مجسمه آزادی
مجسمه آزادی یا تندیس آزادی که نام اصلی آن «آزادی روشنگر جهان» است (به انگلیسی: Liberty Enlightening the World - به فرانسه: La liberté éclairant le monde)، مجسمه بزرگی است که در سال ۱۸۸۶ (میلادی) توسط فرانسه به ایالات متحده آمریکا هدیه داده شده است.
این مجسمه در جزیره آزادی در بندر نیویورک نصب شده و به صورت نمادی برای خوشآمد گویی به مسافرانی که راه دریا به نیویورک میآیند درآمده است. این مجسمه که با رویهای از مس پوشش یافته، در سال ۱۸۸۶ به مناسبت یکصدمین سال استقلال امریکا از بریتانیا و به عنوان نمادی از دوستی فرانسه و آمریکا به این کشور اهدا شده است.
طرح مجسمه را فردریک بارتولدی مجسمهساز فرانسوی، و سازه درونی آن را الکساندر ایفل، مهندس فرانسوی برج ایفل، طراحی کردهاند. اوژن ویوله لودوک نوع مسی را که برای پوشش مجسمه بکار رفته است.
مجسمه به شکل شخصیت زنی است ایستاده در حال گام برداشتن، که دور سرش را هفت اشعه نورانی فرا گرفته است. او با دست چپ خود یک لوح سنگی را نگه داشته و با دست راست خود مشعلی فروزان را بالای سر خود نگه داشته است. روی لوح سنگی با شمارههای رومی نوشته شده JULY IV MDCCLXXVI که نشانگر ۴ ژوئیه ۱۷۷۶ (میلادی) و تاریخ استقلال آمریکا است.
امروزه مجسمه آزادی یکی از نمادهای مشهور کشور آمریکا است. قبل از همگانی شدن سفرهای هوایی، مجسمه آزادی اولین نشانی از آمریکا بود که مسافران کشتیها هنگام نزدیک شدن به سواحل آمریکا مشاهده میکردند.
از نظر شمایل ظاهری، طراحی این مجسمه به مجسمه باستانی غول رودس و مجسمه کارلو بوروموئه کشیش ایتالیایی شباهتهایی دارد. این مکان یک میراث جهانی یونسکو در آمریکا میباشد
| كشف ميكروب سل به دست «رابرت كخ» آلماني | ||
«رابرت كخ Koch» زيست شناس آلماني ششم ماه مه سال 1882 كشف خود، ميكروب سل (توبركل باسيلوسTubercle Bacillus ـ باسيل دو كخ) را اعلام داشت. وي 24 مارس (دو هفته پيش از آن) اين ميكروب را كه در طول تاريخ بيش از يك ميليارد انسان را كوته عمر كرده است، كشف كرده بود. پروفسور كخ بعدا راه ايزوله كردن اين ميكروب را به دست آورد كه در برابر داروها مقاومت مي كرد و مي توانست سالها درگوشه اي كمين كند و درفرصت مناسب (ضعيف شدن بدن براثر بيماري هاي ديگر و يا قحطي، بدغذايي و زحمت زياد) دست به فعاليت بزند. پروفسور «كخ» علاوه بركشف عامل بيماري سل، با مسافرت به مصر و هند، ميكروب كلرا (وبا) را نيز كشف كرد و همچنين در سال 1906، آتوكسيلAtoxyl را برضد مالاريا ساخت كه مشابه «كنينQuinine» است. «كخ» كه در 27 ماه مه 1910 درگذشت در سال 1905 برنده جايزه نوبل شد. او در 11 دسامبر 1843 در بادن بادن آلمان به دنيا امده بود. |
هزينه عروسى مشهورترين خواننده زن لبنان!

بيروت روز جمعه شاهد يكى از بزرگترين مراسم عروسى است كه عروس آن خانم «هیفا وهبی» خواننده ى مشهور لبنانى مى باشد. در اين جشن دهها سياستمدار و هنرمند شركت مى كنند. وى در روز پنجشنبه با احمد ابو هشيمه كه يك سرمايه گذار مصرى است رسماً عقد كرد وخود را آماده مراسم عروسى روز جمعه كرد.
انتظار مى رود فرودگاه بيروت شاهد ورود حدود 150 هواپيماى خصوصى جهت حضور ميهمانان اين عروسى باشد. دو ستاره امريكايى انستازيا وكارمن الكترا در اين جشن هنرنمايى مى كنند.
براى اين عروسى تاكنون حدود 9 ميليون دلار هزينه شده و احتمال دارد هزينه ها ظرف چند ساعت آينده بالاتر رود.
احتمال حضور ع د خواننده ى معروف عرب كه از دوستان هشيمه مى رود. حضور راغب علامه ديگر خواننده ى معروف عرب نيز قطعى شده است، ليكن ظاهراً وى با حضور نجوا كرم ونوال زغبى وشيرين مشكل دارد.
جهاد قزعور وزير جهانگردى لبنان و تنى چند از مسئولان سياسى شركت مى كنند. از هنرمندانى كه حضورشان قطعى مى نمايد فضل شاكر، وليد توفيق، وائل كفورى، يارا، ملحم زين، عاصى حلانى، مروان خورى، ميريام فارس، صوفيا مريخ، اروا، احلام، اصاله نصرى، صابر رباعى، عبد الله بالخير، ماجد مهندس، نيكول سابا، مايا نصرى، دوللى شاهين، فارس كرم، زين عمر، وسام امير، نانسى عجرم، كارول سماحه.
همچنين تنى چند از كارگردانان، شاعران، چهره هاى مطبوعاتى و افراد سرشناس ديگر حضور مى يابند. حضار اين ميهمانى 300 نفر برآورد شده اند كه 30 تن از آنان مصرى هستند.
خانم هیفا وهبی كه با لباسها و حرکات و نحوه ى آواز خوانى اش بحث هاى داغى را در جهان عرب برانگيخته است، لباس عروسى اش را از Dolce & Gabbana پاريس آورد و به رغم دوستى اش با ايلى صعب طراح لبنانى، اين بار طرح لباس او را نپسنديد. با اين حال شخصاً براى دعوت او به شركت در عروسى اش به دفترش رفت.

هیفا وهبی (متولد ۱۰ مارس ۱۹۷۶ در لبنان) خواننده، مدل و بازیگر لبنانی است که در دنیای عرب با برگزیده شدن در مقام دوم «دختر شایسته لبنان» به شهرت رسید و پس از آن با انتشار آلبوم هو الزمن (وقتشه) خوانندگی را آغاز کرد.
هیفا وهبی از یک پدر لبنانی و مادر مصری، در یک شهر کوچک کشاورزی در جنوب لبنان زاده شد. او با گوش کردن به موسیقیهای جاز و آر اند بی رشد کرد و در سنین بسیار پایین مدل شد و در سن ۱۶ سالگی برندهٔ عنوان «دختر شایسته جنوب لبنان» گردید.
موفقیت بعدی هیفا در سال ۱۹۹۵ با دوم شدن او در مسابقات دختر شایسته کسب شد. اما پس از مدت کوتاهی مشخص شد که او ازدواج کرده و دختری به نام زینب (زازا) دارد، از این رو عنوان او بازپس گرفته شد و کار مدلی خود را ادامه داد.
تصویر او بر روی جلد بیش از ۱۰۰ مجله قرار گرفته است. در سال ۲۰۰۶ او در میان لیست ۵۰ تن از زیباترینهای مجلهٔ people درآمد.
او نخستین آلبوم خود را به نام هوالزمان منتشر ساخت، آلبومی موفق به شکرانهٔ ترانهٔ تکی اقول اهواک (می گم دوست دارم) شد.
آلبوم دوم او بدی أعیش (می خوام زندگی کنم) در سال ۲۰۰۵ منتشر شد و به موفقیتی بالاتر از حد انتظار به دلیل تک آهنگ حیات قلبی رسید که پس از ترور سیاستمدار لبنانی رفیق حریری منتشر شد. آهنگی به همین نام درباره آزادی که از حقوق پایهٔ بشر بر شمرده شدهاست. آهنگ تکی بعدی او معروف ترین آهنگ وی تا حال به انا هیفا (من هیفام) است که آهنگ نوظهور او گردید. در سال ۲۰۰۶ نیز آهنگی به نام بوس الواوا را بیرون داد که آن هم فروش نسبتاً خوبی داشتهاست.
وی در میان جوانان لبنانی همچنان محبوب باقی مانده و در تلویزیون نیز بسیار ظاهر میشود.
نکته جالب در مورد ديدگاه سياسي هيفا وهبي اينکه، وي در مصاحبه ای با خبرگزاری رویترز گفته است که سید حسن نصرالله رهبر حزب الله لبنان مدافع شرف و مرزهای لبنان می باشد این در حالیست که شبکه المنار تلویزیون حزب الله لبنان هیچ خواننده زنی را نمایش نمی دهد. همچنین درپی درخواست هیفا وهبی برای دیدار با سید حسن نصرالله یک گروه تندرو به نام حماسنا از حزب الله لبنان خواست که هیفا وهبی را به عمل کردن به ارزشهای اسلامی تشویق کند
فروغ فرخزاد
فروغ فرخزاد (۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونههای قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.در ادامه مطلب بیوگرافی کامل این شاعره رو میتونین مشاهده کنین
باز لبهای عطش کرده من
عشق سوزان تو را می جوید
می تپد قلبم و با هر تپشی
قصه عشق تو را می گوید:
این چه عشقی است
چه عشقی است
که در دل دارم
من از این عشق
از این عشق
چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم باز هم کوشش باطل دارم
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بر کشد تا به سرا پرده خاک
این چه عشقی است
چه عشقی است
که در دل دارم
من از این عشق
از این عشق
چه حاصل دارم
میگریزی ز من و در طلبت
باز هم باز هم کوشش باطل دارم
خدایش بیامرزد فروغ فرخزاد
ادامه مطلب...
بزرگترین قاتل تاریخ بشر (( الیزابت باتوری ))
(( دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))
"الیزابت باتوری" در 1560 میلادی در میان خانواده ی شاهنشاهی مجارستان متولد شد. در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده و با خشم شانه ی سنگی را به کنیز میکوبد.
خون از بدن کنیز جاری شده و الیزابت زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.
بر بالای سر اندام بی جان دخترک، الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را باز یافته بود، احساس جوانی.
برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان شستشو دهد.
در سال 1610 در پی آشکار شدن این کشتارها شورشی رخ داد و الیزابت دستگیر و در کشتارگاهش زندانی شد.
سرانجام پس از 4 سال در 1614 الیزابت به مرگ طبیعی مرد، در حالیکه چهره اش به طراوت آن روزی بود که خونخواری را آغاز کرد.(( دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))
نام اصلی: Alfredo James Pacino
تاریخ تولد: 25 آوریل 1940
محل تولد: New York, New York, USA
قد: 170 سانتی متر
آل پاچینو یکی از بهترین بازیگرانی که تاریخ سینما به خود دیده، خودش را در یکی از بهترین فیلم های دهه ی 1970 مطرح کرد و در سینمای امریکا برای خودش نامی دست و پا کرد. آل پاچینو در 25 آوریل 1940 متولد شد زمانی که او کوچک بود والدینش ( Salvatore و Rose) از هم طلاق گرفتند و مادرش به خانه ی پدربزرگ آل رفت. بعد از مدتی آل پاچینو متوجه شد که یکی از فعالیت های مورد علاقه خودش تکرار دیالوگ ها و صدای بازیگرانی که در فیلم ها دیده است، است. او در مدرسه کسل و غیر فعال بود، اما بعد از مدتی در مدرسه بهشتی پیدا کرد و علاقه او به یک کار تمام وقت تبدیل شد. نمایش بر روی صحنه، بعد از مدتی او دچار افسردگی شد و بالاخره در سال 1966 به یک بازیگر با پرستیژ تبدیل شد و زیر نظر Lee Strasberg - کسی که بازیگران زیادی را در دهه ی 1970 تحت تاثیر قرار داد -به مطالعه پرداخت. بعد از ظاهر شدن در چند نقش او بالاخره توانست با شرکت در فیلم "The Indian Wants the Bronx" جایزه Obie را برای فصل 67-1966 ببرد و بعد از آن هم جایزه Tony برای فیلم "Does the Tiger Wear a Necktie?" رو گرفت. فیلم های بعدی که در آن ها بازی کرد احترام بیشتری برای او به ارمغان آورد، فیلم هایی مانند The Panic in Needle Park در سال 1997 و قبل از آن فیلم Me, Natalie در سال 1996. فیلم بعدی او فیلمی بود که زندگی او را عوض کرد، نقش Michael Corleone در فیلم The Godfather در سال 1972 که یکی از پر فروش فیلم های تاریخ بود.

نقشی که افرادی مانند Robert Redford, Warren Beatty, Jack Nicholson, 'Ryan O'Neal', Robert De Niro و افراد دیگری برای آن انتخاب شدند اما کارگردان فیلم یعنی آقای Francis Ford Coppola ،پاچینو ی ناشناس را برای آن نقش مد نظر داشت بر خلاف اینکه اکثر افراد –از استدیو تا تهیه کنندگان تا تعدادی از بازیگران- با دادن نقش به آل پاچینو مخالف بودند. با اینکه کارگردان توانست آن ها را متقاعد کند، اما آل پاچینو بسیار نگران این بود که در حین فیلم برداری صحنه های سخت از کار اخراج شود. این فیلم خیلی بیش از آنچه که پاچینو و فرانسیس فورد فکر می کردند فروش داشت و همه را به حیرت در آورد و اولین نامزدی او برای جایزه - Best Supporting Actor- را به ارمغان آورد. پاچینو از supporting actor فراتر رفت و با شرکت در چند فیلم بزرگ مانند فیلم دارم جنایی Serpico در سال 1973و فیلم Dog Day Afternoon در سال 1975 که یک تراژدی از دزدی بانک بود.
آنا فروید
آنا فروید آخرین فرزند زیگموند و مارتا فروید در سوم دسامبر 1895 به دنیا آمد. اگر چه حتی در خانواده روشنفکری مانند خانواده فروید نیز دختر بودن مزیتی محسوب نمیشد چنان که فروید در نامهای به یکی از دوستانش تولد آنا را به جای این که با اشتیاق خبر دهد به صورت رویدادی که ناگزیر آن را پذیرفته است اطلاع میدهد و مینویسد: «اگر نوزاد پسر بود با تلگرام به تو خبر میدادم اما او یک دختر کوچک است پس خبر با نامه و دیرتر به تو خواهد رسید.»
آنا فروید توانست رابطه عاطفی قویای با پدرش برقرار کند اما قادر به برقراری رابطه عاطفی عمیقی با مادر و دیگر اعضای خانواده نبود. او از کودکی تمایل زیادی به شرکت در بازیهای کودکانه نشان نمیداد و بیشتر اوقاتش را با پدر خود میگذراند. در 6 سالگی وارد دبستان شد اما در دبستان دانشآموز ناآرامی بود و خود او عقیده دارد چیز زیادی از تحصیلات دبستان نیاموخته است. اما از آنجا که به کار پدرش علاقهمند بود از همان سنین بدون مزاحمت در گوشهای از جلسات انجمن روانکاوی وین مینشست و همه آن چه را که گفته میشد جذب میکرد. او در همان زمان کودکی زبانهای عبری، آلمانی انگلیسی، فرانسه و ایتالیایی را در حلقه دوستان پدرش آموخت.
وی در سال 1912 در سن 17 سالگی از دبیرستان فارغالتحصیل شد. در آن زمان از بیماریهای افسردگی و بیاشتهایی عصبی نیز رنج میبرد که پدرش تلاش زیادی برای درمان وی انجام داد. پس از بهبودی در سال 1914 در امتحان پذیرش معلم قبول شد و به عنوان معلم در مدارس ابتدایی مشغول به کار شد و از آن زمان پایه تفکرات مربوط به روانکاوی کودکان در ذهن او پیریزی شد. وی در این زمان با برقراری ارتباط نزدیک با دانشآموزان و والدین آنان سعی در درک عمیق و واقعی از دنیای کودکان داشت. در سال 1920 در یک مهد کودک مخصوص کودکان یهودی یتیم و بیخانمان به صورت داوطلبانه شروع به کار نمود و در آن زمان با آشنایی بیشتر با واقعیتهای زندگی و عواقب جنگ جهانی اول نظرات خود را در رابطه با واکنشهای دفاعی روان آدمی پایهگذاری کرد. او پس از آشنایی با خانم بورلینگ هام (روانکاوی که فرزندش از اختلال روانی رنج میبرد) بیش از پیش متوجه تفاوتهای موجود در روانکاوی کودکان و بزرگسالان شد و ارتباط با این روانکاو تا پایان عمر آنا فروید باقی ماند.
آنا فروید در سال 1925 در امتحان انستیتو روانکاوی وین پذیرفته شد و به انتشار یک نشریه روانکاوی پرداخت و سپس به عنوان دبیر انستیتو روانکاوی وین انتخاب شد و در سال 1927 اولین کتاب خود را به نام «مقدمهای بر روش روانکاوی کودکان» منتشر کرد، که مجموعهای از سخنرانیهای وی در انستیتو روانکاوی وین بود.
پس از آن مدرسهای را برای کودکان بنیان نهاد که در آنجا با کمک اریک اریکسون روشهای جدید آموزش را مورد بررسی قرار داد. هر آن چه که او تعداد بیشتری کودک را مورد مطالعه قرار میداد، به تفاوتهای ذهن بالغین و کودکان بیشتر آشنا میگشت. به ویژه مشخص کرد که علائم بیماریهای روانی در کودکان با بزرگسالان متفاوت بوده و غالباً حالت گذرا و متنوع دارد. او در سال 1929 کتاب «روانکاوی برای معلمین و والدین» را که نتیجه تحقیقاتش در این مدرسه بود را منتشر کرد.
پس از اشغال اتریش توسط آلمان نازی و رواج یهودآزاری در اتریش، در اثر فشار محافل علمی در سال 1939 اشغالگران به آنا و پدرش اجازه خروج از اتریش را دادند. وی به لندن آمد و در آنجا شیرخوارگاههایی را تأسیس کرد که علاوه بر مراقبت از کودکان جنگ زده، به درمان اختلالات روانی کودکان نیز میپرداخت.
مجموعه سه جلدی «کودکان و جنگ» حاصل مطالعات او در این سالهاست. از دیگر کتب وی کتاب «سلامتی و بیماری در دوران کودکی» است که در سال 1965 منتشر شد.
او برای یک عمر خدمت به علم دکترای افتخاری از دانشگاههای Clark (آمریکا – 1950)، Sheffield (انگلیس-1967) ، دانشگاه شیکاگو (امریکا -1964) ، دانشگاه Yale (آمریکا -1968) و دانشگاه کلمبیا (آمریکا -1978) دریافت کرد.
آنا فروید که زندگی خود را وقف پیشبرد روانشناسی کودکان و کاهش اثرات مخرب جنگ بر ذهن کودکان کرد، در سن 86 سالگی در اکتبر 1982 درگذشت.
آنا فروید هرگز ازدواج نکرد

آنا فروید یه همراه فروید
|
رضا ارحام صدر رضا ارحام صدر (زاده ۱۲ اردیبهشت۱۳۰۲در اصفهان، درگذشته در ۲۴ آذرماه۱۳۸۷، یکی از بازیگران کمدی تئاتر و سینمای ایران بود. پدرش محمد تقی نام داشت.او ۲۴ آذرماه سال ۱۳۸۷ در ۸۵ سالگی درگذشت او فعالیت هنری خود را از سال۱۳۲۶ با بازی در تئاتر آغاز کرده و در واقع از پایهگذاران تئاتر در اصفهان محسوب میشود. وی موسس «گروه هنری ارحام صدر» در سال۱۳۴۳ بودهاست. | |||||
|
|
|||||
| |||||
دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (به اسپانیایی: Ernesto Rafael Guevara de la serna) (۱۴ ژوئن ۱۹۲۸، روساریو، استان سانتا فه - ۹ اکتبر ۱۹۶۷) که بیشتر بهنام چهگوارا یا الچه شناخته میشود، پزشک، چریک، سیاستمدار و انقلابی مارکسیست، درِ آرژانتین زاده شد.
گوارا یکی از اعضای جنبش ۲۶ ژوئیه ِ فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا بهدست آورد.چهگوارا چندین پست مهم در دولت جدید کوبا از جمله سفیر، رییس بانک مرکزی و وزیر صنایع را بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چهگوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرحریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح میداد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما در هر صورت او بهوسیله ی ارتش بولیوی در نزدیکی وایهگرانده در مدرسه روستای لا ایگه را در سانتا کروز دلاسیهرا به دستور بارریه نتوس دیکتاتور نظامی کشته شد.
پس از مرگ گوارا، او به عنوان یک تئوریسین، متخصص در فنون جنگی، و جنگآور تبدیل به قهرمان جنبشهای انقلابی سوسیالیستی در سراسر جهان شد.
چه گوارا در روساریو دومین شهر بزرگ آرژانتین زاده شد و در آغاز ارنستو گوارا نام داشت. پدر او «ارنستو گوارا لینچ» ایرلندی و مادرش «سلیا ده لاسرنا» اسپانیایی بود. این خانواده از طبقه متوسط جامعه با گرایشهای چپ و سوسیالیستی بودند. خانواده گوارا ستایشگر «خوزه مارتی» و هوادار جمهوریخواهان در دوره جنگهای داخلی اسپانیا بودند. ارنستو گوارا ده لاسرنا - نام کامل چه - در ۱۴ مه ۱۹۲۸ در آرژانتین زاده شد.
وی همچنین قبل از اینکه دست به انقلابی بزند همه ی آمریکای لاتین را به همراه دوستش آلبرتو گرانادو در ۱۹۵۲ گشت زده و همچنین کتابی بسیارشناخته شده- که فیلم آن نیز ساخته شدهاست -به نام «خاطرات موتور سیکلت» در بیان خاطرات این سفر نگاشتهاست.
در سال ۱۹۶۵ چه گوارا در یک اقدام مخاطره آمیز تصمیم سفر به غرب آفریقا گرفت تا معلومات و تجربیات خویش را به عنوان یک رهبر پارتیزان به شورشی که آن روزها در کنگو وجود داشت عرضه کند. باتوجه به رییس جمهور آلجرینایی کنگو احمد بن بلا چه گوارا فکر میکرد که آفریقا یک حلقه ضعیف نظام امپریالیسمی است و توانایی یک انقلاب بزرگ را در خود دارد. رییس جمهور مصری جمال عبدالناصر که به خاطر ملاقاتش با چه گوارا در سال ۱۹۵۹ رابطه ی برادرانهای با وی داشت برنامه ی چه گوارا را در مورد جنگ در کنگو ناعاقلانه دید و به وی در مورد اینکه چهره اش تبدیل به یک چهره ی تارزانی شود هشدار داد و وی را محکوم به شکست میدانست . علی رغم هشدارهای وی چه گوارا راهنمای عمل کوبان با پشتیبانی حرکت سیمبا . مارکسیست که همزمان با بحرا کنگو اتفاق افتاده بود شد.
سربازان مزدور آفریقای جنوبی که رهبریشان را مایک هوارا بر عهده داشت که با ارتش کنگو کار میکرد در صدد خنثی کردن برنامههای چه گوارا برآمدند . آنها میتوانستند ارتباطات چه گوارا را ببینند و خطوط ارتباطی وی را تحریم کنند . با وجود اینکه چه گوارا در تلاش برای مخفی نمایاندن حضورش در کنگو بود دولت آمریکا از موقعیت مکانی وی و فعالیتهایش آگاه بود. سازمان امنیت جهانی از تمامی سخن پراکنیهای داخلی و خارجی وی که به وسیله ی تجهیزات برون مرزی یو اس ان اس والدز که یک سیستم پستی شنیداری شناور بر روی اقیانوس هند بود جلو گیری میکرد.
هدف چه گوارا صادر کردن انقلاب کوبا بوسیله ی تربیت دادن جنگجویان محلی سیمبا در مکتب مارکسیست و نظریه فوکو و استراتژیهای جنگی پارتیزانی بود.
بامداد ۸ اکتبر ۱۹۶۷ در نزدیکی لاایگه را (دهکده کوچکی در بولیوی و در نزدیکی کوههای آند) چهگوارا به همراه چندتن دیگر از گروه چریکی به محاصره ارتش بولیوی که به وسیله ماموران سیا و افسران آمریکایی همراهی میشد درآمده و دستگیر شدند،چه روز بعد توسط سربازان بولیویایی با خونسردی و به وسیلهٔ رگبار مسلسل به قتل رسید. بقایای جسد چه گوارا در ۱۹۹۷ (میلادی) پیدا شد و به کوبا انتقال یافت.در سانتا کلارا بنای یادبودی برای او ساخته شدهاست.وی در این شهر در جریان جنگهای انقلابی کوبا پیروزیهای شگرفی آفریده بود.
چهل سال بعد از اعدام چه گوارا هنوز هم زندگی وی و کارهایش یکی از بحثهای ادامهدار در جهان است. خیلی از صاحبنظران از جمله نلسون ماندلا از وی به عنوان یک قهرمان نام میبرد و او را الهامدهندهی آزادی برای تمامی کسانی میداند که آزادی را دوست دارند، همچنين ژان پل سارتر وی را هم روشنفکر میدانست و هم از او به عنوان کاملترین انسان عصر ما یاد میکرد. چه گوارا یک قهرمان ملی دوستداشتنی برای کوبائیان باقی میماند و تصاویر وی روی سکههای فلزی کوبایی را زینت دادهاست و دانش آموزان هر روز را در مدرسه با این حرف آغاز میکنند که: ما نیز مثل چه خواهیم شد. ودر سرزمین مادری وی آرژانتین جایی که در دبیرستانها نام وی را به خاطر میسپارند موزههای بیشماری از چه کشور را پر کردهاست و در سال ۲۰۰۸ یک مجسمهی برنزی از او در شهر تولدش روزاریو نصب گردید. علاوه بر این چه گوارا برای بعضی از بولیویاییها به حضرت ارنست معروف است و او را فرد مقدسی دانسته و میپرستند
| روزي كه مرد بزرگي به نام شارل دوگل درگذشت | ||
نهم نوامبر سال 1970 شارل دوگل ــ مردي كه عاشق بي قرار ميهنش، فرانسه بود ــ ديده از جهان فرو بست. وي 22 نوامبر سال 1890 در «ليل» به دنيا آمده بود و پدرش مدرس فلسفه و ادبيات بود. |
بایرن مونیخ
بایرن مونیخ باشگاه فوتبال آلمانی است که در مونیخ پایتخت ایالت باواریا قرار دارد.
بایرن مونیخ پرافتخارترین تیم فوتبال تاریخ آلمان است که در تاریخ خود سابقهٔ فتح دو جام بینقارهای، چهار بار قهرمانی اروپا، بیست بار قهرمانی بوندسلیگا و چهارده بار بار قهرمانی جام حذفی آلمان را دارد. بایرن مونیخ با بیش از ۱۰۰ هزار عضو پس از بارسلونا بزرگترین باشگاه جهان است.
بایرن علاوه بر فوتبال باشگاههای شطرنج، هندبال، بسکتبال، ژیمناستیک، بولینگ، و تنیس روی میز را نیز اداره میکند.
رئیس کنونی این باشگاه فرانس بکنبائر، مربی کنونی تیم فوتبال آن یورگن کلینزمن و کاپیتان کنونیاش مارک ونبومل میباشند.
تا به حال سه بازیکن ایرانی علی دایی، وحید هاشمیان و علی کریمی در این تیم بازی کردهاند .
لباس بایرنیها قرمز و لباس دوم آن ها سفید می باشد.
این تیم یکی از ثروتمندترین و کهن ترین تیم های اروپایی نیز هست.
| بایرنمونیخ | |
| لقب(ها) | اف سی هالیوود |
|---|---|
| بنیانگذاری | ۲۷ فوریه ۱۹۰۰ (۱۲۸۸ شمسی) |
| ورزشگاه | آلیانز آرهنا |
| گنجایش | ۶۹٬۹۰۱ |
| مدیرعامل | فرانتس بکنبائر |
| سرمربی | یورگن کلینزمن |
| لیگ | بوندسلیگا |

از کودکی تا دانشگاه: چارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند اهل شروبری انگلستان دیده به جهان گشود. پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانواده های اصیل زاده انگلیسی و حامیان کلیسای توحیذی بودند.در ۱۸۲۵ پس از صرف یک سال کارآموزی در کنار پدرش برای تحصیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت. اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض در نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستون به آموختن تاکسیدرمی پرداخت. در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقهای نشان نمیدهد، نام او را در کالج کریست دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی هنسلو شرکت جست و چیزی نگذشت که محبوب ترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بر درسهایش متمرکز شد و سرانجام امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمرههای متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک با موفقیت پشت سر گذاشت.
سفر با بیگل: سفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید. داروین بیشتر این مدت را صرف پویشهای زمینشناختی، بررسی سنگوارهها و مطالعه بر روی ارگانیسمهای زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی هزاران نمونه گرد آورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. همه اینها به علاوه یادداشتهای مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود، در نظریهپردازیهای آینده او بسیار به کارآمدند.
دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل: در تمام طول سفر، داروین همواره از حمایتهای استاد سابقش برخوردار بود. هنسلو ترتیب چاپ نوشتههای داروین را میداد و سنگوارههای جمعآوری شده را در اختیار طبیعیدانان معتبر میگذاشت؛ بطوریکه وقتی در دوم اکتبر ۱۸۳۶ بیگل به بریتانیا بازگشت، داروین در جمع دانشمندان شهرتی پیدا کرده بود. او پس از دیداری از خانه و ملاقات با پدر به لندن رفت و گروهی از بهترین طبیعیدانان را گرد آورد تا بر روی نمونههای گیاهی،جانوری و زمینشناختی جمعآوری شده مطالعه کنند. هنسلو داروین را به ریچارد اوون زیستشناس معروف معرفی کرد. وقتی اوون در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگوارههای داروین کار کرد با کمال شگفتی متوجه شد که آن متعلق به گونههایی از جوندگان غولپیکر و تنبلهاست که نسلشان منقرض شده است. این کشف بیش ازپیش بر اعتبار داروین افزود. در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷ لایل سخنرانی خود در مقام رئیس انجمن زمینشناسی را به یافتههای ریچارد اوون درباره مجموعه سنگوارههای داروین اختصاص داد با این مضمون که گونههای منقرض شده با گونههای فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه داروین به عنوان عضو شورای انجمن زمینشناسی برگزیده شد. نگارش کتابی درباره زمینشناسی امریکای جنوبی و تألیف کتاب چند جلدی «جانورشناسی کشتی بیگل» از جمله دیگر پروژههایی بود که داروین در آن مشارکت کرد.
ارائه نظریه تکامل: پژوهشهای داروین به آرامی پیش میرفت. در سال ۱۸۴۲ مقاله خلاصهای از نظریهاش تألیف کرد و در سال ۱۸۴۴ رسالهای ۲۴۰ صفحهای درباره انتخاب طبیعی نوشت. با وجود اصرار دوستان، وی همچنان در انتشار گسترده نظریاتش مردد بود ؛ اما دریافت نامهای در ژوئن ۱۸۵۸ داروین را واداشت تا تردیدهایش را کنار بگذارد.نویسنده نامه زیست شناس جوانی بود به نام آلفرد راسل والاس. او نیز درباره تکامل به همان اندیشههای داروین رسیده بود. داروین ظرف دو هفته مقالهای تهیه کرد و همراه با مقاله والاس به انجمن علمی لینیان فرستاد. دوستانش ترتیبی دادند که هر دو مقاله با هم عرضه شود اما همراه با مدارکی که حق تقدم داروین را ثابت کند. داروین که ارادهاش بر اثر آگاهی از وجود رقابت برانگیخته شده بود پس از ارائه مقاله شروع به نوشتن کتابی کرد با عنوان«پیرامون اصل انواع به وسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مساعد در مبارزه برای زندگی» در این کتاب که بعدها بعنوان «اصل انواع» مشهور شد وی کوشید نظریل تکامل به وسیلل انتخاب طبیعی را توضیح دهدو مدارک علمی را برای آن ارائه کند.
| آلفرد نوبل مخترع ديناميت و نگاهی کوتاه به زندگی او | ||
21 اکتبر 1833 «آلفرد نوبلAlfred Nobel» کارخانه دار سوئدی و مخترع ديناميت به دنيا آمد که سرانجام اموال خود را وقف دادن جوائز به کساني کرد که در طول هر سال در رشته خود بيش از ديگران به بشر خدمت کرده باشند. |
| آیزاک نیوتن | |
|---|---|
سِر آیزاک نیوتن (۲۵ دسامبر ۱۶۴۲ – ۳۱ مارس ۱۷۲۷) فیزیکدان، ریاضیدان، فیلسوف و کیمیاگر شهروند انگلستان بوده است . وی در سال ۱۶۸۷ میلادی شاهکار خود «اصول ریاضی فلسفه طبیعی» را به نگارش درآورد. در این کتاب او مفهوم گرانش عمومی را مطرح ساخت و با تشریح قوانین حرکت اجسام، علم مکانیک کلاسیک را پایه گذاشت. از دیگر کارهای مهم او بنیانگذاری حساب دیفرانسیل و انتگرال است.
نام نیوتن با انقلاب علمی در اروپا و ارتقاء تئوری خورشید-مرکزی پیوند خورده است. او نخستین کسی است که قواعد طبیعی حاکم بر گردشهای زمینی و آسمانی را کشف کرد. وی همچنین توانست برای اثبات قوانین حرکت سیارات کپلر برهانهای ریاضی بیابد. در جهت بسط قوانین نامبرده، او این جستار را مطرح کرد که مدار اجرام آسمانی مانند ستارگان دنباله دار، لزوماً بیضوی نیست بلکه میتواند هذلولی یا شلجمی نیز باشد. افزون بر اینها، نیوتن پس از آزمایشهای دقیق دریافت که نور سفید ترکیبی از تمام رنگهای موجود در رنگینکمان است. او فرضیه موجی هویگنس را دربارهٔ نور رد کرد. از دیدگاه نیوتن نور جریانی از ذرات است که از چشمه نور به بیرون فرستاده میشوند.
نیوتن در روستای وولز تورپ بای کولز تر وُرث واقع در ناحیه لینکنشایر زاده شد. سه ماه پیش از تولد، پدرش درگذشت. مادر او نیز دو سال بعد از نو ازدواج کرد و آیزاک را تحت سرپرستی مادربزرگش قرار داد.
پس از به پایان بردن آموزشهای آغازین در مدرسه گرنتَم در سال ۱۶۶۱ میلادی نیوتن به کالج ترینیتی دانشگاه کمبریج جایی که عمویش نیز به تحصیل اشتغال داشت، وارد شد. در آن دوران دروس دانشکده عموماً بر پایهی آموزههای ارسطو تنظیم میشد ولی نیوتن ترجیح میداد که با اندیشههای مترقیتر فیلسوفان نوگرایی چون دکارت، گالیله، کپرنیک و کپلر آشنا شود. در ۱۶۶۵ او موفق به کشف قضیهٔ دو جملهای در جبر شد. یافتهای که بعدها به ابداع حساب دیفرانسیل انجامید. نیوتن نخستین مدرک دانشگاهی خود را در سال ۱۶۶۵ دریافت کرد اما زمانی که درصدد ورود به دورهٔ کارشناسی ارشد بود، دانشگاه کیمبریج بر اثر همهگیری طاعون در لندن و حومه تعطیل شد و نیوتن به روستایش بازگشت. در طول دو سال بعد او در خانه اش به مطالعات خود در زمینهی حساب، نورشناسی و گرانش ادامه داد.
در همین دوران مرخصی اجباری بود که نیوتن نظریات خود را در مورد گرانش پایهریزی کرد. مطابق داستانی بسیار مشهور، روزی نیوتن زیر یک درخت سیب نشسته بوده که ناگاه سیبی بر سرش میافتد واز این واقعه او به یکسانی ماهیت نیروی گرانش زمینی و سماوی پی میبرد. داستان فوق در واقع روایت اغراق شده ایست از خاطرهای که خود نیوتن نقل کرده بود مبنی بر اینکه یک روز کنار پنجرهی اتاق خانه اش به تماشای باغ نشسته بود که افتادن سیبی از درختی نظرش را به خود جلب کرد. سالها بعد در ۱۵ آوریل ۱۷۲۶، او به دوست نویسنده اش ویلیام استاکلی گفت: " واقعهی مذکور این سؤال را به ذهنم آورد که چرا سیب همیشه مستقیما به پایین میافتد؟ چرا به جای حرکت به سمت مرکز زمین به طرفین یا رو به بالا نمیرود؟ " (به نقل از کتاب " یادداشتهایی از زندگانی سر اسحاق نیوتن") پس از برطرف شدن خطر طاعون در سال ۱۶۶۷، نیوتن به کمبریج بازگشت و عضو جزء کالج ترینیتی شد و در سال ۱۶۶۸ با دریافت مدرک فوق لیسانس و گرفتن کرسی استادی لوکاسین جایگاه خود را تثبیت کرد.
در کنار فعالیتهای علمی معمول، نیوتن از مسؤولیتهای سیاسی نیز رویگردان نبود. او در سال های ۱۶۸۹، ۱۷۰۱ و ۱۷۰۲ به نمایندگی مجلس برگزیده شد. اگر چه تنها جملهای که در طول این سه سال در صحن مجلس بر زبان آورد، تقاضای بستن پنجرهها بود! در سال ۱۶۹۶ با فرمان چارلز مونتاگو رئیس خزانهداری انگلستان، نیوتن منصب ناظر ضرابخانه سلطنتی را عهدهدار شد و سه سال بعد در ۱۶۹۹ به مدیریت آن سازمان گمارده شد. اگر چه نیوتن چنین مشاغلی را بیشتر برای سرگرمی میپذیرفت ولی گفتهاند که در این مقام او وظیفهٔ خود را "با شایستگی تمام" انجام میداد. از سال ۱۷۰۳ تا آخر عمر نیوتن رئیس انجمن سلطنتی بریتانیا و همچنین یکی از اعضای فرهنگستان علوم فرانسه بود. او در سال ۱۷۰۵ از سوی ملکه آن به مقام شوالیه (شهسواری) مفتخر گردید.
سِر آیزاک نیوتن در سن ۸۵ سالگی در لندن درگذشت. پیکر وی را در کلیسای وست مینیستر به خاک سپردند. او نخستین دانشمندی بود که به این افتخار نائل آمد.

- لقب : جی لو
- قد :cm 168
- جنیفر لین لوپز در 24 جولای 1969 در بخش گسل هیل در جنوب برونکس متولد شد
- دو خواهر دارد، خواهر بزرگتر لسلی 34 ساله خانهدار ، خواهر کوچکتر لیندا 30 ساله مشاور امور تفریحی کانال 11 نیویورک می باشد
- آرزوی همیشگی جنیفر این بود که سوپر استاری پر کار شود
- والدین جنیفر (مادرش) گوآدالوپ رودریگرز و ( پدرش ) دیوید لوپز هر دو در شهر پونس پورتوریکو ، دومین شهر بزرگ پورتوریکو متولد شدند
- هردو ( پدر و مادرش ) در کودکی به ایالات متحده آمدند و زمانی که در نیویورک زندگی می کردند با هم آشنا شدند
- با وجود اینکه جنیفر از نژاد پورتوریکویی است ولی والدین مادربزرگ پدریش اروپایی هایی بودند که در جزیره پورتوریکو اقامت داشتند
- جنیفر از کودکی به موسیقیهای ملل مختلف علاقه داشت به خصوص به ریتمهای Afro-caribbean مانند ( salsa ) سالسا ، مرنجو ( meringue ) و باچاتا (bachata ) و شاخه های اصلی موسیقی مانند پاپ ( Pop ) هیپ هاپ ( Hip hop ) و آراند بی ( R&B )
- وی با وجود عشقش به موسیقی به صنعت فیلم هم علاقه نشان می داد
- فیلم موزیکال ریتامورنو (Moreno Rita) که در سال 1961 ساخته شده بود تاثیر عمیقی بر او گذاشت - جنیفر در سن 5 سالگی به کلاس های آموزشی رقص و موسیقی رفت و جدای از این برنامه ها در یک مدرسه مذهبی کاتولیک دخترانه مشغول به تحصیل بود و هشت سال در این مدرسه که خانواده مقدس نام داشت درس خواند وبعد از 4 سال در دبیرستان پریستون ( Preston ) تحصیل کرد و فارغ التحصیل شد
- او در مدرسه ورزشکار قابلی بود
- رشته ورزشی که در مدرسه کار می کرد تنیس و ورزش های مربوط به دو و میدانی بود
- لوپز در 18 سالگی از پدر ومادرش جدا شد
- در آن زمان دریک موسسه حقوقی مشغول به کار بود
- پس ازآن پیشنهاد بازی در نقش Fly girl در کمدی فاکس هیت در برنامه In living color به او داده شد
- پس از دو سال کار هنری در برنامه In living color همچنان به کار رقص ولی این بار در گروه مشهور جنت جکسون (Janet Jackson ) ادامه داد
- اولین فیلم او گری گوری نوا خانواده من است (Gregory novas my family ) در سال 1975 است
- شغل بازیگری او زمانی استحکام یافت که در سال 1997 نقش سلنا کوئینتا نیلا (Selena Quintanilla ) خواننده معروف را بازی کرد
همسران :
اوجانی نوآ 22 فوریه 1997 تا ژانویه 1998 – ( طلاق )
گریس جود 29 سپتامبر 2001 تا 26 ژانویه 2003 – ( طلاق )
مارک انتونی 5 ژوئن 2004
- جنیفر در مجله (People 1997 ) به عنوان یکی از 50 فرد زیبای جهان شناخته شد
- در جشن فیلم سلنا ،28 اکتبر 1996 در سان انتونلو، جنیفر این ستاره سینما و موسیقی با یک اتفاق عشقی غیره منتظره مواجه شد
- زمانی که اوجانی نوآ میکروفن رابه دست گرفت و در حالیکه یک حلقه جواهر مریکوس کات بزرگ را در دست داشت در میان جمع به او پیشنهاد ازدواج داد! جنیفر نیز بلافاصله به او پاسخ مثبت داد
- مادرش در وچستر Westchester کانتری نیویورک معلم مدرسه است
- او اولین بازیگر زن آمریکای لاتینی است که بالا ترین دستمزد را برای بازی در نقش selena در فیلم طراحان عروسی 2001 ( wedding planner ) به خود اختصاص داد که مبلغی برابر 1 میلیون دلار میباشد
- او این فیلم و آلبوم (Hitnomberone ) را در یک هفته ( به طور همزمان ) کارکرد
- جنیفر با همسرش گریس جود ( Gris Judd ) زمانی که کلیپ برای عشق قیمتی نیست را اجرا می کرد، آشنا شد
- آنها جشن کوچکی برای ازدواج خود ترتیب دادند که در خانهای در لوس آنجلس برگزار شد و 170 نفر مهمان داشت
- او یک رستوران کوبایی جدید به نام Madres مادرس در پاسادنا Pasadena کالیفورنیا افتتاح کرده
- صاحب خانهای به ارزش 1/9 میلیون دلار در سواحل میامی است
- همسایگان دیوار به دیوار او روبین و تری گیپ هستند و خانه ریکی مارتین 7 بلوک با خانه جنیفر فاصله دارد
- دومین آلبومش این من هستم ... وبعد (This is me … them ) را در 26 نوامبر 2002 به پایان رساند
- در اکتبر 2002 با بن افلک نامزد کرد
- جنیفر اصلاً مشروبات الکلی مصرف نمی کند
- همسر سابقش گریس جود و نامزد سابقش بن افلک در یک روز متولد شدهاند
- بن سه سال از گریس کوچکتر است
- جنیفر در 20 ژانویه 2004 نامزدیش را با بن افلک به هم زد
- او اشعار ترانه Dear Ben بن عزیز را برای نامزدش بن افلک سروده بود تا به او بگوید که چقدر عاشقش است
دستمزدها :
1-Monster – in - law (2005) ، 15 میلیون دلار
2- زندگی ناتمام (2004)، 15 میلیون دلار
3- افتخار رقصیدن با شمارا دارم (2004)، 15 میلیون دلار
4- Jersey girl (2004)، 15 میلیون دلار
5- گیگیلی (2003)، 12 میلیون دلار
6-Maid در مانهاتان( 2002 )، 12 میلیون دلار
7- کافی است( 2002 )، 10میلیون دلار
گابریل گارسیا مارکز
گابریل گارسیا مارکز (6 مارس 1928، آراکاتاکا، کلمبیا)
نویسندهی آمریکایی لاتینی رمان و داستان کوتاه
شخصیتی برجسته در جنبش موسوم به رئالیسم جادویی در ادبیات، آمریکایی لاتین.
برندهی جایزهی نوبل ادبیات در سال 1982.
گارسیا مارکز در دانشگاه ملی کلمبیا در بوگوتا و دانشگاه کارتجنا حقوق و خبرنگاری خوانده است.
او کار حرفهایاش را به عنوان خبرنگار در 1948 شروع کرد و 10 سال بعد در شهرهای کارتجنا، بارانکیا، بوگوتا، رُم، پاریس و کاراکاس کار کرد.
در دههی 1960 به عنوان فیلمنامهنویس، خبرنگار مسئول روابط عمومی مکزیکوسیتی به کار پرداخت. در سال 1973 به بارسیلونا رفت و اواخر دههی 70 به مکزیک باز گشت.
گارسیا مارکز در اواخر دههی 1940 نوشتن داستان کوتاه را شروع کرد. نخستین اثر منتشرهی او، رمانک (1955).
این داستان دهکدهای خیالی را در کلمبیا به نام مارکوندو تصویر میکرد که بعدها محل و قوع بسیاری از آثار دیگرش شد.) و تلفیقی از رئالیسم و ویژگیهای فانتزی (خیالی) سبک او بود.
در طی نخستین اقامتش در مکزیک سال 1967 بود که گارسیامارکز مشهورترین رمان خود، صد سال تنهایی را نوشت که تاریخ دهکدهی ماکوندو و بنیانگذاران آن یعنی خانوادهی بوئندیا را به تصویر میکشید.
رمانهای دیگر گارسیا مارکز عبارت است از:
طوفان برگ/ پائیز پدر سالار/ کسی به سرهنگ نامه نمینویسد/ زائران غریب/ ماجرای ارندیرا و مادربرزگ سنگدلاش/سفر پنهانی منگیل لستین به شیلی/ زیستن برای بازگفتن/ از عشق و شیاطین دیگر/ عشق سالهها و با/ ساعت نحس/ خانهی بزرگ/ وقایعنگاری یک قتل از پیش اعلام شده. ژنرال در هزار توی خویش.
مارکز یکی از نویسندگان محبوب و مورد علاقه من هم هست و واقعا شاهکار صد
سال تنهایی رو بارها خوندم و هنوز هم از خوندنش لذت میبرم.اگه تو نت بپیدا کردم
حتما واسه دانلود میذارم اما الان چند تا از کتاباشو برای دانلود میذارم حتما بخونین:
نام کتاب تعداد دانلود فرمت حجم ۶۷۳ DJVU KB 1,796 خاطرِۀ روسپیان سودا زدۀ من (بخش اول) ۱۷۳۶ PDF KB 148 خاطرِۀ روسپیان سودا زدۀ من (متن کامل) ۸۱۱ PDF KB 353 ۱۰۶۶ PDF KB 204 ۹۲۸ PDF KB 141
استیون اسپیلبرگ
استیون آلن اسپیلبرگ (به انگلیسی: Steven Allan Spielberg) (متولد ۱۸ دسامبر ۱۹۴۶) کارگردان معروف آمریکایی، برنده ۴ جایزه اسکار و یکی از موفقترین کارگردانان تاریخ سینما، هم در میان منتقدان و هم در بین مردم عادی است. با این حال بعضی از منتقدین او را نمونه فیلمسازان بلکباستر (اهمیت وجه تجاری بر وجه هنری) میدانند.
او ابتدا فیلمهای حادثهای می ساخت اما امروز او را به خاطر چالش هایش در ساخت فیلم هایی با مضامین هولوکاست، بردهداری، جنگ و تروریسم میشناسند. نخستین فیلم بلند وی دوئل نام داشت که یک فیلم جادهای می باشد. او اکنون موفقترین کارگردان سینما در زمینه تجاری است. او کارگردان و تهیهکننده موفقترین فیلم ها در گیشه سینما بوده است و کارگردانان بسیاری از او تأثیر پذیرفتهاند. در سال ۲۰۰۴ از دید مجله پریمیر و دیگر نشریات او قدرتمندترین و پرنفوذترین شخص در صنعت سینما بوده است. و در پایان قرن بیستم مجله لایف او را پرنفوذترین شخص در این زمینه شناخت. او ۶ بار نامزد جایزه اسکار برای بهترین کارگردان شده که دو بار برای فیلم های فهرست شیندلر و نجات سرباز رایان برنده آن شده است. همچنین هفت فیلم او نامزد بهترین فیلم شدهاند و درحالی که تنها فیلم فهرست شیندلر برنده شده است.
وی هم اکنون در مجله فوربز ، مشهور ترین مجله معرفی افراد، در لیست سالیانه قدرتمندترین شخصیت ها در رده دهم قرار دارد.
کودکی و جوانی
اسپیببرگ در یک خانواده یهودی در سینسیناتی در اوهایو بدنیا آمد و در هادون، نیوجرسی و اسکاتدسدال رشد کرد. اسپیلبرگ نام شهری در اتریش است که اجداد یهودی مجارستانی او در قرن ۱۷ میزیستند. او هم دوره جرج لوکاس، فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، جان میلوش و برایان دیپالما بوده است. او با فیلمسازی بزرگ شده است. در نوجوانی با دوستانش فیلمهای ۸ میلیمتری میساخت. و اولین فیلم کوتاهش را برای نمایش در سینماها در سن ۲۱ سالگی و در سال ۱۹۶۸ ساخت. پس از پایان دوره دبیرستان در سال ۱۹۶۴ او به دانشگاه کالیفرنیا به نام لانگبیچ رفت تا ادبیات انگلیسی بیاموزد چون این دانشگاه در آن زمان رشته سینما نداشت. در سال ۱۹۶۸ دانشگاه را رها کرد. در سال ۲۰۰۲ بیست و پنج سال پس از آغاز تحصیلات او تحصیلاتش را با پروژهای مستقل در «CSULB» پایان داد.
فیلم شناسی
- ایندیانا جونز چهار ۲۰۰۸
- مونیخ ۲۰۰۵
- جنگ دنیاها ۲۰۰۵
- ترمینال ۲۰۰۴
- اگه میتونی منوبگیر ۲۰۰۴
- گزارش اقلیت ۲۰۰۲
- هوش مصنوعی ۲۰۰۱
- نجات سرباز رایان ۱۹۹۸
- دنیای گمشده: پارک ژوراسیک ۱۹۹۷
- آمیستاد ۱۹۹۷
- فهرست شیندلر ۱۹۹۳ (اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی)
- پارک ژورایسک ۱۹۹۳
- هوک ۱۹۹۱
- ایندیاناجونز و آخرین جنگ صلیبی ۱۹۸۹
- همیشه ۱۹۸۹
- امپراتوری خورشید ۱۹۸۷
- رنگ ارغوانی ۱۹۸۵
- ایندیاناجونز ۱۹۸۴
- اعماق ۱۹۸۳
- ایتی موجود فرازمینی ۱۹۸۲
- مهاجمان صندوقچه گمشده ۱۹۸۱
- ۱۹۴۱
- برخورد نزیک از نوع سوم ۱۹۷۷
- آروارهها ۱۹۷۵
- شوگرلند اکسپرس ۱۹۷۴
نکته مهم:اسپیلبرگ کارگردان م.رد علاقه من هم هست
و البته هیچگس اشکهای اسپیلبرگ رو بعد از اسکار سال ۹۴ که جایزه بهترین کارگردانی رو به دست اورد را فراموش نمیکنه.
|
امروز سالروز درگذشت نیچه هست واسه همین بیوگرافیشو براتون میذارم: روزي که نيچه درگذشت | ||
"فردريك ويلهلم نيچه Nietzsche " بيست و پنجم اوت سال 1900 در 56 سالگي درگذشت. "نيچه" فيلسوف آلماني و نويسنده كتابهاي "تولد تراژدي"، "چنين گفت زرتشت" و "آن سوي خوب و بد" تمدن بورژوازي غرب را رد كرد و آن را منحط خواند. وي كه يك موراليست بود فرضيه انسانهاي توانا (سوپرمن) را مطرح ساخت كه بعدا مورد توجه نازيهاي آلمان قرار گرفت و به آن استناد مي كردند. اين عقيده با جزيي تفاوت (تبديل سوپر من ها به اليت هاي يك جامعه) اخيرا هواداران فراوان به دست آورده و هر اليت مي كوشد كه ناپلئون و بيسمارك و چرچيل وطن خود شود. فردریش ویلهلم نیچه (F.W.Nietzsche) (زادهٔ ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ میلادی - درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰ میلادی). فیلسوف مشهور آلمانی که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفهٔ امروزی بر مبنای سئوالات بنیادینی دربارهٔ بنیان ارزشها و اخلاق، بودهاست. نوشتههای وی نوع سبک تازه در زبان آلمانی محسوب میشد.نوشتههایی در نهایت ژرفی و ایجاز، آمیخته با افکاری انقلابی که نیچه خود روش نوشتاری خویش را گزین گوییها مینامید. او در ۱۵ اکتبر سال ۱۸۴۴ در روکن واقع در لایپزیک پروس به دنیا آمد. به دلیل مقارنت این روز با روز تولد فردریش ویلهلم چهارم که پادشاه وقت پروس بود، پدرش نام فرزند خود را فردریش ویلهلم گذاشت. پدر فردریش از کشیشان لوتری بود و اجداد مادری او نیز همگی کشیش بودند. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا میآورند: الیزابت و ژوزف. وقتی نیچه پنج سال داشت، پدرش بر اثر فلج مغزی درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگی کرد. این محیط زنانه و دیندارانه بعدها تأثیر عمیقی بر نیچه گذاشت. وی از چهار سالگی شروع به خواندن و نوشتن و در ۱۲ سالگی شروع به سرودن شعر کرد. نیچه در همان محل تولد به تحصیل پرداخت. او پس ازعید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها میکند. نیچه در یکی از آثارش با عنوان «آنارشیست» مینویسد: «در حقیقت تنها یک مسیحی واقعی وجود داشتهاست که او نیز بر بالای صلیب کشته شد.». در ۱۷ اوت ۶۵، بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ میشود تا تحت نظر ریتشل به مطالعه واژه شناسی بپردازد.او در دانشگاه لایپزیک به فلسفهٔ یونانی آشنا گردید. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر آرتور شوپنهاور با عنوان جهان به مثابه اراده و باز نمود را از یک کتاب فروشی کتابهای دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری میکند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام میکند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شدهاست. در ۲۳ سالگی به خدمت نظام برای جنگ فرانسه و پروس فرا خواندهشد، در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته میشود: ‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که ارادهٔ زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!›› در ماه مارس ۱۸۶۸ بدلیل مجروحیت، تربیت نظامیش پایان یافت و درنتیجه به عنوان پرستار در پشت جبهه گماشته شد. نیچه از بیست و چهار سالگی (یعنی درسال ۱۸۶۹تا۱۸۷۹ بمدت ده سال) به استادی کرسی واژه شناسی Philology کلاسیک در دانشگاه بازل و به عنوان آموزگار زبان یونانی در دبیرستان منصوب میشود. در ۲۳ مارس مدرک دکتری را بدون امتحان از جانب دانشگاه لایپزیگ دریافت میکند.او در این دوران آشنایی نزدیکی با «یاکوب بورک هارت» نویسنده کتاب «تمدن رنسانس در ایتالیا» داشت. او هوادار فلسفهٔ آرتور شوپنهاور فیلسوف شهیر آلمانی بود و با واگنر آهنگساز آلمانی دوستی نزدیک داشت. وی بعدها گوشهٔ انزوا گرفت و از همه دوستانش رویگردان شد. او در طول دوران تدریس در دانشگاه بازل با واگنر آشنایی داشت. قسمت دوم کتاب تولد تراژدی تا حدی با دنیای موسیقی «واگنر» نیز سروکار دارد. نیچه این آهنگساز را با لقب «مینوتار پیر» میخواند. برتراند راسل در «تاریخ فلسفه غرب» در مورد نیچه میگوید: «ابرمرد نیچه شباهت بسیاری به زیگفرید (پهلوان افسانهای آلمان) دارد فقط با این تفاوت که او زبان یونانی هم میداند.» با رسیدن به اواخر دهه۱۸۷۰ نیچه به تنویر افکار فرانسه مشتاق شد و این در حالی بود که بسیاری از تفکرات و عقاید او در آلمان جای خود را در میان فیلسوفان و نویسندگان پیدا کرده بود. در سال ۱۸۶۹ نیچه شهروندی «پروسی» خود را ملغی کرد و تا پایان عمرش بی سرزمین ماند. او در حالی که در آلمان، سوئیس و ایتالیا سرگردان بود و در پانسیون زندگی میکرد بخش عمدهای از آثار معروف خود را آفرید. نیچه به مسیحیت خالص و پاک که به زعم او «در تمام دوران» امکان ظهور دارد احترام فراوان میگذارد و با عقاید مذهبی واگنر تضاد شدیدی پیدا کرد. «لو آندره آس سالومه» دختر باهوش و خوش طینت یک افسر ارتش روسیه بود که به دردناک ترین عشق نیچه بدل شد. او میگوید: «من در مقابل چنین روحی قالب تهی خواهم کرد» و «از کدامین ستاره بر زمین افتادیم تا در اینجا یکدیگر را ملاقات کنیم.» جنون و مرگاینها نخستین جملاتی بود که نیچه در نخستین ملاقاتش با سالومه بر زبان آورد. فریدریش نیچه پس از سالها آمیختن با دنیای فلسفه و بحث و جدال و ناکامی عشقی اش، ده سال پایان عمرش را در جنون محض به سرد برد و چه غم انگیز است در زمانی که آثارش با موفقیتی بزرگ روبه رو شده بودند او آنقدر از سلامت ذهنی بهره نداشت تا آن را به چشم خود ببیند. سرانجام در سال ۱۸۸۹ به دلیل ضعف سلامت و سردردهای شدیدش مجبور به استعفا از دانشگاه و رها کردن کرسی استادی شد و بالاخره در ۲۵ اوت سال ۱۹۰۰ در وایمار و پس از تحمل یکدورهٔ طولانی بیماری براثر سکته مغزی چشم از جهان فرو بست.
|
شیوهٔ ادیسون
همانطور که گفته شد، بیشتر اختراعات ادیسون حاصل تکمیل ایدههای دیگران و کار دستهجمعی گروه بزرگی از تکنسینها و کارمندانی بود که تحت نظارت او به تحقیق و آزمایش میپرداختند. لویس لاتیمر دستیار آفریقایی-آمریکایی ادیسون که در پروژهٔ چراغ الکتریکی نقش مهمی داشت، از جملهٔ این افراد است.اگر امروز کمتر نامی از کسانی مانند او به میان میآید، به این دلیل است که ادیسون غالبا همکاران خود را در افتخار و اعتبار اختراعاتش سهیم نمیکرد. با این همه شکی نیست که بدون قدرت سازماندهی و خصوصاً همت بلند ادیسون دست یافتن به این همه موفقیت ممکن نبود. نیکلا تسلا فیزیکدان بزرگ و یکی از همکاران ادیسون دربارهٔ روش او برای حل مسائل مینویسد: «اگر ادیسون میخواست سوزنی را در انبار کاهی پیدا کند، با پشتکارفراوان دانه به دانه رشتههای کاه را کنار میزد تا بالاخره سوزن نمایان شود. بارها با تأسف شاهد بودم که چگونه بخش اعظم وقت و انرژی او صرف یافتن یک فرمول جزئی یا انجام دادن محاسبهای کوچک میشد.» ادیسون خود نیز در اینباره گفته است: «نوآوری عبارت است از یک درصد الهام روح و نود و نه درصد عرق ریختن و تلاش کردن.»
تسلا دانشمندی شایسته و بهترین کارمند ادیسون بود. او ابتدا از طرف ادیسون مأمور شده بود تا راههای توسعهٔ سیستمهای جریان مستقیم (DC) را بررسی کند اما چون پس از پایان کار ادیسون تعهدات مالی خود را زیر پا گذاشت تسلا تصمیم به ترک شرکت او گرفت. با پذیرش استعفای تسلا، ادیسون مرتکب اشتباه بزرگی شد چرا که چندی بعد تسلا با کشف جریان متناوب (AC) در برابر امپراتوری ادیسون و سیستم DC او قد علم کرد. او با حمایت جرج وستینگهاوس کارخانهدار معروف سامانههای چندفازی توزیع برق را برپایهٔ جریان AC تکامل بخشید که بسیار کارآمدتر از سیستم ادیسون بود. با وجود تبلیغات منفی جنرال الکتریک، جریان AC روز به روز رواج بیشتری یافت و سرانجام سلطه ادیسون را بر بازار صنایع الکتریکی درهم شکست.
سینما
در سال ۱۸۸۹م. یکی از کارمندان شرکت ادیسون به اسم ویلیام کندی لوری دیکسون نوعی دستگاه نمایش فیلم اختراع کرد که پنج سال بعد(۱۸۹۴م.) با نام تجاری کینهتوسکوپ (متحرک نما) در نیویورک به معرض نمایش گذاشته شد. کینهتوسکوپ دستگاهی بود که هرکس از سوراخ آن به درون مینگریست و دستهای را میچرخاند، تصاویر متحرکی را مشاهده میکرد. این وسیله ابتدا بهعنوان مکمل گرامافون و برای رونق بخشیدن به بازار آن طراحی شده بود وهدف آن بود که با افزودن امکان تماشای عکس متحرک، بر جذابیت گرامافون نزد خریداران افزوده شود.
با وجود اهمیت این اختراع، ادیسون یا دیکسون را نمیتوان پایهگذار سینما دانست؛ کینهتوسکوپ آنها بیشتر به ماشین «شهر فرنگ» شبیه بود و دریک زمان بیش از یک نفر نمیتوانست از آن استفاده کند. چنین دستگاهی در عصر جدید که تودهٔ مردم به هیجان و سرگرمیهای دستهجمعی نیاز داشتند چندان به کار نمیآمد. ایدهٔ بزرگ کردن تصاویر و بکارگیری پردهٔ نمایش هرگز به ذهن ادیسون نرسید چون همانطور که گفتیم از اختراع کینهتوسکوپ مقصود دیگری داشت ولی حدود یک سال بعد لویی لومیر صنعتگر ثروتمند فرانسوی با ساختن دوربین فیلمبرداری و پروژکتور و افتتاح اولین سالن سینما در گراند کافه پاریس (۲۸ دسامبر ۱۸۹۵م.) نخستین گامها را برای علاقمند کردن مردم به این پدیدهٔ نو برداشت. پس از گذشت چند سال، سالنهای نمایش فیلم در اروپا و آمریکا آنقدر فراوان شده بود که ادیسون نیز چارهای جز پیوستن به این جریان و کنار گذاشتن سینمای تک نفرهاش ندید.
ادیسون در تبدیل سینما به رسانهای همگانی و صنعتی سودآور نقش مؤثری ایفا کرده است. فیلم استاندارد ۳۵ میلیمتری با چهار روزنه در لبهٔ هر فریم که هنوز مورد استفاده قرار میگیرد از یادگارهای ادیسون است. وی همچنین مؤسس اولین استودیوی فیلمسازی دنیا (بلک ماریا در ایالت نیوجرسی) است. نخستین فیلم کپی رایت شدهٔ تاریخ سینما با عنوان «عطسهٔ فرد اُت» در این استودیو ساخته شد.
سالهای پایانی
در اول فوریه ۱۸۹۳م. ادیسون ساختمان «بلک ماریا» نخستین استودیوی تصاویر متحرک را در وست اورنج ِ نیوجرسی به پایان برد. او کوشید تا اختراع دوربین فیلم برداری را تماماً به خود نسبت دهد و حق استفادهٔ انحصاری از آن را به دست آورد اما در ۱۰ مارس ۱۹۰۲م. ادعای او در یک دادگاه استیناف ایالات متحده رد شد.
در ۱۸۹۴م. او در زمینهٔ ترکیب فیلم و صدا تحقیقاتی انجام داد که سرانجام به اختراع کینهتوفون انجامید. این دستگاه که ترکیب ناجوری از کینهتوسکوپ و گرامافون استوانهای بود با استقبال مردم مواجه نشد.
در ۶ ژانویه ۱۹۳۱م. ادیسون درخواستنامهٔ ثبت آخرین اختراع خود «وسیله نگهدارندهٔ اشیاء هنگام آبکاری» را به ادارهٔ اختراعات فرستاد اما پیش از دریافت پاسخ در اواخر همان سال در سن ۸۴ سالگی درگذشت.
منلو پارک
ادیسون مدتها این فکر را در سرداشت که کارگاهش را به محل بازتر و بزرگتری منتقل کند. با فراهم شدن سرمایهٔ کافی، سرانجام در سال ۱۸۷۶ م. در منطقهٔ «منلوپارک» نیوجرسی یک لابراتوار پژوهشی مجهز بنیاد نهاد و گروهی از افراد لایق و مستعد را به همکاری فراخواند.
تأسیس این آزمایشگاه نقطهٔ عطفی در رشته فعالیتهای ادیسون و از بزرگترین ابتکارهای او به شمار میرود. آزمایشگاه منلو پارک نخستین مؤسسهای بود که منحصراً با هدف تولید و تکمیل ابداعات علمی برپا شد و آن را باید نمونهٔ اولیهٔ آزمایشگاههای تحقیقاتی بزرگی دانست که از آن پس تمام صنایع مهم در کنار کارگاههای خود ایجاد کردند. در سایهٔ نظارت و سازماندهی توماس ادیسون و کار گروهی کارمندان وی صدها اختراع کوچک و بزرگ در این مؤسسه به ثمر رسیدند که البته همگی به نام ادیسون تمام شدند.
گرامافون
از قدیم الایام، داشتن وسیلهای که بتوان با آن صدا را ضبط کرد از آرزوهای بشر بوده است. قبل از آنکه توجه ادیسون به این مقوله جلب شود، لئون اسکوت مارتینویل فرانسوی (۱۸۵۷ م.) و دیگران تحقیقاتی کرده و گامهایی در این راه برداشته بودند؛ اما دستگاههای آنها عملا ً قابل استفاده نبود زیرا تنها با یک دور گوش دادن، صدای ضبط شده از بین میرفت.
در سال ۱۸۷۷ م. ادیسون موفق به ساخت وسیلهای شد که واقعاً کار میکرد؛ یعنی میتوانست صدا را ضبط و دو تا سه بار پخش کند. «ضبط صوت» ادیسون که فونوگراف (آوانگار) نام گرفته بود، ساختمانی ساده داشت: استوانهای فلزی بود با یک دستهٔ گرداننده که در یک انتهای آن سوزنی همراه با یک بوق تعبیه شده بود. وقتی کسی استوانه را میچرخاند و درون بوق صحبت میکرد، بر اثر ارتعاش سوزن، روی ورقهٔ نازک حلبی ِدور استوانه خراشهایی میافتاد. برای شنیدن صدای ضبط شده نیز کافی بود سوزن را به ابتدای مسیر برگردانده و دوباره استوانه را بهچرخش در آورند. کیفیت صدا البته بسیار پایین بود و صفحه حلبی هم پس از چند بار استفاده خراب میشد. با اینحال همین وسیله ابتدایی در نظر مردم بسیار شگفتانگیز مینمود و بشدت مورد استقبال قرار گرفت. روزنامهها ادیسون را «جادوگر منلوپارک» لقب دادند. حتی دولت رسماً وی را به واشینگتن دعوت کرد تا اختراعش را در برابر مقامات به نمایش بگذارد. ده سال بعد (۱۸۸۷ م.) ادیسون (یا به روایتی الکساندر گراهام بل)، استوانهٔ مومی را جایگزین ورق حلبی کرد و بالاخره امیل برلینر مخترع آمریکایی آلمانیتبار با تبدیل استوانهٔ مومی به صفحهٔ پلاستیکی، گرامافون را به شکل امروزی درآورد.
لامپ الکتریکی
سابقهٔ سیستم روشنایی الکتریکی به اواسط قرن نوزدهم میرسد. در سال ۱۸۵۴ م. هاینریش گوبل نخستین لامپ برق را اختراع کرد که حدود چهارصد ساعت نور میداد اما آن را به نام خود به ثبت نرساند. پس از وی جیمز وودوارد، ویلیام سایر، متیو ایوانز (۱۸۷۵ م.) و جوزف سووان (۱۸۷۸ م.) مدلهای دیگر چراغهای ا لکتریکی را ارائه کردند.
کمی پیش از آنکه ادیسون نیز وارد این عرصهٔ جدید شود، والیس صنعتگر آمریکایی نوعی چراغ برق را روانهٔ بازارکرده بود که نمونهای از آن به دست ادیسون رسید (۱۸۷۸ م.). دستگاه والیس تشکیل میشد از چارچوبی با یک حباب و دو میلهٔ فلزی متحرک که به هر کدام تکه ذغالی متصل بود .عبور جریان برق از میلهها باعث میشد که دو قطعه ذغال بسوزند و میانشان قوس الکتریکی بسیار درخشانی به رنگ آبی پدیدار شود. این چراغ الکتریکی ابتدایی بازده پایینی داشت زیرا مصرف برق آن زیاد و عمر ذغالهایش کم بود. با این وجود، ادیسون که به اهمیت اختراع والیس پیبرده بود، تصمیم گرفت آن را اصلاح کند و به جای ذغال مادهٔ مناسب تری بیابد که با برق کمتر مدت درازی روشنایی بدهد و به مرور زمان نسوزد و از بین نرود.
پس از یک سال تلاش بیوقفه و آزمایش صدها مادهٔ گوناگون، سرانجام ادیسون و همکارانش توانستند با خالی کردن هوای داخل حباب و استفاده از نخ معمولی کربونیزه (ذغالیشده) لامپی بسازند که تا چهل ساعت نور بدهد. این موفقیت اولیه موجب شد تا آنها با پشتکار بیشتری به تحقیقات خود ادامه دهند و زمانیکه موفق شدند عمر متوسط چراغ برق را به پانصد ساعت برسانند، ادیسون تشخیص داد که زمان مناسب برای نمایش آن فرا رسیده است.
او از روزنامهنگاران و صاحبان سرمایه دعوت کرد تا در شب ۳۱ دسامبر ۱۸۷۹ م. برای دیدن اختراع جدیدش به منلوپارک بیایند. به دستور او آزمایشگاه و اطراف آن را با صدها لامپ برق آراستند بطوریکه محوطهٔ منلوپارک و جادهٔ منتهی به آن غرق در نور شده بود. ادیسون میهمانان خود را با چیزی روبرو کرده بود که برایشان سابقه نداشت. منظرهٔ لامپهای نورانی بازدیدکنندگان را به شدت تحت تأثیر قرار داد؛ بطوریکه وقتی ادیسون نقشهٔ خود را برای تأسیس یک کارخانهٔ بزرگ الکتریسیته در نیویورک مطرح کرد پیشنهادش با استقبال گرم سرمایهداران حاضر روبرو شد.
عصر الکتریسیته
در ۲۷ ژانویه ۱۸۸۰ م. ادیسون تقاضانامهٔ دریافت امتیاز اختراع «لامپ روشنایی الکتریکی» را به ادارهٔ اختراعات آمریکا تسلیم کرد اما با درخواستش موافقت نشد. کارشناسان سازمان معتقد بودند که طراحی و ساخت لامپ ادیسون بر مبنای مطالعات ویلیام سایر انجام شده است؛ بنابراین تنها امتیاز اختراع رشتهٔ ذغالی شده پرمقاومت (مادهٔ تولیدکنندهٔ نور لامپ) به ادیسون تعلق گرفت.
در ۱۳ فوریه ۱۸۸۰ م. وی به کشف یک پدیدهٔ مهم فیزیکی نائل آمد که اکنون به اثر ادیسون معروف است.
دو سال پس از نمایش عمومی لامپ الکتریکی، (۱۸۸۲ م.) ساختمان کارخانهٔ مرکزی تولید برق موسوم به «ایستگاه پرل استر یت» به پایان رسید و در چهارم سپتامبر همان سال نخستین سیستم توزیع نیروی الکتریسیته در جهان با قدرت ۱۱۰ ولت و ۵۹ مشتری در پایین محلهٔ منهتن به دست ادیسون افتتاح گردید.
چندی بعد ادیسون کوشید تا حق امتیاز لامپ برق را در بریتانیا از آن خود کند و بر رقیبش جوزف سووان – که مستقل از ادیسون موفق به اختراع لامپ حرارتی ِرشته کربنی شده بود- پیروز شود اما پس از یک دعوای حقوقی بیحاصل، دو طرف با یکدیگر به توافق رسیدند و برای بهرهمند شدن از منافع اختراعشان در بریتانیا شرکت «ادیسووان» را تأسیس کردند. این شرکت در سال ۱۸۹۲ م. جزئی از کمپانی بزرگ جنرال الکتریک (متعلق به ادیسون) گردید.
ادامه دارد
توماس الوا ادیسون (۱۱ فوریه ۱۸۴۷ - ۱۸ اکتبر ۱۹۳۱) مخترع و بازرگانی آمریکایی بود. او وسایل متعددی را طراحی یا کامل کرد که مهمترین و معروفترین آنها لامپ الکتریکی است.
ادیسون در طول حیات علمی خویش توانست ۲۵۰۰ امتیاز اختراع را در ایالات متحدهٔ آمریکا، بریتانیا، فرانسه و آلمان به نام خود ثبت کند که رقمی حیرتانگیز و باورنکردنی به نظر میرسد. واقعیت این است که بیشتر اختراعات وی تکمیل شدهٔ کارهای دانشمندان پیشین بودند و ادیسون کارمندان و متخصصان پرشماری در کنار خود داشت که در پیشبرد تحقیقات و به سرانجام رسانیدن نوآوریهایش یاریش میکردند. دهنی ذغالی تلفن،ماشین تکثیر، میکروفن، گرامافون، دیکتافون، کینتوسکوپ (نوعی دستگاه نمایش فیلم)، دینام موتور و لاستیک مصنوعی از جمله مواد و وسایلی هستند که بدست ادیسون و همکارانش ابداع یا اصلاح شدند.
ادیسون از اولین مخترعانی بود که توانست با موفقیت بسیاری از اختراعات خود را به تولید انبوه برساند.
دوران طفولیت و نوجوانی
توماس ادیسون در شهر میلان ایالت اوهایو متولد شد و سالهای کودکی را در پورتهِرون میشیگان بسر برد.«آل» بیش از یک سال نتوانست به مدرسه برود و دوران نوجوانی را با کارهایی چون فروختن ساندویچ و آبنبات در کنار ریل قطار و یا سبزی فروشی گذراند. او که برای فروش اجناس خود مرتباً با ترن میان پورتهرون و دیترویت در رفت و آمد بود، توانست از شرکت راهآهن نمایندگی توزیع یک روزنامهٔ دیترویتی را بدست آورد. با پسانداز پول حاصل از فروش روزنامه، آل توانست یک ماشین چاپ دست دوم خریداری کند. او دستگاهش را در یک واگن بارکشی نصب کرد و در سن پانزده سالگی اولین شمارهی روزنامهٔ خود را با نام «ویکلی هرالد» منتشر ساخت. این نشریه که تمام کارهایش را ادیسون خود انجام میداد، نخستین و تنها روزنامهای بود که در یک قطار در حال حرکت حروفچینی و چاپ میشد.
در سال ۱۸۶۲ م. وی اتفاقاً با تلگراف که در آن زمان وسیلهٔ نوظهوری بود آشنا شد و با وجود کمشنوایی چندی بعد توانست در ادارهٔ راهآهن بهعنوان تلگرافچی شغلی برای خود بیابد و با تمرین زیاد یکی از چابک دستترین مأموران تلگراف در آمریکا شود.
ادیسون هنگامی که فقط بیست و یک سال داشت، اولین اختراع خود را که یک دستگاه الکتریکی شمارش آراء بود عرضه کرد. آن دستگاه فروش نرفت و او تصمیم گرفت که دیگر تا احتیاج و تقاضای عامه ایجاب نکند به فکر اختراع دیگری نیافتد .
سالهای میانه
نخستین پلههای ترقی
در سال ۱۸۶۹ م. ادیسون که ادارهٔ راهآهن را ترک کرده بود، بهعنوان سرپرست فنی به استخدام یک مؤسسهٔ صرافی بزرگ در نیویورک در آمد. در این مقام او توانست نخستین اختراع موفقش را که نوعی تلگراف چاپی بود، به نام خود ثبت کند. تلگراف ادیسون برخلاف انواع رایج که علائم مورس را به صورت صداهای کوتاه و کشیده به گوش اپراتور میرسانیدند، آنها را به شکل خط و نقطه بر روی نوار کاغذی چاپ میکرد. او حق امتیاز اختراعش را در مقابل چهل هزار دلار به مدیر صرافخانه واگذار کرد و با پول آن در شهر نیوآرک ایالت نیوجرسی یک کارگاه تحقیقاتی برای خود برپا نمود. در محل جدید او علاوه بر تکمیل لوازم جانبی تلگراف، یک سامانهٔ پیشرفتهٔ نمایشگر اطلاعات بورس را طراحی کرد که سود هنگفتی از آن حاصل آمد

از کودکی تا دانشگاه: چارلز داروین در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ در خانواده پزشکی ثروتمند اهل شروبری انگلستان دیده به جهان گشود. پدرش رابرت داروین و مادرش سوزانا وجوود هر دو از خانواده های اصیل زاده انگلیسی و حامیان کلیسای توحیذی بودند.در ۱۸۲۵ پس از صرف یک سال کارآموزی در کنار پدرش برای تحصیل پزشکی به دانشگاه ادینبرو رفت. اما خشونت عملیات جراحی باعث شد که از پزشکی بیزار شود و در عوض در نزد یک برده سیاهپوست آزاد شده به نام جان ادمونستون به آموختن تاکسیدرمی پرداخت. در سال ۱۸۲۷ پدر ناخشنود از این که پسر جوانش به پزشکی علاقهای نشان نمیدهد، نام او را در کالج کریست دانشگاه کیمبریج نوشت تا در کسوت روحانیت در آید. داروین در کلاسهای تاریخ طبیعی هنسلو شرکت جست و چیزی نگذشت که محبوب ترین شاگرد وی شد. با نزدیک شدن فصل آزمون، داروین بر درسهایش متمرکز شد و سرانجام امتحانات نهایی را با کسب نمره خوب در الهیات و نمرههای متوسط در ادبیات یونانی، ریاضیات و فیزیک با موفقیت پشت سر گذاشت.
سفر با بیگل: سفر با کشتی بیگل پنج سال به طول انجامید. داروین بیشتر این مدت را صرف پویشهای زمینشناختی، بررسی سنگوارهها و مطالعه بر روی ارگانیسمهای زنده کرد. او از موجودات زنده امریکای جنوبی هزاران نمونه گرد آورد که بسیاری از آنها تا آن زمان برای دانشمندان غربی ناشناخته بودند. همه اینها به علاوه یادداشتهای مفصلی که داروین از مشاهدات خود تهیه کرده بود، در نظریهپردازیهای آینده او بسیار به کارآمدند.
دستاوردهای علمی پیش از ارائه نظریه تکامل: در تمام طول سفر، داروین همواره از حمایتهای استاد سابقش برخوردار بود. هنسلو ترتیب چاپ نوشتههای داروین را میداد و سنگوارههای جمعآوری شده را در اختیار طبیعیدانان معتبر میگذاشت؛ بطوریکه وقتی در دوم اکتبر ۱۸۳۶ بیگل به بریتانیا بازگشت، داروین در جمع دانشمندان شهرتی پیدا کرده بود. او پس از دیداری از خانه و ملاقات با پدر به لندن رفت و گروهی از بهترین طبیعیدانان را گرد آورد تا بر روی نمونههای گیاهی،جانوری و زمینشناختی جمعآوری شده مطالعه کنند. هنسلو داروین را به ریچارد اوون زیستشناس معروف معرفی کرد. وقتی اوون در کالج پادشاهی جراحان بر روی مجموعه سنگوارههای داروین کار کرد با کمال شگفتی متوجه شد که آن متعلق به گونههایی از جوندگان غولپیکر و تنبلهاست که نسلشان منقرض شده است. این کشف بیش ازپیش بر اعتبار داروین افزود. در ۱۷ فوریه ۱۸۳۷ لایل سخنرانی خود در مقام رئیس انجمن زمینشناسی را به یافتههای ریچارد اوون درباره مجموعه سنگوارههای داروین اختصاص داد با این مضمون که گونههای منقرض شده با گونههای فعلی همان منطقه در ارتباطند. در همان جلسه داروین به عنوان عضو شورای انجمن زمینشناسی برگزیده شد. نگارش کتابی درباره زمینشناسی امریکای جنوبی و تألیف کتاب چند جلدی «جانورشناسی کشتی بیگل» از جمله دیگر پروژههایی بود که داروین در آن مشارکت کرد.
ارائه نظریه تکامل: پژوهشهای داروین به آرامی پیش میرفت. در سال ۱۸۴۲ مقاله خلاصهای از نظریهاش تألیف کرد و در سال ۱۸۴۴ رسالهای ۲۴۰ صفحهای درباره انتخاب طبیعی نوشت. با وجود اصرار دوستان، وی همچنان در انتشار گسترده نظریاتش مردد بود ؛ اما دریافت نامهای در ژوئن ۱۸۵۸ داروین را واداشت تا تردیدهایش را کنار بگذارد.نویسنده نامه زیست شناس جوانی بود به نام آلفرد راسل والاس. او نیز درباره تکامل به همان اندیشههای داروین رسیده بود. داروین ظرف دو هفته مقالهای تهیه کرد و همراه با مقاله والاس به انجمن علمی لینیان فرستاد. دوستانش ترتیبی دادند که هر دو مقاله با هم عرضه شود اما همراه با مدارکی که حق تقدم داروین را ثابت کند. داروین که ارادهاش بر اثر آگاهی از وجود رقابت برانگیخته شده بود پس از ارائه مقاله شروع به نوشتن کتابی کرد با عنوان«پیرامون اصل انواع به وسیله انتخاب طبیعی یا بقای نژادهای مساعد در مبارزه برای زندگی» در این کتاب که بعدها بعنوان «اصل انواع» مشهور شد وی کوشید نظریل تکامل به وسیلل انتخاب طبیعی را توضیح دهدو مدارک علمی را برای آن ارائه کند.
این هم از قسمت اول بیوگرافی زیگموند فروید.واقعا فروید یکی از نوادر بود و من
که در حد پرستش قبولش دارم.بخونین و لذت ببرین:
زیگموند فروید ( 1856 - 1939)

زیگموند فروید در 6 مِی 1856 به دنیا آمد و در 23 سپتامبر 1939 از دنیا رفت.
صرفنظر از درستی یا نادرستی نظریههای فروید، بدون هیچ تردید او تاثیر فوقالعادهای بر رشته روانشناسی گذاشته است. کارهای او این عقیده را تقویت کرد که تمام بیماریهای ذهنی، علل فیزیولوژیکی ندارند. کارها و نوشتههای فروید به درک امروزی ما از شخصیت، روانشناسی بالینی، رشد انسان و روانشناسی نابهنجاری کمک شایانی نموده است.
فروید همچنین بر روی روانشناسان معروف دیگری از جمله آنا فروید، ملانی کلاین، کارن هورنای، آلفرد آلدر، اریک اریکسون و کارل یونگ تاثیر گذار بوده است.
خانواده فروید، هنگامی که او جوان بود، از لایپزیک در آلمان به وین نقل مکان کردند و او بیشتر عمرش را در همین شهر گذراند.
او پس از گذراندن دوره دکتری پزشکی در دانشگاه وین به عنوان پزشک عمومی به کار مشغول شد و احترام خاصی در جامعه به دست آورد. فروید در خلال کارهای پژوهشیاش با ژانمارتین شارکو، عصبشناس فرانسوی، به نوعی اختلال هیجانی به نام هیستری علاقهمند شد. سپس فروید و دوست فرانسویاش و دکتر ژوزف بروئر، درمان یک بیمار که به نام «آنا اُ» شناخته میشود و در واقع خانمی به نام برتا پاپنهایم بود را شروع کردند. عوارض او شامل سرفههای عصبی، بیحسی و فلج بود. در طول درمان، او چند حادثه آسیبزا را در زندگی گذشتهاش به یاد آورد که فروید و بروئر اعتقاد داشتند در بیماریش دخالت دارند.
دو پزشک چنین نتیجهگیری کردند که مشکلات آنا علت جسمی ندارد و گوشدادن به صحبتهای او اثر آرامبخشی در عوارض او داشت. فروید و بروئر برپایه کارهایی که با آنکردند در سال 1865 کتاب «مطالعاتی در هیستری» را انتشار دادند. روش درمان آنها به نام «گفتار درمانی» معروف شد و نخستین نمونه از درمان هیستری از طریق استفاده از تخلیه هیجانی ( catharsis ) بود. کتابهای بعدی فروید «تعبیر رویا» (1900) و «سه مقاله در نظریه جنسیت» (1905) بود. با وجودی که این کارها معروفیت جهانی یافت امّا نظریه مراحل رشد روانی- جنسی او برای مدّتهای طولانی موضوع بحث و انتقاد بوده است. هر چند به نظریههای فروید غالباً با شک و تردید نگریسته میشود امّا تاثیرات کارهای او بر روانشناسی و برخی رشتههای دیگر تا به امروز ادامه داشته است. از او به عنوان بنیانگذار روانکاوی نام برده میشود.
آثار
تعبیر خواب ( 1900 )
توتم وتابو (۱۹۱۳)
روانشناسی گروه و تحلیل من (۱۹۲۱)
تمدن و گلهمندان از آن (۱۹۳۰)
بررسی رفتارهای جنسی
آسیب شناسی زندگی روزمره
وقتی فرويد بر روی نيمكت روان كاوی قرار میگيرد
ادامه بیوگرافی انیشتین
عزيمت از پراگ
در مدّتي كه انيشتين در پراگ تدريس ميكرد، نه فقط نظريه جديد خود را درباره غير وي بنا نهاد بلكه با شدّت بيشتري نظريه خود را درباره كوانتوم نو را كه در شهر برن شروع كرده بود، توسعه داد. با همه اين تفاصيل انيشتين به دانشگاه پراگ اطّلاع داد كه در خاتمه دوره تابستاني سال 1912 خدمت اين دانشگاه را ترك كرد. عزيمت ناگهاني انيشتين از شهر پراگ موجب سر و صداي بسيار در اين شهر شد، در سر مقاله بزرگترين روزنامه آلماني شهر پراگ نوشته شد: «كه نبوغ و شهرت فوق العاده انيشيتن باعث شد كه همكارانش او را مورد شكنجه و آزار قرار دهند و به ناچار شهر پراگ را ترك كرد.»
انيشتين عازم شهر زوريخ گرديد و در پايان سال 1912 با سمت استادي مدرسه پلي تكنيك زوريخ مشغول به كار شد. شهرت انيشتين به تدريج تا آنجا رسيده بود كه بسياري از مؤسسات و سازمانهاي علمي جهان علاقه داشتند كه وي به عنوان عضو وابسته با مؤسسه ايشان در ارتباط باشد. سالها بود كه مقامات رسمي آلمان كوشش ميكردند كه شهر برلين نه فقط مركز قدرت سياسي و اقتصادي باشد، بلكه در عين حال كانون فعاليت هنري و علمي نيز محسوب گردد، به همين جهت از انيشتين دعوت به عمل آوردند. مدّت كمي بعد از ورود انيشتين به برلين ، انيشتين از زوجه خويش هيلوا كه از جنبههاي مختلف با او عدم توافق داشت جدا گرديد و زندگي را با تجرد ميگذارند.
هنگامي كه به عضويت آكادمي پادشاهي انتخاب شد، سي و چهار سال سن داشت و نسبت به همكاران خود كه از او مسنتر بودند بيش از حد جوان مينمود. در اين حال همه انيشتين را در وهله اوّل مردي مؤدب و دوست داشتني به نظر ميآوردند. فعاليت اصلي انيشتين در برلين اين بود كه با همكاران خويش و يا دانشجويان رشته فيزيك درباره كارهاي علمي مصاحبه و مذاكره كند و آنها را در تهيه برنامه جستجوي علمي راهنمايي كند.
انيشتين و جنگ جهاني اول
هنوز يكسال از اقامت انيشتين در برلين نگذشته بود كه ماه اوت 1914 جنگ جهاني شروع شد. در مدّت جنگ جهاني اول ، روزنامههاي برلين همه روزه از وقايع جنگ و شروع فتوحات ارتش آلمان بود. در عين حال انيشتين در منزل خود با دختر عمه خويش الزا آشنايي پيدا كرد. الزا زني مهربان و خونگرم بود و همچنين او از شوهر مرحوم سابق خود دو دختر داشت، با اينحال انيشتين با او ازدواج كرد. جنگ بين المللي و شرايط معرفت النفسي كه در نتيجه آن بر دنياي علم تحصيل گرديد مانع از آن نشد كه انيشتين با حرارت فوق العاده به توسعه و تكميل نظريه ثقل خويش بپردازد.
وي با پيمودن راه تفكّري كه در پراگ و زوريخ پيش گرفته بود توانست در سال 1916 نظريهاي براي ثقل و جاذبه عمومي بنا نهد كه مستقل از نظريههاي گذشته و از نظر منطقي داراي وحدت كامل بود. اهميت نظريه جديد به زودي مورد تأييد و توجه دانشمنداني واقع گرديد كه داراي قدرت خلاق علمي بودند. تأييد تجربي نظريه انيشتين توجّه عموم مردم را به شدّت جلب كرده بود از اين پس ديگر انيشتين مردي نبود كه فقط مورد توجّه دانشمندان باشد و بس. بزودي وي نيز همچون زمامداران مشهور ممالك ، بازيگران بزرگ سينما و تئاتر شهرت عام بدست آورد.
مسافرتهاي انيشتين
تبليغات مخالف و حملاتي كه عليه انيشتين ميشد موجب گرديد كه در تمام ممالك جهان و در همه طبقات اجتماعي توجّه عموم مردم بسوي نظريههاي او جلب شود. مفاهيمي كه براي تودههاي مردم هيچگونه اهميتي نداشته است و عامه ايشان تقريبا چيزي از آن درك نميكردند، موضوع مباحث سياسي گرديد. انيشتين در اين زمان سفرهاي خود را آغاز كرد، ابتدا به هلند ، بعد به كشورهاي چك و اسلواكي ، اسپانيا ، فرانسه ، روسيه ، اتريش ، انگليس ، آمريكا و بسياري كشورهاي ديگر. امّا نكته قابل توجّه اين است كه وقتي انيشتين و همسر او به بندرگاه نيويورك شدند با استقبال شديد و تظاهرات پر شوري مواجه شدند كه به احتمال قوي نظير آن هرگز هنگام ورود يكي از دانشمندان رخ نداده بود.
انيشتين به آسيا و به كشورهاي چين ، ژاپن و فلسطين سفر كرده است و اين خاتمه سفرهاي او بود. درسال 1924 بعد از مسافرتهاي متعدد به اكناف جهان انيشتين بار ديگر در برلين مستقر گرديد. حملات همچنان بر او ادامه داشت و نظريات او را به عنوان بيان افكار قوم يهود و به سود فاشيسم ميدانستند، به اين دليل انيشتين به شهر پرنيستون در آمريكا ميرود. بعد از چندي همسرش الزا در سال 1936 از دنيا ميرود و خواهر انيشتين كه در فلورانس بود به شهر پرنيستون نزد برادرش آمد.
در همين دوران انيشتين تابيعت كشور آمريكا را ميپذيرد. انيشتين در سال 1945 طبق قانون بازنشستگي مقام استادي مؤسسه مطالعات عالي پرنيستون را ترك كرد. ولي اين تغيير سمت رسمي ، تغييري در روش زندگي و كار او بوجود نياورد. وي كماكان در پرنيستون بسر ميبرد و در مؤسسه مذبور تجسّسات خود را ادامه دهد.
آخرين سالهاي زندگي انيشتين
اين دوران تجسس در نيمه انزواي شهر پرنيستون با اضطراب و اغتشاش آميخته شده بود. هنوز ده سال ديگر از زندگي انيشتين باقي مانده بود، ليكن اين دوره ده ساله درست مصادف با هنگامي بود كه عصر بمب اتمي شروع ميگرديد و بشريّت تمرين و آموزش خويش را در اين زمينه آغاز ميكرد. بنابراين مسأله واقعي كه براي او مطرح شد موضوع چگونگي پيدايش بمب اتمي نبود، با وجود اينكه منظور ما در اينجا دادن چشم اندازي مختصر از روابط انيشتين با حوادث بزرگ سياسي آخرين سالهاي زندگي او ميباشد، باز هم اگر از دو موضوع اساسي ياد نكنيم همين چشم انداز هم ناقص خواهد بود. يكي از آنها نامه مشهور است كه وي ميبايست براي همكاري خود در شوروي سابق بفرستد و دوم شرح وقايعي است كه در اوضاع و احوال فيزيكدانان آمريكايي ، خاصه دانشمندان اتمي ، در داخل مملكت خودشان تغيير بسيار ايجاد كرد.
این هم از ادامه بیوگرافی انیشتین
ذوق هنري انيشتين چنان بود كه او وقتي پنج ساله بود، روزي پدرش قطب نمايي جيبي را به وي نشان داد، خاصّيت اسرار آميز عقربه مغناطيسي در كوك تأثير عميقي گذاشت. با وجود آنكه هيچ عامل مرئي در حركت عقربه تأثيري نداشت، كودك چنين نتيجه گرفت در فضاي خالي بايد عاملي وجود داشته باشد كه اجسام را جذب كند. وقتي كه انيشتين پانزده ساله بود حادثهاي اتفاق افتاد كه جريان زندگي او را به راه جديدي منحرف ساخت.
هرمان پدر او در كار تجارت خويش با مشكلاتي مواجه شد و در پي آن صلاح را در آن ديدند كه كارخانه خود را در مونيخ بفروشد و جاي ديگري را براي كسب و كار خود ترتيب دهند. از آنجا كه وي خوش بين و علاقمند به كسب لذّتهايي بود، تصميم گرفت كه به كشوري مهاجرت كند كه زندگي در آن با سعادت بيشتري همراه باشد و به اين منظور ايتاليا را انتخاب كرد و در شهر ميلان مؤسسه مشابهي را ايجاد كرد. هنگاميكه وارد شهر ميلان شدند آلبرت به پدر خود گفت كه قصد دارد تابعيت كشور آلمان را ترك گويد. آقاي هرمان به وي تذكر داد كه اين كار زشت و نابهنجار است.
دوران دانشجويي
در اين دوران مشهورترين مؤسسه فني در اروپا مركزي به استثناي آلمان ، مدرسه دارالفنون سوئيس در شهر زوريخ بوده است. آلبرت در امتحان داوطلبان شركت كرد، ولي بخاطر اينكه در علوم طبيعي اطلاّعات وسيعي نداشت درامتحان پذيرفته نشد. با اين حال مدير دارالفنون زوريخ تحت تأثير اطلاّعات وسيع او در رياضيات واقع شد و از او درخواست كرد كه ديپلم متوسطهاي را كه براي ورود به دارالفنون لازم است در يك مدرسه سوئيسي بدست آورد و او را به مدرسه ممتاز شهر كوچك «آرائو»كه با روش جديدي اداره ميشد معرفي كرد.
بعد از يك سال اقامت در مدرسه مذبور ديپلم لازم را بدست آورد و در نتيجه بدون امتحان در دارالفنون زوريخ پذيرفته شد. با اينكه درسهاي فيزيك دارالفنون آميخته با هيچگونه عمق فكري نبود، باز هم حضور در آنها آلبرت را تحريك كرد كه كتب جستجو كنندگان بزرگ اين را مورد مطالعه قرار دهد. او ، آثار استادان كلاسيك فيزيك نظري از قبيل: بولتزمان ، ماكسول و هرتز را با حرص عجيبي مطالعه كرد. شب و روز اوقات او با مطالعه اين كتابها ميگذشت و ضمن مطالعه آنها با هنر استادانهاي آشنا شد كه چگونه بنيان رياضي مستحكمي ساخت. او درست در خاتمه قرن 19 تحصيلات خود راپايان داد و به مسأله مهم تهيه شغل مواجه شد.
از آنجا كه نتوانست مقام تدريسي در مدرسه پلي تكنيك بدست آورد، تنها يك راه باقي ماند و آن اين بود كه چنين شغل و مقامي در مدرسه متوسطهاي جستجو كند. اكنون سال 1910 شروع شده و آلبرت بيست و يك سال داشت و تابعيت سوئيس را بدست آورده بود. او در هنگام داوطلب شغل معلّمي خصوصي گرديد و پذيرفته شد. انيشتين از كار خود راضي و حتّي خوشبخت بود كه ميتواند به پرورش جوانان بپردازد، امّا بزودي متوجّه شد معلمّان ديگر نيكي را كه او ميكارد ضايع و فاسد ميكنند و اين شغل را ترك كرد.
بعد از اين دوران تاريك ، ناگهان نوري درخشيد و بعد از مدّتي در دفتر ثبت اختراعات مشغول به كار شد و به شهر «برن» انتقال يافت. كمي بعد از انتقال به شهر برن انيشتين با ميلواماريچ همشاگردي قديم خود در مدرسه پلي تكنيك ازدواج كرد و حاصل آن دو پسر پي در پي بود كه اسم پسر بزرگتر را آلبرت گذاشتند. كار انيشتين در دفتر اختراعات خالي از لطف نبود و حتّي بسيار جالب مينمود وظيفه وي آن بود كه اختراعات را كه به دفتر مذبور ميآوردند، مورد آزمايش اوّليه قرار ميداد.
شايد تمرين در همين كار موجب شده بود كه وي با قدرت خارق العاده و بيمانند بتواند همواره نتايج اصلي و اساسي هر فرض و نظريه جديدي را با سرعت درك و استخراج كند. چون انيشتين بخصوص به قوانين كلي فيزيك علاقه داشت و به حقيقت در صدد بود كه با كمك محدودي ميدان وسيع تجارت را به وجهي منطقي استنتاج كند.
كسب كرسي استادي دانشگاه
در اواخر سال 1910 كرسي فيزيك نظري در دانشگاه آلماني پراگ خالي شد. انتصاب استادان اين قبيل دانشگاهها طبق پيشنهاد دانشكده بوسيله امپراتور اتريش انجام ميگرفت كه معمولاً حقّ انتخاب خويش را به وزير فرهنگ وا ميگذاشت. تصميم قطعي براي انتخاب داوطلب ، قبل از همه ، بر عهده فيزيكداني به نام «آنتون لامپا» بود و او براي انتخاب استاد دو نفر را مدّ نظر داشت كه يكي از آنها «كوستاو يائومان» و ديگري «انيشتين» بود. «يائومان» آن را نپذيرفت و پس از كش و قوسهاي فراوان انيشتين اين مقام را پذيرفت.
کارل هاینریش مارکس (زاده ۵ مه ۱۸۱۸ در تریر، آلمان - درگذشته ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) فیلسوف، اقتصاددان سیاسی و انقلابی سوسیالیست بسیار تاثیرگذار بود. بسیاری از کمونیستهای جهان نظریاتی همسو و موافق با نظریات او دارند و آنها را در قالب مارکسیستی ارائه میکنند. از جمله مشهورترین نظریه او درباره تاریخ که در خط اول مانیفست کمونیست خلاصه شدهاست جملهٔ: «تاریخ تا کنونی، تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است.» میباشد.
او مبارزه عملی سیاسی و فلسفی را به همراه رفیقش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابات ۱۸۴۸ «بیانیه کمونیست» را به رشته تحریر در آورد. دکتر مارکس (که دکترای خود را در آلمان دریافت کرده بود) در این سالها با محیط دانشگاهی و ایده آلیسم آلمانی و هگلیها جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در بین الملل اول که در ۱۸۶۴ تاسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتا دبیر این انجمن شد. او اولین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی است.
او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همانجا درگذشت. عقاید او که در زمان خودش نیز طرفدار بسیاری یافتند، پس از مرگ توسط کسان بیشتری تبلیغ میشدند. با پیروزی و قدرت گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم یک سوم از مردم دنیا زیر حکومت کسانی که خود را «مارکسیست» میدانستند، زندگی میکردند. رابطه این «مارکسیست»های متعدد با اندیشه مارکس مورد اختلاف نظر است. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاههای حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست میدانست گفت: «خوبست حداقل میدانم که من مارکسیست نیستم!»
امروز قسمت اول بیوگزافی آلبرت انیشتین را میخوهم بذارم.ایشالا هر روز یه قسمت رو میذارم
آلبرت انیشتین قسمت اول
آلبرت انيشتين در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم كه شهر متوسطي از ناحيه و ورتمبرگ آلمان بود متولد شد. اما شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است، زيرا يك سال بعد از تولد او خانواده وي از اولم عازم مونيخ گرديد. پدر آلبرت ، هرمان انيشتين كارخانه كوچكي براي توليد محصولات الكترو شيميايي داشت و با كمك برادرش كه مدير فني كارخانه بود از آن بهرهبرداري ميكرد. گر چه در كار معاملات بصيرت كامل نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گر چه با حكومت پروسيها مخالفت داشت، اما امپراتوري جديد آلمان را ستايش ميكرد و صدر اعظم آن «بيسمارك» و ژنرال «مولتكه» و امپراتور پير يعني «ويلهم اول» را گرامي ميداشت.
مادر انيشتين كه قبل از ازدواج پائولين كوخ نام داشت بيش از پدر زندگي را جدي ميگرفت و زني بود از اهل هنر و صاحب احساساتي كه خاص هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار موسيقي بود. آلبرت كوچولو به هيچ مفهوم كودك اعجوبهاي نبود و حتي مدت زيادي طول كشيد تا سخن گفتن آموخت، بطوري كه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غير عادي باشد. اما بالاخره شروع به حرف زدن كرد، ولي غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را كه مابين كودكان انجام ميگرفت و موجب سرگرمي كودك و محبّت في مابين ميشود را دوست نداشت.
آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم كاتوليك تحصيل كرد و از آن لذّت فراوان ميبرد وحتّي در مواردي از دروس كه به شرعيات و قوانين مذهبي كاتوليك بستگي داشت چنان قوي شد كه ميتوانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهاي معلّم جواب دهند او به آنها كمك ميكرد.
انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدائي را ترك كرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه «لوئيت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتكب خطايي ميشدند، راه و رسم تنبيه ايشان آن بود كه ميبايست بعد از اتمام درس ، تحت نظر يكي از معلّمان ، در كلاس توقيف شوند و با درنظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز كلاسهاي درس ، اين اضافه ماندن شكنجهاي واقعي محسوب ميشد.
ذوق هنري
ذوق هنري انيشتين چنان بود كه او وقتي پنج ساله بود، روزي پدرش قطب نمايي جيبي را به وي نشان داد، خاصّيت اسرار آميز عقربه مغناطيسي در كوك تأثير عميقي گذاشت. با وجود آنكه هيچ عامل مرئي در حركت عقربه تأثيري نداشت، كودك چنين نتيجه گرفت در فضاي خالي بايد عاملي وجود داشته باشد كه اجسام را جذب كند. وقتي كه انيشتين پانزده ساله بود حادثهاي اتفاق افتاد كه جريان زندگي او را به راه جديدي منحرف ساخت
نیکول کیدمن
نیکول ماری کیدمن، متولد ۲۰ ژوئن ۱۹۶۷ (سه شنبه ۳۰خرداد ۱۳۴۶ خورشيدی) بازیگر استرالیایی و برنده جایزه اسکار، که به خوانندگی نیز پرداختهاست. پدر او یک ایرلندی و مادرش یک اسکاتلندی بود، که هردو در استرالیا به دنیا آمده بودند. اما نیکول در هونولولو هاوایی (ایالات متحده) متولد شدهاست و به همین دلیل دارای هردو ملیت آمریکایی و استرالیایی میباشد. پدرش «آنتونی» متخصص شیمی بالینی بود و مادرش "جانلاً آموزشیار پرستار بود.در سال ۱۹۷۳ میلادی یعنی در ۶ سالگی نیکول آنها به واشنگتن دی.سی جهت ادامه تحقیقات پدر نیکول درباره سرطان سینه سفر کردند که نیکول در آنجا اولین نقش خود را در جشن کریسمس تجربه کرد او در زندگی خود دو بار ازدواج کرد که یکی از آنها با تام کروز در سال ۱۹۹۰ بود و در سال ۲۰۰۱ کار آنها به طلاق کشیده شد در این بین آنها دو فرزند به نامهای ایزابلا جین (۱۹۹۲)و کانرآنتونی (۱۹۹۵) را به فرزند خواندگی قبول کردند.و دیگر ازدواج وی با کیث اوربان در ۲۵ ژوئن سال ۲۰۰۶ است. او همچنین دارای قد 1.79 می باشد
|
|
برخی از کارها
- گروه سارقین بیاماکس (۱۹۸۳)
- برندگان (۱۹۸۵)
- ویتنام (۱۹۸۷)
- یک استرالیایی در رم (۱۹۸۷)
- زندگی من (۱۹۹۳)
- بتمن برای همیشه (۱۹۹۵)
- تصویر یک بانو (۱۹۹۶)
- چشمان کاملاً بسته (۱۹۹۹)
- مولَن روژ! (۲۰۰۱)
- دیگران (۲۰۰۱)
- دختر جشن تولد (۲۰۰۱)
- ساعتها (۲۰۰۲)
- داگویل (۲۰۰۳)
- کوهستان سرد (۲۰۰۳)
- تولد (۲۰۰۴)
- مترجم (۲۰۰۵)
- افسونشده (۲۰۰۵)
- پاهای شاد (البته به عنوان دوبلر) (۲۰۰۶)
- خز (فیلم) (۲۰۰۶)
- تهاجم (فیلم) (2007)
- برخی از جوایز
- اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن برای فیلم ساعتها (۲۰۰۲)
- خرس نقرهای بهترین بازیگر نقش اول زن از جشنواره برلین برای فیلم ساعتها (۲۰۰۳)
- جایزه بهترین نقش اول زن در جشنواره فیلم انگلستان برای فیلم ساعتها (۲۰۰۳)
سیاوش قمیشی،
سیاوش تا 11 ماهگی در اهواز به سر برد، اما پس از آن به همراه ۳ برادر و تنها خواهر خود و پدر و مادرش به تهران میرود.
او تا سن ۱۷ سالگی در تهران میماند اما شیفتگی او به موسیقی باعث میشود درس را رها کرده و برای ادامه تحصیل (موسیقی) راهی انگلستان شود. (او اولین آهنگ خود را در ۱۴ سالگی در تهران با نام ای قایقران ساخته بود که توسط ضیا خوانده شد).
قمیشی به لندن که مهد آن روزهای موسیقی دنیا بود پا میگذارد و برای تحصیل موسیقی به دانشگاه سلطنتی لندن رویال سوسایتی آو آرتز میرود و با مدرک فوق لیسانس آهنگسازی دانشگاه را ترک میکند.او از آن پس تا سن ۲۵ سالگی در لندن میماند و با گروههای موسیقی مختلف از جمله ربلز و ووینگرز و اینسکتز به عنوان پیانیست و خواننده همکاری میکند.
او در سن ۲۵ سالگی به ایران بازمیگردد و تا سن ۳۴ سالگی در ایران میماند. او در این مدت اولین آلبوم خود به نام فرنگیس را منتشر ساخت و برای خوانندههای زیادی از جمله بتی اقدام به آهنگسازی کرد.
اما او پس از آن در هنگام انقلاب اسلامی ایران برای یافتن شرایط مناسب کاری که بعد از انقلاب در ایران مهیا نبود به آمریکا و شهر لس آنجلس مهاجرت کرد و دورهای طولانی حدود ۲۵ سال را را در آمریکا گذراند. او در طی این مدت ۱۱ آلبوم منتشر کردهاست.
سیاوش قمیشی در سن ۶۱ سالگی آمریکا را ترک و به یکی از روستاهای کشور آلمان مهاجرت کرد.
سیاوش قمیشی در طول زندگی خود ۵ بار ازدواج کرد که آخرین آن با نازنین مرعشی بود و هم اکنون و پس از مهاجرت از آمریکا به تنهایی و با یک پرستار زندگی میکند. سیاوش به ندرت در مورد زندگی خصوصی خود صحبت میکند و تا اکنون نیز اطلاعات کاملی درباره زندگی او در دسترس نیست.
فرنگیس ۱۳۵۳
حکایت ۱۳۷۱
خواب بارون ۱۳۷۲
تاک ۱۳۷۳
شهر زیبای خورشید ۱۳۷۴
هوای خونه ۱۳۷۵
قصه امیر ۱۳۷۶
قاب شیشهای ۱۳۷۷
قصهٔ گل و تگرگ ۱۳۷۸
شکوفههای کویری ۱۳۷۹
حادثه ۱۳۸۰
نقاب ۱۳۸۱
بی سرزمین تر از باد ۱۳۸۲
روزهای بی خاطره ۱۳۸۴
غروب تا طلوع (رمیکس) ۱۳۸۵










