خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۸
از دو تا حس خیلی بیشتر از حس های دیگه متنفرم

انتظار

و

پشیمونی

الان یه انتظار خیلی بزرگ دارم.انتظاری شاید به بزرگی زندگیم...........خیلی سنگینه

یه انتظار دیوانه وار به وسعت زندگیم.چیزی از این عظیم تر و دلهره آورتر و شیرین تر هم هست؟

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا در ره جانانه نهادیم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم

چون می‌رود این کشتی سرگشته که آخر

جان در سر آن گوهر یک دانه نهادیم

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

اینم یه تصنیف بی نظیر دیگه از استاد شهرام ناظری با نام درس سحر.واقعا دیوانه کنندست.

ابیات ماله حافظ هست.

 

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۵
به سراغ من اگر میایید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینیه نازک تنهاییه من

یه وقتهایی یه چیزایی یه حسایی آدم رو از خودش میکنه و میبره یه جایی که حس میکنی متعلق

به اونجایی ، حس میکنی که همیشه اونجا بودی......یه حسه قوی

نمیدونم چرا ولی من 2 تا خواننده هستن برام آهنگهاشون رو که گوش میدم میرم یه جای دیگه

یکیش قمیشیه

که منو میبره به رویا به حس بارون به حس غروب پاییز و به روزهای دور

و دیگری شهرام ناظری

نمیدونم منو کجا میبره ولی قطعا روحمو صیقل میده یه غمه عجیبه شاد بهم میده.یه جوری منو از خود

بی خود میکنه که دلم میخواد مدتها تو اون خلسه بمونم.یه غمه مقدسه عجیب.

نمیدونم چرا عاشق موسیقی سنتی هستم ولی شاید چون بچه بودم و مادرم غم داشت و گوش 

میداد این جنس موسیقی تو روحم رخنه کرده ولی برام حسش بی نظیره.وقتی شهرام ناظری گوش میدم

دقیقا خود خود دیوانه میشم.فقط خودم میمونم تو دنیا و خودم یه آهنگها و تصنیفهایی داره یه تحریرهایی

 

، یه ابیاتی داره یه لحظه های نابی داره...................که با روانم و روحم و جسمم.................

قشنگ بازی میکنه ، مسخم میکنه ، روانیم میکنه و در نهایت  یه غمه عجیبه شاد رو تزریق میکنه

توی تک تک سلولهام و نتیجش میشه اینکه دیوانه میشم......دیوانه

پیشنهادش میکنم....اساسی........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱

آدمیزاد همینه....همین

 

آدمیزاد اینه که یه چیزی رو آرزو میکنه بهش فکر میکنه و سعی میکنه بهش برسه یعنی همه کار میکنه

 

تا بهش برسه ولی وقتی داره بهش میرسه یا بهش میرسه نمیدونه چیکار کنه.

 

آدمیزاد تا وقتی چیزی رو داره قدرش رو نمیدونه.

 

تغییر...........

 

همیشه نظرم این بود که انسانهایی که میتونن تغییر در زندگی رو بپذیرن واقعا شجاعن.

 

تغییر شجاعت میخواد ، دل میخواد ، عرضه میخواد و توان میخواد

 

توی زندگیم قراره بزرگترین تغییر ممکنه رخ بده.تغییری عجیبتر و بزرگتر از هر اتفاقی.یه اتفاق نو

 

دوست دارم این تغییر رو ولی فکرم رو مشغول کرده جوری فکرم مشغوله که شبها خوابم نمیبره.

 

فکر کنم در 1 هفته ی گذشته که خبرش رو شنیدم از ذوق و شوک و بهت در مجموع 10 ساعت هم

 

نخوابیدم.

 

همچین موجودات عجیبی هستیم هی خودمون رو جر میدیم تا به چیزی برسیم و وقتی میرسیم

 

به ته راه دچار استرس میشیم.دیوانه میشیم.نه

 

یه زمانی نوشتن ارضام میکرد قشنگ خالی میشدم و راحت میخوابم الان نمیدونم چی میتونه

 

باعث بشه خالی بشم............دلم میخواد باز هم حس صفر رو تجربه کنم.هیچ فکری هیچ حسی

 

تو سرم نباشه و راحت 2 روز بخوابم.خوابیدن هم برام سخت شده.شاید یکی از سختترین کارهای دنیا

 

برام الان خوابیدنه.

 

وقتی یه خبر خوب میشنوی ذوق زده میشی عشق میکنی خیالبافی میکنی....من یه خبر خوب شنیدم

 

ولی از شدت خوشحالی رفتم تو شوک............شوک عجیب

 

خدایا شکرت.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۰۲
2 روز پیش یعنی چهارشنبه آخرین روز ماه تیر بهترین خبری که ممکن بود رو شنیدم.

خبری که هنوز هم تو شوکش هستم و در مجموع این 48 ساعت شاید 4 ساعت هم نخوابیدم.

خیلی راحت میتونم بگم خدا لطفشو در حقم تکمیل کرد.

خدایا شکرت.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲
یه سری چیزا و فاکتورا همونطور که توی ژن وجود داره و بخوای نخوای هست توی احساس هم وجود

داره.

احساس

مهمترین حس موجود در من لعنتی!.تنهایی و غم و غم مقدس همیشه توی من هست حالا یه وقتهایی

کمه یه وقتهایی اوت میکنه و زیاد میشه.در کنار اینها فریادهایی گهگاهی از دیوانگی توی عمق وجودم

طنین انداز میشه.دیوانگی که کردمش تو تابوت و فرستادمش زیر خروارها خاک ولی بازم صدای لامصبش

یه وقتهایی اونم شبها به گوش میرسه.داد میزنه و میلرزونه وجودم رو.

خیلی تنهام یعنی طبعم اینجوریه متاسفانه جدیدا فهمیدم طبع من غمگینه یعنی با غم خوشحال میشه!

یعنی به غم نیاز دارم یعنی همون دیوانگی که نمیفهمم ولی هست.

چیزی که هست همیشه هست.حتی اگه منکرش بشی و سعی کنی نبینیش......

همیشه گفتم وقتی زندگیتو با عق ببری جلو و خودت رو اسیر بعد مادی کنی ندای دلت تا آخر عمرت

دنبالته این قضیه ی الانه من و روزگار منه ، آرزوهای بزرگم که گذاشتمشون کنار دارن میسوزونن وجودمو

مثل داغ رو دیوار مثل حس تلخ تنهایی...........

آدم اینجا تنهاست تنهاست تنهاست

و در این تنهایی

سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر میایید

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهاییه من

نمیفهمم درد این دیوانه چیست.به دنبال عشق بودم ولی بازم نمیفهمم...............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹
یک سال دیگه هم گذشت یه سال پر از خوبی و بدی و فراز و نشیب.

خدایا شکرت بابت یک سال دیگه

امیدوارم 94 هم مثل 93 دوست داشتنی باشه

خداحافظ 93



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱
این روزا این آهنگ شهرام ناظری روانیم کرده:

 

زبان خامه ندارد سَر  ِ بیان فراق                      وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

دریغ مدت عمرم که بر امید وصال                     بسر رسید و نیامد بسر زمان فراق

سری که بر سر گردون بفخر میسودم               براستان که نهادم بر آستان فراق

چگونه باز کنم بال در هوای وصال                     که ریخت مرغ دلم پر در آشیان فراق

کنون چه چاره که در بحر غم بگردابی                فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق

بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود              ز موج شوق تو در بحر بیکران فراق 

اگر بدست من افتد فراق را بکشم                    که روز هجر سیه باد خانمان فراق

رفیق خیل خیالیم و همنشین شکیب                 قرین آتش هجران و هم قران فراق

چگونه دعوی وصلت کنم بجان که شده است       تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق

ز سوز شوق دلم شد کباب دور از یار                  مدام خون جگر میخورم ز خوان فراق

فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق                ببست گردن صبرم بر ریسمان فراق

                                 بپای شوق گر این ره بسر شدی حافظ

                                 بدست هجر ندادی کسی عنان فراق



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۵
امروز سومین سال فوت مادربزرگم بود.سال 72 که پدربزرگم فوت شد رو هیچوقت یادم نمیره مادرم بالا سرش بود و تا 2 یا 3 سال مادرم به خاطر فوت پدرش افسردگی گرفته بود ما کلا تو ایران هیچ فامیلی نداریم تنها کسی که داشتیم همین مادربزرگم بود که بهش میگفتیم ننه و اونم سال 77 رفت پیش بقیه فامیلا و بنابراین تمام خاطرات بچگی و نوجوانیم ماله مادربزرگمه و محبتهایی که بهمون داشت.سه سال پیش زنگ زدن گفتن حالش خوب نیست و بعد گفتن فوت شده.خیلی اشک ریختم چون همه ی محبتها و عشقی که بهم داشت برام مرور شد.امروز هم حسه بدی داشتم خودم زده بودم به اون راه ولی یهو اشک خود به خود اومد.مادرم سال اول فوتش خیلی بهش سخت گذشته بود ولی به روش نمیاورد ولی مطمئنم اگه زمان مرگ بالا سر مادربزرگم بود الان داغون بود.خیلی غمگینم.

ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۹/۲۰
مثلا قرار بود برم برای تولد خواهرم یه لپتاپ بگیرم کلا هنوز به نتیجه نرسیدم و شنبه هم تولدشه!!!!
ولی مهمترین نکته این بود که بالاخره بعد از مدتی تحقیق و گشتن امرور رفتم و all in one رو خریدم
انصافا چیزه غولیه msi هم خریدم و فعلا خرکیفم.باید یکی دو روز وقت بذارم و برنامه های لازم رو روش نصب کنم
و بعد از 5 سال باید از لپ تاپ دوست داشتنیم دل بکنم.یادش به خیر 5 سال پیش با اولین حقوق کاریم رفتم لپ تاپ وایو گرفتم 1میلیون و پونصد و تا الان
برام کار کرد و دیگه ازش خسته شدم و امروز با 3 میلیون و نیم این دستگاه عزیز رو خریدم!!!!!انصافا راضیم ازش خیلی شاخه!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۷

خوش آمدید



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۲۵
هیچکس و هیچ چیزی تو دنیا مادر نمیشه.شنیدن صداش و دیدنش کافیه که آدم از همه لحاظ شارژ روحی

بشه.لامصب تنها موجودی تو دنیا که جایگزین نداره مادره.مادر خودم به نظرم بهترین موجود روی زمینه

با همه فرق داره.بیشتر از اون چیزی که میشه فکرش رو کرد دوسش دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۳
آخر گذشت آب از سر من

ببین چشم تر من

خیلی وقته آب از سر من گذشته.....لامصب هر روز هم بدتر از دیروز میشم.یه زمانی خیلی اعتقادم

شدید بود الان به هیچ چیزی اعتقاد ندارم!!!!!!!کلا عوض نشدم عوضی تر از همیشه شدم!!!!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲
اصلا این گذر زمان برام قابل درک نیست.همه چیز یهو عوض شده بعضی وقتها صبح که بیدار میشم

باور نمیکنم این همه تغییر رخ داده باشه.

درکش هنوز برام سخته 30 سالمه!!!!!

واقعا عمر لعنتی مثل برق و باد داره میگذره.....سرعتش احساس نمیشه ولی جلوی آینه رفتن و دیدن

چهره و عکس های قدیمی و خاطره های کهنه نشون میده این گذر عمر و زمان لعنتی رو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۱۲
زندگی داره تو ذوقم میزنه...........

گمشدم......دیدی وقتی گم میشی چه حسی داری؟دیدی هی میگردی دنبال راه نجات و پیدا کردن

جایی که آشنا باشه....حالا میدونی مشکل من چیه؟

همه جا برام آشناست ولی بازم گمشدم اونم تو کوچه پس کوچه های ذهنم.......

ذهنم گمشده...........ذهنم نمیتونه خودشون تطبیق بده...هنوز که هنوز کودک درون من یه کودکه

که نمیتونه بزرگ بشه و دوست داره بچه باشه و بازی کنه همون بازیهای قدیمی همون آدمک بازی

که یه عمر بچگی رو باهاش سر کرد و هنوز هم بوش و حسش و هواش تو تمومه سلولهای بدنم

هست....هنوز هم هر لحظه ی اون بازیهای بچگیم تو ذهنمه و مرور میشه و تو خوابم میاد....

واسه همین میگم گمشدم.....گمشدم چون توی شناسنامه زده 30 سالمه ولی من دلم میخواد

12 سالم باشه............دلم میخواد همونجوری بدوم تو حیاط خونه و بازی کنم............

گمشدم..................

حتی با اینکه همه چیز الان خوبه ولی بازم من یه گمشده دارم اونم بچگیه....اونم اون وحشی بودنمه

در دوران بچگی....دلم تنگ شده واسه جمعه ظهرها که کباب داشتیم و بابام هم باید کباب رو درست

میکرد اونم چه کبابی پر از پیاز!!!!!سفره مینداختیم تو هال جلوی تلویزیون و منتظر برنامه کودک

ظهر جمعه ها فوتبالیست ها و دوقلوی های افسانه ای.......مامانم نوشابه سیاه برامون میخرید

و هر 3 تامون دقت میکردیم یه اندازه به هممون برسه و کباب رو با نوشابه میخوردیم و لحظه شماری

میکردم تا غذا تموم بشه تا بتونم دوباره برم با خواهرام بازی..................

عجب دورانی بود..............گمشدم.................هنوز گمشده ی اون روزام............هنوز هم اون روزا

رو مرور میکنم..............ذهنم گمشده...........خودم هم گمشدم................

هیچ چیزی به اندازه ی اون روزها بهم لذت نمیده نمیدونم چرا!!!!!!!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۳/۰۴/۱۷

خوش آمدید



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم