خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۱۲
نسیم خنکی از سمت دریا میخوره تو سر و صورتم.

یه لیوان چای با عطر خاص خودش.هوای بی نظیر

و کلی فکر و خیال و تنهایی.....

مدتهاست دنبال آرامش میدوم ولی همیشه فراریه ازم.این یکی دو روزی

که تنها بودم به خیلی چیزا فکر کردم و جالبه خیلی وقت بود انقدر فکر نکرده

بودم.

آزرده خاطرم از خودم.از این که اجازه دادم هر مسئله ی کوچکی منو به هم بریزه

منو اذیت کنه و دچار استرسم کنه.

آززده خاطرم از خودم به خاطر اینکه قدر اطرافیانم رو نمیدونم.قدر کسایی که بهم

کمک میکنن و برام زحمت میکشن و هیچوقت ازشون تشکر نکردم.هیچوقت درکشون

نکردم و فقط به فکر خودم بودم.خودم خودم خودم

آزرده خاطرم از اینکه بیش از اندازه خودخواهم.

آزرده خاطرم از اینکه ایمانم به خدا رو از دست دادم

ازش بریدم.معجزاتش و خوبیایی که در حقم کرده رو نادیده گرفتم.ناشکری کردم

آزرده خاطرم از خودم به خاطر اینکه مدتهاست نیمه خالی لیوان رو میبینم.

لذت رو فراموش کردم و شدم یه آدم غر غرو

دارای هامو نمیبینم و گیر دادم به چیزایی که ندارم!

تصمیم گرفتم عوض بشم.بهتر بشم درست بشم.میشه؟

امیدوارم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۶/۰۱

در هوایت بی قرارم بی قرارم روز و شب

سر ز کویت برندارم برندارم روز و شب

زندگی پر از اتفاقات عجیبه.پر از زشتی پر از زیبایی پر از لحظه های غیر قابل

پیش بینی ولی در نهایت دید من به زندگیه که باعث میشه زندگیم چجور باشه

دید من به زندگیه که باعث میشه زندگی برم زیبا باشه یا زشت.

چند سال پیش از خوردنه یه چای واقعا لذت میبردم چون دیدم به زندگی زیبا

بود.در نتیجه ی این دید زیبا زندگی هم برام زیبا بود و حتی اگه اتفاق بدی پیش

میمومد زیاد اذیتم نمیکرد چون میدونستم زندگی خیلی زیباست.یه مدته افتادم

روی دور غر زدن و لذت نبردن همین شده که زندگی برام زشت شده و خودم شدم

یه موجود غیر قابل تحمل.باید درستش کنم باید دید زیبا داشته باشم به این دنیا و

زندگی زیبا.

زندگی زیباست ای زیباپسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آنقدر زیباست این بی بازگشت

کز برایش میتوان از جان گذشت

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۸
تهوع

قصه های آشنایی رو میشناسم که همگی سرنوشت مشترکی دارند همگی پایانی

تلخ...

زندگی خودش پایانش تلخه....مرگ

و همچنان نفهمیدم هدف خدا برای اوردن ما به این زمین و زندگی کردن چی بوده.

چی میخواسته یا یه چه هدفی قرار بوده برسه؟

تهوع

تهوع اثر ژان پل سارتر رو میخوندم.قدم میزد توی خیابونها و کوچکترین رفتار و لحظات

انسانهای دور و برش رو تحلیل میکرد و بررسی میکرد و یهو یه جا دچار تهوع روحی میشد.

تقلید رو دوست ندارم ولی این حرکت سارتز رو تقلید کردم و تهوع رو به چشم دیدم.چقدر

بعضی از انسانها آزار دهندن و چقدر بعضی از انسانها میتونن بی رحم باشن.چقدر تحمل نوع بشر

سخته.

تهوع

از اینکه میبینم احمق ها معروف و معروف تر میشن و کسایی که هیچ کارایی و لیاقتی ندارن

به شهرت و همه چیز میرسن عمیقن دچار تهوع میشم.میشناسم کسایی رو که از ۲۴ ساعت ۱۸ ساعت

کار میکنن ولی همیشه گرفتارن و کسایی رو میشناسم که حتی حرف زدن بلد نیستن ولی به واسطه

پول پدر یا پارتی یا رانت بهترین زندگی رو دارن.

عدالت جدا کجاست؟؟؟

با همه ی اینها عمیقن دچار تهوع میشم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۲۵
یه جاده ی طولانیه مستقیم ،شب تاریک ،جاده بدونه نور و یه آدم.

یه آدم یه انسان یه موجود دو پا یه حیوان که میتونه حرف بزنه.پشت ماشین

خیره به جلو ،غرق در افکار و آهنگی که پخش میشه:

خاطره هر جا که میری به یاد من باش

اونور ابرا که میری به یاد من باش

کنار هر شقایقی هر جا که دیدی عاشقی

به یاد من باش به یاد من باش

وسوسه.....

وسوسه خیلی راحت هجوم میاره و همه ی وجودت رو تسخیر میکنه و راهی جز

تسلیم شدن برات باقی نمیذاره.جوری احاطت میکنه که نفهمی.جوری در برت میگیره

که فکر میکنی تو خودت وسوسه ای ،تو خود اونی و اون از اول درونت بوده و ریشه هات

همه با وسوسه گره خورده و وجودت رو گرفتار کرده.تو نمیفهمی ولی یه روزی که خیلی

دیره میفهمی که وسوسه توی تو رخنه کرده.....میمیری و میبینی هنوز وسوسه کنارته.

لعنت بهش

-لعنت به تو

چرا؟

-لعنت به تو که گذاشتی وسوسه تو رو بغل کنه تو رو بگیره تو رو بکشه و تو رو اسیرت کنه

.

.

.

راننده جوری در افکارش غرقه که نمیفهمه جاده خیلی وقته تموم شده و ماشین از جاده

خارج شد و روح از بدن جدا شده و همه چیز تموم شده....راننده همچنان توی تصاویر و

اوهوم ذهنش غرقه.چقدر بده بمیری و نفهمی...چقدر بده انقدر توی افکارت غرق باشی

که نفهمی تو این دنیایی یا نه.این افکار این اوهام این تصاویر این رویاها این وسوسه ها

وقتی زیاد بشه وقتی همه ی وجودت رو بگیره میمیری....جون میکنی و آخرش نمیفهمی

تو کدوم دنیایی....نمیفهمی کجای دنیایی.....

لعنت بهش...لعنت به همشون

..

.

.

وسوسه

وسوسه اسیرم کرده گرفتارم کرده روحمو کشته.....دنیامو عوض کرده...رویامو کشته.

-خودت کردی

نه شیطان و وسوسه.....

هنوز رویای تو دنباله من

هنوز زخمای تو رو باله منه

لعنت بهت....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۸
کلیشه!!!

کلیشه مرا خواهد کشت.مثل یاد باران در گرمای تابستان مثل

سوزهای غروب های پاییز....مثل داغ روی دیوار.

کلیشه!!!

مرا خواهد سوزاند.....

کلیشه دستشو گذاشته روی خرخره ی من و داره راه نفسمو میبنده و

میگه خفه شو و فقط نفس بکش....نفس بکش.....نفس بکش.

راه گریز بسته شده عبور غیر ممکنه و توازن از بین رفته.....برزخ؟

شاید برزخ تعریف قشنگی باشه برای این شرایط مبهم و گیج و گنگ!

تصور رویاهایی که دفن شدن در خاک کثیف گذشته و کسی حتی به خودش

زحمت نمیده تا سر قبرشون بره ، منو اذیت میکنه.مثل داغ روی دیوار.....

داغ روی دیواری که هر شب روبروته...هر لحظه باهات حرف میزنه و بهت فحش

میده....

-امشب میخوام برات فال بگیرم

تو که از این کارا بلد نبودی...

-خب یاد گرفتم دلم میخواد فال بگیرم

بگیر...

-توی فالت یه درخت بلند میبینم یه درخت بلندی که تهش معلوم

نیست.ولی ریشه هاش خیلی کمه شاید بشه گفت راحت میشه کندش

و درآوردش از خاک

خب

-ولی خیلی بلنده.کنارش به کلبه ی فلزی میبینم

چی؟درخت کنار کلبه ی فلزی؟مگه میشه؟

-این تو فالته دسته من نیست.کنار کلبه یه تبر هست و کلی

سر که از بدناشون جدا شدن و ریختن دور و بر کلبه و یه عروسک

یه عروسک پارچه ای.

بسه دیگه هیچی از این فال نمیشه فهمید

-تو قرار نیست بفهمی

.

.

.

کلیشه یه روزی مرا از پای در خواهد آورد

کلیشه.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۶
با عصبانیت از ماشین پیاده شد.یه نگاه به اینور و اونور انداخت انگار

میترسید کسی ببینتش.عینکشو گذاشت بالای سرش و ناشیانه یه سیگار روشن کرد

از پک اول به سرفه افتاد و سیگار رو پرت کرد تو خیابون.مشغول صحبت با موبایل

شد.

میروی و گریه میاید مرا

.

.

.

با زحمت گاری دستیشو میکشید با هزار استرس که خدا کنه سطل آشغال بعدی پز از

اضافاتی باشه که بتونه جمعشون کنه و گونیشو پر کنه.قار و قور شکمش یادش میاورد

۲۰ ساعته هیچی نخورده ولی باید تحمل کرد.چاره ای نیست.سوراخای کفشش دیگه کم کم

داشت اذیتش میکرد کفش نمیپوشید راحت تر راه میرفت ولی یاد دفعه ی پیش افتاد که

بدونه کفش شیشه ها پاشو بریده بودن و نتونسته بود چند روز کار کنه.

.

.

.

بوی هوا آزارش میداد.با یه سر درد عجیب تصمیم گرفته بود بزنه به خیابون.جدیدا به این

نتیجه رسیده بود که خدایی وجود نداره.اعصابش خورد بود.نمیدونست از اینکه دیگه خدا

نداره ناراحته یا از اینکه این همه سال سر کار بوده.من خدا رو افریدم یا خدا منو آفریده؟

آبی که از این دیده چون خون میریزد

خون است بیا ببین که چون میریزد

.

.

.

دلش برای پاییز تنگ شده بود با اینکه از پاییز متنفر بود.جالبه یه وقتایی از خیلی چیزا

متنفریم ولی بعد از یه مدت نبودشون دلمون براشون تنگ میشه.چی بود آفریدی خدا؟

چقدر تناقض تو یه انسان میشه جمع بشه؟چقدر حس و فکر و تحلیل؟

مگه میشه یه انسان بتونه خودشو بشناسه؟چرا انقدر عجیب و غریب؟

-هستی؟

جانم.هستم

-تو مردی.خیلی وقته مردی خودت خبر نداری

مگه میشه آدم بمیره خودش نفهمه؟

پس اینایی که دورمن یا باهاشون در تماسن یا باهام حرف میزنن کین؟

-همه ای اینا ساخته ی ذهنته.مردی و ذهنت اینا رو میسازه تا گولت بزنه.

تا برزخ برات قابل تحمل بشه.

اگه راست میگی و من اینا رو ساختم چرا طبق میل من نیستن؟

-چون مازوخیسم داری.خود آزاری داری.دوست داری خودتو زجر بدی

من نمیفهمم مگه میشه؟من همه چیز رو حس میکنم.درک میکنم.لمس میکنم.خواب میبینم

-همش توهمه ذهنته.ذهنت داره گولت میزنه حرفشو باور نکن

پس تو کی هستی؟

-منم یه قسمت از ذهنتم فرار کردم تا اینا رو بهت بگم

ممکنه تو داری الکی میگی تا اینا رو باور کنم.

-چه فرقی داره؟در هر صورت تو تو برزخی.

.

.

.

گاری بچه ی آشغال جمع کن خورد به یه ماشین گرون.خانمی که عینکشو بالای

سرش گذاشته بود یهو از ترسش موبایلش افتاد و جیغ زد.چند تا مرد اومدن دور ماشین

خانم عصبانی بود پسرک آشغال جمع کن یه کفش کهنه پیدا کرده بود ولی یهو دید یه نفر یه

سیلی محکم بهش زد از خودش اومد بیرون دید زده به یه ماشین.یه خانم متشخص و عصبانی

و جمعیتی که دورش کرده بودن و از خانم حمایت میکردن.باید خسارت میداد.....گریه میکرد

.

صدای داد و فریاد جمعیت توجهشو جلب کرد.به سمت جمعیت رفت یه پسرک آشغال جمع کن

گریان و جمعیت عصبانی و خدایی که دخالتی نمیکنه.تصمیم گرفت خودش بشه خدا و

دخالت کنه اسلحشو در اورد.....فکر کرد....تصمیم گرفت..

و یه گلوله تو مغز پسرک آشغال جمع کن خالی کرد....راحت شد.....این رو گفت و رفت....

 

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۵
صدای نفس نفس زدنش رو خیلی خوب دارم میشنوم......

-هن هن هن......هه هه

خیلی واضح داره صدای نفسای سنگینش توی گوشم زنگ میزنه....لعنت بهت...

لعنت بهت که پیدام کردی....پیدام نکردی همیشه بودی ولی الان پر رنگ تر شدی

انقدر پررنگ تر که بالاتر از سیاهی شدی.

+مگه بالاتر از سیاهی هم هست؟

اگه جای من بودی این سوالو نمیپرسیدی....من از سیاهی هم رد شدم...گم شدم..

تاریک

بی عاطفه

خراب

به همین راحتی.به همین راحتی میشه از پا در بیای.غلط اضافه هم نکن همش تقصیر

خودته.با همه ی وجودت.

صدای نفساش داره مغزمو میترکونه.انفجار....

×چی؟

به انفجار نیاز دارم.نه بعید میدونم حتی انفجار هم بتونه کمکی کنه.نابودی بهتره

÷یعنی خود کشی؟

+بعید میدونم جراتشو داشته باشه

×ترسوها فقط ادعا میکنن.

من ترسو هستم.مهمترین چیزیه که بهش اعتقاد دارم.ترسیدم و میترسم و خواهم ترسید

از تغییر ،از زحمت ،از فقدان.

صدای نفساش رو بازم میشنوم...به سختی نفس میکشید ولی الان انقدر دویده و بهم رسیده

که خیلی راحت داره نفس میکشه.اسیرش شدم باز.هی یه کم دور میشه دوباره چنبره میزنه روم.

دوباره میچسبه بهم

-تو یه قاتلی

من قاتله رویاهای دورمم.من قاتله حاله خوبه این روزهام خالق هوای گرم و خاکستری و پاییزی

این دوران و مشوق همه ی غمهای فیک و الکی دور و برتم.میفهمی؟

.برای فهمیدن خیلی دیره.حتی برای پریدن و پرواز کردن.حتی برای مردن و خیلی وقته برای

زندگی کردن.

-زندگی کردن سخت ترین کار دنیاست

وسوسه

این روزها لذت بردن سخت ترین کار دنیاست.مثل کندنه کوه شده.مثل فتح اورست.

+چی اسونه پس؟

زندگی نکردن

×یعنی مردن؟

نه زنده بودن و زندگی نکردن.آسونترین کار دنیاست.

شکست

پنجره بازه ولی من بال پروازم شکسته....خورد شده.....

÷خودت کردی

میدونم....

صدای نفسهاشو....لعنت بهت که همیشه هستی.نزدیکی و اصلا شاید خود منی.حس میکنم

دور میشی ولی همیشه هستی....لعنت یهت

تاریک

خراب

بی عاطفه

اه خفه شو.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۰۱
یه اتفاقی افتاد که فهمیدم این روند بهتر شدن و دل رحم شدن و کلا انسان خوبی شدنم داره کم کم

تبدیلم میکنه به یه هالو!!!

پسر 2 سال و نیمم هم ازم نقطه ضعف پیدا کرده و با اون نقطه ضعف هر کاری بخواد براش میکنم!!!

نقطه ضعفم چیه؟میره اسپیکر تی وی رو میکوبه به دیوار و میدونه وقتی این کار رو میکنه من از جام بلند

میشم تا ازش بگیرم و مجبورم با دلش راه بیام!!!

این از یه بچه 2 ساله حالا بقیه آدم بزرگا چقدر میتونن ازم سواری بگیرن خدا میدونه!کلا نه نمیگم

و سعی میکنم دل کسی رو نشکنم که همین باعث میشه بقیه پررو بشن!

جالبه یه آدم غدی که اهل زیر بار حرف زور رفتن نبوده الان یه بچه دو سال و نیمه هم بلده ازش سواستفاده

کنه!!!

همین باعث شد تصمیم بگیرم یه کم بی رحم و پست تر بشم!!!

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۷/۰۴/۲۹
اپیزود اول.12 سال پیش اتاق تنهایی

یه اتاق تاریک با دیوارای خاکستری ،یه پنجره مشرف به خیابون و یه صندلی وسط اتاق.

یک دیوانه غرق در فکر و رویا و گیج نشسته روی صندلی.صدای تق تق بارون روی سقف اتاق

مشتهای بارون به شیشه و بوی خاک بارون خورده و نم بارون.شیشه ی بخار گرفته و عمق شب.

و یه موزیک از قمیشی.

چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره ی باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

چشمهای بهت زده دیوانه رو به دیوارای خاکستری و بعد رو به پنجره.دیوانه آهنگ رو زمزمه میکنه

گیجه و مست از فکر و خیال و تجزیه تحلیل های بدونه نتیجه ، بدون حاصل.لعنت به این اوضاع

دیوانه سعی میکنه متمرکز بشه و رو یه دونه از چراها یا تضادها دقیق بشه ولی قیمشی نمیذاره و

دیوانه بلند زمزمه میکنه:

یاد تو هر تنگ غروب

تو قلب من میکوبه

سهم از من با تو بودن

غم تلخ غروبه

یاد کی؟

دیوانه مغزش داره منفجر میشه.غمگینه ولی نمیدونه چرا عاشقه ولی نمیدونه عاشقه کی؟

فقط میدونه غم مقدسی هست که تنهاش نمیذاره.سعی میکنه بیشتر کند و کاو کنه ولی هیچی مثل

خوندن آرومش نمیکنه:

غروب همیشه واسه من

نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه

جز اون چیزی نمیونده

ایپیزود 2.سالها بعد در ناکجا آباد

مسافر خیلی وقته سفرش پیایان یافته.خسته از سفر و خوشحال از رسیدن به مقصد دنبال خو گرفتن

با زندگیه جدیدشه...

اپیزود 3 چند سال بعد از اپیزود 2 مکان:قفس

مسافر سفرش رو تموم کرده.چون فکر میکرده یه روزی این سفر باید تموم میشده توی زندگی جدیدش

جا افتاده ولی کم کم یه صدایی تو ذهنش تو قلبش اذیتش میکنه.میگه تو مسافری باید سفر کنی

مسافر کم کم بی قرار میشه و میفهمه سفر هیچوقت تموم نمیشه.میفهمه قفسبراش تنگه.

نمیتونه نفس بکشه نمیتونه پرواز کنه.مسافر باید سفر کنه وگرنه کم میاره دق میاره ولی وقتی چند وقت

ساکن بوده سفر براش سخت میشه.مسافر خستست ، خسته از تکرار و سکون.مسافر یه زمانی فکر

میکرد هدفش از سفر رسیدنه.مسافر نمیدونست آفریده شده برای سفر کردن و رفتن و رفتن و رفتن

مسافر نمیدونست چقدر سخته سفر نکردن.چقدر سخته بخواد سفر کنه و نتونه...........

مسافر دیگه مسافر نبود......

اپیزود 4 همین حوالی اتاقی سرشار از ازدحام

یک اتاق تاریک و بدونه پنجره...........یه صندلی که یک به ظاهر دیوانه روی اون نشسته.دیوانه ای

که دیگه نمیتونه فکر کنه و رویایی نداره..........و بارونی که نه بویی داره و نه قدرتی برای تحریک

دیوانه.......و دیوانه ای که فقط سایه ای از یک دیوانه دارد.........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۲۷
بابام همیشه به خاطر دو مساله ازم شاکی بود(فکر کنم هنوز هم هست)

1.اینکه به حرفهاش گوش نمیدادم یا به قول خودش حرف گوش نمیدم

2.اینکه خود دوستم

مدتهاست که دارم فکر میکنم راجع به خود دوست بودنم.یکی از دلایلی که مثل بقیه هر چیزی خوشحالم

نمیکنه همین خود دوست بودنمه.موفقی و خوشحالی اطرافیانم رو دوست دارم ولی عمیقا خوشحالم نمیکنه

یا بهتر بگم به اندازه ی وقتی که یه مساله ای باعث خوشحالی خودم میشه و به خودم مربوط میشه

واسه دیگران خوشحال نمیشم.مثلا اگه جایی باشم و به نزدیکترین عزیزانم خوش بگذره ولی به خودم

خوش نگذره اعصابم میریزه به هم!!

چند سال پیش هم همین جا نوشتم کسی رو به اندازه ی خودم دوست ندارم و هنوز هم حاضر نیستم

به خاطر کسی از خودم بگذرم یا جونم رو واسه کسی فدا کنم!!خیلی عزیزان و اطرافیان رو دوست دارم

ولی باید با خودم رو راست باشم کسی رو اندازه ی خودم دوست ندارم.اعترافه تلخیه!!

پ.ن:همیشه از 3 تا کار که انجام بودم متنفر بودم:

1.کفش خریدن 2.آرایشگاه رفتن 3.دکتر رفتن

امروز رفتم دندون پزشکی.به اندازه ی قبض روح عذاب کشیدم.خیلی کم طاقت شدم جدیدا.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۲/۲۲
دیروز 32 ساله شدم.21 اردیبهشت دیگری فرا رسید و بازم یه قدم به مرگ نزدیک تر شدم.

باز هم پیرتر از قبل.باز هم تولد.

تولد امسالم شاید یکی از ویژه ترین تولدهای عمرم بود چون امسال 3 نفره شدیم و خب طبیعتا زندگی

فرق میکنه.

یه زمانی همیشه هدف گذاری میکردم که قراره تو هر سنی چه کاری انجام بدم ولی این سالها تقریبا

دیگه هدفی ندارم.شاید به همش رسیدم و شاید حوصله ی آرزو و هدف جدید ندارم!!

تولدم مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۲/۲۲
دیروز 32 ساله شدم.21 اردیبهشت دیگری فرا رسید و بازم یه قدم به مرگ نزدیک تر شدم.

باز هم پیرتر از قبل.باز هم تولد.

تولد امسالم شاید یکی از ویژه ترین تولدهای عمرم بود چون امسال 3 نفره شدیم و خب طبیعتا زندگی

فرق میکنه.

یه زمانی همیشه هدف گذاری میکردم که قراره تو هر سنی چه کاری انجام بدم ولی این سالها تقریبا

دیگه هدفی ندارم.شاید به همش رسیدم و شاید حوصله ی آرزو و هدف جدید ندارم!!

تولدم مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۱

خیلی وقتها میخوام یه مطلب جدید بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم.

شاید یکی از مهمترین حسن های تنهایی این بود که راحت میشد نوشت میشد جملات رو

کنار هم چید و یه چیزی نوشت و در آخر تعجب کرد چطوری اینا رو نوشتم!

اما الان قضیه فرق میکنه.الان تنهایی و نوشتن نیست ولی آرامش هست.

آرامش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۹
یه زمانی تنها بودم و روزی دو یا سه بار حتی چهار بار مینوشتم و اینجا رو

آپ میکردم ولی الان ماهی یه بار هم به زور آپ میکنم........چقدر آدمها

با گذشت زمان تغییر میکنن.چقدر همه چیز عوض میشه.این آدمیزاد لعنتی

هیچوقت به ثبات نمیرسه............دیوانگیم از بین رفته..........هم ناراحتم

هم خوشحال...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۳۰
به همین راحتی گذشت..............

مثل برق و باد یه سال دیگه هم گذشت.91 هم رفت و ما موندیم و کلی خاطره و

حسرت.یه سال دیگه از عمرمون گذشت و یه بهار دیگه میاد.

امسال برام فوق العاده بود .یه جرات میتونم بگم بهترین سال زندگیم 91 بود.چیزایی به دست

آوردم که تو خواب هم نمیدیدم و مهمتر از همه دیگه تنها نیستم.

سال 91 عالی بود و امیدوارم سال 92 از این بهتر باشه.

خدایا شکرت.........

خداحافظ 91 دوست داشتنی............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۹

خودم هم نمیدونم چی میخوام و میخوام چه غلطی کنم.........

خودم هم نمیدونم به چی علاقه دارم.اینو بعد از 28 سال کشف کردم!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۱
خوابم نمیاد....یعنی میاد ولی حوصلشو ندارم!!!

چقدر زود میگذره لامصب انگار دیروز بود داشتم با سال 90 خداحافظی

میکردم و به سال 91 سلام میگفتم.چشم به هم نذاشته سال 91 هم تموم

شد و رفت.....بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!!!

فردا دارم میرم سفر.........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۳۰
امروز یه روز فوق العاده بود.یه روز پر از استرس و البته با نتیجه ای بسیار

زیبا .امروز خدا یه تیکه جواهر به خواهرم هدیه داد.بله امروز دایی شدم....

واقعا باور نکردنیه.....بعد از 9 ماه خواهرم فارغ شد و یه دختر بچه خوشگل

به دنیا آورد.....تولدت مبارک دایی جون!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۱/۰۸/۲۶
تغییرات جالبن....خیلی جالب

یه زمانی با اومدن پاییز و این حال و هوا داغون میشدم.اما این روزها

عین خیالم هم نیست.وقتی تنها نباشی پاییز هم قدرتش رو از دست میده.

وقتی تنها نباشی میتونی بر همه چیز غلبه کنی حتی پاییز لعنتی!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۱
دقیقا خوشبختی وقتی که اصلا توقعش رو نداری و در آخرین پیچ

منتظر نشسته.....خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که خوشبختی رو دیدم

و سوارش کردم.امروز برام فوق العاده بود یک نگرانی همیشگی برای همیشه

رفع شد.خدایا شکرت....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۸
باز هم پاییز اومد.اما اینبار با تفاوتی خیلی بزرگ........دیگه تنها نیستم....دیگه افسرده نیستم

دیگه کمتر دلم میگیره........خدایا شکرت.

این 20 روز گذشته بابت 2 بار اسباب کشی و آوارگی خیلی اذیت شدم.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۲
یعنی واقعا خاک بر سرم.یه آدمی هستم که فوق العاده قدر نشناسم.
هفته پیش سر یه سری مسایلی و قولهایی که بابام داده بود و ! زده بود زیرش باهاشون
بحثم شد و با حالت قهر و دعوا از خونه رفتم و اومد خونه ی خودم و تا پریرزو هیچ زنگی بهشون نزدم.تا اینکه پریروز خواهرم زنگ زد گفت خیلی بی معرفتی یه حالی از بابا نمیپرسی....گفتم چی شده؟
گفت عمل کرده یه کم حافظش کم شده همش سراغ تو رو میگیره.....هیچوقت تو زندگیم همچین حسی رو تجربه نکرده بودم.
مثل یه بچه زار زار گریه میکردم.بنده خدا خانومم نمیدونست باید چیکار کنه.نزدیک به 2 ساعت واقعا زار میزدم.بعد از کلی زار زدن رفتم خونه ی بابام و دیدم بابام خوابیده ، منی که تا حالا بهش دوست دارم هم نگفته بودم( آخه جفتمون خیلی مغروریم!) افتادم رو دست
و پاش و گریه کردن....هیچی پدر مادر نمیشه....واقعا هیچ چیز ارزش اینو نداره که حتی یک لحظه باهاشون قهر کنیم.از پریروز تا حالا خیلی بهش سر زدم و خداییش بابام با دیدن من حالش از این رو به اون رو شد.همه ی اینا به کنار چیزی که بیشتر از همه شرمندم کرد این بود
که به مامانم گفتم پس چرا به من خبر ندادین؟ مامانم گفت نمیخواستیم اعصابت خورد شه و اصلا نمیخواستیم بدونی تا ناراحت بشی....
خداییش این پدر و مادرها جنسشون از چیه که انقدر خوب و بی نظیرن؟؟؟
واقعا از خودم حالم به هم خورد...........


ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۱
یادش بخیر دوم دبیرستان بودیم.یه معلم آزمایشگاه فیزیک داشتیم.این بنده خدا رو خیلی
اذیت میکردیم.کلا هر جلسه انقدر تیکه بهش مینداختیم و اذیتش میکردیم که هر کس دیگه ای بود
اشکش در میومد ولی این بنده خدا اصلا به روش نمیاورد.آخرین جلسه کلاسش ازش پرسیدم:
آقا شما میخواین همه ی این اذیت ها رو با نمره تلافی کنین؟
گفت نه
گفتم پس خیلی با جنبه هستین
گفت نه تنها دلیلی که چیزی بهتون نمیگم اینه که شماها دهه شصتی هستین و نطفه ی همتون
زمان جنگ بسته شده و همتون مشکل دارین واسه همین هیچی بهتون نگفتم!!!
دیروز که تو خیابون دیدمش یاد جملش افتادم و تازه فهمیدم اون موقع میدونسته چی در انتظار دهه شصتی هاست!!!
هنوز بی کارم!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۸
بخدا دست خودم نیست.........این رفته تو وجودم حتی در بهترین روزها و شرایط

دست خودم نیست ذاتم با این غم مقدس لعنتی خو گرفته و گاه و بی گاه میاد

سراغم و ولم نمیکنه.........مثل الان...........تو این غروب دلگیر این غم خالص ول کن

نیست و راحتم نمیذاره.......

یه سری حس ها تا ابد همراه آدم هست و یه دیوانه تا ابد این غم رو داره.........




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۱/۰۴/۲۳

ساعتهای خونه هم بهم اعتراض میکنن ، حق دارن منم مثل اونا دارم هر روز

دور خودم میچرخم و تکرار میشم!

منم شدم عقربه های ساعت.....هر روز دارم کار دیروز رو تکرار میکنم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶
مسافر بودن تو این دنیای فانی هم برای خودش عالمی داره

عالمی که وقتی تموم میشه تازه میفهمی چی شده و چی قراره بشه و

تو میمونی و کلی آرزوی انجام نشده و کلی حسرت........

این روزها خیلی از عادات قدیمیم ترک شدن و خیلی عادات جدید بهم

اضافه شدن.....هر چند هنوز هم نمیتونم عادت دیر خوابیدن رو ترک کنم.

نمیشه از شب و عمق شب و آرامشش گذشت........

21 اردیبهشت یعنی 5 شنبه ای که گذشت تولدم بود!!! 28 ساله شدم...

خیلی زود پیر شدم...........

تولدم با تاخیر مبارک!!!!!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۰۱

سال 90 هم داره تموم میشه سالی که بی گمان بهترین سال زندگیم بود.

سالی که به بزرگترین آرزوم رسیدم و بی نظیر بود.

خدایا هزاران بار شکرت و خودت کمک کن سال 91 بهتر از امسال باشه.

بهار 90 فوق العاده بود روزهای آفتابی و زیبا و یه احساس بی نظیر جدید

تابسونتش از بهارش بهتر و آبی تر و در نهایت در پاییز به بزرگترین لحظه زندگیم

رسیدم

و در نهایت در زمستون هم این سال بی نظیر به بهترین نحو تموم شد.

سال 90 اولین سالی بود مه توش احساس تنهایی نکردم.

خدایا بازم شکرت.

خداحافظ 90 دوست داشتنی.............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۹
امشب یه شب خیلی ویژست.....امشب آخرین شبیه که خونه ی بابا و مامانم میخوابم

چون فردا شب (یا بهتره بگم امشب ) عروسیمه!!!

امشب برای آخرین بار در کنار خانواده هستم و از فردا شب خودم باید تشکیل خانواده بدم.

حس عجیبی دارم.....گذر از 27 سال خاطره و زندگی و عادتهاش و رفتن به سوی یه زندگی جدید

باید هم جالب باشه و هم عجیب..........

در حالیکه صبح زود باید بیدار بشم ولی امشب برام خیلی عجیبه............خیلی خاصه..........

از فردا شب باید خونه ای که 27 سال توش زندگی کردم رو بذارم کنار و وارد یه خونه ی جدید

بشم....باید از اتاق دوست داشتنیم دل بکنم و برم تو یه اتاق جدید و از تختم بگذرم و برم

توی یه تخت جدید و از همه مهمتر باید از مادرم جدا بشم....کسی که همیشه عاشقانه

کنارم بوده و هر چی ناز میکردم میخرید و هیچوقت ازم هیچی به دل نمیگرفت.....باید از همه

چیز بگذرم...........از خواهرام و بابام و راحتیم و باید مستقل بشم..................

خدایا شکرت...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۱
کلا یه مدتیه به دلیل پیدا کردن مشغله ای بسیار مهم که در تمام طول زندگیم دنبالش بودم

به هیچ مساله ی شخصیم دیگه نمیرسم.

واسه همین به اینجا هم کمتر سر میزنم!

20 روز دیگه مونده.....20 روز دیگه مونده به یه تغییر برای همیشه و عوض شدن و نو شدن!

فعلا همین.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۳۱
لعنتی..........

بهترین جای دنیا برای خالی شدنم همین جاست!

بهترین مونسم در کل کل دنیا که درکم میکنه همین وبلاگ دیوانست!

راحت مینویسم و لذت میبرم و خالی میشم...........خالی خالی.............

امشب برام مهمه.....یعنی قراره مهم باشه ولی نمیدونم چرا یه وقتهایی یه مرگم میشه و

دپرس میشم و غم تموم وجودم رو میگیره...........

خیلی بده وقتی میدونی به چی نیاز داری ولی مسایل مختلفی از جمله غرورت اجازه نمیده

نیازت رو بازگو کنی و برطرفش کنی..........خیلی بده که باید سوخت و ساخت........

خیلی بده که نمیشه کسی درکت کنه و باید تنها باشی...............تنهای تنها............

فرقی نداره با کسی باشی یا نه متاهل باشی یا مجرد تنهایی یه درده.........یه درده بی درمون

که اینطور که معلومه تا ابد رو پیشونی من نوشته شده ............تنهایی یه درده که نمیتونم

توضیحش بدم فقط میدونم وقتی نتونی درک کنی و نتونن درکت کنن از خدا هم تنهاتر میشی.....

خیلی بده که وقتهایی که همه خوشحالن و شادن من میرم تو لاک خودم و غمگین میشم

انقدر غمگین میشم که دیوانگیم میرسه رو به بی نهایت و تموم دلم رو غم چنگ میزنه بهش

حتی در شادترین و بهترین لحظات عمرم هم این غم مقدس لعنتی رو دارم و حسش میکنم..

...............................

روبرو رو نگاه میکنی ، یه در میبینی ، دری سیاه رنگ بزرگ و بلند........دری به اندازه ی

تموم بدبختیها و تنهایی های عالم.........دری سیاه به رنگ بخت تو...........دری که میدونی

پشتش چیه ولی نمیتونی بهش برسی و باید در حسرت باز کردن این در زندگی کنی......

لعنتی...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۸
کلا سیستم زندگیم عوض شده.....

آدم توی زندگی وقتی یه سری چیزا رو بدست میاره یه سری چیزا رو از دست میده....

کمتر وقت میکنم به کارایی که سابقا ازشون لذت میبردم و پایه ثابت زندگیم بودن ، برسم.

کمتر وقت میکنم مثل سابق زندگی کنم..........و کمتر وقت میکنم به اینجا سر بزنم......

این روزها واقعا دیوانه ام............شاید برای اولین بار در زندگیم خود خودمم!!!!!

این روزها وبلاگ دیوانه ی دیوانه یا همون خاطرات یک دیوانه کمتر شاهد حضور منه و بیشتر

عرصه زندگی شاهد دیوانه بازیهای من شده تا این وبلاگ خاطره انگیز...........

این روزها کمتر وقت میکنم دیوانگیهام رو بنویسم ولی قول میدم هیچوقت اینجا رو تنها

نذارم...........دیوانگی تا ابد پابرجاست......................

پ.ن: یه عذرخواهی به همه ی رفقای این وبلاگ بدهکارم چون کمتر به وبلاگای قشنگشون

میتونم سر بزنم.رو حساب بی معرفتی نذارین.....مشغله زیاد دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۱
هر کسی برای خودش اعتقادی داره و خدایی.....

رابطه به خدا هم از اون روابط جالبه که همیشه بالا و پایین داره ولی تقریبا هیچوقت قطع

نمیشه!

امروز تو وبلاگ یکی از دوستان یه جمله دیدم که خیلی منو برد تو فکر........

رابطم با خدای جالبه.......قهر باهاش میکنم حرف هم زیاد باهاش میزنم و البته قول هم زیاد

بهش میدم و متاسفانه یه وقتهایی زیر قولهام هم میزنم.....

کاش فقط وقتی مشکل داریم رو دست و پای خدا نیفتیم وقتی مشکلمون هم حل شد یادمون

نره که چقدر ناراحت بودیم و زجر کشیدیم و بهش التماس کردیم تا کمک کنه.....

امروز این جمله رو دیدم و خیلی رفتم تو فکر:
پیمانی که در "طوفان" با خدا بستی در "آرامش" فراموش نکن.

امیدوارم بتونم تو آرامش هم به قولام پایبند بمونم..........خدایا شکرت!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴
هیچی بیشتر از این حال نمیده که دیوانه یه وقتهایی یاد دوران دیوانگی مزمنش بیفته

و یه یادی از گذشته کنه.....ساعت 2 بره حموم و با بیخوابی کنار بیاد و با حوله بشینه

تا خشک بشه و آهنگ گوش کنه و بره تو فکر تا خود صبح............!!!

یه زمانی لحظه شماری میکردم تا شب بیاد و من بمونم و خودم و آرامش و سکوت شب....

الان لحظه شماری میکنم تا بخوابم و فردایی قشنگ رو شروع کنم.....چقدر زندگی میتونه

بالا و پایین داشته باشه و عوض بشه......یه زمانی نگران فرداها بودم الان چشم انتظار

فرداها هستم.....چون میخوام با دستای خودم فردا رو بسازم.....چون هدف دارم و امیدوارم...

بدون امید هیچ فردایی قشنگ نیست...........توی این راه تا جایی که توان دارم میرم جلو و

هم به مقصد فکر میکنم هم تمام تلاشم رو میکنم که از مسیر نهایت استفاده رو ببرم و از

زیباییهای توی راهم لذت ببرم...........دیوانگی هم عالمی داره چون قانونی نداره یه زمانی

شب نشینی میشه اوج دیوانگی یه زمانی شب نشینی میشه دشمن دیوانگی!!!!

مرده ی این تضادهای بی نظیر زندگی هستم.........خدایا شکرت!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۶/۱۱
امروز روز خیلی خوبی بود.

بعد از مدتها آسمونی که چند روزی بود ابری شده بود آفتابی شد.....دلم میخواد آسمونم

همیشه آفتابی باشه!

زندگی پر از بالا و پایینه....اگه راهت مشخص باشه این بالا و پایین های زندگی ، زندگی رو

قشنگتر میکنه.....اگه بالا و پایین نباشه و زندگی فقط رو یه روال مشخص بره جلو بعد از یه مدتی

زندگی تکراری میشه......واسه همینه همیشه از کارمند بودن بدم میاد چون نه بالا داره نه

پایین!!!!

زندگی رو با بالا و پایین هاش معنی داره.....اگه پایین نباشه هیچوقت بالا بودن لذتی نداره...

الان زندگی رو دوست دارم چون مطابق خواستم داره میره جلو و یه وقتی این بالا و پایین ها

نمیتونه باعث بشه به مقصدم فکر نکنم و از راهم لذت نبرم.....

پ.ن: امرو آهنگ جدید قمیشی به اسم بازی اومد بیرون.عشق است قمیشی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۸
بودن یا نبودن مسئله این است!

ولی به نظر من مسئله فقط بودن است.بودن است که باعث میشه بخوایم زندگی کنیم نه

نبودن.

بودن است که باعث میشه غم بارون و حال و هوای ابری دل رو بسوزونه و ببره به سمت

حس پاییزی...........

پس مسئله بودن یا نبودن نیست.مسئله بودنه که نمیدونیم باید باهاش چیکار کنیم.

نمیدونیم چطور باید باهاش تا کنیم و وقتی داریمش و جوونیم ازش استفاده نمیکنیم و

وقتی احساس خطر میکنیم تازه قدرش دستمون میاد.

مسئله بودن است و هزار اتفاق و تصمیم و دوراهی و شک و تضاد و در آخر مراحل مختلف

و جون کندن و دست روزگار......مسئله این است که با این بودن چه باید کنیم و چطور

برسونیمش به نبودن!!!!

مسئله این است که بودن رو باید برسونیم به نبودن و این مسیر از همه چیز مهمتره.

این روزها مسئله این است که تابستون دوست داشتنی داره تموم میشه و از همین الان

دارم میرم پیشواز پاییز غم انگیز و سوز و آسمون ابریش...............6 ما دیگه باید صبر کنم

تا بهار بیاد و بعدش تابستون......خدایا صبر بده!!!!

مسئله این است که با بودن باید در حد لیاقت بودن تا کنیم.باید بفهمیم بودن یعنی چی

باید درک کنیم یکبار بیشتر فرصت داشت بودن رو نداریم و باید به بهترین شکل ممکن از

بودن استفاده کنیم..........مسئله این است:   بودن!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۴
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم..........

گذشته.............گذشته...........گذشته.........................

خیلی وقتها توش غرق بودم.قبلا خیلی به گذشته فکر میکردم و حسرت میخوردم و حرص میخوردم

و اذیتم میکرد......توش غرق بودم و باهاش زندگی میکردم.وقت خواب مدتها بهش فکر میکردم و

داغ میشدم و حرص میخوردم.....به تنها چیزی که آدم زورش نمیرسه گذشتست.هیچ کاریش

نمیشه کرد نه میشه برگردوندش نه میشه درستش کرد فقط باید اگه بشه جبرانش کرد.....!

گذشته......................

تا اینکه یه روز یه تصمیم مهم گرفتم..........گذشته داشت تبدیل میشد به یه باتلاق و منو

داشت آروم آروم بدون اینکه بفهمم تو خودش فرو میبرد.....هویتم داشت از بین میرفت....

فردیتم داشت میرفت زیر سوال....تا اینکه به خودم اومدم و جباب گذشته رو ترکوندم و برام

شد یه سری خاطره که فقط قشنگاشو نگه داشتم و بقیه رو با یه شیفت + دیلیت پاک کردم!

به همین راحتی از شر گذشته خلاص شدم...............برام تموم شد و دیگه هیچوقت هنگام

خواب بهش فکر نکردم....برای خودم هم باور کردنی نبود ولی انجام شد!

به این میگن ماموریت غیر ممکن 1 =mission impossible 1

سراب ردپای تو کجای جاده پیدا شد............

از کلمه " لامصب " خیلی خوشم میاد.....یکی از کلماتیه که احساسمو واقعی واقعی و از ته

دل بیان میکنه....هم بار منفی داره هم بار مثبت و باهاش خیلی حال میکنم.....

این روزها ازش زیاد استفاده میکنم.....این روزها همه چیز لامصبه و غیر قابل پیش بینی

فقط یه چیز رو مطمئنم :

تموم این سختی ها و بالا و پایین ها ارزش هدفم رو داره.........حاضرم به خاطر هدفم همه

جور سختی رو بکشم و بهش برسم.البته به شرط اینکه هر چی میخواد بشه ولی

عزت و شرف لامصبم حفظ بشه و خودم باشم......هدفم برام مهمه و عزیز و با ارزش.....

زندگی قشنگه به شرط اینکه از زاویه ی قشنگش بهش نگاه کنیم و سعی کنیم

قشنگیها رو بسازیم و تو ذهنمون فرو کنیم و زشتیها رو ازشون تجربه بگیریم و فراموش کنیم....

خیلی سخته ولی میشه.....یعنی برای من شده...........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۰
گیر کردیم.هممون گیر کردیم بین حادثه و معجزه.

هممون هر لحظه منتظریم.یا معجزه رخ بده یا حادثه...........اصلا زندگی بدون این دو تا هیچ

مفهومی نداره.زندگی بدون حادثه یا معجزه لذتی نداره و تکراری میشه....

حالا یکی این وسط دست روزگار باهاش حال میکنه و بهش حال میده و معجزه براش رخ میده

و یکی هست روزگار از قیافش بدش میاد و حادثه پشت حادثه میزاره تو کاسش و بهش میگه

صبور باش.....میدونی چی باعث میشه این دومی زنده بمونه؟؟؟

اعتقاد به معجزه.....یا همون صبر کردن برای دیدن معجزه.........صبر کردن برای بهتر شدن

اوضاع....صبر کردن برای نیومدن حادثه.........

چقدر قشنگه وقتی چارلی چاپلین میگه خوشبختی یعنی فاصله ی بین دو بدبختی.......

بعضی ها انقدر ناملایمات زندگی پدرشون رو در میاره که وقتی حادثه دیرتر براشون اتفاق

میفته خوشحال میشن و بعضی ها انقدر روزگار باهاشون خوبه که وقتی معجزه دیرتر رخ بده

ناراحت میشن!!!! عجب تضادی داره این دنیا و این دست روزگار!!!

زندگی رو نمیشه تعریف کرد نمیشه بهش ایراد گرفت و نمیشه ازش دلخور شد.

ذات زندگی همینه : بالا و پایین......ذات زندگی همینه : تضاد تا لحظه ی مرگ

و باید بگیم ذات زندگی همینه : غیر قابل پیش بینی بودنش...........

ذات زندگی برای هر کسی فرق میکنه ولی همیشه همینه.........

نه میشه روی فردا حساب کرد نه میشه دلخوش یا دلخور از گذشته بود.در لحظه بودن بهترین

انتخاب برای زندگیه تا ذاتش هر چی میخواد باشه بتونی بهش غلبه کنی و حداقل از امروزت

استفاده کنی که معلوم نیست فردا معجزه باشه یا حادثه در کمین...........

ولی گیر کردیم....گیر کردیم توی دستای کارگردان خلاق زندگی که هر قسمت رو با نظر خودش

میسازه و نظر مخاطب خیلی براش اهمیت نداره چون همیشه مخاطبش رو داره و همیشه

میتونه هر جوری که بخواد زندگی رو بسازه.فقط باید امیدوار بود ذات زندگی برامون بد نباشه

و کارگردان قسمت ما رو با پایان خوش بسازه............یه پایان شیرین!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹
به فردا امیدی هست؟؟؟!!!!
میدونی جدیدا چی کشف کردم؟

اینکه حس هایی بدتر از انتظار و پشیمونی هم وجود داره.

میدونی چیه؟

اینکه زورت نرسه.....اینکه مشکل رو نتونی خودت حلش کنی و گره ی کورت دست دیگران

باشه.اینکه وابسته باشی و نتونی هر کاری میخوای بکنی.

از اول عمرم هر کاری خواستم کردم ولی الان ، اینجا نمیتونم هر کاری بخوام بکنم.باید

مشورت کنم و اجازه بدم برام تصمیم بگیرن......بد دردیه که خودم نمیتونم مشکل رو حل کنم

بد دردیه که در مورد آدم فکر بد کنن و هر کاری کنی فرضیشون درست نشه و تو تو خودت

بسوزی و نتونی اثبات کنی......چون زورت نمیرسه......چون مشکل رو خودت نمیتونی حل

کنی.....چون نمیشه.....وسعش رو نداری.............زورت نمیرسه...............

وای به روزی که این " زورت نمیرسه " مثل پتک بخوره تو سرت و مجبور بشی سر خم کنی....

مجبور بودن بدترین درده.................

دیدی پس حس هایی بدتر از پشیمونی و انتظار هم وجود داره؟؟؟؟؟

امشب داغون شدم..........زورم نرسید...........نشد.............اثبات نشدم.............

به فردا امیدی هست؟؟؟!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۶
جدیدا دقت کردم چقدر پستهام خلاصه و مفید شده و دیگه مثل قبلا نه طولانی هستن

و نه سنگین و نه اثری از دیوانگی درشون دیده میشه!!!

شاید آدم وقتی مشکل داره دیوانگیش بیشتره یا شاید وقتی مشکل هست آدم مغزش

بهتر و بیشتر کار میکنه!!!

بگذریم.......

یه تضاد جالب میخوام برات بگم.

فرض کن آدم یه غلطی کرده باشه و مثل سگ هم ازش پشیمون باشه و همش عذاب وجدان

داشته باشه و دهنش رسما سرویس شده باشه ولی در بهترین دوران زندگیش باشه و با

تموم وجود از زندگی فعلیش لذت ببره و راضی باشه.....باید چه کرد با اون عذاب لعنتی و

این لذت زیبا؟؟؟؟!!!!!

گیر کردم عینه خر تو گل و نمیدونم باید چه کنم.قبلا یا تو دوراهی گیر میکردم یا تو چند راهی

یا تو یه راه ولی الان گیر کردم مثل خر تو گل...........فقط امیدم به اون بالاییه که خودش

همه چیز رو ردیف کنه...........

راستی در مورد دیروز بگم...........بی نظیر بود............خدایا شکرت..................



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۵/۱۴
به فردا امیدوارم...........

کاش میشد در حد همین 3 کلمه پست میذاشتم..........ولی نمیشه یه کرمی تو وجودم

نمیذاره فقط همین رو بنویسم و برم و بخوابم!

بذار از اول بگم.........ساعت 2:20 دقیقه بامداد تازه از حموم اومدم غرق در افکاری که زیر دوش

آب گرم بودم الان میخوام بنویسم.تازه دیروز برای اولین باز منت کشی کردم و با خدا آشتی

کردم.اوضاع بی ریخت شده بود بالاخره باهاش آشتی کردم.....هر چند همیشه اگه حالم رو

گرفته با دلیل بوده و خودم هم قبول داشتم.بهتر بگم هر وقت هر بلایی سر م آورده حقم بوده

چون یه کار اشتباه کردم..........در عوض حال هم زیاد بهم داده........همیشه و در مراحل حساس

هوامو داشته............

اینا به کنار اما به فردا امیدوارم...............شاید یه شروع تازه و شاید هم چون یه روز تازست...

روزی که دیگه تکرار نمیشه.....برای یه تصمیم بزرگ یا شاید یه شروع..........

وقتی شروع هست چقدر پایان بی معنی و زشته ولی متاسفانه همه چیز در این دنیا یه

پایان داره که اکثرا هم غم انگیزه.....پس بهتره اون پایان رو به تاخیر انداخت و به بهترین

شکل ممکن برگزارش کرد و هیچوقت افسوس نخورد.........

مسافر نیم نگاهی به آسمون انداخت....هوا آفتابی و آسمون آبی بود.....مسیر سبز و هموار

و پرنده ها هم میخوندن........مسافر چی میخواست دیگه؟؟؟؟همه چیز آماده بود برای سفر

برای رسیدن و برای مقصد........

به فردا امیدوارم.........

پ.ن خدایا دمت گرم............خیلی باحالی.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۱
امروز بی هدف و در عصبانیت و قهر بودن با همه گذشت!!!!

کلا به یه سری از آدمها اگه بخندی فکر میکنن همه کاری میتونن بکنن و باید جلوشون همیشه

اخم کنی تا حساب کار دستشون بیاد.

هر راهی و مقصدی واسه خودش سخته و باید همه چیز رو بسنجی و بعد توش قدم بذاری.

به نظر میرسه این راه جدید رو من خیلی دست کم گرفته بودم و کم کم مشکلات دارن شروع

میشن و خودشون رو نشون میدن و باید دونه دونه حلشون کرد تا رسید به مقصد.

حالا دو حالت پیش میاد:

یا به هر قیمتی باید به مقصد رسید

یا اینکه مسیر هم مهمه و باید هم به مسیر فکر کرد و هم به مقصد.

مقصدم برام خیلی مهمه ولی آدمی نیستم که مسیر رو هم فراموش کنم.

پ.ن: هنوز هم با خدا قهرم.خودش میدونه دلیلش چیه.منت کشی هم نباید بکنه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۰
دقت کردی یه وقتهایی آدم نمیدونه باید چیکار کنه؟

متنفرم از اینکه کسی بخواد از طرف من تصمیم بگیره یا برام تصمیم بگیره.

متنفرم از اینکه از لحاظ مادی به دیگران وابسته باشم و زیر دین کسی باشم.

متنفرم از اینکه تو این شرایط بد و داغون اقتصادی به دنیا اومدم و خودم نمیتونم کاری کنم

و باید حرص بخورم.

متنفرم از اینکه نمیشه اونطوری که خودم میخوام زندگی کنم.

خلاصه امشب اصلا حالم خوب نیست...........امشب خوشحال نیستم..........

کم کم داشتم به خوشحالی عادت میکردم ولی امشب دیگه خوشحال نیستم.

امشب تو دلم تحقیر شدم........پیش خودم تحقیر شدم...............متنفرم از این حس.......

امشب نمیتونستم داد بزنم به کسی ربطی نداره..........امشب نمیشد بگم هر کاری

میخوام میتونم بکنم.........امشب باید میریختم تو خودم و تو دلم جواب میدادم..........

امشب همش رو ریختم تو خودم...............تو دلم..............واسه همین احساس

سنگینی میکنم...........لعنتی.............این چرخ روزگار نمیتونه وفق مراد کسی باشه

هر چقدر هم باهاش راه بیای کار خودش رو میکنه..........

پ.ن : این روزها با خدا قهرم..........خودش دلیلش رو میدونه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۴/۳۱
نمیدونم باید در مورد امروز حرف بزنم یا نه.....اصلا نمیدونم باید در مورد امروز چی بگم!

اول اینو بگم که روز فوق العاده بدی بود....به عبارت بهتر افتضاح بود

بذار اینطوری بریم جلو:

فکر کن یه فکری تو سرت داری و بهش امیدواری و وقتی انجام میشه میبینی کلی مشکل

وجود داره و خیلی سخت انجام میشه و شاید هم انجام نشه و خلاصه کلی نا امیدی میاد

سراغت.

این از این

حالا اینو ببین:

میدونی در کنار انتظار بدترین حس دنیا چیه؟؟

پشیمونی............لعنتی...................پشیمونی

از ته دل بابت یه کاری که انجام دادم پشیمونم و نمیدونم چطوری باید به خدا حالی کنم

که پشیمونم و دست از سرم برداره و ببخشه..........هر کاری میکنم کوتاه نمیاد...........

امروز با تموم وجود درد کشیدم و پشیمونی رو حس کردم............واقعا حسش کردم......

از فاز منفی دادن متنفرم ولی امروز به معنی واقعی کلمه منفی بود...............

خدایا یه حالی به من بده و این یکی رو هم ببخش.............دمت گرم..........

اینم از یه تیکه از ترانه جدید آینه از فریدون:
اون که تو آینه ی منه

شکله منه ، من اما نیست

یکی به شکل خود من

انگاری دیگه اینجا نیست

اون که تو آینه ی منه

روزی هزار بار میشکنه

یه زندگی یه خاطره

تو آینه ی دله منه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۶
میدونی نظر من چیه؟

من فکر میکنم به یه تضاد جالب! الان برات توضیحش میدم

من فکر میکنم همونطور که نقطه ی مشترک همه ی آدمها آدمیته نقطه تفاوت همه ی آدمها هم

آدمیته!

یعنی هر آدمی توش آدمیت هست و این میشه نقطه مشترک همه ی آدمها.

و البته مهم اینجاست که درصد این آدمیت یا بهتر بگم کم و زیاد بودن این آدمیت باعث تفاوت بین

آدمها میشه.یکی آدمیتش تبدیلش میکنه به هیتلر یکی هم آدمیتش تبدیلش میکنه به گاندی!

و یکی هم آدمیتش تبدیلش میکنه به یه دیوانه!

حالا این آدمیت به نظرت چیه؟

تعریف من از آدمیت میشه این:

هر کس تونست همونطور که دوست داره باهاش رفتار بشه با دیگران رفتار کنه درصد بالایی آدمیت

تو خودش داره......یا بهتر بگم فرض کن بین دو سوال زیر گیر کردی:

اگه من به فکر دیگران باشم چه کسی به فکر من است؟

اگر من به فکر خودم باشم چه کسی به فکر دیگران است؟

اگه تمایلت به سوال دوم بیشتر باشه آدمیت بیشتری داری...........سوالی که مدتهاست توش

غرقم و جوابش رو نمیدونم و این روزها بیشتر داره تو سرم رژه میره که خودم یا دیگری؟

خیلی سخته جواب دادن بهش..........ولی همچنان اعتقاد دارم به جز مادر هیچ آدمی نیست

که خودش رو از همه بیشتر دوست نداشته باشه.........قبول داری؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۲۳
اهم اهم........!

یه مدت نبودم از نداشتن اینترنت تا امر خیر و مشغله و دوندگی همه دخیل بودن در نبودنم.

میدونی هر آدمی یه سری آرزو داره.....از این آرزوها یه سریشون آرزوهای بزرگن و همیشه

تو ذهنت هست و به اصطلاح خودم بهشون میگن آرزوهای بزرگ که اصولا 2 یا 3 تا هستن.

3 سال پیش به یکی از بزرگترین آرزوهای زندگیم رسیدم و 2شنبه 20 تیر که میشه

پریشب به یکی دیگه از بزرگترین آرزوهای زندگیم رسیدم.یک شب بی نظیر و میشه

گفت بهترین شب زندگیم.........عالی بود و بی نقص و اون چیزی شد که همیشه

آرزو داشتم............لذتی داره آدم به بزرگترین آرزوی زندگیش برسه....هر چند یه کم

آدم رو تو فکر فرو میبره ولی واقعا حسش بی نظیره...........آرزویی که از 15 سالگی تو

ذهنت باشه و بعد از 12 سال به بهترین شکل ممکنه بهش برسی واقعا عالیه........

تو این مدت هر شب گفتم خدایا شکرت و باز هم میگم خدایا شکرت..........سال 90

تا اینجا بهترین دوره ی تمام زندگی 27 سالم بوده و امیدوارم تا آخر بهتر از این هم بشه.....

تا وقتی زنده هستم دوشنبه 20 تیر 1390 رو از یاد نمیبرم و از لطفی که خدا بهم کرده

تا ابد متشکرم................

پ.ن : از امشب ...........................!!!چه لذتی داره!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۵
میدونی قشنگی دنیا به همینه........در اوجه ناامدی یه دفعه همه چیز درست میشه!

چهارشنبه و پنجشنبه یکی از گندترین روزهای سال 90 برام بود.پر از استرس و فشار

و دعوا و خلاصه همه چیز بد با هم اومد!

وقتی یه روز یا دو روز بد برام پیش میاد باعث میشه قدر روزهای خوب رو بدونم و تلاش

باز هم روزهای خوب بیاد و ازش لذت ببرم.واقعا که آرامش اعصاب نعمتیه که نمیشه

راجع به ارزشش حرف زد.

یه وقتهایی یه دریچه برات باز میشه.شانسیه یا میبینش و یا نمیتونی ببینیش.....اگه دیدیش

باز هم شانسیه  ،یا میتونی ازش استفاده کنی و بری جلو یا نمیتونی و ازش رد میشی.

اگه استفاده کردی و رفتی جلو، شانسیه یا قدرشو میدونی یا قدرشو نمیدونی......

به اون دریچه میگن موقعیت که فقط و فقط 1بار در زندگی پیش میاد و وای به حالت اگه

بهش نچسبی و نبینیش.................همینه که یکی میشه خوشبخت و از این شانسش استفاده

میکنه و یکی میشه بدبخت و تا آخر عمرش میگرده دنبال شانسش.

پس اگه شانستو دیدی غفلت نکن و وقت رو تلف نکن و برو سمتش و سعی کن به هر

قیمتی شده نگهش داری چون دیگه تکرار نمیشه..............

راستی یادم رفت از خدا تشکر کنم.............خدایا طبق معمول شکرت ولی ایندفعه

به صورت ویژه ی ویژه میگم شکرت........همون مدلی که داد میزنم و میگم:

خدایا شکرت.........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۹
میدونی من اعتقاد دارم دنیا دار مکافاته.

یعنی هر کاری کنی تو همین دنیا باید جوابگو باشی.

یا خودمونی بگم هر غلطی کنی در ازاش پدرت در میاد.

بارها برای خودم اتفاق افتاده که هر کاری کردم بابتش خیلی زود

جوابگو بودم.چه خوب چه بد.........

این روزها هم همینه بابت یه کار بد دارم تقاص پس میدم و به شدت

بابتش پشیمونم.امیدوارم خدا درک کنه عمقه پشیمونیم چقدر زیاده

و ببخشه......

البته این روزها خدا داره اساسی هم بهم حال میده و منو به بزرگترین

آرزوی زندگیم میرسونه.

واقعا پشیمونی بدترین حسه دنیاست و این روزها هم متاسفم هم

پشیمون و امیدوارم خدا کمک کنه..............

پس داد میزنم:

خدایا پشیمونم با تموم وجود و خودت ببخش....................آمین



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۶
ساعت 10 دقیقه به 12 شب.اینجا تهران اتاقه من.یک دیوانه

در حالیکه از پشت پنجره به راحتی میبینم که ماه گرفته و خیال

وا شدن تا ساعت 2:45 بامداد رو نداره منم دلم گرفته!

عجب تفاهمی دارم امشب با ماه!اون گرفته و شده خسوف و منم گرفتم

و شدم بی حوصله.

حوصلم سر رفته......نه حوصله تلفن حرف زدن دارم نه فیلم دیدن نه

بازی کردن نه فکر کردن نه کتاب خوندن نه بیرون رفتن!

حوصلم سر رفته!

میدونی یه وقتهایی نمیتونم کنار بیام

با چی؟

الان بهت بگم.یه وقتهایی نمیتونم با این کنار بیام که یه چیزی رو بخوام

و نشه.....نتیجش میشه بی حوصلگی و سرگردونی و قاطی کردن.

میدونی جدیدا یا بهتر بگم چند وقته(خودم نمیدونم دقیقا چند وقته) حس

میکنم نمیدونم مخاطبم کیه.نمیدونم با کی دارم حرف میزنم با خودم

یا تو یا من ...........نمیدونم واسه همین قاطی کردم.

امروز جالب نبود......حوصله نداشتم و غم داشتم و فقط میخواستم

روزم بشه شب.بدبختی اینه که دلیلش رو هم نمیدونم.

صبح بیدار شدم رفتم سر کار....ظهر اومدم خونه ناهار دیر خوردم و

نتونستم بخوابم و رفتم دکتر (متنفرم از دکتر رفتن)اومدم خونه و تلفن

حرف زدم و نشستم پای لپ تاپ و شام خوردم الان منتظرم تا خوابم

بگیره و برم بخوابم.............گند بزنن امروز رو که تلفش کردم!

پ.ن: حوصله فردا و سر کار رفتن رو ندارم!

پ.ن2: در هوایت بی قرارم ، بی قرارم روز و شب

زدم تو کار شهرام ناظری....ای حال میده!




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۳
امشب یکی از بهترین شبهای زندگیم بود.شبی که از ته دل و با تموم

وجود داد زدم خدایا شکرت........امشب بی نظیر بود قابل بیان با کلمات

نیست و واقعا هنوز هم باورم نمیشه یه حس میتونه انقدر زیبا و بی نظیر

باشه و همه چیز رو تحت تاثیر قرار بده.

امشب با تموم وجود یه رویای دوری رو که داشتم حس کردم و ازش

لذت بردم امشب دارم داد میزنم:

خدایا شکرت



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۲
میدونی یه وقتهایی هست که یه سری از اتفاقهایی که هیچوقت

پیش بینیشون نمیکنی باعث میشن یه حس جدید بوجود بیاد و دیدگاهت

نسبت به یه قضیه عوض بشه.

بذار بهتر بگم ممکنه به یه قضیه حس خوبی داشته باشی ولی یه اتفاق

باعث بشه یه دید بد مثله خوره بیفته تو وجودت و کم کم باعث بشه اون

حس خوبی که داشتی کمرنگ بشه.بدون دلیل شاهد کمرنگ شدن

همه چیز میشی.خیلی بده.....کاش میشد اون اتفاقات رو از بین برد

یا جلوشو گرفت.

ساختن خیلی سخته ولی از همه سخت تر نگه داری و محکم کردن

اون چیزیه که ساختی.

این روزها یه اتفاق داره تو مخم رژه میره و باعث شده کمی حس بد

پیدا کنم.....باید این حس بد رو از بین ببرم.هیچی بدتر از یه حس بد

نیست چون میره توی تموم تار و پودت مثل خنده های شیطان که

تمام وجود رو پر میکنه و باعث میشه بری به سمتی که شیطان

میخواد و نتیجش میشه پشیمونی..............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۲۰
3 سال پیش در چنین روزی این بلاگ افتتاح شد.دقیقا 19 خرداد 1387 بود

که ایده تاسیس این بلاگ زد به سرم و در تمام این 3 سال در کنارم بوده و

شده جزیی از زندگیم.در این 3 سال دوستان زیادی به این بلاگ سر زدن و رفتن

خیلی هاشون الان هیچ خبری ازشون نیست و براشون آرزوی موفقیت میکنم

و یه چند تاییشون هنوز یه وقتهایی یه سری به این بلاگ دیوانه میزنن که ازشون

تشکر میکنم.

این بلاگ منعکس کننده ی تفکرات دیوانه ی من در طول این 3 سال بود و برای اینکه

فضاش خیلی هم یکنواخت نشه سعی میکردم از موضوعات دیگه هم توش استفاده

کنم و بعضی از شبها هم سرگیجه ها و هذیونها و حرفهای دیوانگی رو اینجا منتقل

میکردم و خودمو خالی میکردم.این روزها کمتر به این بلاگ میرسم ولی تصمیم دارم

تا وقتی زنده هستم این بلاگ هم باشه تا بتونم خودمو و بعد دیوانگی خودم رو اینجا

خالی کنم.

تولدت مبارک وبلاگ دیوانه.............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۶
نمیدونم چرا حس میکنم اینجا برام تکراری شده و دیگه توش حرفی برای

گفتن ندارم........چند باری تصمیم گرفتم درش رو تخته کنم و برم و دیگه

تعطیلش کنم ولی لامصب نمیشه.اینبار هم هر چی با خودم کلنجار رفتم که

در این وبلاگ رو تخته کنم دلم نیومد.کم نیست 3 سال باهاش زندگی کردم

و هر چی خواستم توش نوشتم و داد زدم و باهاش غمگین بودم و شاد بودم.

تازه چند روز دیگه وبلاگم 3 ساله میشه و دلم میخواد حالا حالاها بمونه و بعد دیگری

از من رو همیشه منعکس کنه.....بعد لذتبخشه دیوانگی.........

پس باز هم مینویسم و دیوانگی رو ترویج میدم و خودم رو خالی میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۹
اهم اهم........

حرفی برای گفتن ندارم!!!!

البته بیشتر حوصله برای حرف زدن ندارم.شاید چون حرفهام تکراری شده یا شاید حوصله

فکر کردن و دیوانه شدن بیشتر و ریختن هذیونهام روی کیبورد رو ندارم!

شاید هم چون همه چیز خوبه حسه نوشتن از بین میره!!!!

البته هر چند همه چیز هم خوب باشه همیشه حرفهایی از ته قلب و از جنسی متفاوت

هست که میشه گفته بشه و روشون فکر بشه و دیوانگی رو ترویج بدن.

البته الان حسش نیست ولی در آینده بیشتر خواهم گفت.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۶
این ذاته آدمیزاد بی نظیره............

یه وقتهایی میمیره واسه یه چیز و چند وقت بعد ازش متنفر میشه!

مثله قضیه من.

مدتها عاشقه شب بودم و سکوتش و حسش و تنهاییش و آغوش شب

دلم نمیخواست اصلا بخوابم و دوست داشتم تا صبح بیدار باشم!

ولی الان از شبا بدم میاد دلم میخواد زودتر بخوابم و زود صبح بشه!

یه جورایی شبها خوضلم سر میره............

جالبه نه؟

همینه که میگن آدمیزاد ثبات نداره!

اینطوریه که دیگه قصه ی شب برای من داره کم کم تموم میشه و از

شب نشینی و شب زنده داری و پرستیدن شب دارم دست میکشم.

دیوانگی هم عالمی داره و بزرگترین نعمتش اینه که همیشه توش تنوع وجود داره!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۵
زندگی بر وفق مراد است.خوشبختانه!

زندگی بعد از مدتها داره میخنده.....ولی اینبار به من نمیخنده بلکه با من میخنده

خوشحالم.........خیلی خوشحالم...............خیلی

عادت کردم از دیوانگیهام حرف بزنم و غر بزنم ولی اینبار از دیوانگی های مثبتم میگم

و اعتراف میکنم زندگی این روزها با من داره خوب تا میکنه..........

مگه میشه اردیبهشت بد باشه؟؟؟؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۲/۲۳

 میدونی حرف زدن در مورد یه سری مسایل سخته..........

میدونی تغییر چیز خیلی خوبیه ولی پذیرفتنش و داخل شدنش خیلی سخته هر چند اگه

نتایج مثبتی داشته باشه ولی کلا سخته.

بهتر میخوام توضیح بدم.........فکر کن یه هدف داری و برات مهمه بهش برسی.حالا

با توجه به اون هدف باید از یه راهی عبور کنی تا به هدفت برسی توی این راه یه سری

چیزها از دست میدی و یه سری چیزها بدست میاری.این قانونه طبیعته.

حالا فرض کن داری به هدفت میرسی ولی یه سری از مسایلی که توی راهت هست

رو دوست نداری....اینجاست که چمچاره میگیری و نمیدونی باید چه کنی.........هدف

رو بچسبی یا حاشیه های آزار دهنده رو؟

اینجاست که میبینی یه هدف شیرین و زیبا چقدر میتونه سخت باشه و گاهی هم نازیبا!

اینجاست که تعداد چند راهی ها و مشغله ها و دغدغه ها و افکار مختلف زیاد میشه

و اگه نتونی تصمیم درستی بگیری منفجر میشه و دیگه نه هدفی میمونه و نه راهی

و فقط نگاه میکنی میبینی بدون نتیجه یه راهی رو طی کردی!!!

میبینی؟حرف زدن در مورد یه سری مسایل خیلی سخته...........خیلی.......

به این میگن یه تضاد لعنتی با رنگ بنفش جیغ!!!یه تضاد که مثل خوره میمونه:

ساعته تنهای امروز

بی دقیقه چه دقیقه

گریه ی غمگین فردا

بی پناه و بی رفیقه


پ.ن:یه نفر این روزها پیدا شده کلی کامنت های چرت میذاره و آدرس وبلاگ دیگران رو میده

احتمالا از طرف من هم کامنت مزخرف میده پس دوستان دیوانه بدانند کامنتهای چرت و پرت

از طرف من نیست.یه وقتی سوء تفاهم پیش نیاد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۱

امشب یه شبه خاصه......فردا تولدمه........21 اردیبهشت

امشب آخرین شبه 26 سالگیمه!امشب آخرین باریه که 26 سالمه و از فردا 27 ساله میشم

باور کردنی نیست ولی 26 تا بهار گذشت و رفت و الان در اردیبهشت 90 27 ساله میشم.

سال خوبی بود.26 سالگیم یکی از به یاد ماندنی ترین سن های زندگیم میشه.

هر چند دیوانگی ها و تنهایی ها و هذیون ها و دل گرفتن ها باز هم بود ولی سال خوبی بود

و امیدوارم 27 سالگیم از 26 هم بهتر باشه.

هر سال این موقع به سالی که گذشت فکر میکنم و کلی تجزیه و تحلیل میکنم و بدیها

و خوبیها رو مرور میکنم و تصمیمات جدید میگیرم.ولی امسال میخوام تصمیم بگیرم هر چقدر

هم سنم بره بالا باز هم دیوانه بمونم و بچه.رشد میکنم ولی خصوصیات بچگی رو

هیچوق فراموش نمیکنم و سعی میکنم همیشه روحیمو در حد 18 سالگیم نگه دارم.

باورم نمیشه 27 سالم داره میشه!وقتی بچه بودم فکر میکردم 27 سالگی 2 تا بچه دارم!

اواخر 26 سالگیم بهترینش بود یه اتفاق ویژه و خوب که امیدوارم ادامه دار باشه و همین

باعث میشه به 27 سالگیم امیدوار باشه.

خداحافظ 26 و سلام 27

تولدم مبارک!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۷
همون درد قدیمی!

میدونی کدوم درد؟

اینکه هیچکس نمیتونه منو درک کنه و نمیتونه منو بفهمه.تازه آروم کردنم پیشکش!

ولی الان حالم بهتره چون طبق معمول خودم تونستم خودمو تا حدودی درک کنم!

دوش گرفتم و تا جایی که جا داشت خوندم و مرور کردم و حل کردم و خودمو گول زدم!

چشای مونده به راهه

شبه تنهایی ماهه

یه دل بی سر پناهه

منو خونه

ساعتای غرق خوابو

این دل بی تو خرابو

یادت هرگز نمی مونه..........نمی مونه

نمیدونم این چه وضعیه.چرا باید این دیوانه انقدر حساس باشه و انقدر فکر کنه

چرا نباید مثله همه ی آدمای دنیا کمی بی خیال باشه؟

چرا همه چیز باید برای دیوانه مهم باشه؟

این چراهای لامصب زندگی رو از من گرفتن.........شب و روزم شده چرا!!!

داشتم میگفتم باز هم اسیر همون درد قدیمی شدم.همون دردی که سالهاست با منه

همون دردی که مثله بعضی از انواع سرطان بدخیمه و درمان نداره و از همه بدتر اینکه

نمیکشه و راحت نمیکنه و ادامه داره و هیچوقت نمیشه بی خیالش شد و هست

و خواهد بود!!!

همون درد قدیمی که مسبب غمه مقدسه و مسبب این هم چرا و تضاده

و تر زده به زندگی و داره اذیتم میکنه.......مثل یه صدا که هیچوقت نمیفهمم

چی میگه.هر چقدر سعی میکنم بیشتر گوش بدم ببینم چی میگه میبینم

بی فایدست و هیچ مفهمومی نداره و همچنان باید تو کف باشم ببینیم چی میگه.

امشب هم میگذره و گذشت و شبهای آینده در راهه که مسلما این درد قدیمی

باز هم اوت میکنه و سراغم میاد و احتمالا باز هم ازش مینویسم و غر میزنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۱۴
خیلی بده.......یه مدته به اصطلاح آچمز شدم!

حس نوشتنم نمیاد یا بهتر بگم حوصله نوشتن هذیون های ذهنم رو ندارم!

اینم برای خودش عالمیه!

این روزها از علامت تعجب زیاد استفاده میکنم!علامته جالبیه کلا دمه هر کس این علامت

و علامت سوال رو اختراع کرده گرم!

به شدت جدیدا حس میکنم اکثر موزیک ها بعد از چند بار گوش کردن تکراری میشن و

الان واقعا نمیدونم دیگه چی گوش بدم!بدون موزیک هم هرگز!

فرار کردن یا بهتر بگم تغییر دنیای تکراری خیلی سخته ولی فکر کنم دارم موفق میشم

از این تکرارهای لعنتی توی زندگی راحت بشم.سخته ولی لذت بخشه.........

از تکرار متنفرم هر چند تغییر هم جرئت زیادی میخواد........امیدوارم جرئتش رو داشته

باشم......واسه امشب بسه!




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۵
میدونی بدبختی این زندگی چیه؟

اینه که دیگه برنمیگرده.......اینه که هر چی گذشت ، گذشت و نمیشه برش گردوند.

تو اگه فیلم ببینی و یه تیکش رو نفهمی میتونی بزنی عقب و دوباره بفهمی ولی این

زندگی رو نمیشه دیگه برگشت عقب.نتیجه چیه؟

نتیجه اینه که سعی کن بهترین تصمیم رو در بهترین زمان بگیری تا هیچوقت دعا نکنی

کاش میشد برگردم عقب.......هیچوقت دعا نکنی کاش میشد یه فرصت دیگه باشه.......

رک بگم هیچوقت پشیمون نشی و حماقت نکنی.........

میدونی تنها مشکل من با زندگی چیه؟

تنها مشکل من با زندگی توقع بیش از حدم از زندگیه!یا بهتر بگم توقع بیش از حد از

خودم تا بهترین نوع زندگی رو برای خودم بسازم و هیچوقت دعا نکنم کاش برگردم عقب

تنها مشکل من با زندگی اینه که دلم نمیخواد اشتباه کنم...........دلم نمیخواد هیچوقت

پشیمون بشم و همین مساله شاید باعث بشه کمتر ریسک کنم و در نتیجه کمتر

پیشرفت میکنم.........

این جمله رو خیلی دوست دارم:

هر وقت داشتی از یه کوه بالا میرفتی به این فکر باش که چجوری برگردی!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۰۱
میدونی دلم گرفته ولی نمیدونم چرا........نمیدونم چمه و جالب برام اینه که

خودم هم نمیتونم خودم رو درک کنم و دقیقا وقتی همه چیز بر وفقه مراده این غم لعنتی

میاد و میشینه کنجه قلبم و بیرون هم نمیره و نتیجش میشه اینکه دلم میگیره.

نتیجش میشه اینکه نمیفهمم سقف آرزوهام نیازهام تا کجاست و نمیفهمم از خودم و

دنیام و اطرافم و زندگیم چی میخوام.........نتیجش میشه اینکه خودم رو نمیفهمم و

دلم میگیره............

میدونی یه وقتهایی فکر میکنم شاید این دل گرفتنا یه غم قدیمی و کهنست و شاید

یه حسه عجیبه که نمیدونم چیه و نمیتونم درکش کنم و روح بیچارم پر پر میزنه و خودش

رو به در و دیوار میزنه تا بهش برسه و من نمیدونم چیه.............

من نمیدونم چیه و دور یه دایره میچرخم و نتیجش میشه این غم لعنتی که گاه و بی گاه

میاد و میشینه کنجه قلبم و جالب اینجاست که یه وقتهایی از این غمه لعنتی لذت میبرم.

راستی امروز اول اردیبهشت بود زیباترین ماه سال امروز اولش بود..........

اردیبهشت عشقه من سبز و با طراوت و بهاری.........عاشقه اردیبهشتم.




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۳۰
بذار برات بگم از کجا شروع شد.

چی؟

خودم هم نمیدونم ولی میخوام تعریف کنم.پس خوب گوش کن.

قصه از اونجا شروع شد که دیوانگی مثل رعد و برق آسمون رو دیوونه کرد و شروع کرد

به فریاد کشیدن.بلندتر از هر فریادی که تا حالا شنیدی.چون از ته دل بود و گوش رو کر

میکرد و نمیذاشت نفس بکشی.......فریادی بود از جنس فریادهای واقعی.

نمیتونستی نسبت به این فریاد بی تفاوت باشی و باید عکس العمل نشون میدادی

هر چند تفاوت عاقلان و دیوانگان همین نوع عکس العمه............

قصه از اینجا شروع شد که دل لرزید.دلیل هم نداشت دل لرزید و باید تکرار میکنم باید

دنبال این لرزش میرفتی حتی به قیمت از دست رفتن همه چیزت چون اگه به ندای دل

گوش ندی همیشه تا آخر عمر پشیمون میمونی و دلشوره داری و باید تقاص پس بدی.

چون صدای دل رو بر خلاف عقل نمیشه خفه کرد.پدرت رو در میاره و ولت نمیکنه.

قصه از اینجا شروع شد که موندن تو قفس و انجام یه سری کارهای تکراری باعث شد

دیوانه بشم و رویام بشه پرواز و چرخیدن توی آسمون.حالا به هر قیمتی که شده باید

پرواز کنم.باید توی آسمون بود و به اهل قفس دهن کجی کرد باید فرار کرد از این تکرار

مکررات و باید رها شد..............رها شد تو دل آسمون با تموم وجود.

قصه از اینجا شروع شد که صدای عقل رو خفه کردیم و سرگدونیم بین سرگیجه ها

و گله ها و حس ها و هیجانات و انقلابات روحی و لذت میبریم از دیوانگی.

قصه از اینجا شروع شد..............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۸

 

این روزها زندگی خیلی بر وفق مراده.و مسلما تا وقتی که خودم بخوام و

خودم خراب نکنم بر وفق مراد میمونه.

مسلما تا وقتی که بر وسوسه ها و شیطان پیروز باشم و مهارشون کنم این خوشبختی

موندگاره و لحظه ای که اجازه بدم شیطان دخالت کنه و زمام امور رو بدست بگیره

این خوشبختی رو باید تموم شده دونست.

روزهای خوبیست و مواظبش هستم و قدرشو میدونم.

همه چیز طبق انتظار و رویاها داره پیش میره و خوشحالم.همین.

آهنگ همدم معین قشنگه امروز داشتم گوش میدادم گفتم ترانشو اینجا بذارم:

کنارم هستی و اما

دلم تنگ میشه هر لحظه

خودت میدونی عادت نیست

فقط دوست داشتنه محضه

کنارم هستی و بازم

بهانه هامو میگیرم

میگم وای چقدر سرده

میام دستاتو میگیرم

یه وقت تنها نری جایی

که از تنهایی میمیرم

از اینجا تا دمه در هم

بری دلشوره میگیرم

فقط تو فکر این عشقم

تو فکر بودنه با هم

محاله پیش من باشی

برم سرگرمه کاری شم

میدونم یه وقتهایی

دلت میگیره از کارم

روزهایی که حواسم نیست

بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار

از این دلتنگی ها داری

تو هم از بس منو میخوای

یه جورایی خود آزاری



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۵
نمیدونم چرا خوابم نمیبره.

نمیدونم چزا منطقم داره لحظه به لحظه گم میشه و کمرنگ

نمیدونم چرا حس های بد داره تو وجودم مانور میدن



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۲
وسوسه.......

چیزیه که همیشه میاد سراغت.حتی اگه باهاش برخورد قاطعی

کنی و اخراجش کنی از ذهنت یه جا میاد و یقتو میگیره.......میدونی

توسط کی میاد:

شیطان..........

یا بهتره بگم وسوسه نمایی دیگه از شیطانه....میاد سراغت در هر

لحظه از زندگیت که باشی و هر کجا که باشی آرومت نمیذاره.

البته تاکتیکش مشخصه.یه مدت ولت میکنه و میذاره به حال خودت باشی

تا تو مطمئن بشی از شرش خلاص شدی و بعد آروم آروم شروع میکنه

به نفوذ کردن....آروم آروم میاد و فکرت رو به کار میگیره و تو هم با خودت

میگی فقط یه بار دیگه....همین این دفعه و نتیجش این میشه که

وسوسه ای رو که اخراجش کرده بودی دوباره جون میگیره و شروع میکنه

به نطفه گذاری توی ذهنت.........

دلم برای شبای برفی تنگ شده.نه اینکه از بهار خوشم نیاد.نه اتفاقا

لذت میبرم از آستین کوتاه پوشیدن و باد بهاری و سرما در گرمای بهار

مخصوصا اردیبهشت بی نظیرش.ولی دلم یه شبه برفی میخواد تا از پشت

پنجره بشینم خیابون سفیدپوش رو ببینم و هوای روشن شب رو که

انقدر برف ازش باریده که خودش هم خسته شده ولی بازم باید بباره.

وسوسه ها تمومی ندارن.اصلی ترین تاکتیک شیطان برای به دام انداختن

دوباره ، وسوسست.....کاش میشد وسوسه ها رو برای همیشه بیرون

کرد و دیگه اسیرشون نشد..............

امروز حال عجیبی داشتم.یه اشتباه قدیمی رو باز هم تکرار کردم.هر چند

به خودم قول داده بودم قابل کنترل تر باشم و تکرارش نکنم ولی باز هم

تکرارش کردم و خیلی هم امیدوار نیستم که باز هم تکرارش نکنم!!!

دیوانگی غیر قابل کنترله و غ ق پ (غیر قابل پیش بینی)...........

کمی سیاست داشتم انقدر دیوانه نبودم..........

و این ترانه هم تقدیم به روح امشب:

بگو چه مرگته که

دوباره میخونی

دوباره بی فایدست

خودت که میدونی

بگو چه مرگته که

بازم پر از حرفی

سراپا آتیشی

تو این شبه برفی

هنوز منتظری

بیاد و یار تو شه

بهار تو مرده

دلت چقدر خوشه

پرنده ای اما

اسیر کوچ خودت

همیشه هم میرسی

به هیچ و پوچ خودت.......

نگو بهار چی شده

پرنده ی غمگین

برای هیچکی نخون

به پای هیچکی نشین



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۱
اه.......لامصب

چرا من اینطوریم؟.....خسته شدم....یه روز خوب یه روز بد...هر کی ندونه

فکر میکنه تعادل روانی ندارم!

نمیفهمم......خودمو نمیفهمم......نمیفهمم چرا اینطوری میشم.یهو دلم بی

هیچ دلیلی میگیره...دلشوره دارم و نتیجش میشه گرفتن دل.

چرا باید انقدر حساس باشم و به جزییات دقت کنم و نتیجش بشه :

خود آزاری!

بله خو آزاری فقط خودزنی نیست .این حس هایی که من دارم اسمش

خو آزاریه چون یه روز در میون و بی هیچ دلیلی دلم میگیره و بی هیچ دلیلی

دلشوره دارم.

کاش میشد قویتر بود و کمی بر این حس های لامصب مسلط تر.......ولی

افسوس که دیوانه یک دیوانست و نمیتونه بی خیال باشه..........

و افسوس که دیوانه خود آزاره!

مسافر نمیدونست به کجا رسیده ولی داشت کم کم به مقصد میرسید

و البته امیدوار بود که مقصدش راهی بشه برای ادامه راه............

میدونی هر کسی یه طوری آروم میشه.یکی وقتی گریه کنه یکی وقتی

داد بکشه یکی وقته پیاده راه بره.....یکی وقتی بخونه یا بنویسه یا شعر

بگه........آروم تر شدم......ولی دلم هنوز گرفتست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۹
یه وقتهایی یه رویایی داری......یه رویای غریب و قدیمی........یه رویایی که با تموم وجود

دوست داری به واقعیت تبدیل بشه.یه وقتهایی پیش میاد حس میکنی هیچوقت رویات به

واقعیت تبدیل نمیشه.......ولی مهم اینه که اون رویای قدیمی رو با تموم وجودت باور داری

یعنی تک تک سلولهای بدنت این رویا رو باور دارن و نتیجش این میشه که یه روزی رویات

به واقعیت تبدیل میشه........و میشه گفت تبلور یک رویا!




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۱۴
نمیدونم از کجا بگم.

از اینکه دلم گرفته؟

نه مسلما دلم نگرفته و از طرفی مسلما دلم گرفته!خودم هم طبق معمول نمیدونم چمه

تنها چیزی که میدونم اینه که یه حسه عجیب دارم.عجیب به قدمت دیوانگی!انقدر عجیب

که طبق معمول نمیدونم باید چه کنم و نمیفهمم باید چه کنم.

تنها چیزی که میدونم اینه که حسم یه جور لنگ در هواییه!!!یعنی تکلیفم با خودم و خدا

و جامعه و اطرافم و کلا با دنیا معلوم نیست.خیلی بده........

البته اینم بگم این حس های مختلف رو تجربه کردن اگه بدی های زیادی داشته باشه

یه خوبی هم داره و اونم اینه که دنیای دیوانه از حالت تکرار در میاد!!!هر چند این حس

جدید رو اصلا دوست ندارم........لنگ در هوام!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۹۰/۰۱/۱۲
نمیدونم چرا جمعه ها اینطوریه!

از وقتی مدرسه میرفتم از جمعه ها متنفر بودم.حس میکنم نسبت یه روزهای

دیگه ی هفته خیلی زودتر تموم میشه و آدم نمیفهمه چطوری وقت میگذره

مخصوصا غروبای غم انگیز جمعه!

از جمعه ها بدم میاد حس میکنم اصلا تو این روز زنده نیستم.کاش میشد

جمعه از تقویم حذف بشه!

راستی چهارشنبه استقلال پرسپولیس رو طبق معمول برد.خیلی حال داد

تبریک به همه ی استقلالیهای دنیا.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۹
لحظه ی موعود

یه تفاوت اصلی وجود داره بین دنیای واقعیت و دنیایی که من برای خودم و

شاید هر کس برای خودش تجسم میکنه.در حقیقت یه تفاوت اساسی وجود

داره بین واقعیت محض و تلخ دنیای واقعی و حقیقت زیبا ولی غیر واقعی

دنیای رویا و خیاله هر کس.

لحظه ی موعود

پنجره کنار تختم رو که باز میکنم یه سری درخت همیشگی وجود دارن و

چراغ چشمک زن چراغ قرمز سر چهارراه و یه سری ماشین که با عجله رد

میشن و به روشون نمیارن که من میبینمشون و البته خط کشی های

عابر پیاده چهارراه و گل فروشی روبروی پنجره اتاقم.

اما در رویای من پنجره رو به بارونی باز میشه که آهسته میباره و بوی خاک

بارون خورده رو میاره تو اتاق و با یه نفس عمیق میشه حس بارون رو درک

کرد و توش خلاصه شد.برای من پشت پنجره نشتسن یعنی بیت زیر:

توی هر غروب دلگیر

پشت پنجره میشینم

خیره به آواز بارون

سایه ی تو رو میبینم

حالا این تفاوت دنیای واقعی بود با دنیای خیاله من!

لحظه ی موعود

توالی این شبها نمیدونم به کجا میرسه.یعنی بهتر بگم که اگه میدونستم

به کجا میرسه که زندگی جذابیتی نداشت.تنها چیزی که باعث میشه زندگی

در عین تکراری بودن باز هم قابل تحمل بشه غیر قابل پیش بینی بودن فردا

و فرداهاست در حقیقت میدونم وقتی فردا از خواب بیدار بشم در طول روز

ممکنه یک لحظه بله فقط و فقط یک لحظه همه ی سرنوشت رو عوض کنه

و همین جذابیت یک لحظست که زندگی رو ادامه دار میکنه.همه تلاش میکنیم

و میخوابیم و صبح بیدار میشیم تا برسیم به لحظه ای که همه چیز رو بهتر

کنه و عوض کنه.و وای به روزی که اون یک لحظه همه چیز رو نابود کنه که

دوباره ساختن خیلی سخت تر از ساخته اولیست.

پس امشب هم میخوابم به امید لحظه ای در فردا یا فرداها تا زندگی رو زیباتر

از اینی که هست بکنه.به افتخار لحظه ی موعود!




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۸
در حالیکه در خوابم خوابی عجیب میبینم.خوابی که باز هم تکرار شد و

اینبار منو بیشتر توی فکر فرو برد.

رفتم برای مصاحبه با یه آدمه غریبه موردی که باید اثبات کنم رو اثبات میکنم

بهم میگن باید برم یه جا دیگه.میرم توی خیابون و میرسم به یه چهار راه

چراغ برای ماشین ها قرمزه و تا میام از خط عابر رد شم یه نفر جلومو میگیره

و اشاره میکنه به چراغ مخصوصه عابر پیاده که اونم قرمزه!!!عجب هم چراغ

عبور ماشین ها قرمزه هم چراغ عبور عابر پیاده!!ازش میپرسم نمیشه رد شد؟

میگه نه.صبر کن.صبر میکنم چراغ عبور ماشین ها سبز میشه و جالب

اینجاست که چراغ عبور عابر هم سبز میشه.بهم میزنه و میگه:

حالا رد شو!

........................................

دلم میخواد آهنگ های قدیمی گوش کنم.آهنگ های جدید بعد از دو یا سه بار

گوش کردن تکراری میشن ولی آهنگ های قدیمی رو هر چی گوش کنی

بازم یه نکته ی جدید توشه.یه حسه عجیب دارم.یه حسه خیلی عجیب.

با توجه به اون حسه عجیب دلم تنهاییه خالص میخواد.یه تنهاییه زیاد

تا بتونم با خودم خلوت کنم.برم یه جایی که کسی ساعتها کاری به کارم

نداشته باشه.............تنهاییه خالص.

مسافر نقشه ی جدیدی کشیده بود چون میخواست راه جدیدی رو امتحان

کنه.راهی جدید و ناشناخته از راههای قبلی خسته و دلزده شده بود و

دلش میخواست یه چیز تازه رو امتحان کنه.دل رو به دریا زد و آسمون رو نگاه

کرد.خورشید وسط آسمون بود و هوا آفتابی بود.آبی نوشید و راه افتاد.راهی

طولانی و ناشناخته.نشانه ها خوب بود و مسافر امیدوار.مسافر پا به راهی

جدید گذاشت.

مسافر خدا به همرات.

نگو بهار چی شده پرنده ی غمگین

برای هیچکی نخون به پای هیجکی نشین



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۳
چند وقتی هست حوصله پست بلند دادن رو ندارم.

بین سه راهی گیر کردن همین مصیبت ها رو هم داره فعلا بعد از 2 هفته

مثل سگ کار کردن دارم میخورم و میخوابم و سعی میکنم لذت ببرم.دیروزم

افتضاح بود ولی امروز خوب بود.دیروز خیلی اعصابم به هم ریخته بود ولی امروز

بهتر بودم میخوام سعی کنم تا یه مدتی به اون سه راهی لعنتی فکر نکنم.

حوصله سر کار رفتن رو هم اصلا ندارم.با این که دورم شلوغه احساسه

تنهایی میکنم.

آلبوم ابی رو دانلود کردم ترک حس تنهاییش خیلی قشنگه اینم از متنه ترانش:

واست بی تابم و بی خوابمو

میدونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرمو

با دنیا در جنگم

منو تنها نذار از روزگار

با اینکه دل خستم

واست دیوونمو میمونمو

تا آخرش هستم

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسه بدیه حسه تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین میرم

توی این دلتنگی

داره دل میگیره

بی تو از بی رنگی

دارم از بین میرم

توی این خاموشی

کاش میشد میبردی

منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حسه بدیه حسه تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۰۱
و این هم پایان سال 89..........سالی با خاطرات خوب و بد و آدمهای جدید و

قدیم و اتفاقات ریز و درشت.در مقایسه با سال 88 سال 89 واقعا بهتر بود.

انصافا سال بدی نبود بهار و تابستونی عالی و پاییزی معمولی و زمستونی خوب.

امسال هم گذشت مثل سالهای دیگه ای که گذشتن.به خیلی از اهدافم در سال

89 نرسیدم ولی حس خوبی بهش داشتم و امیدوارم در دهه جدید یعنی 90 به

همه ی آرزوهام و اهدافم برسم.

همیشه با امید زنده بودم و هستم و امیدوارم سال 90 یکی از بهترین سالهای

زندگیم باشه.

خداحافظ 89 و سلام 90..................

سال نو مبارک



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۲۹
بدترین اتفاق ممکنه برای یه نفر اینه که یه فکری بیاد تو مغزش و مغزش

رو بترکونه و دلیلش رو ندونه.........

این روزها فکری تو سرمه و هر لحظه منو مشغوله خودش کرده در حالیکه

در شرایط عادی از اون فکر بدم میاد ولی متاسفانه ول کن نیست و مثل

خوره افتاده به جونم.دارم دیوونه میشم هر چی میخوام بهش فکر نکنم

نمیشه و شدتش بیشتر میشه.عجیبه..............

عجیبه که آدمیزاد هنوز بعد از 26 سال نتونسته خودش رو بشناسه و

در حالیکه همه چیز عادیه یه فکر میاد سراغش و دنیاش رو عوض میکنه

عجیبه که نمیتونم فکرها و حس هامو کنترل کنم و هر کاری میخوان باهام

میکنن.

عجیبه............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۹/۱۲/۲۷
این روزها خیلی خستم.فشار کار خیلی بالاست.دارم از خستگی میمیرم.

دیشب یه خواب دیدم که امروز اعصابم رو به هم ریخت.تا کی ؟

جدیدا سر یه سه راهی گیر کردم و فقط و فقط باید یه راه رو انتخاب کنم.جالب اینجاست

که هیچکدوم از این سه راه هم ایده آل نیست.خیلی بده.

خستگی و سه راهی و اعصاب خوردی همه با هم!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۹
امرور اینو یه جا دیدم خیلی خوشم اومد:

همه ما چيزي براي پنهان کردن داريم
مکاني تاريک در درون ما
که نمي خوايم دنيا اونو ببينه
بنابرين تظاهر مي کنيم که همه چي روبراهه
خودمون رو در لفاف هايي از رنگين کمان مي پوشانيم
و شايد هم اين بهترين کار باشه
چونکه بعضي از اين مکان ها از بقيه تاريک ترند



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۱۷

میدونی ذات آدمیزاد جالبه.به همه چیز نیاز داره.........همیشه اعتقاد دارم

همه چیز باید باشه.هم غم هم شادی چون اگه یکیش نباشه اون یکی معنی

پیدا نمیکنه.مثل تاریکی که اگه نور نباشه بوجود میاد و اگه همیشه نور باشه

هیچوقت معنی تاریکی رو نمیفهمی و هیچوقت قدر نور رو نمیفهمی.....

به غم نیاز دارم...مثل الان.خیلی وقتها که کلافه هستم به غم نیاز دارم.

غم ........چیزی که خیلی وقتها از دستش فرار میکنم و خیلی وقتها ازش

بدم میاد و امثرا شاکی هستم چرا هست ولی امشب بهش نیاز دارم......

جالبه...امشب به مقدار زیادی غم نیاز دارم تا خودم  رو بفهمم تا بتونم با

خودم خلوت کنم و تا بتونم خودم رو بشناسم..........این یعنی دیوانگی .

همه از غم فرارین و من امشب دارم دنبال غم میگردم........دارم دنبال غم

میگردم توی آهنگ ها ، توی بیت ها و توی آه ها..........توی نوشته هام

و حتی توی خاطراتم...............دارم میچرخم و میچرخم و پر میکشم توی

دنیای رویا و سعی میکنم غم رو پیدا کنم.

جالبترین نکته میدونی چیه؟

اینکه غم خیلی راحت تر از نیازهای دیگه پیدا میشه و خیلی راحت میاد

سراغت!!!

من امشب به غم محتاجم.........مثل یه معتاد.

من امشب درگیر غمم

درگیر حس نهفته

در زمین و آسمان

درگیر غم نهفته در لحظات خدا

من امشب درگیر غمم.

من امشب درگیر غم شدم و با خودم خلوت کردم........یه خلوص در دیوانگی

و یه حس عجیب ولی غیر قابل درک که یه تضاد بزرگ داره:

هم زیباست هم زشت

هم تلخه و هم شیرین...........

امشب سرم رو روی دستام میذارم و چشمامو میبندم و خاطرات و لحظات

گذشته رو مرور میکنم و سعی میکنم غم رو پیدا کنم و نگهش دارم.......

تا صبح باهام باشه و کنارم باشه.......غم بامعرفته میمونه.....نمیره........

نمیره مثل همه چیزهایی که رفتن و برنگشتن و شدن خاطره و حاصلشون

شد غم.................لعنتی............غمه مقدس..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۹
 

حالم گرفتست.......

ولی مشکلم این نیست.......میدونی مشکلم اینه که نمیدونم چمه........نمیدونم یهو چی

شد خوب بودم  تا اینکه یه دفعه دلم گرفت و احساس سنگینی کردم.....شاید یکی از دلایلش

یکم دلشوره بود که از صبح داشتم و باز هم نمیدونم علت این دلشوره چی بود!!!

البته اینم بگم در ۲۴ ساعت گذشته کلا ۲ ساعت خوابیدم و در ۲۴ ساعت قبلیش ۱۶

ساعت خوابیده بودم!!!!

کلا همه چیز خر تو خر شده!

دلم گرفته به اندازه مرز خوشبختی ها و بدبختی ها...........یه چیزی مثل خوره داره وجودمو

میخوره و مشکل اصلیم اینه که نمیدونم چیه..........

قصه ی من و غمه تو

غصه ی گل و تگرگه

ترسه بی تو زنده بودن

ترسه لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن

باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته

ذهنه خواب آلوده ی من

امشب........از اون شباییه مه دیوانگی در من در بالاترین درجه خودش قرار داره.......

وقتی ندونی و نفهمی و نتونی و فقط حس کنی یعنی دیوانه ای یعنی فقط و فقط

یکی از حس هات کار میکنه و اونم فقط حسه ششمه..........حسی که نه علت داره

و نه معلول و نه میفهمه........فقط حس میکنه.مثل امشب که حس میکنه گرفتست و

دلش میخواد بباره........مثل بارون.........

همیشه میونه قابه

خالیه درهای بسته

طرحه اندامه قشنگت

پاک و رویایی نشسته

کاش میشد چشام ببینن

طرح اندامه تو داره

زنده میشه جون میگیره

پا توی اتاق میذاره

یه وقتهایی که به چیزها و اتفاقاتی که دور و برم میفته مطمئن نیستم و بین زمین و هوا

معلقم همچین حسی دارم........از دلشوره شروع میشه و ختم میشه به گرفتگی دل و حال

ختم میشه به دیوانگی و غم..........وای که یه وقتهایی غم چقدر شیرینه.........

کاش میشد صدای پاهات

بپیچه تو گوشه دالون

طرفه دالون بگرده

سر آفتابگردونامون

کاش میشد دوباره باغچه

پر گلهای تو باشه

غنچه ی سفید مریم

با نوازشه تو واشه

اینو بارها گفتم و امشب هم میخوام باز هم بگم :

چیزهایی که آرزوشونو داریم کمتر پیش میاد بهشون برسیم و قدرشون رو بدونیم..........

چیزهایی که حسرتشون رو میخوریم و حاضریم بمیریم تا یه لحظه داشته باشیمشون ، وقتی

بهمون بدن خیلی زود ازشون سیر میشیم.

و جالبه باز هم وقتی نداریم میگیم ای کاش و میگیم کاش................

کاش میشد اما نمیشه

نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون

گلهای مریم بذاره

کاش میشد اما نمیشه

این مرامه روزگاره

رفتنت همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره...............

یه سری چیرها دیگه نمیشه.........حتی اگه بمیری و هر چقدر تلاش کنی چون نمیشه بهش

برسی و داشته باشیش........چون شاید لیاقتش رو نداری و وقتی داشتیش نتونستی نشون

بدی که لایقش هستی.....تلخه اما واقعیته و واقعیت همیشه بی رحمه..............بی رحم....

امشب حالم گرفتست..........هذیون میگم............سر گیجه دارم و توی سرگیجه های دیوانگی

پرسه میزنم و میچرخم..........امشب دیوانم.......و در نهایت با در نظر گرفتن اون دایره ی

تکرار همه ی این  دیوانگی ها و غم ها یه علت مشترک داره........یه علت مشترک لعنتی

که ول کن نیست و همیشه هست.............غمه مقدس............

لعنتی

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۵
میخوام راجع به یه چیز عذاب آور حرف بزنم.

بعضی وقتها که ناراحتم و از بیرون میام خونه میدونی چی عذابم میده؟

اینکه مجبور باشم تظاهر کنم و لبخندی الکی بزنم تا خونواده متوجه

ناراحتیم نشن...و بدتر از همه اینکه دقیقا وقتی که دلم گرفته و ناراحتم

و این لبخند الکی رو تحویل میدم ، دلم میخواد برم تو اتاقم و در رو قفل

کنم و به دردم برسم که مجبور میشم برم پیش خونواده و حرف بزنم...

وای در حالیکه ذرونم به هم ریختس باید ظاهر رو حفظ کنم تا اونا ناراحت

نشن و از همه بدتر سوال پیچم نکنن................مثل امروز..................

و لبخندهای الکیه من...........

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۳
میدونی این یه قانونه..........

وقتی چیزی رو میخوای بدست بیاری باید یه چیزی رو ( هر چند خیلی عزیز)

از دست بدی......حالا این بستگی به خودت و ارزش گذاری خودت داری که

چیزی رو که داری بدست میاری و یا چیزی رو که میخوای بدست بیاری

(که ممکنه حتی بدست نیاری) ارزش این رو داره که یه چیز با ارزش رو از

دست بدی یا نه؟

بعضی وقتها هم طبیعت خودش یه چیزی رو ازت میگیره و یه چیز دیگه

بهت میگه.......این اجباریه و اصلا خودت توش دخل و تصرفی نداری..........

اینطوری غافلگیر کنندست ، چون شاید تو دلت نخواد چیزی رو که داری رو

از دست بدی و به جاش چیز دیگه ای بدست بیاری..........

در هر صورت برای بدست آوردن هر چیزی باید چیزی رو از دست بدی!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۲/۰۱

چند تا عکسه یادگاری

با یه بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگه قدیمی

که همه دلخوشیامه

خیلی وقتها نمیدونی میخوای راجع به چی بنویسی.فقط یه چیزیو

میدونی:

اینکه دلت گرفته و غم بهت حمله کرده و فقط میخوای بنویسی

فقط میخوای خالی بشی و به چیزی فکر نکنی.یا شاید بهتر بگم دلت میخواد

با نوشتن و خوندن و داد زدن بری تو عمقه چیزی که ازش داری فرار میکنی

چیزی که آزارت میده ولی هم قشنگه هم تلخ.هر دو صفت متضاد رو داره

و تو تکلیفت باهاش معلوم نیست.خیلی وقتها رنجت میده و خیلی وقتها

ازش لذت میبری!


چشای مونده به راهه

شبه تنهاییه ماهو

یه دل بی سر پناهو و

من و خونه

بعضی وقتها دلت میگیره.البته شرایط داره مثلا در بحبحه ی غروب یا عمقه

شب وقتی که تنهایی ، وقتی که حوصله نداری و وقتی که زیادی میری

تو فکر.اگه بخوای ازش فرار کنی پدرت رو در میاره میاد دنبالت و پیدات میکنه

و یقت رو میچسبه و بی خیال هم نمیشه.دقت کردی هر کاری میکنی نمیتونی

بهش فکر نکنی؟دقت کردی هر چی بیشتر ازش فرار میکنی بیشتر میاد

و دقت کردی اگه ازش فرار هم نکنی میاد دنبالت؟

آینه ای که روبرومه

غرقه تو بهته یه تصویر

بارونای پشت شیشه

منو تنهایی و تقدیر

و به همین راحتی......البته راحت که نه به همین سختی ، میبینی که

اسیر شدی.اسیر چیزی که نمیفهمیش ولی درکش میکنی و اینجاست

اسیری.چشم به راهی و سرگردون و دیوانه.یه روز خوبی و یه روی درگیر غم

یه روز خندان و لحظاتی بعد سردر گریبان و غمگین.اینجاست که دیوانه ای و

خودت هم حال خودتو نمیفهمی.............ولی اسیری..........اسیر یه غم

لعنتی.................

اسیر غمه مقدس..........................اسیر غمی که تا ابد باهاته و هم زجرت

میده و هم ازش لذت میبری...........ولت نمیکنه و همیشه هست حتی اگه

فکر کنی رفته و هیچوقت نمیاد ولی یه جایی در یه برهه ای که توقع نداری

خودشو نشون میده و غافلگیرت میکنه....................غمه مقدس

چشای مونده به راهو

شبه تنهاییه ماهو

یه دله بی سر پناهو

من و خونه

ساعتای غرقه خوابو

این منه بی تو خرابو

یادت هرگز نمیمونه

نمیمونه

نمی مونه

نمی مونه...............

............................




ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۶
از بچگی با قمیشی و صداش و آهنگاش بزرگ شدم اولین آهنگهایی که

ازش شنیدم و حفظ شدم و روزی 100 بار تکرار میکردم غروب و پرنده های

قفسیش بود.با هر آلبومش زندگی میکردم و کلی خاطره دارم و تقریبا

همه ی آهنگاشو حفظم.تک تک بیتهای آهنگهاش برام خاطره داره و هیچ

حسی در دنیا مثل حس آهنگهای قمیشی به من نزدیک نیست.امروز آلبوم

جدید قمیشی با اسم یادگاری اومد بیرون.خیلی منتظرش بودم گرچه اون

چیزی که فکر میکردم نبود ولی اولیس آهنگش به اسم یادگاری بی نظیره

ترانش رو میذارم:

چند تا عکسه یادگاری

با یه بغض و چند تا نامه

چند تا آهنگ قدیمی

که همه دلخوشیامه

آینه ای که روبرومه

غرق تو بهت یه تصویر

بارونای پشت شیشه

من و تنهایی و تقدیر

دست من نیست نفسم

از عطر تو کلافه میشه

لحظه ای که حسی از تو

به دلم اضافه میشه

باورم نمیشه اما

این تویی که داره میره

خیره میمونم به چشمات

حتی گریم نمیگیره

چشای مونده به راهو

شبه تنهاییه ماهو

یه دل بی سر پناهو

من و  خونه

ساعتای غرق خوابو

این منه بی تو خرابو

یادت هرگز نمیمونه

نمیمونه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۴
لعنتی..........

چی؟

لعنتی............چرا؟

بعد از این همه طی طریق کردن تو آسمون و روی زمین و بین شب و

روز و در بین این همه دقیقه و ثانیه ی دیوانه ، نباید گفت لعنتی؟

واضح تر میگم.بریدن و رفتن و فرار کردن هیچوقت توی مرام ما نبوده و نیست

و نخواهد بود.پس مجبوریم وایسیم یا برسیم به اون چیزی که باید برسیم و یا

مثل یه مرد بمیریم.

مردیم انقدر توی آسمون پر زدیم و جایی نبود برای اینکه استراحت کنیم و

نفسی تازه کنیم.انقدر بهمون گفتن بپر.....بپر .....برو بالا برو توی آسمون و

پرواز کن........رفتیم و وقتی خسته شدیم جایی نبود تا استراحت کنیم.

ولی در عوض روی زمین همه جاش میشه استراحت کرد........

لعنتی..........گول خوردیم.

+.بذار من بهت بگم........اگه پر زدی و رفتی تو آسمون و از این قفس دل کندی

و دل رو زدی به دریا و رفتی توی آسمون و پرواز کردی دیگه باید قید استراحت

و توقف رو بزنی و بری و بری و بری و بری تا برسی به خدا.یا بهتر بگم انقدر

بری تا بتونی خدا رو ببینی ............همین.

--همین؟

+آره همین.بذار راحتت کنم تا وقتی که روی زمینی و کنج قفسی و فقط داری

آسمون رو نگاه میکنی و حسرت میخوری و خودتو و روحتو زندانی میکنی به

هیچی نمیرسی و فقط دور باطل میزنی........عمرتو میسوزونی و تباه میکنی.

باید تغییر ور بپذیری و ریسک کنی.........یا خودتو نجات میدی یا تا ابد توی همین

قفسی که هستی میمونی و مثل همه میپوسی...........

شب رو فراموش کن .....زمین رو فراموش کن و فقط پرواز رو به خاطر بسپار و

له له بزن برای پر زدن توی آسمون آبی و رهایی از این قفس.....دیوانه شو....

دیوانگی کن و بارون رو بفهم.....و حسش کن.........میتونی؟

لعنتی.............

پ.ن. چقدر برفهای امروز زود آب شدن!!! ۱ روز هم دوام نداشتن.....

بازم دمه بارون گرم که وقتی بارون میباره حداقل تا چند روز بو و حس بارون

توی هوا میمونه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۲۱
یه روزی ، یه جایی ، یه زمانی ، در یک برهه ای از زمان ، یه نفر میگفت:

چرا خدا به جای فرستادن این همه پیامبر و دین مختلف یه دفعه خودش

نیومد خودشو نشون بده تا همه خیالشون راحت بشه و بفهمن خدا واقع

هست و انقدر دین و فرقه و مسلک بوجود نیاد؟

چند وقتی گذست و یه روز دیگه و در جایی دیگه و در زمانی دیگه نفری دیگه

گفت:

تا حالا شده فوتبال ببینی؟

طرف گفت خیلی

گفت خب پخش زنده بیشتر دوست داری یا ضبط شده؟

گفت خب معلومه پخش زنده

گفت چرا؟

گفت چون هیجان داره و از نتیجش خبر نداری و هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته

ولی بازی ضبط شده رو نتیجشو میدونی و دیگه هیجان نداری

طرف گفت خب اون قضیه هم همینه.اگه خدا رو میدیدی و کاملا از همه چیز

مطمئن بودی هیچوقت گناه نمیکردی و یه راست میرفتی بهشت ولی وقتی

کاملا مطمئن نیستی گناه نکردنت سختتر میشه.........

اینا گذشت تا یه روزی یه دیوانه ای سوالی مطرح کرد:

چرا خدا باید کاری کنه ما گناه کنیم؟

چند نفر جواب دادن:

خدا کاری نمیکنه زبونت رو گاز بگیر........

برای اینکه آزمایش بشی.......

برای اینکه توبه کنی

و در نهایت در پایان تمام این جواب ها دیوانه قانع نشد و پرسید:

چرا؟

باز هم میرسیم به همون چرای معروف........همون چرای همیشگی...

بگذریم............

یه وقتهایی که حالم گرفتست و نمیدونم چمه یه دفعه میرم تو فکر و

گم میشم توی افکار و حس های مختلف و یه دفعه یه سری نوشته ها

میاد توی ذهنم و تند تند مینویسم.بعدا که اونا رو میخونم نمیفهمم ولی

لذت میبرم!!!!لذت میبرم از اینکه وارد یه حس واقعی شدم و لحظاتی از این

دنیا یا بهتر بگم از قفس فرار کردم.گرچه همیشه از فرار بدم میاد ولی

یه وقتهایی باید فرار کرد.......

مثل متن زیر که یادم نمیاد کی نوشتم:

کاش مثل رویاهام بود

روزها و شبام...

کاش مثل رویاهام بود

غم تنهایی و

این همه حسرت سرد.

کاش مثل رویاهام

بی کسی پر میکشید از کنارم

تلخی غروب

میمرد و میشد طلوعی شاد

نیرنگ زمانه دل میبرید از دل من و

دست های سرنوشت کمی

روزگار مرا میفهمید و

کمی

فقط کمی

روزها رو آفتابی میکشید

کاش مثل رویاهام بود

روزها و

شبام.........

یه روزی ، یه جایی ، یه زمانی ، در یک برهه ای از زمان ، یه نفر میگفت:

زندگی ترکیبی از واقعیت و رویاست......واقعیت تلخ و رویای شیرین....

اگه خوش شانس باشی رویاهات میشه زندگی و اگه بدشانس بودی

زندگیت میشه واقعیت و واقعیت همیشه تلخه........

یه روز دیگه یه جای دیگه و یه دیوانه گفت:

کاش مثل رویاهام بود

روزها و شبهام..............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۷

وقتی که تنگه غروب

بارون به شیشه میزنه

همه غصه های دنیا

توی سینه ی منه

خیلی وقتها میشه با یک نگاه یا یک لبخند یا حتی یک آه به اندازه یک کتاب حرف

زد و منظور رو رسوند و خیلی وقتها هم به اندازه یک شبانه روز هم که حرف

بزنی نمی تونی منظورت رو برسونی.

تا حالا رفتی تو خودت؟

آره با تو هستم.

میگم تا حالا رفتی تو خودت؟

چطوری؟

مثلا چشماتو ببندی و ذهنت رو از همه چیز خالی کنی و ببینی بهت چی میگه؟

خیلی سخته ولی امروز رفتم تو خودم و جالب اینجاست که اصلا نمیفهمیدم

خودم دارم به خودم چی میگم!

توی قطره های بارون

میشکنه بغضه صدام

دیگه غیر از یه دونه

پنجره هیچی نمیخوام

میدونی یه دفعه خشکم زد.

چی شد؟

الان بهت میگم.یه دفعه نشستم و فکر کردم به ۲ یا ۳ سال پیش.چقدر با گذشت

زمان و عوض شدن جا و موقعیت و حرفه آدم میتونه تغییر کنه.من حس میکنم

خیلی تغییر کردم و جالب اینجاست که نمیدونم یا بهتر بگم نمیفهمم این 

تغییرات مثبت بوده یا منفی......میفهمی؟نمیفهمم بهتر شدم یا بدتر یا بهتر بگم

نمیدونم این حالات جدیدم شخصیتم رو بهتر میکنه یا بدتر........اه ولش کن

نمیتونم توضیح بدم.

بعضی وقتها که میای

سر روی شونم میذاری

تمومه غصه ها رو

از دل من بر میداری

اما این فقط یه خوابه

خوابه پشت پنجره

وقته بیداری بازم

غم میشینه تو حنجره

غم میشینه تو حنجره

غم میشینه تو حنجره

دلم میخواد آه بکشم و از آهم بفهمی حالمو.....بفهمی چی میخوام.بفهمی....

ولی نمیفهمی......انقدر دوری که نمیتونی بفهمی.....خیلی دور.........

کاش میشد یکبار یک خواب بشه واقعیت.کاش میشد این همه رویا و خواب

واقعیت بود.دقت کردی وقتی خوابی و جایی که میخوای هستی چقدر لذت

 میبری.

ولی وای به وقتی که بیدار میشی.........وقتی که بیدار میشی در لحظه ی اول

همه چیز رو از دست رفته میبینی و تموم اون روزت میشه حسرت...حسرت برای

اینکه اون چیزی رو که میخوای فقط تو خوابه و نمیتونی توی واقعیت بهش

برسی.

غمه مقدسه.........و فقط توی خواب دیگه غم نیست......تا میای بی خیال همه

چیز بشی یه دفعه یه شب یه خواب همه چیز رو خراب میکنه و انگار محکم

میزنه تو گوشت و میگه:

هی....من هنوز هم هستم........همیشه هستم.........همه جا هستم.....

منم.......من ...........غمه مقدس

منم عاشقترم انگار وقتی بارون میباره!

 



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۹/۱۱/۱۵
برف..........

برف سفیده..ظاهر قشنگی داره و وقتی میباره و روی زمین میشنه خیلی

منظره ی زیبایی داره.ولی تا چشم به هم میذاری و تا میای به دیدنش عادت

کنی و ازش لذت ببری آب میشه و میره و اگه آب نشه هم تبدیل میشه به

یخ و میشه بلای جون.مثل خیلی از آدمهای این روزهای دنیا که معرفت ندارن

و تا میای بهشون عادت کنی میرن....یا اگه باشن هم میشن بلای جون

اما......اما بارون ظاهر زیبای برف رو نداره وقتی میباره هم باعث دردسره چون

خیس میشی و اذیت میشی ولی وقتی میباره حس و حال دیگه ای داره و بوی

نمی که توی هوا میپیچه تا مدتها توی ذهنت موندگاره و همیشگی.....یاد و حس

بارون همیشگیه....مثل بعضی از آدمها که تا ابد هستن و یاد و حسشون پابرجاست.

بارون.......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۱/۱۰
خیلی وقتها بیشتر تصمیمات مهمه زندگیم رو زیر دوش میگیرم.

میدونی در چه حالتی؟

در حالتی که زیر دوشم چشمامو بستم و با صدای بلند دارم میخونم.وقتی ذهنم

و قلبم دیگه خود به خود میخونه با چشمای بسته میرم و شروع میکنم به تجزیه

و تحلیل مشکل پیش اومده و حلش میکنم.

از بچگی وقتی میرفتم حموم میخوندم مخصوصا وقتی موزیک ویدیو نون و پنیر و

سبزی داریوش و ابی رو دیدم هر وقت میرفتم حموم صدامو کلفت و بعد زیر میکردم

و مثلا دو صدایی میخوندم.یادش بخیر..........

دقت کردی هر چقدر سنت میره بالاتر بیشتر از واژه ی یادش بخیر استفاده میکنی؟

شب رو دوست دارم مخصوصا از ۱ نیمه شب به بعد رو......آروم ...همه میخوابن

و خودتی و خودت.............یه حس فوق العاده و بی نظیر..........مثل الان ......

بدون مزاحم.......به هر چی دوست داری میتونی فکر کنی و لذت ببری.....

راحت میتونی توی خیال و رویا غرق بشی و کسی و هم دخالت نکنه..........

فقط توی شب میشه این حس ها رو دریافت...............

باورت نمیشه ولی خیلی وقتها حتی با اینکه صبح باید زود بیدار بشم دلم نمیاد

دست از شب و حسش بکشم و برم بخوابم.....دلم میخواد بیدار بمونم و لذت ببرم.

تو هم اینطوری هستی؟؟؟؟

یه زمانی مسایل رو برای خودم خیلی پیچیده میکردم ولی الان چند وقتیه روی مود

بی خیالی دارم سیر میکنم....دیوانگی و هزار تا مود ..........

حسم بهم میگه فردا روزه سختیه..................

مسافر امیدوار بود.....جرعه ای آب نوشید عرق پیشانی رو پاک کرد.......

وسایل رو برداشت و راه افتاد بعد از مدتها توی راهش نشانی از سبزه و جنگل

میدید......این یه نشانه بود یه نشانه خوب.......بعد از گذشتن از راههای گرم و

خشک و بی روح اینبار کم کم داشت صدای بهار و سبز بودن رو حس میکرد......

مسافر امیدوار به راهش ادامه میداد..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۳۸۹/۱۱/۰۱
امروز؟

ار امروز چی میشه گفت؟

یه روز مثله همه ی روزای دیگه ی خدا............تکراریه تکرای...............

صبح بیدار شدم حوصله سر کار رفتن نداشتم پس دیرتر رفتم.یادش بخیر دوران

مدرسه و دانشگاه صبحهای زمستون زیر پتو و لحاف گرمه خواب ناز بودم باید

مثلا ساعت ۷ بیدار میشدم ساعت رو کوک میکردم رو ۶:۵۰ وقتی زنگ میخورد

انگار دنیا رو ازم میگرفتن به سختی بلند میشدم و البته در امثر مواقع میخوابیدم

و چقدر اون پیچوندن و خوابیدن لذت داشت.بی نظیر بود یادش بخیر.........

امروز هم پیچوندم و بیشتر رفتم زیر لحاف و خوابیدم و بعد رفتم سر کار تا شب

.....شب هم خسته و کوفته رفتیم با دوستان بیرون و الان میخوام بخوابم.........

میخوام بخوابم در حالیکه در مغز دیوانه کلی فکر و حرف و نظر و تضاد هست....

فعلا تصمیم گرفتم خیلی به مسایل سخت فکر نکنم و بیشتر از زندگی لذت

ببرم اگر این تکرار لامصب اجازه بده.............

یادش بخیر دوران دانشگاه وقتی قرار بود مثلا ۸ بیدار بشم و ساعت رو رو ۷:۵۰

کوک میکردم یه وقتهایی بیدار میشدم میدیدم ساعت ۶ انقدر خوشحال میشدم

که ۲ ساعت دیگه وقت دارم بخوابم و انقدر از اون حالت خواب و بیدار اون ۲ ساعت

لذت میبردم که نگو............اون لذت ها واقعی بود..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۶
برف میبارد..........

انقدر سر نوشتن پایان نامم حرصم از نوشتن می + فعل در اومد و انقدر استاد

لفتش داد که با این که میدونم می بارد درسته ولی بازم مینویسم میبارد!!!

برف میبارد..........تند تند و بدون وقفه.......درسته که بارون با احساس ترین

عنصره طبیعته ولی باریدن برف و سفیدپوش شدن زمین و سرمای برفی هم

حس خودش رو داره........امروز در حال رانندگی وقتی دونه های برف تند تند و

منظم به سمت شیشه ی ماشین حمله میکردن وقتی نوربالا میزدم سرعتشون

باور نکردنی بود و انقدر مات سرعت برخورد دونه های برف به شیشه ماشین شده

بودم که نزدیک بود تصادف کنیم........بهت پیشنهاد میکنم یه بار این حرکت رو

امتحان کنی و وقتی داره برف میاد و با ماشین داری در جهت خلاف باریدن برف

رانندگی میکنی نوربالا بری تا ببینی با چه صحنه ای مواجه میشی........

برف میبارد یا برف میاید..........

برای من بین باریدن برف و آمدن برف تفاوت بسیار است ولی توضیح دادنش سخت.

از اون تفاوت هاییه که واقعا سخته توضیحش بدی........

تو چشام اشکی نمونده

تو دلم حرفی ندارم

دیگه وقته رفتنه

سفر دور و درازه

انتظار روز برفی

تو دلم داغ زده سرما

انتظار آفتابه سرد

تو دلم یخ زده اما

برف و بوران

ابر و بارون

چیکه چیکه روی ناودون

روز برفی روز سرما

انتظار روز برفی..................

خیلی وقت بود انتظار روزهای برفی رو میکشدیم.از اول پاییز البته یه قسمتی

از این انتظار به خاطر مسایل کاری بود و قسمتی دیگه به خاطر حس سرمای

برف و روزها و شبهای برفی و سفید شدن همه چیز و بعدش رسیدن بهار.......

انتظار برای رسیدن بهار طولانیه و باید در این انتظار از برف و بارون و سرما هم عبور

کرد...........روزهای برفی موندگار نیستن تا میای به برف عادت کنی تا میای توی

دستت بگیریش تا میای حسش کنی آب میشه و میره...............مثل خیلی از

حس ها و خیلی از رفاقت ها و خیلی از آدم ها............برف نامرده........ولی

در هر صورت برف میبارد و باید باهاش ساخت ولی نباید خیلی بهش وابسته شد

چون آب میشه و میره تا چند وقت دیگه..............

برف میاید................

از پشت پنجره در حالیکه هوای اتاق گرم و هوای پشت پنجره سرد..........از پشت

پنجره در حالیکه یه لیوان چای گرم در دست داری به بیرون و ریزش دونه های برف

خیره میشی و خیابون سفیدپوش رو میبینی و ماشین هایی که بی اعتنا به ریزش

برف سریع از روی برف ها رد میشن و سفیدی برف روی خیابون رو برای ثانیه هایی

مختل میکنن اما دونه های برف بلافاصله اون رد ماشین رو پاک میکنن و سفید

میکنن و این چرخه ادامه داره تا یا برف دیگه نباره یا ماشین ها کمتر از روی برف ها

رد بشن.....لبی به لیوانت میزنی و چای گرم مینوشی و همچنان به پشت پنجره

خیره میشی و ریزش برف ها رو میبنی...........چقدر سفید

برف میاید...............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۹/۱۰/۲۲
همیشه این اصل رو بهمون یاد دادن که هر معلولی را علتی است یا به عبارت

ساده تر برای هر اتفاقی یه علتی وجود داره......بر اساس همین اصل همیشه

در زندگی گشتیم دنبال علت هر چیزی که برامون اتفاق میفته.مثلا چرا بدشانسیم

چرا موفق نشدیم چرا و چرا و هزار چرای دیگر که میشه همون بحث همیشگی

چراها......

اما یه چیزی رو دقت کردی؟

یه مواقعی پیش میاد که دلمون میخواد اتفاقی که برامون افتاده رو بدون علت

بذاریم.یا بهتر بگم دلمون میخواد برای اتفاقی که میفته علتی وجود نداشته باشه

تا ربطش بدیم به نیروهای ماورا الطبیعه یا همون معجزه.........

هر آدمی توی زندگیش یه فرهنگ لغاتی داره که تعریف و معانی لغات تو فرهنگ

لغات هر کس با دیگری متفاوته توی فرهنگ لغات من معجزه معنی خاصی میده

معجزه برای من یعنی لطف خدا در مواقع بحرانی.........تا حالا چند بار برام معجزه

رخ داده و اتفاقی که برام افتاده علتی نداشته.

دقت کردی وقتی برای اتفاقی که برات میفته نمیتونی علت پیدا کنی عصبی

میشی؟؟؟؟وقتی اتفاق بدی بیفته و بدون علت باشه عصبی میشی و وقتی

اتفاق خوبی بیفته و علت نداشته باشه توهم معجزه میگیری......

همیشه برام جای سوال بوده که واقعا این خوبه هر معلولی رو علتی است؟

پ.ن:امروز صبح وقتی از خواب بیدا شدم توی تخت زیر پتو یه لحظه دچار حس

بدی شدم میدونی اون حس پی بود؟

پوچی بی دلیل...............یه حس جدید حسی شبیه پوچی ولی بدون علت!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۱۴
راهیم........راهی جایی

راهیم.راهیه یه سفر.....دلشوره دارم و نمیدونم به خاطره چیه شاید ترس از هواپیما!!

ولی دلشوره دارم.فردا صبح عازم یه سفرم ولی پر هستم از دلشوره از جمعه

دلشوره دارم دلیلش رو هم نمیفهمم..........

فعلا تا یه مدتی خداحافظ..........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۳۸۹/۱۰/۰۷
نمیدونی......نمیدونی...

وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه

به چه حاله

مثله یک جام شرابه

..................

نمیدونی....نمیدونی این روزها چه حالیم و این روزها چه جوریم.

یکی از خوبیهای آدم بودن اینه که همیشه غیر قابل پیش بینیه........تا حالا به

این فکر کردی؟یه وقتهایی یه جورایی میشی که نمیتونی توضیحش بدی یا

حتی بفهمیش ولی درکش میکنی و حسش میکنی...........مگه نه؟

.........................

نمیدونی.......نمیدونی.........

این روزها هر خوابی که میبینم تعبیر میشه....برای خودم هم جالبه خوابه هر کس

یا هر چیزی رو که میبینم یا میبینمش یا خبری ازش میشه.من به خواب اعتقاد

دارم........

.................

نمیدونی و به جز من

دگری هم نمیدونه

که یه دنیا

توی اون چشم سیاهت

هر کی گفته

هر کی میگه

همه حرفه

تو رو میخواد بفریبه

جز دله من.جر دله من

که پر از عشق و جنونه

حرف اون چشم سیاه رو

دل دیگه نمیدونه

چشم دیگه نمیخونه..........

..............................

تو به خواب اعتقاد داری؟؟؟میگن خواب نشان دهنده ی واقعی بودنه روحه.....

یه فیل چند وقت پیش دیدم به اسم Inception در مورد خواب بود و یه چیزش

بارم خیلی جالب بود اینکه طرف میگفت هیچوقت نمیفهمی خوابی که داری

میبینی از کجا شروع میشه.......دقت کردی؟

هیچوقت آغاز یه خوابی رو که داری میبنی نمیتونی بفهمی...........

یه وقتهایی دلت میخواد بفهمی پشت یه در چیه.مخصوصا وقتی بهت بگن

نباید پشت اون در رو ببینی ........واسه همین میری و در رو باز میکنی......

یه دیوار سیاه میبینی و 2 تا در دیگه یکی راست و یکی چپ میری سراغ در

سمت راست.در رو باز میکنی و باز هم همون صحنه تکرار میشه یه دیوار سیاه

و یه در در سمت راست و یکی در سمت چپ .فکر کن این پروسه چند بار تکرار

بشه.....میدونی بعدش چی میشه؟انتخاب های تصادفی یا شاید با کمی فکر

که مطمئن نیستی آیندتو میسازه و میبردت جلو....جلو....جلوتر و در نهایت میرسی

به یه اتاق با رنگ سفید و  فقط یه در.................

میدونی مثل چی میمونه؟

مثل زندگی..........درهای زیادی مثل شغل و ازدواج و رابطه و شانس و فرصت

و دوستان و غیره هستن که شانسین(حتی هر چقدر هم مطمئن باشی نمیتونی

کاملا مطمئن باشی) و حکم همون درهای چپ و راست رو ایفا میکنن همین

چپ و راست رفتنا سرنوشت رو میسازه و مسیر زندگی رو..............تا برسی

به در سفید و بری اونور...................

..........................

جز دله من

جز دله من

که پر از عشقو جنونه

حرف اون چشم سیاه رو

دله دیگه نمیدونه

چشمه دیگه نمیخونه

نمیدونی...........نمیدونی

وقتی چشمات پر خوابه

به چه رنگه

به چه حاله

مثل یه جام شرابه...................



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۹
 

ساعت ۱ نصفه شب........

داشتم میرفتم بخوابم....آماده رفتن به تخت که یکهو دیدم یه دفتر روی میزمه

یه لحظه تعلل کردم دفتر رو برداشتم صفحه اول نوشته بود:

شیمی آلی پیشرفته سال تحصیلی ۸۵-۸۶

خشکم زد.خط من بود.من در سال ۸۵ در مهر ماه در ترم اول فوق لیسانس

یک لحظه رفتم به ۴ سال پیش....یک لحظه رفتم سر کلاس نشستم و استاد

و شاگردا و خودم رو حس کردم.یادش بخیر....دفتر رو ورق زدم خیلی از مفهوم ها

رو یادم نمیومد....درک نمیکردم.......یادش بخیر این درس آلی پیشرفته یه استاد

داغون داشتیم ۴ جلسه اول رو رفتم و بعدش ۵ جلسه غیبت کردم.۳ شنبه صبح

بود کلاسش.بعد از ۵ جلسه غیبت رفتم سر کلاس استاد گفت فکر کردم حذف کردی

گفتم استاد بعدا توضیح میدم!! کلاس که تموم شد اومد گیر داد چی شده؟

منم هی تو ذهنم دنبال بهونه بودم یه دفعه گفتم استاد یکی از اقوام در اصفهان!!!

دچار مشکل بود منم مجبور شدم برم ازش مراقبت کنم!!!!!خیلی راحت قبول کرد

آخر ترم هم یه ۲۰ مشتی گذاشت تو معدل من!!!!و جالب اینجاست در تموم مدت

دوره فوق لیسانس منو با یکی از دانشجویان فعالش در دوره لیسانس اشتباه گرفته

بود و فکر میکرد من اونم و وقتی بهم ۲۰ داد گفت یادته دوره لیسانس بهت قول

دادم زحماتت رو جبران میکنم؟(تو اون لحظه خیلی خودمو کنترل کردم که نخندیدم)

منم خیلی پرو گفتم بله استاد.گفت جبران کردم و بهت ۲۰ دادم!!!!!!!!

یادش بخیر تا مدتها هر جا میرفتم این قضیه رو تعریف میکردم و میخندیدم.......

هی کجایی جوونی که یادت بخیر!!!!!!!!

دلم گرفت وقتی اون دفتر رو دیدم....چقدر عمر زود میگذره...چقدر سعی و تلاش

میکنیم و سالها بعد خیلی راحت به عنوان یه خاطره از اون همه شب و روز و

جون کندن و تلاش کردن یاد میکنیم........هر نفسی که میکشیم یه نفس به مرگ

نزدیکتر میشیم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۸
گوش شیطون کر.......امروز یه صدای پا شنیدم

یه صدایی که چند وقتی بود نشنیده بودم........صدای پای امید..........

یه نفر میگفت تنها دلیلی که میشد براش زنده موند و جون کند امیده......

حالا امید به هر چیزی یا هر کسی.......ولی همین امیدوار بودن و امید داشتن

میتونه خیلی کمکت کنه....کلت نصفه هر راهی و هر هدفی تلقینه که امید

هم نقش زیادی در این تلقین داره........

این دیوانه اگه امید نداشته باشه و به امید زندگی نکنه که باید بره یه گوشه

بمیره.......

خلاصه امروز گوشهامو تیز کردم و در حالیکه در حال شنیدن و خوندن قمیشی

بودم:

روی سکوی کناره پنجره

همه شب جای منه

چند ورق کاغذ و یک دونه قلم

همیشه یار منه

کاغذای خط خطی

از کناره در باز پنجره

میپرن توی کوچه

سرحال از اینکه آزاد شدن

نمیدونن که اسیره دل سنگه باد شدن

دیگه بیداریه شب عادتمه

همدمه سکوته تنهاییه من

تیک تیکه ساعتمه

که یهو یه صدایی شنیدم.....قمیشی و خوندن رو متوقف کردم و دیدم بله

خود امیده که داره صدای قدمهاش میاد و کمی خوشحال شدم......حالا

که بعد از مدته امید داره میاد باید استفاده کنم برای رفتن به مرجله بعد.....

مرحله بعد چیه؟؟؟؟؟؟

الان خوابم میاد بعدا توضیح میدم...................

پس نوشت:از سرما مخصوصا سرمای زمستون و پاییز متنفرم..دستام یخ میزنه

همش استرس دارم........ولی این روزا مجبورم دعا کنم که سرد بشه و بارون بیاد...

به این میگن تضاد دنیا.......یه روزی دعا میکردم سرد نشه الان باید دعا کنم سرد

بشه!!!!!!!!!!!!!!1



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۳۸۹/۰۹/۲۰

در خونه رو وا کرد و وارد شد........

کفشاشو در آورد .کتشو آویزون کرد.پیرنشو در آورد در حالیکه سوت میزد

شلوار جینشو در آورد و روی مبل لم داد.فقط شرت پاش بود اینطوری راحت تر بود

از روی مبل بلند شد بره دستشویی تا دستشو بشوره توی آینه دید شکمش

بدجوری توی ذوق میزنه.

خندید و توی آینه به قیافه ی خودش خیره شد....براش عجیب بود یا شاید بهتر

بگم توی این شرایط عجیب کمتر توی آینه به خودش زل زده بود.

قیافش براش عجیب بود.شاید زیادی خسته به نظر میرسید و شاید خیلی

پیر شده بود.پیرتر از چند وقت قبل.چند وقت قبل؟

نمیدونست.

فقط میدونست پیر شده بود...پیر و بی روح

آبی به صورتش زد.

دوباره رفت روی مبل لم داد.

کنترل تلویزیون رو برداشت و شروع کرد کانالها رو بالا و پایین کردن........

بی هدف روی یه کانال میموند و بعد باز عوضش میکرد.براش شده بود یه جور

وسیله برای فکر کردن در حین عوض کردن کانالها به همه چیز فکر میکرد.

به هر چیزی که میشد.به هر چیزی که نبود.به هر چیزی که شده بود براش

خاطره.به تمام حسرتهاش.

تلویزیون رو خاموش کرد ...فکر آینه ولش نمیکرد.......قیافش رو تا حالا اینطوری

ندیده بود..یه حس عجیب داشت.......عجیب..............

...................................

زیبایی زندگی به غیر قابل پیش بینی بودنشه.......مثل یه مسابقه فوتبال که

تا آخرین لحظه نمیتونی تشخیص بدی چی میشه.حتی اگه در تمام طول بازی لایق

بردن باشی ولی یک لحظه فقط غفلت کنی بازی رو میبازی....زندگی هم همینه

باید تا آخرین لحظه تلاش کنی تا نبازی.........یه نفر میگفت اگه همیشه به بردن

عادت کنی وقتی ببازی نمیتونی باهاش کنار بیای پس بهتره یه وقتهایی ببری و

یه وقتهایی ببازی تا بتونی با باخت کنار بیای و از برد مغرور نشی.........

...................................................

وای به روزی که به بردن عادت کنی و نتونی نتیجه ای غیر از برد رو تحمل کنی.

کنار اومدن با باخت و حتی مساوی خیلی سخته مخصوصا در جاده ی پر پیچ و خم

زندگی...............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۵
امروز

امروز یه روز کاملا عجیب و غیر قابل منتظره بود............

هم جالب بود هم تلخ......بخشی از روحم از امروز خوشش اومد و بخشی دیگر

امروز رو نپسندید و خودت قضاوت کن چقدر قضاوت و تصمیم گیری برای اینکه

امروز خوب بوده و به نفعم بوده یا نه سخته.........

اصولا وقتی درگیر این نوع تضادها هستی که بخشی از روحت میگه آره و بخشی

دیگه میگه نه مخت میترکه............بوم

ولی

ولی اینبار تصمیم گرفتم بی خیال بشم و فقط و فقط بذارم بخشی که به هر چیزی

جواب مثبت میده زنده باشه و نفس بکشه......یه مدت اینطوری بد نیست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۱۰
میدونی یادته همیشه چی میگفتم؟

میگفتم یه سری از حس ها رو و یه سری از اتفاقات رو که در درون ذهنت رخ

میده رو هر کاری هم بکنی نمیتونی توضیح بدی یا بیانش کنی یا بنویسیش

البته هستن کسایی که احساسات خودشونو مینویسن و بیان میکنن و میشن

نویسنده.....اون بحثش جداست ولی یه سری از حس ها رو هر کاریش کنی

نمیتونی توضیحش بدی و جالبه که واقعیت داره و درکش میکنی و با اون حس

دچار حالتهای مختلفی میشی ولی نمیتونی بیانش کنی.........

زندگی پر از حسه......پر از لحظه های تلخ و شیرین

این روزها درگیر حسی شدم که نمیشناسمش.....اولین باره همچین حسی

بهم دست داده و نمیتونم علتش رو پیدا کنم یا درکش کنم..........جلوی آینه میرم

خودم رو میبینم و خودم رو نمیبینم.....خودم رو حس میکنم و یه دفعه خودم رو

حس نمیکنم کسه دیگه ای رو حس میکنم...کسی فراتر از من .....خارج من...

بیرون از من.....نمیشناسمش........مثله یه سایه یا یه گریز یا یه گذر..اشنا نیست

ولی آشناست.........شبیه به من هست ولی من نیست............

این روزها بی علت غمم میگیره و بی علت میخندم......در اوج ناامیدی امیدوار میشم

و در اوج امیدواری ناامید.....این روزها همه چیز بر عکسه........وارونست........

از همه بدتر اینه که این روزها دارم وقت تلف میکنم......دارم میگذرونم ولی نمیدونم

به چه امیدی و به چه هدفی........البته میدونم به چه هدفی ولی نه دقیقا.....

خلاصه این روزها یه چیزی سر جاش نیست...........نیست........

این روزها غم مقدس رنگش و عطرش و طعمش عوض شده..این روزها همه چیز

داره عوض میشه نمیدونم این عوض شدن به عوضی شدن منجر میشه یا به

بهتر شدن.........این روزها عجیب و غیر قابل درکه......حداقل من که نمیتونم

خودم و دنیای این روزهای خودم رو درک کنم...........تو میتونی؟تویی که کیلومترها

از من دوری.....توی که هستی ولی حس میکنم نیستی و نیستی ولی حس میکنم

هستی.....تویی که نمیفهمی این روزها و این لحظه ها یعنی چی.......تویی که

از من دوری و صدای منو نمیشنوی.....تویی که..........تویی که هر چی صدا میزنم

نمیشنوی یا خودتو به نشنیدن میزنی.......تویی که میخوام بی خیالت بشم.....

حسم و حالم این روزها عجیبه........عجیب و غیر قابل درک............



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۸
ساعت ۳و نیم نصفه شب..............

و باز هم بی خوابی

درد بی درمون اکثر شبهای سرد پاییز همین بی خوابیه که وقتی حمله میکنه

نمیشه ازش فرار کرد و باهاش مقابله کرد باید تسلیمش شد و در عمق شب

گم شد و غرق شد.........

ولی این بی خوابی ها باعث میشه فرداش خواب آلود باشی و خسته و

بی حوصله..........راه چاره ای هم نداره هر چند بی خوابی فرصته خوبیه تا

با چشمهای بسته و دراز کشیده در تخت فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی.....

انقدر فکر کنی تا خسته بشی........به همه چیز فکر کنی........به گذشته و

حال و آینده..........پس بهتره از بی خوابی بهترین بهره رو ببری و یه فکر درست

و حسابی بکنی و کمی از مغزت کار بکشی...........

بی خوابی هم عالمی داره.........



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۴

توبه

جالبه برام.......آدمها سعی میکنن و وقت میذارن و زندگیشونو میذارن تا یه

نفر دیگه (مثلا شریک زندگی یا دوستشونرو بشناسن ولی غافلن از اینکه هنوز

خودشون رو هم نمیشناسن.!

مثل منه دیوانه که هنوز که هنوزه خودم رو نمیشناشم.بارها توبه کردم و نشد

بارها قول دادم و نشد و همچنان میزنم زیر قولم و توبم رو میشکنم و جالبه باز

هم توبه میکنم.......از چی؟؟؟؟؟؟؟؟

بماند.

توبه کردم اینبار محکم تر .......خوبیش اینه که اینبار میدونم دوامش همیشگی

نیست ولی حداقل دبم میخواد مدت بیشتری طول بکشه تا دوباره اگه عهدمو

شکستم باز هم توبه کنم........خودمو گول میزنم؟؟؟؟؟؟نه اصلا............

اتفاقا اینبار خودم رو میشناسم و میخوام منطقی تر باشم.....میخوام به خودم

بگم : من که نمیتونم تا ابد ایم عهد رو نگه دارم.....مگه شیطان میذاره؟؟

مگه وسوسه میذاره؟مگه نفس اجازه میده؟

داشتم میگفتم من که نمیتونم تا ابد این عهد رو نگه دارم پس بهتره سعی کنم

تا جایی که میتونم به عهدم وفادار باشم.........نه؟

یه چیز جالب بگم.......تا حالا نتوستم هیچکدوم از مسائلی رو که براشون توبه

کردم به توبم وفادار باشم......یا بهتر بگم هیچوقت نشده توبه کنم و همیشه

به عهدم وفادار باشم...دلیلش رو هم میدونم چون دیوانم و نمیتونم حتی یک لحظه

آیندمو پیش بینی کنم........

خندان اومد تو.......سلام کرد.....جواب سلام شنید.......سعی کرد خودشو کنترل

کنه...سعی کرد نشون بده بی خیاله.......حرفهای الکی زد..در مورد هوا در مورد

اوضاع بد اقتصادی...همینطوری حرف زد و زد تا اینکه ساکت شد..پشتشو کرد

و آروم آروم اشک ریخت..........چرا؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم