خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۹/۰۴

توبه

جالبه برام.......آدمها سعی میکنن و وقت میذارن و زندگیشونو میذارن تا یه

نفر دیگه (مثلا شریک زندگی یا دوستشونرو بشناسن ولی غافلن از اینکه هنوز

خودشون رو هم نمیشناسن.!

مثل منه دیوانه که هنوز که هنوزه خودم رو نمیشناشم.بارها توبه کردم و نشد

بارها قول دادم و نشد و همچنان میزنم زیر قولم و توبم رو میشکنم و جالبه باز

هم توبه میکنم.......از چی؟؟؟؟؟؟؟؟

بماند.

توبه کردم اینبار محکم تر .......خوبیش اینه که اینبار میدونم دوامش همیشگی

نیست ولی حداقل دبم میخواد مدت بیشتری طول بکشه تا دوباره اگه عهدمو

شکستم باز هم توبه کنم........خودمو گول میزنم؟؟؟؟؟؟نه اصلا............

اتفاقا اینبار خودم رو میشناسم و میخوام منطقی تر باشم.....میخوام به خودم

بگم : من که نمیتونم تا ابد ایم عهد رو نگه دارم.....مگه شیطان میذاره؟؟

مگه وسوسه میذاره؟مگه نفس اجازه میده؟

داشتم میگفتم من که نمیتونم تا ابد این عهد رو نگه دارم پس بهتره سعی کنم

تا جایی که میتونم به عهدم وفادار باشم.........نه؟

یه چیز جالب بگم.......تا حالا نتوستم هیچکدوم از مسائلی رو که براشون توبه

کردم به توبم وفادار باشم......یا بهتر بگم هیچوقت نشده توبه کنم و همیشه

به عهدم وفادار باشم...دلیلش رو هم میدونم چون دیوانم و نمیتونم حتی یک لحظه

آیندمو پیش بینی کنم........

خندان اومد تو.......سلام کرد.....جواب سلام شنید.......سعی کرد خودشو کنترل

کنه...سعی کرد نشون بده بی خیاله.......حرفهای الکی زد..در مورد هوا در مورد

اوضاع بد اقتصادی...همینطوری حرف زد و زد تا اینکه ساکت شد..پشتشو کرد

و آروم آروم اشک ریخت..........چرا؟



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم