خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۲۸

یه فروشنده داشتم تقریبا ۶ سال پیشم بود.

خیلی با هم رفیق بودیم و خیلی هواشو داشتم

اونم هوامو داشت تقریبا.تا اینکه یک سال آخر

تقریبا دیگه کار نمیکرد و اوضاع مغازه داغون بود

و البته پروتر هم شده بود.خیلی باهاش صحبت

کردم و گفتم تو دیگه انگیزه نداری برو ولی نرفت

تا اینکه یه روز دعوامون شد و گفتم دیگه نیا

اول باور نکرد ولی فهمید جدیه رفت.

بعد از چند روز اومد و گفت سنوات منو بده!!!

بهش گفتم تو چون رفیق من بودی و فکر نمیکردم

هیوقت پدرسوخته بازی در بیاری ازت سفته

نگرفتم و تو شغل ما سنوات وجود نداره.کار به

جایی رسید که رفت شکایت کرد از من.

حرمت نون و نمک رو نگه نداشت و مجبور شدم

۴ سال پیش ۲۰ تومن بهش بدم.خلاصه گذشت

امروز شنیدم باباش فوت کرده.

دلم لرزید.دو دل شدم بهش زنگ بزنم تسلیت بگم

یا نه.....ولی فکر نمیکنم زنگ بزنم..



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم