خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۹
بعید میدونم دیگه کسی اینجا رو بخونه.........بعید میدونم دیگه کسی دیوانه رو یادش بیاد......

بهم ریختم........از خودم فاصله گرفتم.........تغییر کردم.........

شاید یکی از دلایلش اینه که دیگه فکر نمیکنم و نتیجتا دیگه نمینویسم..........

واقعا نوشتن باعث میشه آدم آروم بشه و خودش رو تخلیه کنه و ارضا بشه......ارضای روحی.

بعید میدونم دیگه بتونم مثل قبل بنویسم.........مثل قبل باشم............

میدونی چرا؟

چون قبلا دیوانه بودم و کلی غم داشتم......هر چی غم خدا داده بود پیش من بود.....

غم غروب..........غم مقدس..........غم تنهایی...........غم دیوانگی.............

الان دیگه هیچکدوم رو ندارم............انگار نه انگار غروبی هست و دیوانگی...........

آخرین پاییز دهه دوم زندگیم گذشت....یعنی هیچوقت در سنی که اولش 2 باشه

پاییز نخواهم دید و باید برم سراغ دهه سوم........

چقدر زود پیر شدم.......اردیبهشت 30 ساله میشم...........

کجایی جوونی که یادت بخیر...........



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم