X
تبلیغات
خاطرات یک دیوانه
خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه 1393/01/29
مارکز هم درگذشت.

به جرات میتونم بگم محبوبترین نویسندم بود و با کتاباش واقعا زندگی کردم.

صد سال تنهایی که بدون شک بهترین رمان معاصر بود و عشق سالهای وبا و پاییز

پدر سالار هم بی نظیر بودن.

جاش واقعا خالیه.

خخداحافظ گاگو

این هم یه زندگینامه ی کوتاه از مارکز از ویکی پدیا:


او در سال ۱۹۲۷ با نام کامل گابریل خوزه گارسیا مارکز متولد شد و پدربزرگ و مادربزرگش او را در شهر فقیر آراکاتاکا در شمال کلمبیا بزرگ کردند. او بعدها در اولین کتاب خاطراتش با عنوان زنده ام که روایت کنم نوشت که دوران کودکی سرچشمه الهام تمام داستانهای وی بوده است. او تحت تاثیر پدربزرگش که شخصیتی آزادیخواه بود و در هر دو جنگ داخلی کلمبیا شرکت کرده بود آگاهی سیاسی پیدا کرد.

او در سال ۱۹۴۱ اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت و همزمان با روزنامه آزادیخواه ال‌اسپکتادور به همکاری پرداخت. در همین روزنامه بود که گزارش داستانی سرگذشت یک غریق را بصورت پاورقی چاپ شد.[۱]

گارسیا مارکز که به شدت تحت تاثیر ویلیام فالکنر، نویسنده آمریکایی، بود، نخستین کتاب خود را در ۲۳ سالگی منتشر کرد که از سوی منتقدان با واکنش مثبتی روبرو شد.

در سال ۱۹۵۴ به عنوان خبرنگار ال‌اسپکتادور به رم و در سال ۱۹۵۵ پس از بسته شدن روزنامه‌اش به پاریس رفت. در سفری کوتاه به کلمبیا در سال ۱۹۵۸ با نامزدش مرسدس بارکاپاردو در سیزده سالگی تقاضای ازدواج کرد و بیش از نیم قرن با یکدیگر زندگی کردند؛ بخش اعظم این سالها را در مکزیک گذراندند. در سال‌های بین ۱۹۵۵ تا ۱۹۶۱ به چند کشور بلوک شرق و اروپایی سفر کرد و در سال ۱۹۶۱ برای زندگی به مکزیک رفت.

در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۷ به پایان رساند. صد سال تنهایی در بوینس آیرس منتشر شد و به موفقیتی بزرگ و چشمگیر رسید و به عقیدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است. ایده اولیه برای نوشتن نخستین فصل کتاب صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۵ وقتی که مشغول رانندگی به سمت آکاپولکو در مکزیک بود به ذهنش رسید.[۲] تمام نسخه های چاپ اول صد سال تنهایی به زبان اسپانیایی در همان هفته اول کاملا به فروش رفت. در ۳۰ سالی که از نخستین چاپ این کتاب گذشت بیش از ۳۰ میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته و به بیش از ۳۰ زبان ترجمه شده است.

در سال ۱۹۷۰ کتاب سرگذشت یک غریق را در بارسلون چاپ کرد و در همان سال به وی پیشنهاد سفارت (کنسولگری؟) کلمبیا در اسپانیا به وی داده شده که وی این پیشنهاد را رد کرد و یک سفر طولانی به مدت ۲ سال را در کشورهای کارائیب آغاز کرد و در طول این مدت کتاب داستان باورنکردنی و غم‌انگیز ارندیرای ساده‌دل و مادربزرگ سنگدل‌اش را نوشت که جایزه رومولوگایه گوس بهترین رمان را بدست آورد. وی سپس دوباره به اسپانیا برگشت تا روی دیکتاتوری فرانکو از نزدیک مطالعه کند که حاصل این تجربه رمان پاییز پدرسالار بود.[۳]

در اوایل دهه ۸۰ به کلمبیا برگشت ولی با تهدید ارتش کلمبیا دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک رفت. او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.

مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی بود، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد. پزشکان در سال ۲۰۱۲ اعلام کردند که مارکز به بیماری آلزایمر مبتلا شده است

به مرور خلاقیت و توان نویسندگی او رو به کاهش گذاشت. او برای نوشتن کتاب خاطرات روسپیان غمگین من، چاپ ۲۰۰۴ حدود ده سال وقت صرف کرد. در ژانویه ۲۰۰۶ اعلام کرد که دیگر تمایل به نوشتن را از دست داده است. میراث او مجموعه بزرگی از کتابهای داستانی و غیرداستانی است که با پیوند دادن افسانه و تاریخ در آن هر چیز ممکن و باورکردنی می نماید. گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۸۲ جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و بنیاد نوبل در بیانه خود او را "شعبده باز کلام و بصیرت" توصیف کرد. تمام داستانهای وی به نثری نوشته شده اند که از نظر رنگارنگی و جاذبه غریبشان فقط می توان آنها را با کارناوالهای آمریکای جنوبی مقایسه کرد.


گابریل گارسیا مارکز، در روز پنجشنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۴ (۲۸ فروردین ۱۳۹۳)، در ۸۷ سالگی، در مکزیکو سیتی درگذشت.[۹] دو سال پیش از مرگ، برادر گابریل گارسیا مارکز اعلام کرد او از بیماری فراموشی (دمانس) رنج می‌برد و دیگر نمی‌نویسد




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه 1393/01/18
سال نو مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه 1393/01/18

میگن اسبت رفیقه روز جنگه

مو میگویم از او بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقت تفنگ داره سواره

تفنگ دست نقرم رو فروختم

برای وی قبای ترمه دوختم

فرستادم برایم پس فرستاد

تفنگ دست نقرم داد و بی داد

کلا تمام شخصیت ما مربوط میشه به دوران کودکی و نوجوانی.تو همین دوران از استاد شهرام

ناظری دو تا خاطره دارم که همون 2 خاطره باعث شد الان با گوش کردن آهنگ های استاد ناظری

دیوانه بشم و آرامش عجیبی همراه با غم بگیرم.

اولیش مربوط به وقتی میشه که 9 سالم بود و پدربزرگم فوت شده بود و مادرم همراه با سیگار

و آهنگهای شهرام ناظری خودش رو تسلی میداد و فکر میکرد وقتی ظرف میشست و موسیقی

شهرام ناظری گوش میکرد و اشک میریخت ما نمیفهمیدیم.ولی من میفهمیدم و لذت گوش کردن

به صدا و آهنگهای پر از غم اما شیرین شهرام ناظری رو درک میکردم.

دومیش وقتی بود که پسر یکی از آشناهامون با یه دختری نامزد بود و نامزدیشون به هم خورد

و پسره که سالها با دختره دوست بود و بعد نامزد شده بودن نمیتونست دختر رو فراموش کنه

وقتی ما میرفتیم خونشون به بهانه اینکه مادر من شهرام ناظری دوست داره همین آهنگی که

متنش رو اول کار گذاشتم رو گوش میکرد و سیگار میکشید و یاد عشقش میفتاد.

و این سالها و روزها من در هر حالتی با آهنگهای استاد ناظری روحم رو تازه میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه 1393/01/05
فکر به گذشته و حس گذشته و بچگی داره دیوونم میکنه.

رسما دارم افسرده میشم و هر چیزی که برام تداعی گر گذشته باشه میره رو

مغز و اعصابم..........واقعا دارم کم میارم.

هر روز که میگذره یه روز دارم به سی سالگی و گذر از دهه سوم زندگیم نزدیک تر میشم

و همین فکر کنم باعث شده که هی یاد گذشته و بچگی و جوونی کنم!!!

دقیقا 47 روز دیگه سی ساله میشم و این روزها آخرین روزهاییست که سنم با عدد

دهگان 2 شروع میشه!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/29
گذشت........

1 سال دیگه هم گذشت.1 سال دیگه هم با همه ی اتفاقات خوب و بد و بالا و پایین هاش

گذشت و رفت پی کارش و شد یه خاطره مثل همه ی سالهایی که گذشتن و الان شدن

یه خاطره محو...........نمیشه جلوی این گذر سریع زمان رو گرفت البته خودمون هم مقصریم

که هی میشینیم و انتظار میکشیم یا یه روز یه یه ماه یا یه سال بگذره تا بتونیم به یه هدفی

برسیم.

سال 92 هم داره به آخر راه میرسه نزدیک به 8 ساعت از عمرش مونده و از الان باید باهاش

وداع کرد و رفت سراغ 93.

وقتی سال 80 یا 81 بود فکر رسیدن به سالهایی که با 9 شروع میشن یا همون دهه 90

برام یه رویا بود ولی الان کم کم داریم میرسیم به اواسط دهه 90!!!

سال 92 برای من سال خیلی خوبی بود شاید بشه گفت یکی از بهترین سالهای زندگیم بود

به اکثر اهدافم رسیدم و از این بابت خدا رو شکر میکنم امیدوارم سال 93 هم برای من

هم برای همه ی مردم سال بهتر و پر بارتری باشه.امیدوارم دل خوش و سلامتی همیشه

باشه تو این سال جدید.

خداحافظ 92

سلام 93.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/12/22

کلا چند روزه توهم زدم.یاد دوران بچگی افتادم سادگیهاش بازیهاش و حال و هواش یادش بخیر اون زمان تبلت و موبایل و
کامپیوتر و پلی استیشن و این کوفت و زهرمارا نبود تموم دنیام یه توپ چل تیکه بود که بابام برام عیدی خریده بود و تازه باد نداشت
تو عید داشتیم میرفتیم پارک جمشیدیه که دم یه مکانیکی وایسادیم و توپ رو بابام داد باد کردن هیچوقت یادم نمیره توپ که باد شد بابام یه ضربه محکم
زد زیر توپ و توپ رفت هوا دل من هم با توپ رفت هوا هم میترسیدم توپه گم شه هم عشق میکردم که چقدر توپه رفته هوا!همه ی دنیام شده بود این توپ
تو کوچه و حیاط خونه با این توپ بازی میکردم و عشق میکردم حتی وقتی انقدر باهاش بازی کردم و پاره شد و کم باد شد بهش چسب زده بودم و بازم باهاش بازی میکردم!
چند روز پیش رفته بودم خونه ی پدر مادرم ، گوشه ی انباری دیدم همون توپ هنوز خاکیه و چسبها روشه بازم دل رفت ولی این بار دلم تنگ شد برای همه ی اون روزها و
اون حس و حالش و اون لحظاتی که با اون توپ داشتم یادش واقعا بخیر.
حاضرم همه چیزمو بدم ولی فقط 1 روز برگردم به بچگی..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه 1392/11/21

خیلی وقتها میخوام یه مطلب جدید بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم.

شاید یکی از مهمترین حسن های تنهایی این بود که راحت میشد نوشت میشد جملات رو

کنار هم چید و یه چیزی نوشت و در آخر تعجب کرد چطوری اینا رو نوشتم!

اما الان قضیه فرق میکنه.الان تنهایی و نوشتن نیست ولی آرامش هست.

آرامش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه 1392/11/04
همیشه انسان زندست با آرزوهاش...آرزوهایی که از بچگی یا جوونی یا حتی میانسالی

شکل میگیرن و همیشه با آدم هست و خواهد بود.

به چند تا از مهمترین آرزوهای بزرگ زندگیم رسیدم یه چند تا دیگش مونده که خوشبختانه

21 دی ماه به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم.

همیشه دوست داشتم با پول خودم یه ماشین بخرم.........و خوشبختانه تونستم این کار رو بکنم.

ماشین خیلی شاخی نخریدم ولی همینکه با پول زحمت خودم تونستم این کار رو بکنم برام یه

دنیا ارزش داره.

یه رانای مشکی خریم و برام اندازه گرونترین ماشین دنیا ارزش داره

هر وقت نگاش میکنم لذت میبرم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه 1392/10/19
بعید میدونم دیگه کسی اینجا رو بخونه.........بعید میدونم دیگه کسی دیوانه رو یادش بیاد......

بهم ریختم........از خودم فاصله گرفتم.........تغییر کردم.........

شاید یکی از دلایلش اینه که دیگه فکر نمیکنم و نتیجتا دیگه نمینویسم..........

واقعا نوشتن باعث میشه آدم آروم بشه و خودش رو تخلیه کنه و ارضا بشه......ارضای روحی.

بعید میدونم دیگه بتونم مثل قبل بنویسم.........مثل قبل باشم............

میدونی چرا؟

چون قبلا دیوانه بودم و کلی غم داشتم......هر چی غم خدا داده بود پیش من بود.....

غم غروب..........غم مقدس..........غم تنهایی...........غم دیوانگی.............

الان دیگه هیچکدوم رو ندارم............انگار نه انگار غروبی هست و دیوانگی...........

آخرین پاییز دهه دوم زندگیم گذشت....یعنی هیچوقت در سنی که اولش 2 باشه

پاییز نخواهم دید و باید برم سراغ دهه سوم........

چقدر زود پیر شدم.......اردیبهشت 30 ساله میشم...........

کجایی جوونی که یادت بخیر...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه 1392/08/29
یک روزبانویی از یک حقوقدان سوال کرد : تا كی ميخوﺍﻫﯿﺪ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﮐﻨﻨﺪ ،و ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﻭﺿﻊ ﺭﺍ نمی ﮕﯿﺮﯾﺪ؟ ﺣﻘﻮﻗﺪﺍﻥ جواب داد : ﺗﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﺑﭙﺬﯾﺮﻧﺪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﻭﻡ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺯﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﻧﺸﻮﻧﺪ.


A woman once asked a lawyer how long are you gone permit a man to marry a second wife? don't you want to stop this situation? The lawyer said: Until women accept not to marry a married man and become a second wife.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه 1392/08/24
دیشب یه اتفاق واقعا جالب برام افتاد.همیشه عدات داریم نیروی انتظامی رو بکوبیم و بهشون فحش بدیم ولی اتفاق دیشب واقعا نظرم رو در مورد یه سریشون عوض کرد.
دیروز عصر مادرم زنگ زد پاشین بیاین اینجا ما هم ماشین رو روشن کردیم و راه افتادیم تو پارکینگ هی به خانومم میگفتم این ماشین بد گاز میخوره و یه چیزیش هست
خلاصه چشمتون روز بد نبینه تو خروجی یادگار شمال از سمت حکیم غرب ماشین دیگه راه نرفت سر پیچ بود و جاش خطرناک و از همه بدتر سربالایی با هزار بدبختی ماشین رو
رسوندم به حاشیه یادگار و تو فکر این بودم که چه غلطی باید بکنم!یه ماشین نیروی انتظامی داشت رد میشد یه دست تکون دادم وایساد و هر دوشون اومدن پایین دمشون گرم یه نیم ساعتی
وایسادن و داشتن بررسی میکردن که ماشین چشه یه دفعه یکیشون گفت خونتون کجاست؟گفتم خونه پدر مادرم همین شهرکه دوباره پرسید طناب داری تو ماشین تا اونجا بکسولت کنیم؟
من داشتم شاخ در میاودرم گفتم نه.گفت خونه طناب دارین؟گفتم آره سریع زنگ زدم مادرم که طناب جور کنه این دو نفر هم آدرس رو گرفتن و رفتن طناب رو از مادرم بگیرن.اولش فکر کردم پیچیدن و رفتن
بعد از 10 دقیقه دیدم برگشتن و طناب رو بستن و ماشین رو با ماشین نیروی انتظامی (از این بنزا!!) تا دم خونه بکسول کردن.اصلا ملت شاخ در آودره بودن خودم هم باورم نمیشد فکر کردم الان باید یه پولی
چیزی بهشون بدم.دم در که رسیدیم ماشین رو هل دادن تو پارکینگ هم گذاشتن یه چایی دم در خوردن و رفتن.هر چقدر ازشون تشکر کردم میگفتن وظیفست.
واقعا دمشون گرم خیلی دعاشون کردم و خیلی ازشون تشکر کردم.آدمه خوب هنوز هم پیدا میشه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/06/24
تابستان هم رو به اتمامه.امروز روز بزرگی بود و البته خیلی بد بود.

نمیدونم چی باید بگم اوضاع خودم خوب نیست اصلا نمیفهمم چی میخوام و کجای

این دنیای به این بزرگی قرار گرفتم اون سرگیجه ها و گیجی ها بازم دارن میان سراغم...

بازم تکلیفم با خودم معلوم نیست و باز هم شبها بیدارم............بیدار............

این بیداری داره اذیتم میکنه........اذیت.............

دیوانگی نزدیک داره میشه....دارم نفس هاشو حس میکنم........مثله اینکه نمیشه ازش دور

شد و دیگه سراغش نرفت............داره نزدیک میشه............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه 1392/04/04

یه روزه آفتابی، یه خانمِ انگلیسی روی عرشه کشتی در سواحل مکزیک به دریانگاه میکرد

که ناگهان انگشتر الماس گرانبهایش از انگشتش سر خورد و افتاد تو آب و زن با

ناراحتی این سفر را سپری کرد…

… پس از 15 سال که به شهر مکزیکو سیتی رفته بود، در یک رستوران در کنار ساحل

سفارش خوراک ماهی داد، وقتی داشت ماهی رو میخورد

یه جسم سفت و سخت زیر دندونش حس کرد و وقتی در آورد دید

استخوان ماهیه!

نکنه فکر کردی انگشتره!؟

بابا تو دیگه خیلی تخیلت قویه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/03/19
یه زمانی تنها بودم و روزی دو یا سه بار حتی چهار بار مینوشتم و اینجا رو

آپ میکردم ولی الان ماهی یه بار هم به زور آپ میکنم........چقدر آدمها

با گذشت زمان تغییر میکنن.چقدر همه چیز عوض میشه.این آدمیزاد لعنتی

هیچوقت به ثبات نمیرسه............دیوانگیم از بین رفته..........هم ناراحتم

هم خوشحال...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه 1392/02/22
امروز تولدم بود........

29 ساله شدم.اصلا باورم نمیشه 29 سال از این زندگی گذشت با این همه فراز و نشیب

29 تا اردیبهشت رو تجربه کردم.....

تولدم مبارک



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم