این شمال اومدنه ما همیشه طلسمه.
میخواستیم شنبه شب راه بیفتیم که پسر کوچیکه
تب کرد و بردیمش دکتر هم تب داره هم اسهال
هم دونه قرمز بدنش ریخته بیرون.دکتر گفت
حتما مسافرت رو برید.
خلاصه یکشنبه صبح اول نمیخواستیم بریم و بعد
وقتی بچه ها اصرار کردن راه افتادیم به سمت
شمال.جاده بدون ترافیک بود و اول رفتیم
کلاردشت نهار خوردیم و چرخیدیم و بعدش راه
افتادیم به سمت ویلا و امروز هم رفتیم دریا.
من برام تکراریه ولی بچه ها خیلی بهشون خوش
میگذره.
دیروز صبح میخواستم یه سفر یه روزه برم که نشد
یهو دیدم چند وقتیه سر خاک بابام نرفتم و با
خواهرم رفتیم.حس غمگینیه یکی اون پایین
خوابیده که نه حرف میزنه نه حس داره!!!
سر و صدای بچه ها رو نمیتونم تحمل کنم.
وقتایی که دارم فیفا آنلاین میزنم هی میان همون
نقطه جلوی تی وی هی بحث میکنم برید اونورتر
هی نمیرن هی داد میزنن منم بعضی وقتها قاطی
میکنم داد میزنم.امروز عصر پسر بزرگه میگه من
بدون بابا نمیرم جایی میگم من به چه دردتون
میخورم آخه بابا جون؟هی داد میزنم سرتون.
جفتشون میگن ما مقصریم که تو داد میزنی!!!
قلبم شکست واقعا!!!
گفتم نه عزیزای من مقصر منم که تحمل ندارم.
شماها هیچ اشتباهی نمیکنید.چقدر رفتارم بده
جدی.چقدر بی صلاحیتم.چقدر دارم حس کمبود
به این دو تا میدم.
امروز بردمشون مزرعه لاک پشتها یک ساعتی با
مرغ و خروس و غاز و لاکپشت و ببعی و خرگوش
ور رفتن و عشق کردن.
متاسفانه نه پدر خوبیم نه همسر خوبی نه فرزند
خوبی.بی مصرفم.
هر جاشو میگیرم از یه جا دیگه میزنه بیرون!
زندگیم رو میگم.
شده شبیه یه کاور که دیگه پاره شده و با وصله
پینه هم دیگه جواب نیست و پوسیده و هر چی
تقلا میکنم بپوشونه همه چیز رو ولی یهو یه جا
سوراخ میشه میزنه بیرون.
این حجم از گرفتاری و دغدغه واقعا در توان من
دیگه نمیگنجه.

