پایین
تکون نخور.....تا کی؟
بالا
پایین
جقدر باید با این بالا و پایین ساخت؟
اما میدونم یه روزی فقط بالا میمونم..............میدونی چرا؟
نه چرا؟
چون دلم میخواد بالا بمونم........بالای بالا.............
امشب سبز پر رنگم........نمیدونم یعنی چی فقط میدونم سبز پر رنگم.خیلی سعی
کردم ترجمش کنم اما نشد......تو میدونی یعنی چی؟
میدونی........
خیلی حس و لذت بزرگیه وقتی عزیزترین چیز توی زندگیت پیشت باشه
اون موقع هست که باید تمام توانتو بذاری و حفظش کنی.........نذاری باد ببردش
و فقط هم با مرگ باید ازش جدا بشی............حس قشنگیه.نه؟
یه چیزی رو یادت باشه.......فاصله ی بین فرشته بودن و شیطان بودن خیلی کمه
کمتر از فاصله ی بین من و خودم یا تو و خودت...............مثل فاصله ی بین عشق
و نفرت.........تو میتونی هم فرشته باشی و چند لحظه بعد یک شیطان.........اما
اما
اگه بخوای و سعی کنی میتونی همیشه فرشته باشی و عاشق...خیلی سخته
ولی میشه.....اگه بخوای
یادت نره میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو
مشرق نو بر پا کرد
میشه از برق نگات
خوشید رو خاکستر کرد
به شرطی که خودت بخوای
خواستن یکی از مهم ترین افعال موجود در ادبیاته.......چون همه چیز بستگی به
خواستن داره.قبول داری؟من که اعتقاد دارم.........
یادت نره مرز بین شیطان و فرشته چقدر از مو هم باریکتره.......چقدر راحت میشه
گول شیطان رو خورد و چقدر راحت میشه فرشته بود.......................
این روزها هذیونهای آخر شب یک دیوانه یه عطر و بوی جدید داره.....یه بو با یه صدای
نو و تازه.............البته همراه با یه کم خواب آلودگی..........ولی طعم جالبیه
طعم جالبیه وقتی قبل از خواب یه صدای عجیب ولی آشنا توی سرت داد بزنه:
دیوانه چیزی رو یادت نرفته؟
و تو مجبور میشی که تا خود صبح یا در حالت بهتر تا وقتی که خوابت ببره فکر کنی
فکر کنی و فکر کنی.........انقدر فکر کنی که توی خودت غرق بشی و بخونی:
گر حال تو هم چون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است
ای وای به حال هر دوی ما
فرشته باش تا فرشتگی کنی.......تا خدا را ببینی در نفسهایت

