخوﺍﻫﯿﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ،و ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ نمی ﮕﯿﺮﯾﺪ؟ ﺣﻘﻮﻗﺪﺍﻥ جواب داد : ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﺸﻮﻧﺪ.


A woman once asked a lawyer how long are you gone permit a man to marry a second wife? don't you want to stop this situation? The lawyer said: Until women accept not to marry a married man and become a second wife.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه 1392/08/24
دیشب یه اتفاق واقعا جالب برام افتاد.همیشه عدات داریم نیروی انتظامی رو بکوبیم و بهشون فحش بدیم ولی اتفاق دیشب واقعا نظرم رو در مورد یه سریشون عوض کرد.
دیروز عصر مادرم زنگ زد پاشین بیاین اینجا ما هم ماشین رو روشن کردیم و راه افتادیم تو پارکینگ هی به خانومم میگفتم این ماشین بد گاز میخوره و یه چیزیش هست
خلاصه چشمتون روز بد نبینه تو خروجی یادگار شمال از سمت حکیم غرب ماشین دیگه راه نرفت سر پیچ بود و جاش خطرناک و از همه بدتر سربالایی با هزار بدبختی ماشین رو
رسوندم به حاشیه یادگار و تو فکر این بودم که چه غلطی باید بکنم!یه ماشین نیروی انتظامی داشت رد میشد یه دست تکون دادم وایساد و هر دوشون اومدن پایین دمشون گرم یه نیم ساعتی
وایسادن و داشتن بررسی میکردن که ماشین چشه یه دفعه یکیشون گفت خونتون کجاست؟گفتم خونه پدر مادرم همین شهرکه دوباره پرسید طناب داری تو ماشین تا اونجا بکسولت کنیم؟
من داشتم شاخ در میاودرم گفتم نه.گفت خونه طناب دارین؟گفتم آره سریع زنگ زدم مادرم که طناب جور کنه این دو نفر هم آدرس رو گرفتن و رفتن طناب رو از مادرم بگیرن.اولش فکر کردم پیچیدن و رفتن
بعد از 10 دقیقه دیدم برگشتن و طناب رو بستن و ماشین رو با ماشین نیروی انتظامی (از این بنزا!!) تا دم خونه بکسول کردن.اصلا ملت شاخ در آودره بودن خودم هم باورم نمیشد فکر کردم الان باید یه پولی
چیزی بهشون بدم.دم در که رسیدیم ماشین رو هل دادن تو پارکینگ هم گذاشتن یه چایی دم در خوردن و رفتن.هر چقدر ازشون تشکر کردم میگفتن وظیفست.
واقعا دمشون گرم خیلی دعاشون کردم و خیلی ازشون تشکر کردم.آدمه خوب هنوز هم پیدا میشه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/06/24
تابستان هم رو به اتمامه.امروز روز بزرگی بود و البته خیلی بد بود.

نمیدونم چی باید بگم اوضاع خودم خوب نیست اصلا نمیفهمم چی میخوام و کجای

این دنیای به این بزرگی قرار گرفتم اون سرگیجه ها و گیجی ها بازم دارن میان سراغم...

بازم تکلیفم با خودم معلوم نیست و باز هم شبها بیدارم............بیدار............

این بیداری داره اذیتم میکنه........اذیت.............

دیوانگی نزدیک داره میشه....دارم نفس هاشو حس میکنم........مثله اینکه نمیشه ازش دور

شد و دیگه سراغش نرفت............داره نزدیک میشه............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه 1392/04/04

یه روزه آفتابی، یه خانمِ انگلیسی روی عرشه کشتی در سواحل مکزیک به دریانگاه میکرد

که ناگهان انگشتر الماس گرانبهایش از انگشتش سر خورد و افتاد تو آب و زن با

ناراحتی این سفر را سپری کرد…

… پس از 15 سال که به شهر مکزیکو سیتی رفته بود، در یک رستوران در کنار ساحل

سفارش خوراک ماهی داد، وقتی داشت ماهی رو میخورد

یه جسم سفت و سخت زیر دندونش حس کرد و وقتی در آورد دید

استخوان ماهیه!

نکنه فکر کردی انگشتره!؟

بابا تو دیگه خیلی تخیلت قویه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/03/19
یه زمانی تنها بودم و روزی دو یا سه بار حتی چهار بار مینوشتم و اینجا رو

آپ میکردم ولی الان ماهی یه بار هم به زور آپ میکنم........چقدر آدمها

با گذشت زمان تغییر میکنن.چقدر همه چیز عوض میشه.این آدمیزاد لعنتی

هیچوقت به ثبات نمیرسه............دیوانگیم از بین رفته..........هم ناراحتم

هم خوشحال...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/02/22
امروز تولدم بود........

29 ساله شدم.اصلا باورم نمیشه 29 سال از این زندگی گذشت با این همه فراز و نشیب

29 تا اردیبهشت رو تجربه کردم.....

تولدم مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه 1392/02/03

اردیبهشت زیبا هم اومد.........

با طراوت ترین و زیبا ترین ماه سال..........سبز سبز سبز



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم