خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۹

ساعت ۱۱ شب ۲۹ اسفند

توی مغازه نشستم و قمیشی گذاشتم.

خستم.این دخترا رفتن پی خرید.

فردا تولد مادرمه.همیشه ۱ فروردین جمع میشدیم

خونه ی بابام و تولد میگرفتیم و مامانم پلو ماهی

درست میکرد و میگفتیم و میخندیدم و کیک

میخوردیم و کادو میدادیم.

فردا چی؟

تا چند روز پیش مادرم میگفت نمیخواید بیاید

ولی امروز گفت بیاید آبگوشت درست کردم.

صبح هم باید اول بریم سر خاک.اول سال.

خیلی سخته فردا رفتن خونه بابام در حالیکه

نیست و طبق معمول روی مبل خودش روی هال

ننشسته و نمیگه چرا دیر کردید....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۹

بدون رودروایسی باهات صحبت کنم؟

+بگو

حقیقتا حالم خوب نیست....وخیمه...مثل این

هوای ابری و بارونی.مثل این روزهای بی تعادل..

چهرم نشون نمیده از کسی هم کمکی نمیخوام

ولی....

+ولی چی؟؟

ولی....هیچی ولش کن

+بگو خب

هیچی....هیچکس نیومد یه بار بگه چطوری؟

کمک میخوای؟

بهتری؟

چجوری بهتر میشی؟

هیچکس نگفت.همه فکر کردن من کوه دردم و

خودم از پس خودم بر میام.

+بر نمیای؟؟

چرا بر میام.نیازی به هیچکس ندارم...

+پس چی میگی؟؟

من پر از خشمم.از همه ،از دنیا ،از خدا از همه...

نیازی ندارم ولی کاش معرفت داشتن بقیه...

همین.

+حالت بده

خیلی.....خیلی.....پر از خشمم و احساس غم

عظیم....

اون چشما یادم نمیره.....اون التماس توی چشما.

چشمای عسلی....فقط اون چهل روز دقت کردم

به چشماش....همین.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۸

امروز تولد آرشا هست.

هشت سال گذشت و این بچه خیلی بزرگ شده

از یه نوزاد پر مو که چشماش همیشه باز بود و

اصلا نمیخوابید و پدرمون رو در آورده بود تبدیل

شده به یه بچه که کلاس دوم میره و همچنان

با مزه هست و پرو و شیطون.

به خاطر شرایط امسال نشد براش تولد بگیریم.

ولی امروز آوردمش مغازه این دو تا فروشنده ی

دخترمون براش تولد گرفتن.کادو براش گرفتن

و آهنگ گذاشتن با بادکنک و فشفشه کلی هم

رقصیدن و به آرشا خیلی گذشت.

بعدش هم بردمش یه مغازه اسباب بازی فروشی و

یه ماشین خفن و گرون براش خریدم و بردمش

خونه.واسه پسر کوچیکه هم گرفتم تا اذیت نشه

ولی ماشین آرشا خیلی خفن بود.اینم از این...

مادرم روز اول عید تولدشه هر سال میرفتیم

اونجا ولی چند روز پیش گفت امسال نیاید.

حوصله ندارم.منم گفتم باشه..

چقور خوب و خوش بود وقتی جمع میشدیم

خونه ی مامان بابام....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۷

سه شنبه ۲۸ آذر امسال عروسی بودیم

خیلی خوش گذشت.

چهارشنبه ۲۹ آذر امسال شبش کلی خوش گذشت

پنج شنبه ۳۰ آذر خونه بابام دعوت بودیم واسه

شب یلدا.خودم از صبحش به مادرم گفتم بگو بابا

بخوابه حوصله نداره غر نزنه.رفتیم اونجا خیلی

خوش گذشت.قرار بود صبحش برم برای خرید

جنس.

جمعه ۱ دی ماه ساعت ده مادرم زنگ زد که بابا

خورده زمین بی هوشه.سریع پوشیدم و رفتم.

از تختش افتاده بود زمین.نگهبان سر کوچه رو

صدا زده بود مامانم و بابام رو از پشت گرفته بود

تا من رسیدم اورژانس هم رسید.بابام هشیار نبود

اورژانسیه گفت بیمارستان دولتی نبرید.زنگ زدیم

اورژانس خصوصی اومد گفت فقط بیمارستان

پارسیان جا داره.زنگ زدم خواهرم اومد با

آمبولانس بردیمش تو اورژانس کاراشو کردن و

رفت آی سی یو.اون یکی خواهرم رفت پیش

مادرم.بدون بابا برگشتیم خونه.۱۱ شب آی سی یو

بود.ما گیج بودیم.این که سالم بود.گفتن هشیاری

نداره بعد گفتن عفونت ریه کرده.آسپیره کرده..

بعد از ۱۱ شب آوردنش بخش با پرستار ۲۴ ساعته

۷ شب هم اونجا بود بعد آوردیمش خونه.دوشنبه

بود.چهارشنبه دوباره حالش بد شد به صورتی که

دو بار نزدیک بود تموم کنه.زنگ زدیم آمبولانس

اومد دوباره رفتیم پارسیان و دوباره آی سی یو

۱۰ شب موند.دو شب اولش کاملا ناهشیار بود

دوباره دوشب با پرستار اومد بخش و بعدش

دوباره اومد خونه با پرستار.۱۱ شب خونه بود و

کم کم حالش دیگه بهتر نشد.خودش هم دیگه

تلاش نکرد.حرف نزد و چشماشو باز نکرد و غر هم

دیگه نزد.پنج شنبه شب دوباره حالش بد شد.

دیالیز ،تزریق خون همه پیشنهاد شد ولی فایده

نداشت گویا.جمعه عصر بردیمش بیمارستان

لاله.ساعت ۹ برگشتیم خونه.ساعت ده و چهار

دقیقه زنگ زدن تسلیت گفتن.رفتم به بقیه گفتم

آشناها و رفقا شنبه اومدن و تسلیت گفتن.

گوشیم کلی زنگ خورد و همه تسلیت گفتن

یکشنبه صبح رفتم کارای بیمارستان رو کردم

و آمبولانس اومد و رفتیم برای خاکسپاری.

قبرش رو کندن.شستنش و بردیم گذاشتیمش توی

قبر و من نشستم و زار زدم.سنگ گذاشتن روش

و بعدش با خاک پرش کردن.برگشتیم خونه.

من به هم ریختم.بازن زنگ بازم تسلیت بازم

من بودم و دو تا خواهر و مادرم و دامادمون.

مجلس ختم گرفتیم.هفتش رسید و رفتیم سر

خاکش و بعد از ۱۰ روز من برگشتم خونه......

چهلمش هم گذشت.امروز بیست و هفت اسفند

دقیقا چهل و چهار روز گذشته.....

مادرم میشینه تنهایی گریه میکنه

خواهر کوچیکم داغونه باهام قهره

اون یکی خواهرم داغونه و داره سعی میکنه کنار

بیاد.

+خودت چی؟؟

من؟

+آره خودت

مهمه؟؟

فکر نمیکنم برای کسی مهم باشه.من فعلا سرگرم

کارم.نمیخوام فکر کنم.نمیتونم واسه بقیه کاری

کنم.نمیتونم همه چیز رو درست کنم.عرضه

نداشتم نجاتش بدم...من هنوز درگیرم...من هنوز

کنار نیومدم...من انقدر تنها و بی کسم که حتی

یک نفر نیومده بگه آقا این مشکیتو در بیار!!!

(من که در نمیارم)

نه رفیق نه فامیل نه آشنا اصلا به این فکر نمیکنن

من حالم چجوریه...هیچکس...مطلقا هیچکس

حتی مادرم هم اول به خودش فکر میکنه!

میدونی بابام حق داشت.

+بابت چی؟

که اینقدر سخت میگرفت.میدونست دنیا و

آدمهاش چقدر بدن چقدر نسبت به یه مرد بی

تفاوتن و یه مرد باید خودش گلیمشو از آب

بکشه بیرون.همیشه یه شعر میخوند:

دلا خو کن به تنهایی

که از تن ها بلا خیزد

بابای من میدونست.یه مرد باید همه چیز رو روی

دوشش بکشه ییاد جلو و از هیچکس توقع کمک

و دلسوزی نداشته باشه.باید تنها باشه و سختی

بکشه و توقع محبت نداشته باشه.

بابام میدونست.

خیلی از دوستا و فامیلا و آشناها رو تو این

چهل و چند روز شناختم..

این منم تنهای تنها.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۲/۲۵

خواهر کوچیکم قهر کرده!

چرا؟

چون بهش گفتم تو یه سری چیزا دخالت نکن

بهش برخورده.از وقتی بابام مریض شد تمام سعی

و هدفم این بود که خواهرا و مادرم اذیت نشن.

همه ی اخبار بد و سر و کله زدنا رو پای خودم

بود و نمیذاشتم بفهمن.حتی وقتی زنگ زدن گفتن

بابا تموم کرد اولش پشت تلفن اشک ریختم بعد

به جای اینکه بشینم و فکر کنم و ناراحت باشم

خودم رو جمع کردم تا بهشون بگم و مراقبشون

باشم.گریه نکردم تا اذیت نشن.نشکستم تا اونا

ببینن باید قوی بود و تو هر لحظه حواسم بهشون

بود ولی واقعا دیگه کاری از دستم برنمیاد....

هر کدوم یه جور داغونن و من نمیتونم ناجی

باشم.از لحاظ مالی واقعا نابودم.این مغازه جدید

تقریبا نابوده هیچی نمیفروشه مغازه خودم هم

کفاف نمیده.نمیدونم باید چه کرد.حوصله ی بچه

رو که اصلا ندارم و پسرام رو نمیبینم و شاکین

همسرم هم شاکیه مادرم تنها و شاکی و خواهرا

هم از همه بدتر....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۴

فکر میکنم با خودم رودروایسی دارم..

جلو خودم رو میگیرم...فرار میکنم...فکر نمیکنم...

لعنتی...یه عمر جنگیدم باهاش ،حرفی نداشتم

باهاش ،کاری نداشتم باهاش،همش سرکوفت

میزد و سرزنش میکرد،با همه چیزم مخالف بود

حتی ریشی که میذاشتم!!!ولی بازم جاش واقعا

خالیه...

+جدی؟

آره.خواهرم حالشون بده منم کاری از دستم بر

نمیاد.خودمم هنوز کنار نیومدم.درگیر کارم تا کم

فکر کنم..ولی یه وقتهایی تصاویری میاد که

اذیتم میکنه....جلوی اشکا رو میگیرم...زشته...

من غرورم نمیذاره گریه کنم...حتی هنوز هم این

غرور لعنتی نمیذاره باهاش حرف بزنم...حتی

وقتی خوابیده و نمیتونه چیزی بگه...

جاش خالیه....دلم براش تنگ شده حتی با این که

بی نهایت رو مخم بود....دقیق ۴۰ روز از به خاک

سپردنش میگذره و تقریبا هر روز سعی میکنم

خیرات کنم به یادش....ابراهیم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۳

امروز دقیقا شد چهل روز....

همیشه این کلمه ی چله نشین رو میشنیدم.

حس میکردم غمگینه ولی الان واقعا میفهمم یعنی

چی.

خلاصه چله نشین شدیم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۱

دیشب تا دوازده و نیم پاساژ بودم.

ویترین مغازه بوتیک رو زدیم.ویترین روسری رو

هم خالی کردیم امروز ۷ صبح بیدار شدم رفتم

جایی تا نه و نیم کارم طول کشید رفتم مغازه

ویترین روسری رو هم زدم ساعت شد ۱۱ و رفتم

بازار یه سری جنس تکرار کنم و ساعت ۴ رسیدم

خونه.نهار خوردم و ساعت ۶ دوباره اومدم مغازه.

آرشا دیروز گفت بابا اگه میشه یه کم ترقه بخر

بریم چهارشنبه سوری بزنیم.حقیقتا من همیشه از

چهارشنبه سوری بدم میومد و ترجیح میدادم

استراحت کنم امروز بازار بودم یهو یادم افتاد

گفتم بذار براش بگیرم.گرفتم و وقتی بردم خونه

کلی عشق کرد.فردا ببرمشون بیرون ترقه بازی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۲۰

بابام همیشه آرزو داشت و تلاش میکرد من صبح

زود بیدار بشم.خودش همیشه ۶ صبح بیدار بود.

به منم میگفت بیدار شو میگفتم بیدار شم چیکار

کنم؟؟؟

میگفت مرد باید صبح زود بیدار بشه!!!

خلاصه سالها بحث داشتیم و نتیجه نداشت.

کاش الان بود و میدید من هر روز به خاطرش ۷

صبح بیدار میشم!!

دیروز داشتم به یکی از رفقا میگفتم فوت شدن

پدر یعنی سست شدن بنیان خانواده.پدر مثل یه

ستونه و با نبودنش ممکنه سقف بریزه.البته من

اصولا آدم وابسته ای نیستم و نبودم ولی با

رفتنش بنیان خانواده خراب شد.خواهرام هنوز

داغونن و مادرم افسرده و همین باعث میشه منم

حالم بد باشه.خواهرا و مادرم به پدرم تکیه

داشتن و هر مشکلی پیش میومد میدونستن که

هست.الان این نبودنش داره اذیت میکنه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۷

رفتم کچل کردم.....

از وقتی بابام مریض شد تصمیم گرفته بودم

کچل کنم و کردم.

فکر میکردم خیلی زشت تر بشم ولی بد نشد.

اولش موهامو زد و ریشا بلند بود شبیه به این

اراذل و اوباش و شرخرا شده بودم.گفتم ریشا رو

نزن گفت شبیه اراذل شدی میزنم این حرفها چیه

خلاصه ریشا رو مرتب کرد و اومدم بیرون

اینم از این!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۶

دیروز سر خاک بابام بودیم.دقیقا سی و دو روز

گذشت.امروز میشه سی و سه روز....

وقتی میرم بالا سرش میلرزم.از اینکه یادم میاد

آدمی که یه وقتی جون داشت رو رو یه تخت

شستن و لای کفن گذاشتیم و کردیمش اون تو و

کلی خاک ریختیم روش.یعنی الان چجوریه؟

هنوز چشماش بستست؟هنوز رنگ پوستش مثل

اولشه؟هنوز دستاش گوشتیه؟؟

چقدر چرته این دنیا و چقدر چرته این اومدن و

رفتن.

خواهرام و حتی مادرم مرتب خواب بابام رو

میبینن.من تا حالا ندیدم و احتمالا هم نخواهم

دید.من رو از همه کمتر دوست داشت.منم باهاش

خوب نبودم.هیچوقت به اندازه ی ۴۲ روزی که

مریض بود دوستش نداشتم...هیچوقت با هم

خوب نبودیم...حرفی نداشتیم...درد دل نکردیم

صحبت نکردیم...ازم کمک نخواست ازش کمک

نخواستم....در حالیکه همه کاری برام کرد.این

مغازه و رفاه نسبی زندگیمو بهش مدیونم.پول

عروسیم رو داد ولی از لحاظ روحی هیچوقت

با هم نبودیم....

ولی واقعا جاش خالیه.کاش بیشتر باهاش حرف

میزدم...کاش بیشتر هواشو داشتم مخصوصا این

چند سال که پیرتر شده بود....ولی واقعا رو مخم

بود.حتی بالا سر قبرش هم میرم نمیتونم باهاش

حرف بزنم.حتی وقتی خودم و اونیم.هیچی

نمیتونم بگم.حرفی ندارم....یا شاید بغضم اجازه

نمیده چیزی بگم...

همیشه رابطه ی پدر و پسری برام عجیب بود...

هیچوقت درست تجربش نکردم و درکش نکردم

و واقعا به پدر و پسرایی که با هم خوب بودن

حسودیم میشد یا شاید متعجب میشدم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۱۴

یک ماه گذشت.

از شبی که از بیمارستان زنگ زدن و تسلیت گفتن

از شبی که به جای گریه کردن واسه فوت پدرم

سریع اشکامو پاک کردم خودمو کنترل کردم به

همسرم گفتم همه ی بچه ها رو سریع بردار ببر.

بعد چند تا نفس کشیدم و رفتم به بقیه خبر

دادم...

بله یک ماه گذشته از وقتی که سیاه پوشیدم و

احتمالا مدتها سیاه خواهم پوشید.

جه شبها و روزهای سختی گذشت...

میگذره؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۲/۰۸

قیافم خیلی داغونه

موهام خیلی بلند شده.و بد فرمه چون موهام

فره وقتی بلند میشه خیلی بد میشه.نمیتونم هم

خوب درستش کنم.

ریشهام هم نامرتب و بلند.سفیدی های موهام

وقتی اینجوری بلند میشه خیلی تو چشم میزنه

تیپمم که نگم.کلا یه دورس و یه هودی مشکی

دارم یکی در میون میپوشم با یه شلوار مشکی.

قشنگ خودم حالم از خودم به هم میخوره چه

برسه به بقیه.

پریشب خواب میدیدم آرشا یهو شده ۲۵ سالش

و من توی خواب به شدت گریه میکردم که چرا

من نفهمیدم بزرگ شدی؟کی بزرگ شدی؟

عجیب بود این خواب.

امروز بچه ها رو بردم یه کم برف بازی کردن.

بعدم رفتم خونه ی مادرم.

همچنان خواهرا و مادرم حالشون بده...

+تو چی؟؟

-من ....من نمیدونم....سعی میکنم فکر نکنم....

سعی میکنم نرم توی خودم.خودم رو دارم گول

میزنم...فکر نمیکنم..وای به روزی که خسته نباشم

و وقتم آزاد باشه و بشینم و برم تو خودم و

تجزیه و تحلیل کنم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۲/۰۶

امروز برف اومد.

اگه این برف دو ماه پیش میومد بازار ما راه میفتاد

و این همه بدهی و قرض نداشتم.

حالا این به درک.

امروز تا دیدم داره برف میاد به خودم گفتم نکنه

اونی که زیر اون همه خاک فقط با یه کفن

خوابیده سردش بشه؟؟

بابای من خیلی سرمایی بود.واقعا سرما اذیتش

میکرد!

این برف سرد

زیر اون همه خاک

حاجی سردت نیست؟؟

این رو همش امروز زیر لب میگفتم...

وضع موهام خیلی بد شده.کوتاه هم نمیخوام

بکنم.امروز یه کلاه مشکی پیدا کردم بهتر شد.

دیشب خونه مادرم بودم.پسرم خیلی سراغ بابام

رو میگیره و بهش میگم ایشالا خوب میشه

برمیگرده!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۲/۰۴

خیلی شیک دارم گه میزنم تو زندگیم.

شبا دیر میخوابم.

انقدر بازی میکنم و گند میزنم که چشمام داره در

میاد.

وقتهایی هم که خونه نیستم از صبح مثل سگ

راه میرم و کار میکنم.

بی حوصلم.اصلا حوصله ی در مغازه بودن و

بچه ها رو ندارم

من خودم کلا مدلم اینجوریه که زیاد فکر میکنم.

انقدر فکر میکنم که دارم تهوع میگیرم



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم