خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۳۰

سه شنبه رفتم تیراژه و قرار شد مغازه ی رفیقم

رو بگیرم.یه مقدار جنس داشت که یه کم صحبت

کردیم و قرار شد یه مقدارش رو بردارم و یه

مقدارش رو حراج بزنه و بفروشه.

خلاصه شبش هم زنگ زدم گفتم پس قطعیه؟

گفتن آره.

چهارشنبه صبح هم دوباره زنگ زدم گفتم من دارم

میرم بازار قطعیه دیگه؟؟؟

گفتن بله.

چهارشنبه آرشا پیشم بود باهاش رفتم بازار.این

بچه شوق و ذوق زندگی داره واقعا.عشق کرد.اول

که برای مترو کلی ذوق کرد و بعد رفتیم بازار و

بعد نهار خوردیم و تقریبا از ۱۲ تا ۵ کارمون طول

کشید و برگتشنی من از خستگی داشتم میمردم

یه نفر تو مترو داشت ساز میزد و میخوند آرشا

شروع کرد دست زدن و رقصیدن.بقیه اینو

میدیدن عشق میکردن.تازه بعدش هم گیر داده

بود خوش گذشت نریم خونه!!!

رسیدیم خونه که دیدم رفیقم زنگ زد.که آقا من

۹۰۰ میلیون بدهی دارم و اینجوری نمیشه و

بدبخت میشم و بیا کل جنسا رو بردار و خلاصه

بعد از کلی بحث گفت نمیشه!!!!بهش میگم خب

زودتر میگفتی من نمیرفتم انقدر جنس بگیرم!!!

اعصاب و روانم رو خورد کرد.۲ روزه دارم زنگ

میزنم بازار جنسا رو کنسل کنم که نصفش نمیشه!

کلا این هفته واقعا گند بود.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۹

صدایم

اشک

میریزد.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۷

دیروز چقدر روز گندی بود.

واقعا حالم بد شد.

دیروز صبح بالاخره نشستم متن برای سنگ قبر رو

تنظیم کردیم و تو اون نیم ساعت بی اختیار

بارها بغض کردم و اشکم سرازیر شد!!!خیلی حس

عجیب و بدی بود.

بعدش سریع اول وقت رفتم مغازه و هیچکس

نبود و یه مقدار آهنگ گوش دادم و همچنان

چشمام پر از اشک بود.تا شب واقعا حالم بد بود

و هیچ جوره ردیف نشدم.

واقعا ریدم تو این زندگی.

میدونی چه شعری برای روی سنگش نوشتم:

مرغ شبخوان که با دلم میخواند

رفت و این آشیان خالی ماند..

و در نهایت:

آه از این رفتگان بی برگشت....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۷

این پسر کوچیکه ما اضطراب جدایی داره و ۳ ماهی

هست که میره مهد ولی باید اونجا بشینیم.کلا یه

مقدار حالش خراب شده هیچ جا حتی خونه

خواهرم یا پدر بزرگ مادربزگاش بدون ما نمیمونه

حتی تو خونه با آرشا هم نمیمونه.عجیبه کلا

در نتیجه میریم میشینیم تا آقا تشریف ببرن مهد

روزهای یکشنبه و سه شنبه من میرم و تا ۱۲

میمونم.امروز هم ۱۲ داشتم با آرشا برمیگشتم

یهو دیدم دم مدرسه ی ابتدایی منیم.گفتم آرشا

میخوای مدرسه ی من رو ببینی؟گفت آره خلاصه

رفتیم پارک کردیم و رفتیم تو.دقیقا ۳۳ سال پیش

من وارد این مدرسه شدم و ۵ سال ابتدایی و سال

اول راهنمایی اونجا بودم.مدرسه سروش.یادش

بخیر.حیاطش و کلاساش رو دیدیم و برگشتیم.

حس عجیبی داشتم.کلاس اولم سومم و چهارم

و پنجمم رو بهش نشون دادم.کلاس دوم رو یادم

نبود کجا بود.کلا این مدرسه سروش خیلی

مدرسه بزرگ و خاصی بود.قبل از انقلاب مدرسه

آمریکایی ها بود و کلا با اکثر مدرسه های دیگه

فرق داشت.دو تا حیاط بزرگ داشتیم که هنوز

هم بودن.یادش بخیر.

بفدش رفتیم تیراژه و مغازه جدید رو حرفهاش

رو زدیم و گرفتم.ببینیم این یکی چی میشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۵

واقعا لعنت به این غروبا

لعنت به این غروبای بی همه چیز

لعنت به این غم عجیب غروب

لعنت به این همه غم که این هوای نفرین شده

میریزه تو تموم وجود من.

لعنت به این حس و حال که ۳۰ ساله دم غروب

انگار دلم رو از بین میبرن.انگار همه ی غمهای دنیا

رو میریزن تو دلم.هیچ چیز و هیچ کس هم باعث

نشد این غم لعنتی غروبا از بین بره.

مخصوصا این پاییز بی ناموس.نابودم میکنه

غروباش.دقیقا نابودم میکنه.

دوباره اومد این فصل غم انگیز

دوباره اومد این غروبای پاییز

دوباره تو رو یاد من میاره

صدای نم بارونای پاییز

لعنت به غروب و پاییز و این همه غم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۱

چاق شدم.

با اینکه رژیمم مثلا ولی ۲ کیلو دیگه چاق شدم و

۹۵ کیلو شدم.باید یه کاریش کنم.کمر دردم هم یه

بخشیش واسه اضافه وزنه.یه شکم بازاری هم

دارم و رو به رشد هم هست!!!

باید تحرکم رو بیشتر کنم ولی واقعا حسش

نیست انقدر کمبود خواب دارم که اصلا به هیچی

نمیرسم.

یکی از دلایل چاق شدنم زیاد صبونه خوردنه.

مثل گاو صبونه میخورم!!!تحرکم کمتر شده

کم میخوابم و هی گرسنه میشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۱

در حالی که از ۶ صبح بیدارم و دارم خمیازه میکشم

نشستم تو مغازه و قمیشی داره میخونه:

من به یاد عطر بازون زده ی گلای پونه

میکشیدم پای خستمو تو جاده

به هوای بوی خونه

وقتی که صدای خونه

منو تا آخر جاده میکشونه

این سرابه توی جاده

که چشامو میپوشونه

این فروشنده ی ما ۳ روز مرخصی گرفته و قراره

پاره بشم و سه روز پشت سر هم برم مغازه.

واقعا دیگه حوصله ندارم و اصولا به ۸۰ درصد

مشتریا چیزی نمیفروشم و میگم نداریم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۰

۴ ماهه که چهل ساله شدم.

پخته تر شدم ،آروم تر شدم ،تو سری خور تر شدم.

به خاطر شرایط این چند ماه و هر روز رفتن به

ک خیلی صبرم بیشتر شده.زندگیم روندش عوض

شده.هر روز دارم ۶ یا ۷ صبح بیدار میشم.منی که

راحت تا ۱۰ و حتی ۱۲ میخوابیدم.ولی...

+ولی چی؟؟

ولی یه چیزی بگم.

من هیچوقت تو زندگیم واسه بابام هیچ کاری

نکردم.حرفشو گوش نکردم.کنار هم نبودیم و

همیشه مقابل هم بودیم.مثل دو تا رقیب.

ولی الان هر کاری میکنم فقط به خاطر بابامه.

به خاطر اون میکنم.کاش میفهمید.

هیچ کار مهم و اراده ای در جهان نمیتونست منو

صبح زود بیدار کنه.کلی کارای عقب افتاده داشتم

که باید صبح زود انجام میدادم و نمیرسیدم.

ولی اینبار فرق میکنه و بیدار میشم و میرم...

فقط به خاطر بابام.اونم چون هیچوقت به

خاطرش هیچ کاری نکردم.

+خیلی دیر نیست؟؟

نمیدونم ولی اینجوری یه مقدار آروم ترم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۱۹

میدونی جنس این غم با همه ی غمهای دیگه فرق داره

ولت نمیکنه.مثل روحه ،مثل سایست.هست ولی

نیست.نیست ولی هست.

مثل خوره میمونه.میفته به جونت و ولت نمیکنه

و یهو میبینی کل وجودت رو در بر گرفته و هیچ

راه فراری نیست.

نمیشه توضیحش داد.باید تجربش کرد.وقتی یکی

از اعضای خانوادت رو از دست میدی انگار یه تیر

زدن به قلبت و هنوز نخوره به خود قلب ولی هی

داره بدنت رو خراش میده و زیر پوستی و

یواشکی خونریزی داری.حالت بده یه وقتهایی

نمیفهمی چرا.ولی به خاطر اون تیرست.هر آن

ممکنه تیر بخوره به قلبت و کارت رو تموم کنه

هر چقدرم تلتش کنی در نهایت اون تیر میخوره

به هدف.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۰۹

دیروز بالاخره رفتیم سنگ قبر سفارش دادیم.

به قول مامانم که میگفت براش کت شلوار

گرفتیم!

چقدر سخته این داستانا.من همیشه از مرگ

میترسیدم ولی هیچوقت باهاش از نزدیک روبرو

نشده بودم.هنوزم صحنه ها و اتفاقات میاد جلوی

چشمم.چقدر بد بود.فکر کن بابام یه شب خوابید

و اون آخرین شبی بود که راحت خوابید چون از

بعدش افتاد بیمارستان و هزار تا سیم و لوله و

کوفت و زهرمار بهش وصل بود و در آخر تموم

کرد.۴۲ شب و روز اذیت شد و جتی نتونست

وصیت کنه یا حرفهای آخرش رو بزنه.

میخوام یکی از شعرای خودم رو روی سنگ قبرش

بنویسم ولی نمیدونم کدوم یا چی.یه بیت از عطار

هم هست اونم به نظرم خوبه‌.باید ببینم بقیه چی

میگن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۰۴

متاسفانه معتاد شدم...

این غم سیاه باعث شده به قلیون اعتیاد پیدا کنم

یه روز نکشم حالم بده.

دودش باعث میشه فکرام و حرفهام و بغضم

توش خالی بشه و دود شه بره هوا.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم