خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۲۷

عجیب شده این روزهای من

رسما دارم در چند تا جبهه با مسائل مختلف که

هر کردومشون خارج از توانه میجنگم.توی هیچ

زمینه ای تکرار میکنم هیچ زمینه ای موفق نیستم

و باید بجنگم و هر چی میجنگم بدتر میشه!!

از خودم واقعا تعجب میکنم بابت این همه توان

ولی واقعا روح و روانم خدشه دار شده.داغون

شدم ولی باید ادامه بدم.هر چند همیشه پس

ذهنم فرار و رفتن هست.برم و گوشیم رو خاموش

کنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۲

میگه که:

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آه آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی.

جهان که شادی آفرین بود

به چشم من غم آفرین شد

از آن شبی که برنگشتی

وقتی راه رو اشتباه بری و در مه پرسه بزنی و

سعی کنی از واقعیت ، واقعیت تلخ فرار کنی

نتیجش میشه همین.میشه سردرگمی میشه

سرگیجه.میشه همین که میبینی.

وقتی دنیات تاریک میشه و یه نور بهش وارد

میشه هر لحظه باید نگران باشی اون نور اگه

کور بشه چه اتفاقی میفته.وقتی به تاریکی عادت

کنی نور یادت میره ولی وای به وقتی که نور

بیاد و بره و دوباره بری تو تاریکی.اونجاست که

دائم دنبال اون نور میگردی...

عجب چیز مزخرفیه این زندگی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۱۶

در بدترین دوره ی زندگیم هستم فکر کنم.

همه چیز پیچیده به هم.همه چیز رو هوا

کلی بدهی و شغلی که روز به روز داره بیشتر من

رو نابود میکنه

دو تا بچه که لحظه ای حوصلشون رو ندارم و توی

چهره هاشون کوچیکی خودم رو میبینم و دایم

نسبت بهشون عذاب وجدان دارم.منی که الان باید

نقش پر رنگی تو زندگیشون داشته باشم ولی

حتی به زور باهاشون حرف میزنم.

خانواده ای که فقط اسمشون خانوادست و هیچ

وقت ازم حمایت نکردن.هیچوقت

۵۵۰ میلیون بدهی دارم موجودیم ۱۵۰ میلیونه و

هر روز طلبکارا زنگ میزنن و نمیدونم باید چیکار

کنم.همه از من قرض میگرفتن و من هیچکس رو

ندارم که از قرض بگیرم...

خلاصه ریدم سر در این زندگی در ۴۱ سالگی..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۱۳

+در این روزها چه میکنی؟؟

در حال زندگی در لحظه هستم ولی دهنم سرویس

شده.به معنای واقعی کلمه برشکسته شدم!!

با کلی بدهی و چک برگشتی و دردسرهایی که

خودم عاملش بودم.

+خب؟

هیچی الکی کار میکنم الکی میچرخم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۰۱

پنج شنبه ۲۲ خرداد اولش برام خیلی بد بود

بعدش زدم به جاده و خوش گذشت.جمعه ۲۳ خرداد

نصفه شب صدای بمب اومد پریدم حدس خاصی

نزدم و صبحش با زنگ رفیقام بیدار شدم اخبار

رو چک کردم و دیدم بله جنگ شده!!!

فکر میکردم یکی دو روزه تمومه و دیدم بله این

داستان ادامه داره!صدای پدافند و بمب و موشک

هر شب نصفه شب و بالاخره عجله ای زدیم به

جاده.تنها شانسی که آوردم این بود که پنج شنبه

باکم رو پر کرده بودم.ساعت ۵ راه افتادیم و ۱۱

شب رسیدیم شمال.خسته گیج و آواره.و امروز

اول تیر ماه همچنان شمالیم.ده روزه زندگیم

عوض شده.یه گوشه میشینم اخبار میبینم و

موزیک گوش میدم و به دریا خیره میشم و به

سختی میخوابم.همه ی چکام برگشت خوردن و

همه ی حسابام بلوکه شدن.تا ده روز پیش استرس

همین چکا رو داشتم و خوابم نمیبرد ولی راحت

همشون برگشت خوردن.تا ده روز پیش مینالیدم

و غر میزدم و نا امید بودم ولی الان استرس آینده

رو دارم که تهش چی میشه.بعدش چی میشه.

پولم کی تموم میشه.بچه ها چی میشن.

تا ده روز پیش از زندگی و آینده نا امید بودم ولی

الان دلم لک میزنه واسه یه ساعت همون زندگی

نا امیدانه.شهرم و خونم رو گذاشتم و رفتم.

مغازه هام تعطیل.چقدر ناشکری کردم.و چقدر

استرس دارم برای آینده.

خدایا مثل همیشه هوامو داشته باش.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم