حالم یه چند وقته که بد شده.
حقیقتا حوصله ندارم.حالا باز این دو سه هفته
اکثرا سفر بودیم ولی بازم خیلی رو به راه نیستم.
بی حوصلم.رمقی برای ادامه نیست حقیقتا
همه چیز به هم ریختست.این حجم از گرونی و
خرابی و کسادی و داغون شدن آدمها اذیتم میکنه
از همه بدتر بالا رفتن سن و بی حوصله شدنمه.
خیلی بهم خوش نمیگذره...
تو این چند روز قشنگ متوجه تفاوت فرهنگی شدم!!!
چیزایی که برای من مهم و حیاتین برای یه سری اصلا
به حساب نمیاد!!!
مردم واقعا راحت شدن
۳ سال زحمتم به باد رفت تقریبا
اجاره مغازه ۲۹ تومن بود مالک اعلام کرد ۷۰ تومن
رفتیم ۳ ساعت بحث و چک و چونه فرمودن ۶۰ تومن
تازه ۳۰۰ تومن دیگه هم پول پیش بده.
باید بگردم دنبال مغاره جدید.دیروز واقعا حالم بد بود
حساب کردم دیدم اگه مغازه پیدا نکنم تقرییا ۸۰۰
میلیون ضرر میکنم!!!
اینم شانس منه که مالک بعد از ۳ سال که تازه راضی
هم بودن و به موقع اجاره هاشون پرداخت شده از
عرف خود پاساژ هم مبلغ بالاتری میخواد!!!
وایسا ببینم.
وایسا
حاجی این واقعا تویی؟؟
خودتی؟؟
یه آدم بی احساس بی ذوق و اخمو و گوشت تلخ؟
بی هدف و بی امید که دیگه از زندگی لذت نمیبره؟؟
-آره خودمم.
باورم نمیشه.من تو رو میشناختم اینجوری نبودی که
-من یادم نمیاد.....نمیدونم....عوض شدم؟
خیلی.بیش از حد.یه برونگرا رفت یه درونگرا اومد که
مگه میشه؟چرا اینجوری شدی پس؟
-نمیدونم حقیقتا....ولی حس میکنم از اول اینجوری
بودم!
نه حاجی من یادمه بمب انرژی بودی...بی حالی چقدر
-شده دیگه...
دلم برای مامانم خیلی میسوزه
یه آدم با احساس و باهوش و پر از شور زندگی
که معلومه میتونست با عشق زندگی کنه.عاشق شعر.
توی نگاهش مشخصه دوست داشته همیشه عاشق
بشه و دوست بداره و دوست داشته باشه
ولی متاسفانه بنا بر جبر زمانه جوری ازدواج کرد که
هیچوقت احساس عشق نداشت و همه ی عشق و
امیدشو گذاشت پای بچه هاش.شاید به جرات میتونم
بگم حتی یک روز هم توی زندگیش برای خودش
زندگی نکرد.من میفهمیدم چجوری اذیت میشد و خورد
میشد ولی به روش نمیاورد.بابام آدمه بی رحمی بود و
هنوز هم هست.هیچوقت اگه شرایط عادی بود مادرم
آدمی مثل بابام رو انتخاب نمیکرد ولی لعنت به روزگار.
چند سال پیش مریض شد مامانم و خب خدا رو شکر
به موقع تشخیص دادیم و عمل کرد و از اون موقع باید
هر چند وقت یکبار بره برای آزمایش و چکاپ.جالبه
برام حتی وقتی به شدت مریض بود میگفت خدا کنه
خوب بشم که بچه هام اذیت نشن!!!
الانم هر وقت میره آزمایش و نتیجش خوبه زنگ میزنه
با ذوق تعریف میکنه نه به خاطر خودش ، واسه اینکه
ما خیالمون راحت باشه.
یادمه وقتی جوونتر بودم همیشه میپریدم بهش و
میگفتم واسه چی با بابا ازدواج کردی که هم ما رو
بدبخت کنی هم خودتو....هیچی نمیگفت...
دلم براش همیشه میسوخت و هنوزم میسوزه
هیچوقت از زندگیش لذت نبرد و نبرده هنوزم...
اینم از شانس من.
مثلا رفتیم سفر
اولش زنگ زدن گفتن توی ساختمون دزد اومده
پریروز هم اومدم پاشم دیدم دوباره کمرم گرفته.
دوباره کج شدم و نمیتونم راه برم.
لعنت به این شانس.
اجاره مغازه ی ۳۰ تومنی رو مالک ۷۰ تومن برای
سال جدید اعلام کرده!فرمودن ۷۰ میگم که یه مقدار
هم چونه بزنه بهش تخفیف بدم.
این همه زحمت و حرص و جوش نتیجش هیچی به
هیچی.واقعا باید خاک بریزم تو سرم.
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست....
این بیت بالایی دقیقا منم.خود خود من.
اتفاق عجیبی برام افتاده.
+چی؟
یهو یک کلمه یا یک عبارت رو یه جا میبینم یا میشنوم
+خب
ساعت ۲ یا ۳ نصفه شب شروع میشه با استارت همون
کلمه یا عبارت یه شعر میاد و من مینویسمش...
+خب تو قبلا هم ترانه میگفتی.شعر هم میگفتی
درسته ولی جدیدا تقریبا هر شب یه دونه میاد.
الان نزدیک به ۲۵۰ تا ترانه ی بی صاحاب دارم.هیچ
نظمی هم بهشون ندادم.یه سری تو کامپیوترم هستن
یه سری تو گوشی قبلی یه سری تو گوشی جدید یه
سری هم کاملا جدید.همه هم شبیه به هم.
+تمشون چیه؟
کوبیدن خودم و این زندگی و خدا
+دیوانه ای.تا ابد هم دیوانه میمونی...
آقا
من از وقتی خودم رو شناختم تقریبا همین بودم.
پر توقع از زندگی.خوشگذران و مودی...
این سه تا همیشه توی من بوده.الان یه مدتیه واقعا
نمیشه خوش گذروند به خاطر همین حالم بد میشه
توقعم از زندگی بر آورده نمیشه.چون من توقعم زیاده
و به کم و معمولی راضی نمیشم و هیچوقت نشدم.
حتی توی انتخاب فروشنده هم بهترین رو میخوام
حتی توی انتخاب هر چیزی بهترینشو میخرم دیگه
اصل زندگی که بماند.و چون زندگی فعلیم مطابق
سلیقه و توقعم نیست اذیت میشم.
و از همه مهمتر مودیم.یعنی حتی اگه همه چیز مطابق
میلم باشه هم ممکنه خوشحال نباشم!!!
چی آفریدی آفریدگار؟؟؟

