تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۰/۲۸
یه فروشنده داشتم تقریبا ۶ سال پیشم بود.
خیلی با هم رفیق بودیم و خیلی هواشو داشتم
اونم هوامو داشت تقریبا.تا اینکه یک سال آخر
تقریبا دیگه کار نمیکرد و اوضاع مغازه داغون بود
و البته پروتر هم شده بود.خیلی باهاش صحبت
کردم و گفتم تو دیگه انگیزه نداری برو ولی نرفت
تا اینکه یه روز دعوامون شد و گفتم دیگه نیا
اول باور نکرد ولی فهمید جدیه رفت.
بعد از چند روز اومد و گفت سنوات منو بده!!!
بهش گفتم تو چون رفیق من بودی و فکر نمیکردم
هیوقت پدرسوخته بازی در بیاری ازت سفته
نگرفتم و تو شغل ما سنوات وجود نداره.کار به
جایی رسید که رفت شکایت کرد از من.
حرمت نون و نمک رو نگه نداشت و مجبور شدم
۴ سال پیش ۲۰ تومن بهش بدم.خلاصه گذشت
امروز شنیدم باباش فوت کرده.
دلم لرزید.دو دل شدم بهش زنگ بزنم تسلیت بگم
یا نه.....ولی فکر نمیکنم زنگ بزنم..
ارسال توسط رابین

