یه فروشنده داشتم تقریبا ۶ سال پیشم بود.
خیلی با هم رفیق بودیم و خیلی هواشو داشتم
اونم هوامو داشت تقریبا.تا اینکه یک سال آخر
تقریبا دیگه کار نمیکرد و اوضاع مغازه داغون بود
و البته پروتر هم شده بود.خیلی باهاش صحبت
کردم و گفتم تو دیگه انگیزه نداری برو ولی نرفت
تا اینکه یه روز دعوامون شد و گفتم دیگه نیا
اول باور نکرد ولی فهمید جدیه رفت.
بعد از چند روز اومد و گفت سنوات منو بده!!!
بهش گفتم تو چون رفیق من بودی و فکر نمیکردم
هیوقت پدرسوخته بازی در بیاری ازت سفته
نگرفتم و تو شغل ما سنوات وجود نداره.کار به
جایی رسید که رفت شکایت کرد از من.
حرمت نون و نمک رو نگه نداشت و مجبور شدم
۴ سال پیش ۲۰ تومن بهش بدم.خلاصه گذشت
امروز شنیدم باباش فوت کرده.
دلم لرزید.دو دل شدم بهش زنگ بزنم تسلیت بگم
یا نه.....ولی فکر نمیکنم زنگ بزنم..
بابام تا دیشب به دستگاه وصل بود
و دیشب بالاخره خودش تونست نفس بکشه.
تا بالاخره خدا به من بفهمونه تا خودش نخواد
هیچ اتفاقی نمیفته!!
داداش ما که زورمون بهت نمیرسه.بتاز
این چند روز نرفتم بیمارستان چون واقعا اعصابم
نمیکشید.هر وقت میرم بیمارستان و برمیگردم تا
فرداش افسرده میشم.
ببینیم ادامه ی راه قراره چی بشه.
جدی چی میشه گفت؟
از کجا میشه گفت؟
پنجشنبه رفتیم بابا رو دیدیم و فهمیدم کارش تمومه
بغضم شکست بالاخره و گریه کردم.جمعه دیدم
از اون عالم هپروت خارج شده ولی دکتر گفت
شاید به دیالیز نیاز داشته باشه و امروز دیدم
کمی هشیارتر شده.به نظر میرسه به زندگی داره
برمیگرده.هر چند هنوز هیچی مشخص نیست.
واقعا وقتی پنجشنبه دیدمش دیگه هیچ امیدی
نداشتم.حتی داشتم به خاکسپاری و این چیزا فکر
میکردم ولی امروز دیدم این بابای ما سرسخت تر
از این حرفهاست و داره برمیگرده.
امشب بدترین شب زندگیم بود.
هیچوقت در تمام زندگیم همچین حسی
رو تجربه نکرده بودم.هیچوقت همچین فشاری رو
تحمل نکرده بودم و مرگ رو انقدر از نزدیک ندیده
بودم.
بابام حالش بد شد پرستارش گفت زنگ بزنیم
آمبولانس بیاد ببریمش بیمارستان.دو بار بابام
رفت و برگشت و با هزار بدبختی و دستگاه احیا و
اکسیژن و این چیزا برشگردوندن و بردیمش
بیمارستان.شاید اگه ۱۰ دقیقه دیرتر به دادش
میرسیدیم تموم تموم بود.
هیچوقت فکر نمیکردم این روزها رو ببینم و یا
تحمل این فشار ها رو داشته باشم.
بابا رو بردن دوباره آی سی یو و یه ربع پیش زنگ
زدم گفت فعلا شرایطش تثبیت شده.
تا مرز نابودی رفتیم.همه حالشون به شدت بد شد
چیه این زندگی؟
امروز صبح نمونه های آزمایش خون بابام رو
بردم بیمارستان.بعدش رفتم خونه بچه ها
خیلی دلتنگ بودن.یه کم باهاشون بازی کردم یه
کم هم دعواشون کردم چون واقعا عصبی بودم
ساعت ۵ اومدم برم سر کار که دیدم خواهرم زنگ
زد گفت دکتر گفته گلبول سفید بابا خیلی زیاده و
داره میاد ببینتش پشت بندش مامانم هم زنگ زد
گفت پاشو بیا.خلاصه زنگ زدم فروشنده ها رو
هماهنگ کردم و سریع اومدم خونه بابام.حال بابا
خیلی بد بود یه لحظه فکر کردم رفتنیه.دکتر
دیدش و گفت حالش خوب نیست یا امشب باید
ببریمش بیمارستان یا صبح باید ببریمش
خلاصه نتیجه گرفت تا صبح صبر کنن بعد تصمیم
بگیرن.این وسط دکتر آلبومین نوشت که هیچ
داروخانه نداره و قیمت آزادش هر دونه ۱۸۰۰ ۱۹۰۰
هست.بالاخره دامادمون رفت از داروخانه سیزده
آبان بگیره و بیاد.
امشب هم باید اینجا بخوابم.امیدوارم به خیر
بگذره.
فکر میکنم دیگه گریه کردن بلد نیستم.
هر کاری میکنم اشک جمع میشه ولی پایین
نمیاد!!
امشب اومدم یه سر زدم و پرستارش گفت نیاز
نیست شب بمونی.داشتم برمیگشتم خونه که زنگ
زد فشار بابات خیلی پایینه سریع برگشتم برم
آمپولی که گفته بود رو بگیرم داروخانه گفت فقط
با نسخه میدیم.رفتم بیمارستان دکتر آی سی یو
نسخه رو نوشت رفتم داروخانه گرفتم و برگشتم
احتمالا شب اینجا میمونم.
بابای من آدم خوبی نبود و نیست
یعنی هیچوقت نکته ی مثبتی داخلش ندیدم
هیچوقت ازش الگو نگرفتم و همیشه از وقتی که
یادمه به خودم میگفتم هیچوقت مثل بابا نمیشم
کلا شاید در طول زندگیم ده دقیقه باهاش حرف
زدم.وقتی من برای دندونام مشکل پیش اومده
بود و ۱۱ سالم بود در حالیکه توانایی مالی داشت
و میتونست منو بهترین دکتر ببره منو میکشوند
میبرد پایین ترین نقطه ی تهران تازه اونم با چند
خط اتوبوس عوض کردن.یه درمانگاه خیریه
میبرد و دو ساعت تو نوبت میموندیم تا کارم
انجام بشه و بعدش خودم برمیگشتم.
الان ولی من وظیفمه تا تمام تلاشم رو بکنم تا
بهبودیشو بدست بیاره.خواهرام از روی عشق و
علاقه به بابام میرسن ولی من از روی وظیفه.
خوبی امروز این بود که دیگه نیاز نبود بکوبیم
بریم بیمارستان و رفتم خونه و دیدمش.یه چند
تا وسیله لازم داشتن رفتم گرفتم و بعد از چند
روز اومدم مغازه و یه ویترین زدم.خبری نیست.
احتمالا چکهای این ماهم میمونه.
امیدوارم زودتر بابا خوب بشه و سر پا.
باز امروز تو حال بدش میگفت مقصر تویی!!!
یعنی منم!!!
میگم چرا؟
میگه تو باید پزشکی یا داروسازی قبول میشدی!!!
ول کن من نیست.
بدترین جای دنیا بیمارستانه
امروز از ۱۱ صبح گرفتار بودیم.
اول اومدیم بیمارستان که زنگ زدن که تجهیزات
رسید.بلافاصله اسنپ گرفتم رفتم تجهیزات رو
آوردن تو خونه و خواهرم زنگ زد که دکتر جلسه
میخواد برگزار کنه بیا.بازم سریع اسنپ گرفتم
رفتم.یکم با دکترش حرف زدیم و گفت ترخیص
امروز معنیش خوب شدن نیست و ادامه درمان
به خونه موکول میشه با پرستار ۲۴ ساعته.
خلاصه یه کم ازشون انتقاد کردم و امضا زد
رفتیم برای کارای ترخیص که صندوقدار گفت ۱
ساعت دیگه تشریف بیارید.رفتم از نان سحر یه
کم خوردنی گرفتم و با خواهرم خوردیم و رفتم
برای ترخیص.۲۲۰ میلیون پول بی زبون رو دادم
بهشون و زنگ زدن آمبولانس اومد.به راننده گفتم
آژیر روشن نمیکنی؟
گفت آژیر دوست داری؟
آژیر رو زد و خیابونا رو خلاف رفت تا رسیدیم.
بابا رو آوردن خونه و پرستارش هم رسید و
ساعت ۷ بالاخره ما نهار خوردیم و ساعت ۹ راه
افتادم سمت خونه.
اینم از امروز ما.
حالم بده.
دکتر میگه بابا رو ببرید خونه.
اینجوری درمان رو تو خونه انجام میدیم
امروز از صبح پیگیر بودم واسه اجاره تجهیزات
پزشکی.تخت و تشک و اکسیژن ساز و مانیتور و
ساکشن و این چیزا.برای یک ماه ده تومن میگیرن
خلاصه هماهنگ کردم و قراره فردا بفرستن.
پرستار ۲۴ ساعته هم که باید بیاد خونه.
خلاصه در عرض ۲ هفته زندگیمون شد جهنم.
بابام هم بهتر شده ولی هنوز راه نمیتونه بره
درست حرف نمیزنه ریش عفونت داره و بلعش
هم مشکل داره.
به هیچی نمیتونم برسم.ولی باید قوی بود.
امروز بالاخره بابام رو از آیسیو آوردیم بخش
از صبح ساعت ۱۰ رفتیم و بالاخره ساعت ۳
گفتن تخت خالی شده و اومد بخش و حال خیلی
بهتری داشت.ولی هنوز مشکل راه نرفتن و بلع
داره که امیدوارم درست بشه.
خواهرام واقعا زجر کشیدن.و به من میگفتن برای
تو بابای خوبی نیست ولی برای ما بابای خوبی بود
خیلی برام جالب بود.
خوشبختانه امروز سر حال تر و هشیار تر بود
امیدوارم زودتر بیاد خونه.
بیشترین عبارتی که این روزها استفاده میکنم
"چیکار کنم؟" هست.
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.تا حالا تو همچین
موقعیتی گیر نکرده بودم.
وضعیت بابام بهتر نمیشه بدترم نمیشه و اصلا
نمیفهمیم باید چیکار کنیم!!
تقریبا ۱۰ روزه زندگیمون شده جهنم.
بابام اوضاعش بهتر نمیشه و قرار بود ۵ ۶ روزه
بیاد تو بخش که گفتن نمیشه.قرار بود دیروز بیاد
گفتن امروز و امروز رفتم میگن صبر کنیم بهتره.
تا الان نزدیک به ۱۳۰ میلیون خرج آی سی یو شده
و گفتم جهنم پول فقط خوب بشه.
ریه بابام عفونی شده و ترشحاتش زیاده و خون
هم توش هست.از طرفی بلعش مشکل خورده
راه هم نمیتونه بره و ۱۰ روزه زنجیر شده به تخت
بیمارستان.
واقعا نمیدونم باید چیکار کرد.هر روز داریم میریم
بیمارستان و تاثیرات منفی داره رومون
اعصابو روانم خورد شده.دلم واسه بابام میسوزه
هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری ببینمش.
خواهرام که داغونن.منم تظاهر میکنم هیچی
نیست....
روی صندلی مغازه نشستم
این همکارم چای دم کرده
اسپلیت روشنه.
خوابم میاد و کلافم.
تقریبا در اوج نا امیدیم.
بابام بیمارستانه و بعید میدونم صحیح و سالم
بیاد بیرون.
حال خواهرام به شدت بده
مادرم استرس داره
بازار به شدت خرابه و پول ندارم
ولی من طبق معمول باید قوی باشم و تظاهر کنم
اتفاقات بد گذرا هستند.
کاش منم میشد به یکی تکیه کنم...
در اوج ناامیدی خوشبختانه بابام چشماشو
باز کرد.
دیدن مردی که روزگاری برای خودش یلی بود و
همیشه باهاش درگیر بودم و هیچ انعطافی
نداشت ،روی تخت بیمارستان در حالیکه چشماش
بسته بود و دست و پاش رو به تخت بسته بودن
و هی دست و پا میزد خیلی سخت بود.
خواهرم دیروز گفت وقتی میری به بابا سر بزنی
بشین نیم ساعت باهاش حرف بزن واسش خوبه.
بهش میگم من تو تمام عمرم نیم ساعت با بابا
حرف نزدم.الان چی بهش بگم؟؟
جدی حس دو گانه ای دارم....نسبت به بابا!!
این کلمه همیشه برام عجیب بوده.
دکتر میگه ریه سمت چپش عفونت داره.امیدوارم
زودتر برگرده خونه
چجوری یهو همه چیز نابود میشه؟
بابام رو دیروز بردیم بستری کردیم و متاسفانه
بهتر نشده.هوشیاریش پایینه و حرف نمیزنه.
خواهرام خیلی گریه میکنن و من مجبورم قوی
باشم و به روی خودم نیارم.فقط امیدوارم بابام
برگرده خونه....
صبح مادرم زنگ زد که بابا خورده زمین
با صورت پاشو بیا.
رفتم دیدم هشیار نیست.زنگ زدیم اورژانس
آوردیشم بیمارستان.الانم در ICU نشستیم.دارن
بررسیش میکنن.امیدوارم چیزیش نباشه.

