خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۲۱

سوال تکراری از نوع دیوانه

این روزها دیوانه گرفتار است و اسیر اغتشاشات و اعتصابات ذهن شده.اعتصاب

کلمات و گاهی قافیه ها و اغتشاش افکار............

در کنار این اعتصابات و  اغتشاشات یک سوال  تکراری داره با تبر ذهن رو سوراخ میکنه

من دیوانه ام یا دیوانه من است؟

زمین دور تو میگرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو

عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه

از این تصویر رویایی

تماشا کن تماشا کن

عجب بی رحمانه زیبایی

امشب خیلی بنفش شدم.....................چون یه سری مسائل فهمیدنش سخته

هر دیوانه ای درگیره.....درگیره یه عالمه سوال بی جواب.......سوال هایی که عاقلان

به راحتی ازش میگذرن ولی دیوانه ساعتها بهش فکر میکنه.........

هر دیوانه ای از سه قسمت تشکیل شده :

خودم

صدای خدا

صدای شیطان

و جالبه فروید برای این تقسیم بندی اسم گذاشته فروید به خودم میگه من

به صدای خدا میگه من برتر و به صدای شیطان میگه او

من خودمم خودی که میشناسم و تا حدودی هم نمیشناسم منی که تصمیم میگیرم

و منی که نفس میکشم و زنده هستم تا اینجا مشکلی نیست تا اینکه پای او یا

همون صدای شیطان میاد وسط..........در حالت عادی من و او (خودم و صدای

شیطان) مثل سوارکار و اسب هستیم یعنی من او را کنترل میکنه و وای به روزی که

او بخواد من رو کنترل کنه................البته گاهی اوقات اسب رم میکنه و عنان رو در

اختیار میگیره..............و اینجاست به طرفی کشیده میشی که نباید بشی

یعنی سمت شیطان و شیطانیت.....................

من برتر من رو کنترل میکنه و همون به قول دیوانه صدای خداست.....من برتر نقش

زیادی توی عذاب وجدان داره و هنجارها و قوانین رو به خوبی میشناسه و او از همه

هنجارها و قوانین گریزونه............واسه همینه که وقتی دیوانه فکر میکنه ۳ نفر

همزمان باهاش صحبت میکنن و سعی میکنن راه رو بهش نشون بدن و بیچاره من

که باید تصمیم بگیره و تشخیص بده کدوم صدا شیطانه و کدوم صدا خدا

من برتر یا او؟.........تشخیصش خیلی سخته................

و من دیوانه همچنان نمیدونم من دیوانه ام یا دیوانه منم؟و در کنار این سوال باید هر

لحظه به ۳ صدای همزمان توی دهنم گوش کنم و تشخیص بدم کدوم شیطانه و کدوم

خدا.....................و درنهایت تصمیم بگیرم..............

تو دیوانه میشی از من و من دیوانه از او و او دیوانه از من............

یه موقع هایی فهمیدن خیلی مسائل سخته و باید زیاد فکر کرد:

شب از وقتی شروع میشه که تو چشماتو میبندی

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۷

خوشم خوشم چنان خوشم

که غصه ها رو میکشم

همه ته ته سفر

فقط منم که چاووشم

یه چیزی به بگم؟

دیوانه ها واقعا غ ق پ هستند

غ ق پ یعنی غیر قابل پیش بینی

میدونی چرا؟

چون من ۲ روزه واقعا خوشم..........نمیدونم چرا انقدر شادم.....هر چی فکر میکنم

نمیفهمم چمه......شاید مستم نه؟

ولی نه وقتی مست میکنی همه چیز برات قشنگ میشه و هیچ چیز بد یا مشکلات

زندگی رو نمیبینی و این میشه فرار........

فرار از زندگی.......فرار از خودت و میدونی فرار یعنی چی؟

یعنی توهین مستقیم به خودت و شخصیتت

یادته که من همیشه میگم هیچوقت نباید فرار کرد...من هم هیچوقت فرار نکردم

به جز ۲ بار که هر ۲ بار هم از خودم فرار کردم...............۱ بارشو هنوز به خاطرش

خودم رو سرزنش میکنم.............

امروز یه جا یه جمله جالب دیدم:

میدونی چرا آدما وقتی بزرگ میشن با خودکار مینویسن؟

چون اگه غلط بنویسن دیگه نمیتونن پاکش کنن

ولی من این جمله رو قبول ندارم میدونی اعتقاد من چیه؟

اینه:

ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازست..........به هر اشتباهی میشه فرصت داد

به شرطی که دیگه اون اشتباه تکرار نشه

من زندگیمو با مداد مینویسم و هر جا لازم باشه پاکش میکنم تو هم میتونی این

کار رو بکنی فقط..........

فقط حواست باشه زیاد پاک نکنی که کاغذ زندگیت پاره بشه...............این مهمه.

سعی کن درک کنی

سعی کن نفس بکشی این شوق زندگی رو.....این شوقی که توی هر لحظه جاریه

سعی کن توی دم و بازدمت این شوق رو خلاصه کنی و به امید آسمون آبی و فردای

آبی و آفتابی زندگی کنی........سرما زود گذره

جالبه یک لحظه میتونه سرنوشت و آینده رو عوض کنه فقط یک لحظه...............

تمام آینده به همین یک لحظه وابستست..........میتونه این یه لحظه یه تغییر بزرگ

یه خبر خوش یه فاجعه یا مرگ باشه............

 

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۰۳
بالا

پایین

تکون نخور.....تا کی؟

بالا

پایین

جقدر باید با این بالا و پایین ساخت؟

اما میدونم یه روزی فقط بالا میمونم..............میدونی چرا؟

نه چرا؟

چون دلم میخواد بالا بمونم........بالای بالا.............

امشب سبز پر رنگم........نمیدونم یعنی چی فقط میدونم سبز پر رنگم.خیلی سعی

کردم ترجمش کنم اما نشد......تو میدونی یعنی چی؟

میدونی........

خیلی حس و لذت بزرگیه وقتی عزیزترین چیز توی زندگیت پیشت باشه

اون موقع هست که باید تمام توانتو بذاری و حفظش کنی.........نذاری باد ببردش

و فقط هم با مرگ باید ازش جدا بشی............حس قشنگیه.نه؟

یه چیزی رو یادت باشه.......فاصله ی بین فرشته بودن و شیطان بودن خیلی کمه

کمتر از فاصله ی بین من و خودم یا تو و خودت...............مثل فاصله ی بین عشق

و نفرت.........تو میتونی هم فرشته باشی و چند لحظه بعد یک شیطان.........اما

اما

اگه بخوای و سعی کنی میتونی همیشه فرشته باشی و عاشق...خیلی سخته

ولی میشه.....اگه بخوای

یادت نره میشه با ستاره های چشم تو

مغرب نو

مشرق نو بر پا کرد

میشه از برق نگات

خوشید رو خاکستر کرد

به شرطی که خودت بخوای

خواستن یکی از مهم ترین افعال موجود در ادبیاته.......چون همه چیز بستگی به

خواستن داره.قبول داری؟من که اعتقاد دارم.........

یادت نره مرز بین شیطان و فرشته چقدر از مو هم باریکتره.......چقدر راحت میشه

گول شیطان رو خورد و چقدر راحت میشه فرشته بود.......................

این روزها هذیونهای آخر شب یک دیوانه یه عطر و بوی جدید داره.....یه بو با یه صدای

نو و تازه.............البته همراه با یه کم خواب آلودگی..........ولی طعم جالبیه

طعم جالبیه وقتی قبل از خواب یه صدای عجیب ولی آشنا توی سرت داد بزنه:

دیوانه چیزی رو یادت نرفته؟

و تو مجبور میشی که تا خود صبح یا در حالت بهتر تا وقتی که خوابت ببره فکر کنی

فکر کنی و فکر کنی.........انقدر فکر کنی که توی خودت غرق بشی و بخونی:

گر حال تو هم چون من آشفته خراب است

گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است

ای وای به حال هر دوی ما

فرشته باش تا فرشتگی کنی.......تا خدا را ببینی در نفسهایت



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۷/۰۹/۲۹
حس نوشتن آخر شب خیلی قشنگه.......

هم قشنگه هم سنگین هم یه جورایی غیر قابل درک .........میدونی مثل چی

میمونه؟

مثل وقتی که داری ناهار میخوری یه دفعه یه بیت قشنگ میخوره به مغزت.......

ناهار رو ول میکنی میای مینویسیش و تمام اون هفته به این فکر میکنی که اون

شعر رو تمومش کنی ولی آخرش باز هم احساس رضایت نمیکنی..............انگار

یه گمشده داری واسه همین باز هم مینویسی و شعر میگی.......چون ارضا نمیشی

و نمی خواهی هم ارضا بشی.......................

نزدیکای غروب یه حس عجیب بهم دست میده............حس میکنم یه کاری رو انجام

ندادم........مثل اینکه یه چیزی رو جا گذاشته باشی و بخوای بری و یه حس آشوب

داری ولی نمیدونی چیو گم کردی و در نهایت با اون آشوب میری و هی فکر میکنی

که چیو جا گذاشتی؟و یادت نمیاد...............

دوم راهنمایی:

معلم:چرا انقدر و توی انشا اشتفاده میکنی؟

دیوانه:از و خوشم میاد........نمیذاره جمله تموم بشه و ادامه داره

معلم:ولی جمله باید تموم بشه

دیوانه:چرا؟

معلم:چون یه قانونه......هر چیزی باید تموم بشه.......حتی اگه خیلی طولانی باشه

دیوانه:نمیشه هیچوقت تموم نشه؟من از پایان خوشم نمیاد

معلم:گفتم که قانونه باید تموم بشه.از این به بعد زیاد از و استفاده نکن

من از پایان میترسیدم و آغاز کردم

نقطه سر خط.



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۲۴
بالا

پایین

امشب هم مهمون منی

میخوام باز هم مهمانت کنم به هیجانات و ضایعات مغز یک دیوانه

البته مغز که نداره شاید قلب یک دیوانه یا بهتره بگم بداهه گویی های یک دیوانه

یا در خالت موزون تر خاطرات یک دیوانه:

خاطراتی دور از یک راه دور

راهی به اسم خیال و رویا

خاطراتی از یک توهم در یک ذهن بی نام ولی دیوانه....یک ذهن بیمار ولی سالم

خاطراتی از یک کشور دور و دراز و پر مخاطره.........کشور عشق

خاطراتی از قلب تپنده ی رویا......از روح حادثه و از نبض عبور................خاطراتی

از جنس پوشال و در دست باد.........خاطراتی از عمق و ژرفای خیال.................

به رنگ آبی......همه جور آبی...از تیره تا روشن....از نفتی تا زنگالی................مهم

اینه که آبی باشه بقیش یه جور تفاوته......درسته؟

تو الان خیلی نزدیکی........تویی که یک رویا بودی و جالبه به همین راحتی که دور

میشی نزدیک هم میشی..........انقدر نزدیک که میشی خود من..........خود من

بدون حتی یک فاصله............و تا آخر با منی.........البته خودت گفتی....و من هم

گفتم............آخر کجاست؟..........به کجا میگن آخر؟///////توی این دنیا که اول

میشه همون آخر..........ولی

/////ولی میشه هم اول ساخت هم آخر////البته اگه خودت بخوای..............

باید بخوای.............و باید بخوام..................حس کردن یک رویای دور خیلی شیرینه

به شرطی که موندگار باشه.............و باید اینبار موندگار باشه..........باید

تا حالا به ویرگول دقت کردی؟

نقشش ایجاد تمایز و جدا کردن کلمات از همدیگس.............تا بشه مفهوم را درست

منتقل کرد.........ولی همین ویرگول میتونه معنی خیلی چیزا رو عوض کنه.....خیلی

راحت...خیلی سریع..........پس میشه وقتی که یه جمله یا یک فصل یا یک حادثه

توی کتاب زندگی به دلت نشیه از ویرگول استفاده کنی و معنیشو عوض کنی.....

به همون راحتی که داری یک متن رو نگارش میکنی و با یک ویرگول کلمات قبل رو از

کلمات جدید جدا کنی................یعنی زندگی دیروز رو از زندگی امروزت جدا کنی

و به فردا نگاه کنی و کلمات تازه و جدید

تا حالا شده فکر کنی اشیا دارن به سمتت پرواز میکنن؟

بالا

پایین

چرا انقدر قل میخوریم و میریم بالا و پایین ؟نمیشه یه جا ثابت بمونیم؟

برو بابا

وقتی یه جا ثابت بمونی میگندی....همه ی قشنگی به بالا پایین رفتنه نه بالا و نه

پایین و نه وسط فقط بالا و پایین...................تو هم موافقی نه؟

با همه ی این بالا و پایین ها همچنان هستم و هستیم و امیدواریم باشم و باشیم..

ا

ا

ا

حوصله خوابیدن ندارم..........الف

ولی فردا باید زود بیدار بشم......ب

زیاد اینتو نگرد....فقط یه کم مربوط به تو میشد بقیش مربوط به زندگی.....هر چند تو

به زندگی پیوند خوردی......پس کاملا توی این تخیلات و خاطرات یک دیوانه بگرد و

سیر کن و تماشا کن.........چون مربوط به تو میشه.....................

و از تمام این جریانات تو میمونی و خود من و یک ویرگول برای کلمات قبلی و یک

گیومه بی انتها تا ابد و این دلخوشی که دیگه ویرگولی نخواهد بود و همه چیز بدون

غلط و پشیمونی بره جلو ولی همچنان............

بالا

پایین

موافقی؟



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۲۱
ای بابا

وسط این گیری ویری تو هم گیر دادیا

همیشه عجول بودم .نمیدونم چرا...عجول و وقتی از یه چیزی خوشم میومد تا

حد مرگ انجامش میدادم....خیلی افراطی....از بچگی از ساعت ۸ صبح تا ۱۲ شب

فقط بازی میکردم و به زور میخوابیدم و فقط میخوابیدم که فردا صبح هم بازی کنم...

به خودت مسلط باش......تو قرار نیست مثل من فکر کنی....اینو قبول دارم........

ولی............هیچی ولش کن

راستی

تو که میتونی غرور آسمون رو به راحتی بشکنی و پرواز کنی.چرا یه موقع هایی

این گوشه کز میکنی و میگی حالم بده؟

یه جاهایی میلنگی ....یه جاهایی بیش از حد حساسی و یه جاهایی زیادی اهمیت

میدی.......بذار خودش میره جلو و اگه قرار باشه درست بشه...میشه

نه

محکم میگم نه.

چی نه؟

من قرار نیست مثل همه باشم و بگم سرنوشت خودش همه چیز رو درست میکنه

مگه یادت رفته من اعتقاد دارم خود آدمی معنیه سرنوشته.....خود آدمی به یاری خدا

مگه یادت رفته وقتی یکی میگه قسمت همینه یا سرنوشت اینطوری خواسته یا

اینا بازیای روزگاره....من بلند میخندم و میگم:

احمق....سرنوشت دست خودته

یادت رفته؟

نه یادم نرفته

خیلی خوب پس به من گیر نده و نگو برو جلو هر چه بادا باد

من خودم باید بسازمش .....میفهمی؟

وای چقدر میخندم

چقدر حال میکنم

میدونی چرا؟

همیشه میگن دست بالای دست بسیار است

مرتیکه همیشه همه رو دپرس میکنه....همه جار و سرد میکنه و فقط غم میذاره

توی دل من و توی غروبش دلم جون میکنه

کیو میگی؟

نفهمیدی؟پاییز رو میگم

آهان خوب؟

آره خلاصه همیشه همینه ولی کم کم آذر که میرسه به اواخر....مظلوم میشه

دیگه کاری ازش بر نمیاد و باید کم کم بره بمیره....خیلی عشق میکنم وقتی میبینم

پاییز اینطوری خوار و خفیف میشه و میره پی کارش........در عوض زمستون میاد

و ۳ ماه به بهار نزدیکتر میشیم....از الان بوی عید رو دارم حس میکنم...بوی سبزی

و طراوت اردیبهشت رو و گرمای لذیذ خرداد رو........وای فکرشو بکن دوباره بهار

بیاد........

باشه از این به بعد بیشتر به خودم میخوام مسلط باشم...خیلی بیشتر................

یه کم بی خیالی بد نیست نه؟

چقدر احساسات و دنیای یک بچه قشنگه نه؟

تمام دنیاش یه هاپو و نگاه کردن به آدمای گنده و دنیای خیلی گنده تر................

هیچی نمیفهمه جز بازی کردن و کیو کردن......چشماشو همیشه باز نگه میداره

تا این دنیا رو که براش تازگی داره بیشتر بشناسه.........و چقدر از کوچکترین چیزها

لذت میبره..........چقدر فکر میکنه بزرگ شدن خوبه...............چقدر معصوم میخوابه

و تنها کاری که بلده برای اعتراض کردن.........گریست.....

 

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۲۰
قربانگاه

حرارت

لب

نگاه

احساس

بی پروایی

پرواز

اطمینان

بی صدایی

لحظه

جبران

دوباره

بی لحظه بودم.............با ارزش هر ثانیه هم بی لحظه بودم..............

تا که پیر شوم

وقتی هر هوایی تو رو یاد خود فراموش شدت بندازه و وقتی میبینی خودت داره

فراموش میشه....چه میکنی؟

بخند

میدونی چرا؟

جون با خنده پیدا میشی..........و یاد میگیری پرواز کنی

میدونستم بزرگی

میدونستم امتحان زیاد ازم میگیری........ولی در بودنت و بزرگ بودنت شکی نیست

هیچ شکی از اول دلم تا ته دلم.....تو تنها کسی یا چیزی هستی که حتی یک

لحظه هم در موردت دچار شک نمیشم........این میدونی یعنی چی؟

میدونی هر دلی یه اسم مخصوص به خودشو داره

اشم دل من هم دیوانه خونست.قشنگه؟

توی این دیوانه خونه هر کسی نمیتونه دووم بیاره و سر از کارش در بیاره....سخته

خیلی سخته برای کسی که همش میخواد فکر کنه و هر چیزی رو تجزیه و تحلیل

کنه ولی

ولی....برای کسی که بخواد فقط حس کنه...خیلی  راحته

خیلی راحته که با حس کردن بشه سر از کار دیوانه خونه در اورد و فهمید یک دیوانه

چی میگه و به کجا میخواد برسه

سوال سختیه:به کجا میخوای برسی؟

همه آخرش میرسیم به یه کفن سفید و یه مشت خاک....پس انقدر برای چی زور

میزنی؟

به کجا میخوای برسی؟

به هر جا برسی آخرش همون کفن لباسته و همون خاک خونته

هم خون من باش و بخون.......بخون با من از ته دل......ببند چشماتو و کور باش....

کر شو نشنو که دنیا چه دادی میزنه.....فقط صدای داد دل خودتو بشنو و کر باش

برای دنیا و عاقلان دنیا...دیوانه و شو و بچرخ و برقص و بذار بهت بخندن........که خنده

بر هر دردی دواست.........بذار بگن دیوانست.......بذار بفهمن کم داری......بذار بفهمن

کم داری چیزی که اونا زیاد دارن....ولی هیچوقت نذار بفهمن چیو کم داری............

چون حرمت دیوانگی به همینه..........چون واسه همینه که اونا عاقلن و تو دیوانه

من مست و تو دیوانه

ما را که برد خانه؟

هر صدای خس خسی تو رو یاد اون و اون روزها و اون کلاه سیاه میندازه..........

همون دخمه ای که قرار شد بدون سقف بسازی تا پرواز رو همیشه به خاطر داشته

باشی........حسرت نخور نوبت پرواز تو هم میرسه...یه روزی تو هم قلب آسمون رو

میشکافی....فقط کافیه منتظر بهار باشی یا انقدر جرات داشته باشی که از سرما

و زمستون و بارون نترسی و بذاری بال و پرت خیس خیس بشه..............اینه فرق

دیوانه و عاقل و دیوونه..................

بوی نم بارون دیگه تکراری شده.چرا؟

نکته:امروز این بلاگ از مرز ۱۰۰۰۰ بازدید گذشت....مبارکه.....یه خواننده نظر داده بود

خدا ازت نمیپرسه بازدید وبت چقدره.میپرسه چی در وبت به دیگران آموختی؟

تو چی یاد گرفتی از تق تق من روی کیبورد؟

نکته ۲:چه عنوانی واسه این متن در نظر بگیرم؟.......؟؟



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۷
میدونی یه تصمیم عجیب گرفتم............

تصمیم گرفتم یه موقع هایی به جای نوشتن جملات فقط از کلمات استفاده کنم...

مهم اینه که فهمیده بشه اونم توسط من و خودم و تو و خدا

غیر از اینه؟

یک حس

حس ششم

جنون

تصور

بی فکری

بی پروایی

روح

تصاحب

ارزش

دیوانه

رویا

غ ق ب

غیر قابل شرح

فردایی بدون او

بی تردید

جنازه

صحبت

به این فکر کن در حالیکه داری زندگی میکنی و فکر میکنی همه میبیننت یه دفعه

بفهمی تو یه تصوری از ذهن خودت و وجود خارجی نداری............چه حسی بهت

دست میده؟وقتی بفهمی خیال میکنی که توی این دنیا هستی...مثل وقتی که

توی این دنیا هستی و خیال میکنی که جای دیگه ای هستی.......................

بدون ترس قدم بردار تا بفهمی از دنیا چی میخوای...تا بفهمی از خودت چی میخوای

تا بفهمی خواستن یعنی چی.....ولی حواست جمع باشه و همیشه ببین پاتو کجا

میذاری....شاید ۱ سانتیمتر اینور یا اونور کل مسیر زندگیتو عوض کنه....یادت نره

خریت با شجاعت زمین تا آسمون فرق داره همانطور که پرواز در آسمون با سقوط

آزاد فرق داره.

شاید از این نوع جدید نوشتن دیوانه خوشت نیاد....ولی دیوانه نمیخواد کسی رو

راضی نگه داره چون دیوانست....میفهمی؟



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۴
گفته بودم که یه لحظه میتونه همه چیز رو تغییر بده و همه زندگی رو زیر و رو کنه.

مهم اینه که بتونی اون یه لجظه رو بشناسی......

همانطور که خودتو میشناسی....البته فکر میکنی که خودتو میشناسی و هر چقدر

بری جلوتر میبینی که اصلا خودتو نمیشناسی.....و هر چقدر بیشتر بفهمی اون

موقع هست که میفهمی چقدر نمیفهمی....جالبه نه؟

پارادوکس به معنای واقعی........میفهمی که نمیفهمی و نمیفهمی که میفهمی

کدومش بهتره؟

از خودم شروع میکنم.......بعدش به تو میرسم و در نهایت میرسم به ۳ تا نقطه

...

این ۳ تا نقطه میتونه ادامه دار باشه و میتونه همین جا متوقف باشه....

با این نقطه ها هم میتونی خط بسازی هم میتونی دایره بسازی

مهم نوع ساختنه...قبول داری؟

ولی همیشه خواستم که این نقطه ها ادامه پیدا کنه بره جلو و بیشتر بشه

انقدر بره جلو که بشه غ ق ش

یعنی غیر قابل شمارش!!!!

صدای این لحظات خیلی آشناست.......به اندازه ی خودم آشناست به اندازه ی

آواز همیشگی شب اشناست و وقتی بیشتر بهش فکر میکنم میبینم به اندازه ی

خودم گنگه و غ ق ف

یعنی غیر قابل فهم

وقتی از من بپرسی چطوری میخوای اون لحظه ی ناب رو توی زندگیت تشخیص

بدی و بهش بجسبی و بری جلو و کاری کنی که بشه غ ق ش میگم خیلی راحته

خیلی راحت

فقط کافیه توی هر لحظه به قلبت مراجعه کنی و از همه مهمتر به نشانه ها دقت

کنی....هیچ نشانه ای بی دلیل نیست...من هم به صدای قلبم گوش میدم و هم

چشمامو باز میکنم تا نشانه ها رو ببینم..........وقتی نشانه رو در یابی میتونی

لحظه رو هم دریابی

نشانه ها رو چطوری میشه دریافت؟

برو از قلبت بپرس......میتونی؟

اگه دیوانه باشی میتونی اما اگه عاقل باشی میری سراغ مغزت و در نتیجه هم

نمیتونی اون نشانه رو ببینی و هم اون لحظه رو از دست میدی................

دیگه خود دانی........از من گفتن ای عاقل...چون با مغزت نشانه هایی رو که با قلبت

به راحتی میبینی رو حتی نمیتونی تصور کنی........

فقط با صدای تاپ و توپه که میشه اون لحظه ی ناب و اون نشانه رو دید و چسبید به

اون لحظه و همه چیز رو زیر ر رو کرد....فقط مواظب باش......مواظب باش........

مواظب باش شیطان لحظه ی ساختگیشو به جای لحظه ی اصلی بهت قالب نکنه

چون بارها پیش اومده که همه چیز درست بوده ولی اواسط کار میفهمی که اون

لحظه رو شیطان ساخته و تمام راه رو بیهوده اومدی و حالا هم راه برگشت نداری

ای وای

مواظب باش و با صدای قلبت بیا جلو....دل به نشانه های اشتباه نبند

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۹/۱۲
تق تق

هستی؟

میشنوی؟

چای یا قهوه؟

کدوم رو میل داری؟

میدونی هر اتفاقی هم بیفته...باز هم تو مخاطب اصلی منی....مخاطبی که خودت

هم میدونی چی میگم...خودت میفهمی همه ی حرفامو حتی اگه خودم نفهمم....

تو مخاطب منی حتی اگه صدای نوشته های منو نشنوی..........حتی اگه نخونی...

ولی تو مخاطب منی تویی که از هر نفس به من نزدیکتری ولی از هر دوری هم از

من دورتری......نزدیکترین دور یا دورترین نزدیک

تو مخاطب منی تویی که از خودم هم بیشتر میشناسمت و از طرفی بعضی مواقع

اصلا نمیشناسمت........ولی تو مخاطب منی.....چه بخوای چه نخوای

پس مخاطب غریبه ولی آشنا تو رو میخوام امشب هم به مهمانی هذیونهای مشتمل

بر سرگیجه ی خودم به همراه یک فنجان قهوه تلخ دعوت کنم........

تشریف میاری؟

سرد بود.............وقتی توی هوا ها میکردی رد نفست رو میدیدی که به شکل بخار

از دهانت خارج میشه و جالبه این کار خیلی سرگرم کننده به نظر میرسید چون باز

هم ها میکردی و رد بخاری که خارج میشد رو تعقیب میکردی..........

سرد بود.........درونت هم سرد بود و جالب این بود که سردی درونت هیچ ربطی به

سردی هوای بیرون نداشت و حتی به جرات میشه گفت سردی درونت خیلی بیشتر

از سردی بیرون بود...............

سرد بود............انقدر سرد که حتی فکر کردن هم برات ممکن نبود........انقدر سرد

که آرواره هات هم در حال انجام سمفونی به هم خوردن بودن........انقدر سرد که

دستات از سرما سیاه شده بود ولی از همه بدتر سردی درونت بود

سرد بود................ناجوانمردانه هم سرد بود......انقدر سرد بود که صدات هم به

سختی در میومد

ولی

تو تحمل میکردی چون هدفت برتر از اون سرما بود.....چون به هدفت ایمان داشتی

و مطمئن بودی بعد از این سرمای لعنتی یه گرمای دلپذیر منتظرته

لعنتی

فقط بدیش این بود که درونت داشت یخ میزد.....نمیدونستی چرا......فکر هم

نمیتونستی بکنی....چون انقدر درونت سرد بود که سیاهی دستات و به هم خوردن

آرواره هات رو فراموش کرده بودی

سرمای عجیبی توی تو رخنه کرده بود.....کم کم به شک افتادی ....کم کم از هدفت

دور شدی.....انقدر به این سرمای لعنتی فکر کردی که شد جزیی از وجودت و حالا

سرمای درونت داشت بیداد میکرد..........

شک میکردی......به این که نکنه همیشه قراره سرد باشه؟

نکنه گرمایی وجود نداشته باشه....؟

کم کم صدای باورت داشت ساکت میشد و در عوض یه فریاد جدید شروع میشد:

سرما تا ابد ادامه داره

لعنتی.....خفه شو

ولی دیگه دیر شده.....این فریاد داره بلند و بلندتر داد میزنه:

گرمایی وجود نداره بیچاره

لعنتی

پس صدای خودت کو؟

گم شد؟

خفه شد؟

چی شد؟

سرد بود.....ولی سرما تا ابد بود و تو توی باورت حک شده بود که گرمایی وجود نداره

از همه ی لحظات شب بیشتر وقتی مه باشه قشنگتره.......چون جلوی ماه خودخواه

رو میگیره و ماه هم میفهمه با تمام زیبایی و غرورش کسی هست که جلوش

بایسته حتی برای یک شب.................حتی برای چند لحظه......

من چایی مینوشم تو قهوه...من با قند میخورم تو تلخ بخور

من از این هوا دلگیرم و تو عاشق این هوا.............من عاشق ستاره ها و تو عاشق

ماه..............و من میخندم و تو هم بخند.......و من باز هم میخندم و قهقهه میزنم..

ولی میدونی اصل قضیه تفاوت خنده ی من و تو ...........میدونی چه تفاوتی داره؟

یک دیوانه



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۷
باشه

به همه ی حرفها

با همه ی .........................

بهت پشت کردم و نشستم

حتی دیگه ارزش نداری که بخوام سرمو برگردونم و ببینمت......

میفهمی حتی ارزش برگردوندن سر رو هم نداری.................

خیلی چیزها یادم دادی......ولی نذاشتم شکستم بدی................نذاشتم

نذاشتم به هدفت برسی و حالا آزادم و دیوانه

با توام

آره با تو که فکر کردی میتونی فقس رو بهم هدیه بدی و خوشحالم کنی

تو نفهمیدی توی جسم من یه روح سرکش هست که عاشق پرواز و رقصیدنه

روحی که خودشو به در و دیوار میزنه تا بیاد بیرون و پرواز کنه

شیطان ....نتونستی منو عاقل کنی تا به ساز تو برقصم

من به ساز دیوانگی خودم میرقصمو میخونم:

هزاران سیم و زر دادم

نشد بر ما کسی مخلص

تو که مفت مفت مخلص میشوی

گویا نطر داری

من از تو فرار میکنم به سوی امید و عشق

من از تو فرار میکنم به سوی حس آبی و این رنگ قرمز رو برای تو میذارم تا غرق در

نفرت خفه بشی و نتونی حتی داد بزنی...............

من از تو که سکوت رو کرده بودی سرمشق هر شب فرار میکنم و صدا رو میکنم

فرمانروای شهر شب.........شهر برهنه ی شب نه شهر گرفته و مه آلود شب

من از تو که لیاقت ........نداشتی دیوانه وار فرار میکنم

شیطان

من از دام نحس تو فرار میکنم تا در حسرت من بمونی و بسوزی تا ابد

تا ابد

ولی باز هم انقلابی در قلبم بر پاست...یه دلشوره یا شاید یه وسوسه یا شاید یه

هوس....میدونی که دیگه سراغت نمیام تا ابد...........ازت فرار میکنم تا بسوزی

یه جا شنیدم که اشکهاتو برای اون بریز که ارزش داشته باشه نه برای هر بی سر

و پایی..........قشنگ بود.......نه؟

من به تو پشت کردم و دارم مثل یک دیوانه میخندم.....یه خنده ی واقعی............

یه خنده با صدا.........با صدای آزادی.............

میدونی همیشه به خودم گفتم خدا عادله پس یه روزی شیطان رو هم به پای

میز محاکمه و بازخواست میکشونه.............من به نوبه ی خودم نمیبخشمت و

ازت شکایت میکنم........مطمئن باش..........وسوسه ی گمراه کردن من با تو خواهد

بود.....تا ابد.....................

پشتم رو به تو کردم و قسم یاد کردم که دیگه برنگردم............حتی سرم رو هم بر

نمیگردونم تا ببینمت.....من فقط به جلو نگاه میکنم به روزهای آبی و آفتابی

من فقط صدای آینده و خوشبختی رو میشنوم و میرقصم با ساز دیوانگی خودم

من دیگه با ساز تو و دنیا نمیرقصم...هر چقدر هم فریبنده باشه و جذاب............

دیگه با ساز تو نیمرقصم.............

به یاد لحظه های دور

به یاد نیمه شب وحشی

به یاد سایه ی آتش

به یاد روح آزاده

به یاد نقطه ی روشن

نمیگریم...نمیگریم

این من دیوانه

زین پس تا خود خورشید

تا صدای روشن و بی غم

تا هوای گرم و آفتابی

فقط میخندم

فقط میخندم



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۶
فرض کن شبیه خودت باشی

فرض کن این روزها فقط میگی :

.....تو این زندگی

فرض کن خسته شده باشی ولی ندونی از چی

فرض کن ندونی مشکلت چیه

فرض کن

با رفیقت میری بیرون

صدای آهنگ بلنده و تو هم با آهنگ می خونی:

لحظه ها همیشه خواستن

که تو رو بگیرن از من

چه غریب و ناشناسه

جاده ی به تو رسیدن

سرعت میره بالاتر ناخودآگاه

همیشه یه چیزی بوده

شوقتو از دلم ربوده

ولی یک تپش دل من

از غمت جدا نبوده

دود سیگار داره خفت میکنه....شیشه رو میدی پایین و داد میزنی:

بیا

بیا

بیا

بیا

بیا

فرض کن بعد یکی دو ساعت خیابون گردی بی حاصل میای خونه

غرق فکری............همه جور فکر

سرتو میذاری روی میز سعی میکنی فکر کنی.....تا میای تمرکز کنی بازم میزنه

زیر خنده....دوباره شروع کرد.........باز هم خودشه......شیطان این روزها زیاد به

یادت میاد........نمیدونم چرا..............

با این که روزمرگی داره خفم میکنه ولی نمیتونم به خودم تکون بدم.......شاید یه

جورایی دلبسته روزمرگی شدم........این روزها حس میکنم مرگ خیلی نزدیکه

شاید چون هیچ استفاده  ای از روزهای با ارزشم نمیبرم....شاید

امشب قرمزم............دمق و بی حال و داغون.......................

بی صدا و غرق در فکر.....................

بی شور و ذوق

و از همه بدتر الکی میخندم............شادی کاذب.............و جالبه توی مغزم یه پیغام

خطر هی داد میزنه:

راهی که میروی سوی ترکستان است

چقدر امشب الکی خندیدم.........میدونی چرا الکی بود؟

چون وقتی از ته دل میخندم گلوم درد میگیره و اشک از چشام میاد......ولی امشب

اینطوری نبود

دیدی ....دیدی بازم نذاشتی فکر کنم.....دیدی تا اومدم فکر کنم بازم تمرکزمو به

هم زدی............میتونی................

بازم سرمو میذارم روی میز........یه صدای آشنا توی مغزم میشنوم..............سکوت

فکر میکنم.........فکر میکنم و باز هم فکر میکنم...................

همیشه اعتقاد داشتم درست فکر کردن یه جور هنره ولی الان نمیتونم درست

فکر کنم چون تقریبا به ۱۰ موضوع مختلف دارم فکر میکنم و هیچکدوم به نتیجه

نمیرسه............

صدات بازم داره میاد.........همون صدای همیشگی........همون حرفهای همیشگی

همون دلتنگیه عجیب که دیوانه رو دیوانه تر میکنه........صدای پای تو قشنگ موازی

با تپش های پر رنگ قلبمه.....به راحتی میشنوم و خیلی واضح حسش میکنم

میترسم ازت......واقعا میترسم چون مثل همیشه اینبار هم دخمه ی سرد رو برام

در نظر گرفتی.....در عجبم از رسم مهمون نوازیت.......................بی طاقتم از

این همه تعجب و غرور و سکوت.............حست میکنم حتی از این راهی که هم

دوره هم نزدیک ....هم از نفسهام به من نزدیک تری و هم از دورترین فاصله ها دورتری

...

فرض کن دیوانه ای رو توی قفس زندانی کنی و بهش بگی بخند........بهش بگی

ببین و بهش بگی داد بزن...میدونی چی کار میکنه ؟

فقط بی قراری و سکوت....هیچ کار دیگه ای ازش بر نمیاد

یه دیوانه پرواز میخواد....یه پرواز همیشگی نه موقت.......................

جالبه این روزها غروب هم شکوهشو از دست داده و دیگه اون غروب غمگین

همیشگی نیست....یا شاید دل من خیلی پوست کلفت شده؟

نکته:امشب میخوام تا صبح بیدار باشم....امشب دیوانه نیستم چون میخوام فکر

کنم...چون غم دارم...چون دمقم



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۵
از تو دیوانه شدم

                                     از تو که میخندی

                                                             بر من و امثال من

از تو دیوانه شدم

               از تو که غرق منی

                                        از تو که میخندی

                                                                   بر صدای خسته ام

از تو آزاده شدم

       از تو که پرواز را

                            روزی نشناختی

                                             از تو که بالهایت

                                                          تا همیشه بستست

از تو من آموختم

                  رسم دل دادن را

                                          از تو که دل باختی

                                                      بر صدای قفسی

                                                                     که تو را میکشد

                                                                                 تا لب چشمه گور

از تو دیوانه شدم

                    از تو که بیزاری

                               از خود و من خودت

                                              از تو که نشناختی

                                                                   این صدای کهنه را

این صدای بی رقیب

                   یک نفس میخواند

                                     زیر گوشت عاقل:

دیوانه شو .........دیوانه شو................تا ابد دیوانه شو

و تو عاقل ماندی

                تا که هرگز نچشی

                           لذت بودن را

                                          لذت زیستن را

                                                      و هوای تازه

                                     و چه دیر ترسیدی

                                                      از هوای قفست

                                                                      از هوای خسته

تو خیانت کردی

          بر خود و روح خودت

                           توی زنجیر قفس

                                           تو فقط پوسیدی

                                                                و به من خندیدی

و من دیوانه

              پر زدم مستانه

                         زیر رگبار خوشی

                                              به هوای تازه

و تو نشنیدی که

                  تو را فریاد زدم:

دیوانه شو ..............دیوانه شو ..............تا هنوز وقت باقیست

افسوس که دیر شد

                         و تو عاقل ماندی

                                          زیر رگبار قفس

                                                             تو هوای خسته

و من دیوانه

             پر گشودم بی غم

                              تا هوای آبی

                                            تا هوای تازه

                      و در این ساعت سبز

                                            من به تو میخندم

                                                             و فقط میخوانم:

از تو دیوانه شدم

 یک دیوانه همچنان بنفش

                      

 

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۴
از من به خودت برس و از خودت به من

از خودم به تو برس و از تو به من

از همه چیز به خودت برس و از خودت به من

میتونی؟

آخرش باید به خودت برسی تا بتونی خدا رو بشناسی و به خدا برسی.....

امروز به این نتیجه رسیدم که چقدر راحت میشه یه آدم زیر رو رو بشه.....

چقدر راحت میشه دیوانه شد......و چقدر راحت میشه از دیوانگی فرار کرد........

خیلی وقتها روزها یا سالها برای رسیدن به یه هدف با خودت میجنگی ولی یه

دفعه ممکنه ظرف چند ثانیه بهش برسی..........بحث همون یه لحظه

یه لحظه میتونه یه انفجار بزرگ باشه.

چقدر به شانس اعتقاد داری؟

من:خیلی

تو:هیچی

ولی من واقعا به شانس اعتقاد دارم:

شانس:

لطف مخفی خدا.............یه موقع هایی هم فکر میکنم از طرف شیطانه تا مرام

کشم کنه و نمک گیرش بشم...اینو جدی میگم

امشب یه حس بنفش دارم......بنفش کم رنگ...نمیدونم چرا............

دقت کردی حس بنفش با حس های دیگه خیلی فرق داره...حس بنفش یه جورایی

حس سرخوشیه کاذبه.....یه جور تنفس بدون درد و یه جورایی شبیه حس بی خیالی

وقتی حسم میشه بنفش کم رنگ دلم میخواد برم زیر دوش آب گرم و فکر کنم....

به سه یا جهار تا موضوع فکر کنم و آخرش هم به نتیجه نرسم........

میشنوی؟

کم کم پاییز هم رسید به آخر........

وقتی چیزی به ذهنم نمیاد بیشتر از این نمینویسم.....حس بنفش یعنی همین.

سعی کن با دیوانه برقصی

تا اوج غزل و به همراهی هیاهو

سعی کن با دیوانگی برقصی

تا نبض عشق و آزادی

سعی کن لبخند بزنی

که دیوانگی رو معنی کنی

برقص و بخند و داد بزن

دیوانه بمان و فریاد بزن

ولی..........

ولی دیوانه بمان  تا ابد

تا تو را پر پروازی باشد.........موقع نیاز.....تا پر بکشی از این قفس تا اوج عشق و باور

یک دیوانه بنفش



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳
میدونی یه قسمت از من داره تو رو فریاد میزنه و یه قسمت از من خودم رو فریاد

میزنه....همیشه فکر میکردم سکوت درد بی درمونه ولی تازه فهمیدم ۲ تا فریاد

همزمان بیشتر اذیتت میکنه تا سکوت چون نمیتونی به هیچکدومش گوش بدی و

در نهایت میشه سرگیجه اونم از نوع بد خیم.

همیشه تا بی نهایت اوج تونستم پرواز کنم.....خیلی راحت هم پرواز کردم.....ولی

باز هم دلم میخواد بیشتر پرواز کنم....بیشتر اوج بگیرم.............

وقتی میرسم به بی نهایت اوج تازه میتونم فکر کنم......به تو فکر میکنم

به این که تو واقعا چی یا کی هستی؟

میدونی چرا؟

چون هر چقدر فکر میکنم که من کی یا چی هستم به نتیجه ای نمیرسم

پس مجبورم به این فکر کنم که تو کی هستی یا چی هستی

در اوج فکر این ترانه رو مرور میکنم:

تو همین جایی و هر شب

من به تنهایی دچارم

اه

میدونی باید یه اعتراف بکنم به رنگ نارنجی و البته خیلی تلخ

من حتی نمیدونم تو کی هستی؟

همانطور که نمیدونم من کی هستم.....یه مقدار خودم رو میشناسم ولی تو رو و

من رو اصلا نمیشناسم.....

خودم یک دیوانه هستم....دیوانه ای که دلخوش به ترانه هاشه و دیوانه ی پرواز و

مستی.....دیوانه ای که با این که توی قفسه ولی هیچوقت قفس رو حس نمیکنه

چون مثل دیگران فکر نمیکنه.......

دیوانه ای که آرزوش پروازه حتی اگه هر روز پرواز کنه

دیوانه ای که به دیوانه نماها یا همون دیوونه ها هیچ توجهی نداره و شعارش

مشخصه:

پرواز را به خاطر بسپار دیوانه

میدونی چرا بعضی وقتها حتی یه ذره هم خودم رو نمی شناسم؟

و تو هم خودت رو نمیشناسی؟

واسه اینکه روح سرکش یه تکونی به خودش میده و فکر میکنه این قفس جسم

براش تنگه....لباس بزرگتر میخواد......پرواز میخواد....اینجاست که اگه دیوانه نباشی

نمیتونی پرواز کنی.....و اگه نتونی پرواز کنی....قاطی میکنی....دپ میشی......

افسرده میشی و میگردی دنبال راه حل....همه چیز رو امتحان میکنی....ولی

به من گوش کن

خوب گوش کن

من دوای دردتو میدونم

من میدونم روح سرکش من و تو چی میخواد....حتی اگه من و تو رو نشناسم

روح سرکش پرواز میخواد

باید پر بکشه بره به هر جا میخواد

پس باید بهش اجازه پرواز بدی

باید بذاری توی دایره خیالت چرخ بزنه....پرواز کنه......دیوانگی کنه تا آروم بشه

ولی یه چیز سخته:

وقتی ۲ تا فریاد داشته باشی نمیدونی به کدومش گوش بدی.....چون نمیتونی

اینجاست که باید ریسک کنی.....یا یه من یا به تو باید اجازه پرواز بدم

با ۲تا فریاد متفاوت نمیشه یه پرواز و یه خیال زیبا داشت تا اوج ترانه میشه؟

ولی

خیلی قشنگه

اگه هر دو با هم پرواز کنن.نه؟

هر دو با هم یه قصه میسازن و توی یه خیال چرخ میخورن و پر میزنن

نکته:چرا نمیتونم اون چیزی که میخوام رو بنویسم؟؟؟؟

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۰۳
صدا میتونه خیلی قوی باشه......خیلی

یه صدا میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده.............خیلی

یه صدا حتی میتونه یه لحظه باشه

یه لحظه تعیین کننده..............

یه صدا میتونه حتی یه فرار باشه از یه دوراهی........میتونه؟

یه صدا میتونه آغاز باشه یه آغاز تعیین کننده........چون قبل از یه صدا یه سکوته

پس یه صدا میتونه یه کلید باشه برای قفل اعصاب خورد کن سکوت......

یه موقع هایی از اینکه سر به سر شب بذارم لذت میبرم............

دیوانه میشم و خودمو میندازم توی آغوش شب و سر به سرش میذارم....

میدونی شب خیلی به رنگ آسمونش مینازه و از همه بیشتر به ماه مینازه که توی

خیمه ی مشکی آسمون میتونه سفید بپوشه و خودشو نشون بده.....

میدونی من درسهای زیادی از شب گرفتم.....متفاوت بودن یه درس بزرگه که شب

بهم یاد داده

آرامش.....دزسته که عنصر اصلیه شب غمه ولی توی دل شب هیچی نیست جز

آرامش اگه بتونی دیدتو مثبت کنی به جای غم میتونی توی دل شب آرامش رو پیدا

کنی....سخته ولی میشه

همین پیدا کردن آرامش به من کمک کرد تا به خیلی از عناصر منفی بتونم با نگاه

مثبت خیلی چیزها رو کشف کنم........

کاری نداره تو هم امتحان کن:

به آسمون شب خیره شو

نفس عمیق بکش

خودتو توی شب غرق کن.....تنفسش کن......لمسش کن.........حسش کن

کم کم میبین خودت میشی شب........میری توی دل شب و کم کم حس واقعیتو

بدست میاری....کم کم با تک تک ستاره ها اشنا میشی و عظمت ماه رو میفهمی

و کم کم میفهمی آرامش شب یعنی چی...............

هر جوری فکر کنی میبینی که یه گوشه ای از خودتو میتونی توی هر پدیده ای

پیدا کنی ....فقط کافیه لمسش کنی....غرقش بشی و درکش کنی......حالا میتونه

شیطان باشه یا دنیای بی کران شب............



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۳۰
با صدای بلند بخند

امشب میخوام برم کوچه علی چپ بن بست بی خیالی پلاک مستی

میای؟

میخوای بیا میخوای نیا

امشب مستم

جام اول رو میخوام به سلامتی شیطان برم بالا

سلامتی شیطان

امشب مست دیوانگی شدم

دیوانه ی دیوانه

دیوانگی به طور خالص یعنی ۱۰۰٪

......این روزا شب از تو آشناتر شده..........

کلاهتو بکش رو سرت برو زیر بارون بدو......هر چی تندتر بدوی بارون هم باهات

مسابقه میده.....کم کم خسته میشی که نمیتونی از بارون جلو بزنی....و جالبه

وقتی آروم میری بارون هم آروم میره

....لعنتی تندتر بدو..................

نفس نفس میزنی و زیر بارون وایمیستی ......فکر میکنی........کاش الان خونه بودم

تا خیس نمیشدم........احمق پس چرا وقتی خونه بودی میگفتی کاش الان زیر

بارون بودم تا خیس میشدم...........بلند بخند

به چی؟

به این همه حماقت......................وقتی نداریش میمیری براش وقتی بهش

میرسی دیگه نمیخواهیش.................بخند..........بلند بخند.........قهقهه بزن

جام دوم این بار باز هم به سلامتی شیطان

مگه میشه دیوانه ذهنشو خط خطی کنه و شیطان تو ذهنش رژه نره؟؟؟؟؟

امکان نداره............

یه راز بهت بگم؟

شیطان داره مغزمو میترکونه.....داره دیگه اذیت میکنه...............

دلم نمیاد بندازمش بیرون.....ولی از یه طرف میترسم.......................

.......هر چی تنهاتر بشی .....دنیا تو رو کمتر میخواد

موزیکو بلند کن دیوانه

میخوام برقصم

خیس خیسم

ولی دلم میخواد برقصم.....سرما بخورم.....بیفتم گوشه خونه..........

به پیاده رویت زیر بارون ادامه بده......میدونی چرا وقتی میری بیرون میای خونه؟

و میدونی چرا وقتی خونه هستی دلت میخواد بری بیرون؟

چون وقتی یه چیزیو داری دلت واسه اون یکی تنگ میشه و این دور باطل همچنان

ادامه داره و میچرخه تا یکیشو از دست بدی و فقط به یکیش برسی و تا آخر عمر

خسرت اون یکی که از دست دادیو میخوری و جالبه اگه بر عکس هم اتفاق بیفته

بازم حسرت میخوری

در هر صورت خسرت میخوری

دیوانه موزیکو بلندتر کن...................لعنتی

................دقت کردی غروب ابهتشو از دست داده؟

خیلی سخته چیزی رو که

تا دیشب بود یادگاری

صبخ بلند شی و ببینی

که دیگه دوسش نداری

وقتی داد میزنی اونم از ته دل چه حسی داری؟

به پیاده رویت زیر بارون ادامه بده.....فکر کن الته اگه شیطان بذاره که مخت کار کنه

جام سوم رو به افتخار بارون برو بالا

سلامتی

نوش

در هر صورت باید بفهمی که اون دخمه قالش کنده شده.......به فکر کلبه باش

(صدای شلیک خنده)

قهقهه بزن احمق......بخند.........انقدر بخند تا دیگه نتونی فکر کنی..............

لباسای خیستو در بیار.......یه دوش بگیر..................لالا

جام چهارم باز هم به سلامتی شیطان

سلامتی

نوش...............

آروم بخند چون این روزا شب از تو آشناتر شده

................................دیوانه شو............



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۹
قبل از آغاز نوشته یه سوال:

خدا با فرشته هاش با چه زبونی حرف میزنه؟

سالها پیش ذهن خیلی از متعصبین مذهبی و حتی دانشمندانی که منکر وجود

خدا بودن به این مشغول بود که اولین زبان چی بوده؟

و حتی یه دانشمند این سوال رو مطرح کرد:

خدا به چه زبانی حرف میزنه.

اولین بار یه مسیحی ارتودوکس(خیلی مذهبی) بچه خودش رو وقتی به دنیا اومد

تا سن ۱۰ سالگی اونو به دور از آدمیزاد بزرگ کرد و  در یک اتاق حبس کردحتی به

بچش حرف زدن هم یاد نداد در حقیقت باهاش حرف نمیزد فقط روزی ۳ نوبت به اون

غذا میداد.و تا میخواست نتیجشو ببینه یه سری از دوستاش فهمیدن و بچه رو نجات

دادن ولی کار از کار گذشته بود و اون بچه خرف زدن یاد نگرفت و حتی میل جنسی

هم نداشت.

فروید با تحقیقات بسیار به دنبال این مساله رفت

یک مسیحی اسکاتلندی همین بلا رو سر یک بچه آورد و ادعا کرد اون بچه خودش

به زبان عبری صحبت میکرده و به این نتیجه رسید که اولین زبان بشر عبری بوده.

اون بچه تا ابد میل جنسی نداشت و هیچوقت هم به پول علاقه ای نداشت و بعد

از ۱ سال زندگی بین مردم ترجیح داد به کوه و جنگل فرار کنه.

بعد از این قضیه خیلی از افراد این مساله رو امتحان و به نتایج مشابه و بعضا غیر

مشابه رسیدند که فروید اعتقاد داشت هیچکدام موثق نیستند و البته این عمل

عمل بسیار پستی است که با یک بشر چنین رقتاری شود.

اما برگردیم به خرف خودمون واقعا خدا به چه زبانی حرف میزنه؟

واقعا به این فکر کردی که اگه یه نفر در یه جای دور افتاده و به دور از مردم زندگی

کنه به چه زبونی حرف میزنه یا حتی با خودش فکر میکنه؟

نیچه میگفت خدا عالم رو خلق کرد و بعد مرد..........

مادی گراها میگفتند خدایی وجود نداره

کارل مارکس میگفت خدا توهم ذهن نوع بشر

یه نفر میگفت هر انسان خودش خداست

منصور حلاج گفت انا حقا

و دینداران همه چیز رو به خدا نسبت میدن

خدا هم میگه بودم هستم و خواهم بود از ازل تا ابد

کی راست میگه؟

یه سوال:دقت کردی همه ۱۲۴۰۰۰ پیامبر از خاور میانه به پا خواستند؟؟؟؟؟؟



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۸
تو مقصری

از دور میشه فهمید

میشه فهمید یه چیزی تو مایه های شب درد یا تب درد میمونه

من راحتم

جدی میگم

راحت تر از اونی که شیطان بتونه به نقشه هاش برسه

بس کن

جدی میگم

چی؟

نه مطمئن نیستم

واقعا نمیدونم چته و چمه

نمیدونم چرا انقدر راحت میتونی تسلیم شیطان بشی طوری که دیگه ........

ولش کن

خسته شدم انقدر از شیطان گفتم.

میدونی نتیجه امروز چی بود؟

یه سردرد و در نتیجه شب درد لعنتی

لعنتی

لعنتی

ازم پرسیدی به نظر تو بزرگترین جرم چیه؟

یادته چی گفتم؟

گفتم خیانت تو هر چیزی....از عشق گرفته تا حتی معامله....هر چی که توش خیانت

بشه به نظر من باید خیانت کار رو اعدام کرد هر چند با اعدام مخالف بودم.....

خودش هم میدونست چند روز دیگه زندست

من به روش نمی آوردم

بهش میگفتم دووم میاری مطمئن باش

تو چشام نگاه میکرد و میگفت:

مطمئنی دووم میارم؟

میگفتم آره.....آره.....آره

قسم میخوردم که دووم میاره

باور میکرد

ولی میدونی چی سخت بود؟

من میگفتم دووم میاره ولی میدونستم میمره.........شیطان داد میزد تو وجودم:

بدبخت دروغ نگو میمیره

شاید یه لحظه داد میزد ولی همون یه لحظه بر باور من غلبه میکرد

اون هم حرف منو باور میکرد ولی همون یه لحظه فریاد شیطان رو میشنید

آخرش

همون یه لحظه فریاد کار خودشو کرد

مرد

برای تو خوندن کلمه ۳حرفی بالا خیلی راحته ولی برای من که شاهد مردن بودم

عذابه و برای اون که مرد..............غیر قابل توصیف

کاش میشد کلمات حس رو هم منتقل میکرد.....راحت نوشتم مرد

ولی واقعا سخت بود....خیلی سخت

هر چی بنویسم نمیفهمی....مرد......مرد.....یه نفر مرد......

با اینکه از شیطان متنفرم ولی بهش احترام میذارم.....چون من پدر خودمو در آوردم

تا به باور برسم ولی شیطان با یه فریاد  باور منو رو کشت............زندگی هم همینه

یه عمر میسازی و میسازی ولی یه لحظه همه چیز رو خراب میکنه....نابود میکنه

اون یه لحظه غیر قابل پیش بینیه....و جالبه یه قانون در مورد شیطان و اون یه

لحظه وجود داره:

حتی اگه بهش فکر بکنی سرت میاد....و هر چی بیشتر بهش فکر کنی بهت نزدیک

تر میشه .....پس به اون لحظه ویرانگر فکر نکن....

واسه اینکه فکر نکنی تنها یه راه وجود داره:

دیوانه شو

باز هم شیطان کار خودشو کرد

دیوانگی یه موقع هایی نتیجه ی شیطانه

پس چه باید کرد؟

اه

انقدر سئوال سخت نپرس.....

یه سئوال:وقتی تو مقصری من چقدر مقصرم؟

نکته:سعی نکن بفهمی چون من نوشته هامو حتی ۱ بار هم نمیخونم...



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۷
صداش خیلی راحت به گوش میرسید

البته به شرطی که سکوت حکمفرما باشه

خیلی راحت میتونی حسش کنی

بشنوی

و درکش کنی

یه صدای نفس نفس عجیب هم بهش اضافه میشه

یه نفس نفس از عمق دل

نفس نفس که یه جور صدای خس خس

کافیه این صداها رو با یه موزیک متن هم ترکیب کنی

یه موزیک متن آشنا ولی عجیب:

توپ تاپ...توپ تاپ....توپ تاپ....توپ تاپ

حس من هم حس تو

دقیقا مثل حس تو

یه حس عجیب

دقیقا هم به همون چیزی که تو فکر میکنی منم فکر میکنم.....

باور نمیکنی؟

از خودم بپرس

باز هم یه روز عجیب

ببین یه چیزی بهت بگم؟

اگه یه روز از این همه روز پیش بیاد که وقتی شب میخوام بخوابم به اون روز فکر

نکنم....حس میکنم یه روز رو ریختم توی سطل آشغال

یعنی چی؟

یعنی اینکه باید هر روز عجیب باشه و متفاوت از روز قبل.....

فکر میکردم دیگه اینبار میدونی میخوای چی کار کنی

فکر میکردم اینبار دیگه واقعا خودتی

خود خود خودت

ولی باز هم شیطان بود به جای تو

فکر میکردم بعد از این همه مدت دیگه شیطانی نمیبینم ولی باز هم شیطان بود

پس کی خودتو ببینم؟

خودت خسته نشدی؟

فکر میکردم این قمار لعنتی ولی شیرین قراره به برد برسه نه اینکه باز هم ببازیم

فکر میکردم اینبار دیگه ما بلک جک میکنیم.

یادته؟

قول دادی این دفعه برنده منم .....وقتی من ببرم تو هم میبری.....

ولی بازم که باختی....عرضه بردن نداری میدونم نداری

یه دیوانه میگفت توی قمار باید بدونی کی بکشی کنار

تو اصلا میدونی تو یعنی چی؟

من میدونم من یعنی چی.....

من؟

من یعنی یه دیوانه

تو یعنی؟

یه عاقل؟

برو بابا



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۲۳
فرق هذیون و چرت و پرت چیه؟

فرق چرندیات با کلمات بالا چیه؟

فرق رویا و زندگی چیه؟

فرق واقعیت با زندگی چیه؟

فرق من و تو چیه؟

ولش کن

میدونی یکی از کلیدی ترین لغات توی تمام دنیا اعتماده

اعتماد

فکر کنم تو هم معنیشو دقیق بدونی....اعتماد واقعا با ارزشه....گرانبهاست

میدونی یکی از مشغولیات همیشگی ذهنم چیه؟

این که چطوری خیلی سخت یه ارزش یا یه مفهوم یا یه اعتماد یا در حالت بزرگتر

یه عشق و در نهایت یه زندگی به سختی ساخته میشه ولی....

ولی...

به راحتی خراب میشه.چرا؟

مثل مردن میمونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه شقایق

چرا آدما نمیتونن بفهمن که اون ارزش انقدر سخت ساخته شده و نذارن خیلی

راحت از بین بره.....سخت نگیرن و بگذرن.چرا؟

دقت کردی همیشه بدیها بیشتر یاد آدما میمونه؟

دقت کردی اگه بزنی تو گوش یه نفر تا ابد یادش میمونه اما اگه بهش محبت کنی

یادش میره....چرا؟

نمیدونی؟

چی بگم

فرار از یه دخمه جرات میخواد......تصمیم میخواد و البته اراده

توی دخمه افتادن راحته ولی باید بتونی ازش بیای بیرون البته خستن خیلیا که

نمیتونن هیچوقت از اون دخمه بیان بیرون....

همه میگن ترس بده.....ولی من میگم ترس خیلی مفیده چون خیلی جاها باعث

میشه توی دردسر نیفتی....تا حالا به این فکر کرده بودی؟

اگه بترسی هیچوقت توی دخمه نمیفتی و هیچوقت لازم نیست بگردی تا دنبال راه

حل باشی تا از دخمه بیای بیرون

اگه بترسی هیچوقت دعوا نمیکنی

اگه بترسی هیچوقت معتاد نمیشی

اما

اگه بترسی هیچوقت عاشق نمیشی.

یه نفر میگفت حیف نیست همون ۱ بار رو که به دنیا میایم عشق رو تجربه نکنیم؟

طرفش بهش گفت برو بابا دیوانه

نکته:من آخرش هم نفهمیدم یه سری کار میکنن تا زندگی کنن یا زندگی میکنن تا

کار کنن؟

یه سری پول میخوان تا زندگی کنن یا زندگی میکنن تا پول به دست بیارن

و یه سری زندگی میکنن تا زنده باشن یا زنده هستن تا زندگی کنن؟



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۶
بوی تعفن میاد

بوی مسموم و تعفن هوای پر از غم تو این قفس بی رمق و تنهایی یه حکایته.

حکایت تکراری از زخم عمیق و کاری هوا برای بهونه ای به اسم بارون.

تا حالا به این نکته پی برده بودی که هوا هم یه موقع هایی زخمی میشه؟

مثل ما آدما که که دلمون میشکنه یا زخمی میشیم هوا هم دلش میشکنه و یه

موقع هایی هم زخمی میشه و به جای خون ازش بارون میاد.

هر قطره از بارون یه لحظه از عمر من و امثال منو میسوزونه و منو بیشتر به چاه

مخوف و آشنای غم فرو میبره طوری که وقتی هوا حسابی گریه میکنه و چشاش

خشک میشه و اشکی نداره منم کم کم دیگه نمیتونم از اون چاه بیام بیرون و تا

گردن زیر آوار خاطره ها و فاصله های بی مرز و سرگردون و پر غم خاک میشم....

امشب دلگیرم....دلم گرفته.......

این منم دلگیر وتنها

تو غروب بی کسی ها

سر رو زانوهام میذارم

گریه میکنم بی صدا

این منم بی کس بی کس

غرق در خیال و رویا

خسته از دست زمونه

نا امید از تو و فردا

این منم که باز شکستم

بی هدف ترانه میگم

دلمو به باد سپردم

به هوای عشق بی غم

این منم که تنها موندم

متنفر از خزونم

خالی از صدای عشقم

بی رنگه رنگین کمونم



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۵
ماجرای دیشب رو به هر کس گفتم شاخ در آورد

۱۸۰تا؟

مگه دیوونه شده بودی؟

.

.

.

دیشب ساعت ۱ بعد از نوشتن اون متن پرمفهومه نامفهوم اومدم توی اتاقم....

صدای آهنگ رو  بلند کردم:

خاطره هر جا که میری به یاد من باش

اون ور دنیا که میری به یاد من باش

از خود بی خود شده بودم رفته بودم تو حس و داشتم با فریدون میخوندم

کنار هر شقایقی

هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش

بازم سرگیجه اومد سراغم بازم هوای سرد و بوی بارون و غم غروب حمله کردن

هر جا صدایی خسته بود

هر جا دلی شکسته بود

هر جا لب جاده کسی

به انتظار نشسته بود

به یاد من باش

به یاد من باش

کم کم از زمین اومدم بیرون.رفتم به دنیای دیوانگی رفتم به دنیای بی وزنی

همیشه از انتظار متنفر بودم.میدونی تو اون لحظات تنفر برام معنی نداشت...همه

چیز قشنگ بود و غیر مادی....همه چیز آبی بود آبی آبی....زلاله زلال مثل آب

تو اون لحظه به این فکر افتادم اگه شیطان حوا رو گول نمیزد الان توی فضا بودیم

بقیه آهنگ رو با صدای بلندتری خوندم

هر جا کسی نفس نداشت

فرصت پیش و پش نداشت

هر جا دیدی پرنده ای

خونه به جز قفس نداشت

به یاد من باش

به یاد من باش

هوا جون میداد واسه بیرون رفتن کم کم ساعت شده بود نزدیک ۱:۳۰ سوییچ رو

برداشتم و زدم به اتوبان

دستامون اگر که دوره

دلامون که دور نمیشه

دل من چز با دل تو

با دلی که دور نمیشه

سرعت ۱۰۰ رو رد کردم

پنجره ها باز بود و بوی نم هوا قشنگ توی ماشین رژه میرفت شب پاییز این عنصر غم

قشنگ نشسته بود توی دلم.صدای آهنگ بلند بود و من بلندتر از آهنگ میخوندم

تو میخوای مرمر قلبت

آب شه با گرمای عشقم

دلت از سنگ عزیزم

سنگی که صبور نمیشه

سرعت از ۱۵۰ رد شد.....وای چه هوسی عقربه سرعت رو که میدیدم دلم میلرزید

باید میچسبوندمش به آخر یعنی ۲۲۰

فاصله ها فاصله ها

اون رو به من برسونین

روی زمین نبودم......کاملا توی فضا بودم بی وزن بی وزن راحت و بی خیال

فقط تنها چیزی که حس میکردم لذت فشار دادن بیشتر پدال گاز بود

هر چی بیشتر گاز میدادم بیشتر احساس سرخوشی میکردم

بردن اسم تو از یاد

کاریه که خیلی سخته

دل تو نقش یه قلبه

که تو آغوش درخته

بیشتر از ۱۸۰ نمیره

هر چی گاز میدم نمیره تلاشمو بیشتر میکنم.....وای من الان از باد مغرور هم

سرعتم بیشتر..............گوشیم زنگ میخوره......اه........یه آشنای قدیمی

سرعت کم میشه میاد رو ۱۰۰

میام روی زمین..............

آروم میخونم:

تو دلم همیشه جاته

همیشه دلم باهاته

تو دلم همیشه جاته

همیشه دلم باهاته

یاد من هر جا که باشی

مثل سایه پا به پاته

میام خونه.....الان دیگه رابینم نه یه دیوانه...چون سرعتم شده ۱۰ کیلومتر..........

قبل از خواب زمزمه میکنم:

تو دلم همیشه جاته

همیشه دلم باهاته

۱۸۰..................................۱۰......................................................۰ 

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۴
اسمتو خیلی وقته گذاشتم شیطان.

میدونی چرا؟

چون واقعا مثل شیطان میمونی

نفوذ میکنی به همه ی وجودم و همه چیزمو از بین میبری.همه چیز میشه مال تو و در

اختیار توشاید اون لحظات لذت بخش باشه ولی بعدا میفهمم هر کدومش یه گام به

سمت نابودیه.

اسمتو گذاشتم شیطان

میدونی چرا؟

چون دقیقا وقتی به فکرت نیستم میای سراغم.....میای و کارتو میکنی

اسمتو گذاشتم شیطان

چون فکرت داغونم میکنه و سعی میکنی همیشه این فکر رو توی من نگه داری

ولی .....شیطان

حس میکنم خیلی وقته که دیگه مثل سابق قوی نیستی......شاید من زیادی قوی

شدم و شاید نسبت بهت بی اعتنا شدم.

تا فکرت از بین میره بازم میای.....نمیدونم چرا......شاید چون شیطانی

میدونم باور نمیکنی ولی اون عظمتت داره از بین میره....

خیلی جالبه یه زمانی یه چیزهایی چقدر مهمن و چند وقت بعد اصلا ارزشی ندارن

اون چیز بی ارزش میشه یا تعریف ارزش برات عوض میشه یا اون چیز با ارزش خودش

خودشو بی ارزش میکنه؟

همیشه یه این مساله  اعتقاد داشتم که همه چیز توی این دنیای مادی نسبیه

و همین نسبی بودن باعث میشه ارزشها تفاوت پیدا کنه.......

نمیدونم چرا انقدر گنگ دارم فکر میکنم و گنگ مینویسم....

دوستم میگفت عدل الهی روی زمین وجود نداره.....بهش میخندیدم.....مگه میشه

اما

یه آشنا داشتیم خیلی خانم خوبی بود....بی نهایت خوب بود ولی در آرزوی بچه دار

شدن داره میسوزه همه کاری کرد اما نتونست بچه دار بشه با این که فوق العاده

خدا شناسه و حرف نداره.....میدونی امروز تو نت چی خوندم؟

بزرگترین ستاره ی فیلمهای پورنو در آمریکا بعد از ازدواج بچه دار شد...اون هم

دوقلو!!!!!!

عجب عدلی

عجب صدایی میخونه

توی هوای بی کسم

بوی بارون آسمون

میگه اسیر قفسم

به این پست میگن افکار مشوش یه دیوانه

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۲
حالم بده

حالم بده

حالم بده

امشب حالم بده.....یه جورایی خیلی سنگینم.....خیلی

میدونی یه موقعهایی فکر میکنم من یه توهم از ذهن دیگرانم.بعضی موقعها که خیلی

داخل خودم کندوکاو میکنم یه دفعه یه سئوال که سعی میکنم ازش فرار کنم میاد

سراغم:

من کیستم؟

فکر میکنم........بازم فکر میکنم.........به نتیجه نمیرسم....میدونی چرا؟

چون در حدود ۴ یا ۵ نفر توی من با من حرف میزنن.....نمیدونم به حرف کدومشون

باید گوش کنم و اصلا کدومشون رو باور کنم........فکر میکنم و در همین حال تمام

اطرافیان برام غریبه میشن....به خودم میگم اینا کین؟

واقعین یا توهم ذهن منن؟

سرگیجم بازم زیاد شده.......از حرفام و تفکراتم یه جورایی بوی سرگیجه توی ذوق

میزنه......بازم برمیگردم سر سئوال اولم.....ازم میپرسه تو کی هستی؟

کی میپرسه؟

نمیدونم...فقط میدونم میپرسه که تو کی هستی؟

فکر میکنم....واسه اینکه ساکتش کنم میگم ....من؟.....یه دیوانه

میگه دیوانه یعنی چی؟یعنی کی؟

وای.........بازم باید فکر کنم.....میدونی وقتی توی قلبم احساس سنگینی دارم و

توی سرم سرگیجه فکر کردن یه جور عذاب میشه.

این بار فکر نمیکنم

سریع میگم:

دیوانه یعنی صدای اعتراض به این قفس لعنتی

دوانگی یعنی برداشتن مرز بین جسم و روح.تا با هم همجهت بشن و انقدر عذاب

نکشن.

دیوانگی یعنی خندیدن به تمام مسائلی که واسه تو و امثال تو مهمه

دیوانه یعنی زیر پا گذاشتن تموم قانونای دنیای مادی

دیوانگی یعنی خلاف جریان آب شنا کنی

دیوانگی یعنی بذاری بهت بخندن تا فکر کنن عاقلن.........ولی خودت میدونی همه

چیز دارن جز عقل چون کارشون سگ دو زدن واسه بدست آوردن یه مشت کاغذ که

اسمشو میذارن پول....تا به قول خودشون به همه چیز برسن....و جالبه وقتی به

همه چیز میرسن میفهمن به هیچی نرسیدن و باید برگردن .اینجاست که خودکشی

میکنن...از خودت پرسیدی چرا هیچ دیوانه ای خود کشی نمیکنه؟؟؟؟؟

عاقلن چون دنیا و مادیات دنیا از همه چیز مهمتره.....ولی من دیوانم چون میگم اگه

عشق باشه همه چیز هست.....

نمیذاره بقیه حرفامو بزنم.....میزنه زیر خنده.........بازم میخنده..........

خودشو جمع و جور میکنه....تازه داشتم حرف میزدم که نذاشت.......

بازم نگاش میکنم سرگیجم بیشتر میشه تقریبا روی زمین نیستم.

بهش میگم چرا تا اسم عشق اومد خنیدید؟

خیلی ریلکس میگه چون عشق وجود نداره

اینبار من میخندم......بلند میخندم.......

من دیوانم چون روی زمین نیستم چون دنیای من اینجا نیست دنیای من توی رویای

دیوانگیمه جایی که مرزی برای فکر کردن و انجام فکر نیست جایی که فکرت همون دنیای وافعی میشه جایی که روی زمین نباشی و با فکرت پرواز کنی  مثل رابینسون

کروزوئه.....خودت برای خودت یا خودمون برای خودمون...

میدونی زیاد با هم فرقی ندارن....

از نگاهش میفهمم زیاد حرف زدم......نگاهم میکنه

بازم میپرسه:

من کی هستم؟

یه فریاد همراه با سکوت که صداش بلنده ولی فقط برای من. میگه:

نمیدونم......نه.....شاید یه دیوانه............----.....---....--.....-...... ..............

توضیح:هیچوقت نشد اون چیزی که میخوام رو بنویسم.....چون تو این قفس نمیشه

فکرت با نوشتت یکی باشه.



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : شنبه ۱۳۸۷/۰۸/۱۱
همیشه آرزو داشتم یه سری حس ها رو تجربه کنم.

مثل حس های زیر:

حس مردن.البته از عالم برزخ به بعد رو

حس سوختن.همیشه میخواستم بدونم وقتی تمام بدن آتیش بگیره و بسوزه چه

حسی داره؟چقدر دردناکه؟

حس پرت شدن.همیشه میخواستم بدونم اگه از یه ساختمون ۱۰۰ طبقه خودتو

بندازی پایین چه حسی داره؟توی راه تا رسیدن به زمین به چی فکر میکنی؟و موقع

زمین خوردن با مغز چه حسی داره؟

حس خفه شدن.چقدر درد داره؟چه طوریه؟اون لحظه آخر به چی میشه فکر کرد؟

حس بی وزنی

حس اینکه با ماشین از یه سربالایی بری بالا و همینطور شیبش بیشتر بشه تا اینکه

تبدیل بشه به یه دیوار و ماشین بیفته پایین........چه حسی داره؟

حس پرت شدن توی دره با ماشین مثل فیلمها!!!!!!!!!!!!!!!

حس فلج شدن تمام بدن.چه حسی داره وقتی فقط بتونی سرتو تکون بدی؟اونم تا

آخر عمر.

حس کور بودن.خیلی سخته وقتی حتی ندونی خودت چه شکلی هستی.وقتی

ندونی آبی چه رنگیه.

 



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۹
همیشه عادت به پرسیدن سئوالهای فی البداهه داشتم.یه روز توی ماشین

یکی از دوستام داشتیم یه آهنگ گوش میکردیم که این یه بیتش بود:

کاشکی دنیا واسه یک شب مال من بود

بلافاصله از دوستام پرسیدم واقعا اگه واسه یه روز کل دنیا رو بهتون بدن چی کار

میکنین؟

جوابهای جالبی دادن:

نفر ۱:میگفتم تمام دنیا بهم تعظیم کنن

نفر ۲:به کاترین زتا جونز(بازیگر آمریکایی)میگفتم با من ازدواج کنه

نفر ۳:با یه سفینه ناسا میرفتم فضا

نفر۴:میرفتم جزایر قناری

بعد که دیدم چقدر نتایج جالبه این پرسش رو از بقیه هم پرسیدم:

نفر۵:سوار یه جت میشدم و میرفتم تمام نقاط دنیا رو میدیدم

نفر ۶:در حدود ۲۰ تا از زیباترین دخترها رو انتخاب میکردم و.......(بقیش زشته)

نفر ۷:کامران و هومن رو از نزدیک میدیدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(یه خانم گفت)!!!!!!!!

نفر ۸:اون یک روز رو به جای بوش توی کاخ سفید زندگی میکردم(عشق آمریکا بود)

نفر ۹:جهان را منفجر و نابود میکردم.چون آدما لیاقت زمین رو ندارن(اون موقع دپرس

بود خیلی)

نفر ۱۰:میرفتم لاس وگاس

نفر ۱۱:نامرئی بشم و هر جا میخوام سرک بکشم!!!!!!!

جالب بود نه؟

این قضیه مال ۳ سال پیشه.یادش به خیر نظر ۱۱ تا از دوستام رو یادداشت کردم.

و وقتی خواستم نظر خودم رو بنویسم.....کلی فکر کردم........بین چند تا انتخاب

مونده بودم و جالبه نمیتونستم تصمیم بگیرم.نزدیک به ۱ هفته فکر کردم و هیچ

تصمیمی نتوستم بگیرم.امروز هم بهش فکر کردم و باز هم جلوی اسم خودم که قرار

بود نظر بدم نوشتم:

نمیدونم.واقعا نمیدونم.



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۵
خب بالاخره مهمون داشتن هم دردسرهای خودشو داره.

فولیکا هم که زیاد نمیتونه به زمین سر بزنه در نتیجه هر موقع بیاد من باید براش سنگ

تموم بذارم.

خلاصه دست فولیکا و جینگیرس رو گرفتیم و رفتیم قطب جنوب.بماند که مجبور شدیم سفینه

فولیکا رو یه کم تغییر بدیم و به شکل کشتی در بیاریم و البته یه پالتوی بلند هم تن هر دوشون

کردیم تا اون چشما و دهانها و دستها پنهان باشه.

تنها رنگی که در چشمهای ما و مریخیها یکسان دیده میشه رنگ سفیده و در نتیجه تنها جایی

که میشد رفت قطب جنوب بود آخه مریخیها اصلا رنگ سفید توی مریخ ندارن و همین عامل هم

باعث شد که کای جینگیرس رو که همیشه پز میده که مریخیها از زمینیها برترن رو اذیت کنم که

شماها عقب افتاده هستین و رنگ سفید ندارین.

فولیکا هم که قبل از اومدن از مریخ یه رم ۱ ترابایتی توی چشماش گذاشته بود برای عکاسی از زمین

(مریخیها دوربین عکاسی ندارن بلکه چشماشون خودش دوربینه و لحظه ها رو ثبت میکنه)

و کلی ذوق زده شده بود که انقدر رنگ سفید میدید.!

بعد از چند روز بالاخره برگشتیم و البته یه مهمون عزیر داشتیم به اسم اینگیلی

اینگیلی هر ۴سال ۱بار از اورانوس میاد تا من و فولیکا و چوکی (یکی دیگه از دوستای مریخی که

بعدا راجع بهش توضیح میدم) رو ببینه و کلی ذوق میکنیم.

خلاصه دیشب منتظر بودیم که یه دفعه یه سفینه تک نفره آخرین مدل یبلمسنبتلمتیبمالنتکمیبل

توی اتاقم فرود اومد و اینگیلی رو بعد از ۴سال دیدم.اورانوسیها توی منظومه شمسی اولین

موجودات زنده بودن و عمرهای زیادی هم میکنن و البته خیلی از مریخیها پیشرفته ترن و در مقایسه

با ما................که هیچی خیلی خیلی خیلی پیشرفته ترن.

هر ۴سال که اینگیلی میاد کلی تغییر میکنه و این بار هم دو تا چشم توی پاهاش گذاشته بود که

میتونست زیر زمین رو نگاه کنه که توی اورانوس خیلی به درد میخوره چون اورانوسیها به دلیل

سرمای زیاد زیر زمین زندگی میکنن یعنی ۱۰۰۰ متر زیر پوسته ی اورانوس!

اینم بگم که اورانوسیها ۱ چشم توی صورت دارن و یه وسیله به اسم پیک که هم نقش دهان رو داره

و هم بینی و هم لامسه.

فعلا برم به مهمونهای مریخی و اورانوسیم برسم و فردا بقیه ماجرا رو تعریف میکنم.

نکته اسم مریخیها خیلی طولانیه مثلا اسم اصلی فولیکا اینه:

فینجیرسه ورژانسینکه لوکیپونته یییلچانسه کامبینچ آدرینلوس

که مخففش میشه فولیکا و البته اسم فامیل هم دارن که از نردیک به ۱۵ اسم ۶۰ حرفی تشکیل

میشه و همدیگرو با اسم کامل و اسم فامیل کامل صدا میزنن.!خیلی سخته

ولی روی سفینه ها فقط مخفف اسم رو مینویسن واسه همین من اولین بار که دیدمش فولیکا

صداش کردم.



ارسال توسط دیوانه
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۷/۰۸/۰۵
هنوز تقویم توی اتاق روی ماه مهر مونده.

چرا؟

چه معنی میده؟



ارسال توسط دیوانه

اسلایدر

دانلود فیلم