خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۳۱

بالاخره طلسم شکست و اومدیم شمال

حقیقتا ترافیک تحملش برام خیلی سخت شده‌

یا بهتر بگم غیر قابل تحمل شده.

عید هم بیشتر به خاطر ترافیک نرفتیم شمال.همیشه

تایم اومدن دست خودمون بود ولی از وقتی آرشا میره

مدرسه باید تو تعطیلات بیایم که قیامته.دیشب ساعت

یازده راه افتادیم و ۳ رسیدیم.خیلی ترافیک نبود جز

یکی دو جا و شانس آوردیم که بیشتر علاف نشدیم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۳۰

به وقت یکی از آخرین روزهای فروردین

نشستم توی مغازه...

بی حوصله...

حوصلم سر رفته.برای خودم چای دم کردم و سه تا چای

با طعم زعفران و هل نوشیدم!!موزیک گذاشتم و دارم

تو نت میچرخم....بازار خراب....پر از مشتری های خل.

منم حس ندارم....خیلی وقته یه قسمتی از وجودم که

خیلی پر از حس بود از کار افتاده فکر کنم....

خودم رو بستم به کار و استرس و نتیجش این شد که

تفکر و تجزیه و تحلیل ، در من به پایین ترین میزان

خودش در ۴ دهه ی اخیر رسیده است....

این آمار محسنات و ضعف های زیادی داره....

ولی فعلا خوبم.با اینکه الان حوصلم سر رفته....

با اینکه تکرار با من عجین شده...با اینکه حسم پریده ،

سفر کرده ولی بازم خوبم.باید خوب بمونم....من یک

پدرم....وظیفه دارم.مسولیت دارم باید الگو باشم باید

با پسرام رفیق باشم باید تمام تلاشم رو بکنم بلاهایی

که سر من اومده سر اونا نیاد.....باید بفهمن پدر دارن

باید درک کنن یکی هست مثل کوه پشتشونه تو هر

شرایطی...باید بدونن و خیالشون راحت باشه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۹

کتابام تموم شده و میخوام کتاب بخرم

ولی امروز رفتم دیدم چقدر گرون شده!!

تقریبا ۱ سال پیش بود ۱۰ تایی از سی بوک کتاب خریدم

دیروز یه کد تخفیف فرستاده بود رفتم ببینم چی میشه

خرید که دیدم اولا کد تخفیفش روی کتابای مهم اعمال

نمیشه!!!ثانیا چقدر گرون شده و ثالثا اون کتابایی که

من میخوام توی دیجی کالا ارزونتره!!!

چند تا کتاب تو این چند وقت خوندم که تقریبا همگی

مزخرف بودن!!!کتاب آقای جودت و پسران تقریبا ۹۰۰

صفحه بود که فقط جزییات الکی و چرت.قاطعانه

میتونم بگم تو ۵۰ صفحه میشد راحت جمعش کرد.

به زور خوندم تا تهش.

رومن گاری رو دوسش دارم و یه کتاب ازش خوندم

به اسم ریشه های آسمان که اینم خیلی گیج کننده بود

۳ ۴ بار اومدم ولش کنم ولی یک سوم پایانیش بهتر

شد هر چند آخرشم معلوم نشد چی بود!!!خیلی اینور

اونور میپرید کتاب و خیلی گیج کننده بود.

بیشتر کتابای کلاسیک خوب رو خوندم و کتابای جدید

حقیقتا مورد علاقم نیستن.نمیدونم چی بگیرم بخونم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۴

اوضاع مغازه ها خرابه...

خیلی چک و بدهی دارم و این وسط تو فکرم که

یه سرمایه گزاری کنم.خسته شدم از مغازه داری و این.سبک زندگی.ولی کار هن نمیشه کرد.

همه چیز هر روز داره گرونتر و گرونتر میشه و درامد

من تقریبا ثابت مونده.

باید ماشین مورد علاقم رو بفروشم و باهاش یه کاری

کنم.قبل از عید میخواستم بکنم که نشد.امیدوارم

اینبار بشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۲

هر کی رو آدم حساب کردم و گفتم آدم خوبیه

یه جوری تو زرد از آب در اومد که پشمام ریخت!!!

چیه این آدمیزاد؟؟؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۰

یه جوری برای برج ۱ و ۲ و ۳ چک دارم

که خودم کف کردم و نمیدونم باید چه خاکی به سر

بریزم!!!

جدی این سبک کار کردن و مغازه داری حس میکنم

دیگه جواب نیست و الکی دویدن و سگ دو زدنه.

انقدر همه چیز گرون شده که پولی که در میاد دیگه به

هیچ کاری نمیاد و فقط خرج روزانه اونم به زور در

میاد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۹

نمیدونم چرا همش خوابم میاد...

زود میخوابم خوابم میاد

زیاد بخوابم خوابم میاد

هر چقدر که میخوابم بازم تو طول روز خوابم میاد

همش خواب آلود و در حال خمیازه کشیدن!!!

خسته شدم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۹

فکر میکنم بهترین سن برای من برای ازدواج همین

سنی که هستم بود.

البته اینم بگم ازدواج و بچه دار شدن کلا آدم رو به

بلوغ فکری نزدیک تر میکنه.ولی الان واقعا بیشتر منطق

بر احساس در من غلبه میکنه و همین باعث میشه که

انسان بهتری باشم و منطقی تر و پخته تر...

تقریبا دیوانگی در من رو افوله..‌.منی که الان در من

داره زندگی میکنه با منی که ۱۰ سال پیش در من بود

اصلا قابل مقایسه نیست....

عجیبه اون من قبلی عاشق بحث و چالش بود و این

من جدید فراری از بحث و چالش....

حتی همسرم هم میگه خیلی بهتر شدی و خوب تری..

این چند روزی که گذشت موقعیتی پیش اومد که

همگی خونه ی پدر مادرم جمع بودیم و خوش گذشت

و همچنان وقتی کنار خواهرام هستم خوشحال تر و

شوخ ترم.جو خوبی داشت و مخصوصا به بچه ها

خیلی خوش گذشت...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۵

دیگه نمیتونم فشار تحمل کنم.

نمیتونم با کسی بحث کنم یا دعوا کنم

یا حتی لحظه ای آرامشم بهم بریزه

قدرت ریسکم به شدت اومده پایین.

حوصله ی تغییر ندارم و منی که مدام از تکرار مینالیدم

الان به تکرار میگم ثبات!!!!

یه حرکتی انجام دادم شبیه به سرمایه گزاری که از

دیشب تپش قلب گرفتم!!!

چقدر عوض شدم یا بهتر بگم چقدر پیر شدم!!!

اون آدم قدرتمند همیشه برنده تبدیل داره میشه به

یه موش خسته و ترسو!!!!

چقدر بده جدی...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۱/۱۱

امسال بر خلاف عیدهای قبل شمال نرفتیم.

هفته ی اول به فروشنده پایین مرخصی دادم و قرار بود

هفته ی دوم که اومد بریم شمال ولی واقعا حسش نبود

یعنی حس اون همه ترافیک رو تحمل کردن هم رفت هم

برگشت نبود.تازه اونجا هم انقدر شلوغه که عملا باید

مینشستیم توی ویلا و جایی نمیرفتیم.

تصمیم گرفتیم نریم شمال و عوضش بریم اینور اونور

چهارشنبه با خواهرم و بچه هاش رفتیم توچال و با

تله کابین رفتیم بالا و خیلی حال داد.تقریبا تا ۶ عصر

بیرون بودیم.دیروز هم بچه ها رو گذاشتیم خونه ی

خواهرم و رفتیم کاخ گلستان که واقعا خوب بود.

بعدشم همگی رفتن ایران مال و من رفتم مغازه.

امروز هم بچه ها رو آوردم پارک.واقعا از اون حجم

ترافیک و اذیت شدن و رفتن شمال متنفرم.

اینجوری بهتر شد و عید خوبی بود.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۷

دیشب بالاخره تونستیم تولد آرشا رو بگیریم.

خوب بود همه چیز و خوش گذشت مخصوصا به بچها

عشق میکنن دور هم و از اول بازی میکنن تا آخر.بچه ها

رو که میبینم یاد بچگی های خودم میفتم.این روزهای

تعطیلی همون اول صبح میبینم آرشا میاد دنبال

کوچیکه و ما خوابیم اینا دارن بازی میکنن.شب هم

میام خونه میبینم هنوز مشغول بازی هستن.من بچه

بودم خیلی خلاق بودم.با تعداد محدودی اسباب بازی

سعی میکردم داستان درست کنم و بازی های ادامه دار

درست میکردم و خواهرم هم همیشه پایه بود.

خونه زندگی ،کلاس ،فوتبال ،دزدی ،گاری بازی و منچ

متفاوت.اینا یه سری بازیهایی بود که بازی میکردیم و

واقعا لذت بخش بود.یه سری آدمک داشتیم با اونا

بازی میکردیم و نزدیک به ۳۰ ۴۰ تا شخصیت متفاوت

داشتن این آدمکا....یادش بخیر.

تولد امسال آرشا هم گذشت و ۷ ساله شده و هنوز

برام عجیبه که پسر من بدنیا اومد و الان داره میره

مدرسه...از همه عجیبتر پسر هم همبازیش پسر

خواهرمه...یعنی همبازی سابق من!!!!

عمر گران عجیب میگذرد....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۶

اما بشنوید از جدیدترین سوتی اینجانب!!!

من دو تا دسته چک دارم یکیشو تموم که میکنم با

اون یکی شروع به کار میکنم.چکهای اخر سالم همه

ماله بانک سامان بود و منم حساب رو پر کردم و با

خیال راحت زندگی میکردم.دیروز دیدم بانک اقتصاد

پیام داده چکتون برگشت خورده!!!

۸۴ میلیون چک برگشت خورده بود رفتم دیدم بله اون

چکی که فکر میکردم ماله سامانه چکه تمدیده برج ۹

بوده که ماله اقتصاده!!!خلاصه گفتم تموم شد و چک

برگشتی همانا و بلوکه شدن مجدد حساب همانا...

زنگ زدم به کسی که چک رو بهش داده بودم اونم

گفت چک ۴ دست چرخیده و نمیشه طرف رو پیدا

کرد و هر چی زنگ زد بی نتیجه بود.

خلاصه امروز صبح ساعت ۸ رفتم بانک اقتصاد اسم

طرف و بانکش رو در آوردم و رفتم بانک صادرات و

رییس بانک زنگ زد به طرف.یکی بود تو اصفهان و

گفت آقا برو چک رو پاس کن امروز و شمارشو داد

به من منم رفتم بانک سامان و ۹۰ تومن زدم به اقتصاد

و وقتی ساعت ۱۰ پول نشست تو حساب زنگ زدم گفتم

داداش برو سریعتر چک رو بگیر که ساعت ۲ حسابام

بلوکه میشه.ساعت ۱۱ زنگ زد گفت آقا اومدم بانک

میگن چون مغایرت تاریخ داره باید بخوابونیم به

حساب و نمیشه الان پاسش کرد.!!!!میره برای فردا.

گوشی رو داد به بانکیه و طرف گفت آقا نمیشه هی من

میگفتم آقا یه کاریش بکن حسابام بلوکه بشه بیچاره

میشم و بقیه چکا برگشت میخوره اینم میگفت نمیشه.

خلاصه قطع کردم و گفتم بی خیال دیگه.

ساعت ۲ دیدم پیامک بانک اومده گفتم بلوکه شد که

دیدیم بله چک پاس شد!!!

خلاصه وقتی اهمیت ندی درست میشه!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۶

پسر بزرگم آرشا کلا خاصه یه مقدار.خیلی شیطون

خیلی باهوش و خیلی حساس و احساساتی و مغرور

کلا وقتی بهش نزدیک میشم بیشتر دوستم داره.این

مدت واقعا کم خونه بودم و وقتی میومدم خوابیده

بود ولی جمعه و شنبه نرفتم سر کار یه مقدار تو خونه

باهاش کشتی گرفتم و یه کم خواننده بازی کردیم

و شوخی باهش کردم خودش میومد تو بغلم.

دیشب هم اول رفتیم تیراژه یه دوری زدیم و بعد رفتیم

پارک بازی کردن و بعد رفتیم چیپس و پنیر خوردیم

که آرشا خیلی دوست داره.کلا خیلی بهش خوش

گذشت.امروز هم قراره بالاخره تولدش رو بگیریم.

یه نکته ی جالب اینکه من از بچگی عاشق خوندن بودم

و همش در حال خوندن چند وقتی هست آرشا هم

شروع کرده به خوندن.یادش دادم صداشو از تو سینش

در بیاره و بخونه.بامزه میخونه و امیدوارم بره سمت

خوندن..

چند روز پیش داشت یه آهنگ از ابی تو دستشویی

میخوند که اصلش اینه:

بالی اگه هتس از جنسه کوهه

از جنس خاک و حسرت پرواز

حالا آرشا دقیق نمیدونست چیه اون تهش رو میگفت

از جنس خاک و حضرت عباس!!!!

مرده بودم از خنده و رفتم درستش رو بهش گفتم

خودش هم خندش گرفته بود و گفت بابا شروع نکنی

مسخرم کنیا!!!!

اینم از پسر بزرگ ما....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۳

دیروز اول وقت واقعا پاساژ خلوت بود.

در حدی که کلا تو پاساژ به این بزرگی ۱۰ تا مشتری بود

یهو دیدم فروشنده بالا زنگ زده که آقای رشیدی کارت

خوان خرابه!گفتم خب درست میکنیم حالا که گفت

دوربین رو ببینید مغازه پره!!!

پایین رو بستم رفتم بالا دیدم ۴ تا مشتری خریدار

منتظرن کارت بکشن.دستگاه هم مشکل پیدا کرده بود

کارت یکیشون رو گرفتم رفتم بانک روبرو کارت به

کارت کردم.یکیشون هم خودش کارت به کارت کرد

یکیشون گفت میرم یه دور میزنم میام و یکیشون هم

گفت میرم خودم کارت به کارت میکنم.کلا عجیب بود

تو این شرایط که پرنده پر نمیزد ۴ تا مشتری خریدار

و اینکه کارتخوان هم خراب بشه!!!

دو ساعت بعد کارشناس بانک سامان اومد و گفت یه

مشکل سیستمیه و درستش کرد.البته خیلیا مشکل

داشتن و این بنده خدا اومد درست کرد..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۰۲

دیروز تولد مادرم بود.مثل هر سال اونجا جمع

شدیم ولی هر چی میرم جلوتر کاملا معلومه که دیگه

حوصله جمع و آدما رو ندارم.دیروز همه هم میگفتن

چقدر بی حوصله ای چقدر بداخلاقی....

چقدر بد شدم جدی.

امروز هم دوم فروردین و من مجبورم بیام سر کار...

بی حوصله و خسته نشستم تو مغازه و برای خودم چای

دم کردم و منتظرم سرد بشه...

فروشندم رفته مرخصی و من باید تا هفتم بیام...

واقعا حسش نیست ولی مجبورم چون تا خرتناق چک

دارم.چون همیشه بدهکارم....

اینم از آغاز سال نو...

هر سال اول سال لیست کارها و اهدافم رو اول سال

مینوشتم ولی الان یکی دو سالی هست دیگه اینکار رو

نمیکنم.تقریبا هدفی دیگه ندارم...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم