دیشب عروسی بودیم
واقعا مدتها بود دلم یه مهمونی یا عروسی
میخواست که یهویی دعوت شدیم.
خلاصه حاضر شدیم و رفتیم.نکته ی جالبش این
بود من همیشه تو عروسیا با همسرم میرقصیدم
ولی دیشب بیشتر با آرشا رقصیدم!!!
این وروجک با مزه دقیقا عین من میرقصید و اول
من رو نگاه میکرد و بعد دقیقا کارای من رو
تقلید میکرد.از خنده غش کرده بودم.
به معنی واقعی کلمه جر خوردم.
تصمیم گرفتم دکور مغازه رو کامل عوض کنم
تا بشه یه بوتیک شیک.و البته تصمیم گرفتم تا
بیشتر از ۱ روز تعطیل نشه مغازه.دیشب تخریب
داشتیم و جمع کردن جنسا و مانکنا و بردنشون
به خونه.قرار بود یکی از بچه های پاساژ بیاد
برای نقاشی که ساعت ۷ صبح گفت من اون چیزی
که شما میخوای رو نمیتونم ارائه بدم.دمش گرم
گشتم دنبال نقاش.این وسط یکی اومد واسه کف
مغازه و بوی چسبش باعث شد کل پاساژ شاکی
بشن.خلاصه این کف رو زد و رفت این وسط
رگال ها رو علی نجار ساعت ۶ آورد و گذاشت بغل
پاساژ.نقاش ها هم ساعت ۶ اینا اومدن رفتیم
رنگ و وسایل گرفتیم و شروع کردن تا همین الان
کارشون طول کشید ولی خیلی تر و تمیز.
الانم منتظرم علی نجار بیاد رگال ها رو نصب کنه
صبح هم راس ۱۰ باید جنسا رو بیارم مغازه.
امیدوارم این دفعه با این تغییرات همه چیز
درست بشه
خستم.
البته هم فیزیکی هم روحی
دوباره این بچه مریض شده!!!
اصلا عجیبه این مریضیش.جالبه دکترش خیلی
ریلکس میگه طبیعیه و باید همه ی ویروس ها
رو بگیره.دیشب تا ۵ صبح بالا سرش بودم.تب ۴۰
درجه و هذیون.حالا این خوب میشه کوچیکه
مریضیش شروع میشه!!!
واقعا چقدر سخته.
دیشب ۵ خوابیدم امروز رفتم بازار یه ناهار سریع
خوردم اومدم مغازه و همینجوری نشستم.دارم
از خستگی پاره میشم.
تو مثل حادثه ی شب دل سپردنی
تو مثل قصه ی یک نگاه و عاشق شدنی
.
نسل من با همین خزعبلات به فنا رفت و سالها
منتظر یک نگاه و عشق و شب دل سپردن بود!
فکر میکرد عشق پاک وجود داره و همه ی قصه ها
و افسانه ها رو باور میکرد و منتظر اون قصه ها
تو دنیای واقعی بود.در حالیکه همش کشک بود.
عشق وجود نداره و دین توهمات ذهن و روح
نسل من رو نابود کرد.هممون دچار توهم و انتظار
و در نهایت از درون دچار فروپاشی شدیم و
همیشه یه چیزی کم داریم.وقتی بچه بودیم
والدین مقدس بودن و الان که بچه داریم بچه ها
مقدس شدن.و ما همیشه باید احترام میذاشتیم
و از خودمون میگذشتیم....
این آلودگی هوا دلیل خوبی شد بعد از مدتها
بیایم شمال.البته میخواستیم بریم کیش ولی
حقیقتا خیلی گرون بود و توانم نمیرسید.یعنی
وضعی شده که منی که نزدیک به ۴۰ سالمه و این
همه سال کار کردم یه سفر داخلی نمیتونم برم!!
بچه ها شمال رو خیلی دوست دارن و هوا عالی
ما هم جز شمال جایی دیگه واقعا نمیتونیم بریم
مدتهاست نیاز شدیدی دارم بشینم گریه کنم.
نه گریه ی معمولی.های های گریه کنم.
جدیدا زود چشمام پر از اشک میشه ولی بازم
خودم رو کنترل میکنم.یادم نیست آخرین بار کی
گریه کردم.ولی این روزها این نیاز رو به شدت
احساس میکنم برای گریه کردن.
جدیدا خیلی احساساتی تر شدم....
مگه مرد هم گریه میکنه؟؟؟
از خودم بگم؟
+بگو
چی بگم؟
نزدیک به ۴۰ سالمه.در حالیکه چشمامو میبندم
یه جوون ترکه ای ۲۲ ساله رو یادم میاد که پر از
شوق زندگی بود.چشماش برق میزد.پر از لذت و
خنده بود.پر انرژی بود....
ولی الان؟
الان فقط دنبال سکوته.لم بده رو مبل دسته ی
پلی استیشن رو بگیره و بازی کنه.کسی باهاش
حرف نزنه.جایی نره.
+چرا اینجوری شد؟؟
نمیدونم.نفهمیدم.
یهو سوختم.کاش این زمان پخته شدن یه کم
بیشتر طول میکشید.کاش بیشتر از زندگی لذت
میبردم.
+لذت نبردی؟؟
چرا.ولی حس میکنم کمه.
+همیشه کمه.
میدونم.ولی ولی..نمیدونمچحوری بگم.بالا رفتن
سن رو دوست ندارم.دلم میخواست اون جوونک
شیطون و شر بودم.نه این آدم جدی و عن اخلاق.
+داداش ۴۰ سالته دیگه....
میدونم متاسفانه
امشب تولد پسرم رو گرفتیم.
بابام نمیاد!!!
جدی هیچوقت پدر داشتن رو درک نکردم.
هیچوقت پدر نبود برام.یه موجود ترسناک بود.
همیشه.الانم که پیر شده فقط آزار....
مثل برق و باد ۴ سال گذشت.
بچه ی خوبیه.اخلاقای خاصی داره و تقریبا آزار
نداره.بیشتر از سنش میفهمه.با منم خیلی رفیقه
باورم نمیشه ۲ تا بچه دارم و از همه مهمتر باورم
نمیشه چند ماه دیگه ۴۰ ساله میشم...
خیلیه
حس میکنم خیلی بی عرضم.
هنوز همون نقطه ی اولم.هنوز گرفتار
نمیدونم چرا پیشرفتی توی کارم نمیکنم.نمیدونم
ایراد از منه یا این حجم از گرونی.
من تمام تلاشم رو تقریبا دارم میکنم ولی اتفاق
خاصی نمیفته....همیشه فکر میکردم تو این سن
انقدر جمع کرده باشم که نیاز مالی نداشته باشم
و از زندگی لذت میبرم.ولی واقعا نمیشه.

