جمعه صبح ساعت هفت و نیم دیدم گوشیم داره زنگ
میخوره.برداشتم دیدم یکی از رفیقامه.یهو گفت
رابین مادرم رفت!!مادرش مریض بود یه مدت و
فوت شد.باورم نمیشد.جمع و جور کردم و به بقیه
رفقا اطلاع دادم و رفتیم برای خاکسپاری.
رفتن به خاکسپاری همانا و تکرار شدن تصاویر
۶ ماه پیش یه طرف.بازم همون اتفاقات و جا
دادن یه آدم دیگه توی قبر و خاک ریختن روش.
دلم برای این رفیقم خیلی میسوزه.هیچکس رو
نداره.زنش هم افتاده بیمارستان و به معنای
واقعی کلمه بی کس و تنهاست.سعی میکنم
تنهاش نذارم.
فوت شدن پدرم باعث بفهمم آدما به همدلی و
همزبونی نیاز دارن و باید کنارشون بود و کمک
بهشون کردم.جایی که صبحها میرم پر از آدماییه
که عزیزی رو از دست دادن و تمام سعیم رو
میکنم به هر نحوی کمکشون کنم.
بله صاحب مغازه اومده میگه ۵۰۰ پیش ۸۰ اجاره
به همین راحتی باید مغازه رو پس بدم.
این همه زحمت و خون دل خوردن رفت هوا.این
مغازه رو پس بدم دخل و خرج با هم نمیخونه و
احتمالا باید ماشین رو بفروشم و پولش رو جایی
سرمایه گذاری کنم تا یه درآمدی بشه ازش در
آورد!!!یعنی تنها دلخوشیم رو باید بفروشم.
این همه خرج و تورم و افزایش قیمتا و اجاره ها
واقعا فلج کنندست.اینم از این
من قبلا در "من" گیر کرده بودم.
الان در منی که که بعد از اون "من" بوجود اومده.
این روزها درک صحیحی از معنا و مفهوم مرد
پیدا کردم.یک صخره.کسی که باید تحمل بالایی
داشته باشه تا آب تو دل بقیه تکون نخوره.کسی
که حتی اگه نخنده باید کاری کنه عزیزانش
بخندن.مردهایی که عزیزی رو از دست دادن ولی
یه سری وظایف دارن و باید اونا رو انجام بدن
و حق اینکه حتی غر بزنن ندارن.حق ندارن کم
بیارن حق ندارن حتی غمگین باشن.فقط میتونن
تو خودشون فرو برن.حتی حق سوگواری ندارن.
همین
دیروز آرشا رو بردم استخر کلی کیف کرد.
وقتی میرم خونه به جای اینکه مستقیم برم تو
اتاقم و فکر کنم باید حواسم به بقیه باشه.
میدونی چی دلم میخواد؟؟
بابت این چند ماه و این همه اتفاق و بغص دلم
میخواد برم سر قبر بابام و فقط یک ساعت داد
بزنم و گریه کنم.حس میکنم یه بمب ساعتی تو
وجودمه و تو آینده ای نزدیک این بغض یهو بد
جوری میترکه.فعلا که دارم نگهش میدارم و
کنترلش میکنم.
دو سه روزی شمال بودیم.هوای خنک ویوی دریا و بی خیال
و فارغ از دنیا.استراحت خوبی بود.هر چند رفتنی
الکی یک ساعت علاف شدیم.جلوی ماشینا رو
میگیرن که مثلا ترافیک رو هدایت کنن!!
یعنی راهداری و مدیریت راه و ترافیک این جاده
چالوس جوک به تمام معناست!!یهویی یه حرکت
میزنن تمام برنامه های آدم رو خراب میکنن.
چند بار اعلام کردن یک طرفست رفتیم یهو
دیدیم راهداری کفته دو طرفست و ترافیک چند
ساعته سنگین راه افتاده.عجیبه واقعا.
به بچه ها وقتی پدرم فوت کرد نگفتیم.
و متاسفانه فکر کنم چند وقته فهمیدن.
خیلی حالم گرفته شد.خودم به شخصه خیلی دلم
میخواست همون موقع بهشون میگفتم تا بدونن
دلیل حال بد من و اون به هم ریختگیم دقیقا چیه
ولی گفتیم شاید بدتر بشه حالشون.
آرشا رفته به عمش گفته من میدونم بابی مرده
ولی دلم براش تنگ میشه باید چیکار کنم؟
روز قبلش هم تو ماشین پیش همسرم بوده کلی
گریه کرده.کوچیکه هم بهم میگه بهشت کجاست؟
میگه کاش میشد تا بی نهایت زنده باشیم تا
هیچوقت نمیریم.
این همه بدبختی دارم اینا هم بهش اضافه شده.
من نمیفهمم پس چجوری من همه ی این موارد رو
خودم از وقتی یادم میاد توی خودم و با خودم
حل میکردم و زندگی میکردم؟؟
مشاور مهد میگه بچه های الان بیشتر میفهمن
بیشتر پیش بزرگا میشینن موبایل هست ماهواره
هست.خلاصه اینجوری
این پسر کوچیکه ما نمیره مهد.یعنی تا اونجا میریم ولی
اگه دم در کلاسش نشینیم نمیره تو کلاس.امروز
هم نوبت من بود و واقعا عصبی میشم یه گوشه
همینجوری بشینم.کلا از بچگی نمیتونستم یه
گوشه آروم بشینم هی وول میخورم و موقعیت
عوض میکنم و اینور اونور میشم.خلاصه مدیر
مهدش که روانشناس هم هست صدام کرد که
چند دقیقه صحبت کنه باهام و گفت مشکل پسر
شما جدی به نظر میرسه و وقت براش میذارید؟
گفتم من چند وقته تو خودم هستم و پدرم فوت
شده خیلی نه.گفت باید روزی حداقل نیم ساعت
باهاش بازی کنید.بعد آرن اومد تو و گفتم پسرم
میدونی من تو رو چقدر دوست دارم؟
جلوی مدیر مهده گفت خیلی کم!!میگم چرا؟
گفت دعوام میکنی خوش اخلاق نیستی.خلاصه
شرف و آبروی منو جلوی این خانمه برد!!!
خداییش خیلی ناراحت شدم.با اینکه واقعا
حوصله ندارم ولی این بچه گناهی نداره.آرشا از
وقتی پا گرفت روزی دو سه ساعت باهاش بازی
میکردم و بیرون میبردمش و خیلی وقت براش
میذاشتم.این بچه رو ول کردم به حساب اینکه
با برادرش بازی میکنه.خلاصه اومدیم خونه بهش
گفتم بیا امروز لگو بازی کنیم و با لگو رستوران
بسازیم.یه نیم ساعتی بازی کردیم و ساختیم
و بعد گفتم دیگه خودت بازی کن.۵ دقیقه یه بار
میمومد بغلم میکرد میگفت بابا خیلی دوستت
دارم.آخرش دوباره اومد گفت بابا یه چیزی بهت
میگم به مامان نگو ناراحت میشه گفتم نمیگم.
گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم حتی
از خودم و مامان و خدا!!
خلاصه یه مدته هوای این بچه ها رو ندارم و باید
بیشتر براشون وقت بذارم.
باید هوای مادرم،خواهرام،همسرم،بچه ها،محل
کارم ،فروشنده ها ،بازاریا و حتی رفقا رو داشته
باشم.
کی هوای منو داره؟؟
هیچکس....
تو این مدت که از این حادثه گذشته عصبی تر شدم.
نا خودآگاه فکرای مسموم و صحنه های ناراحت
کننده میان تو ذهنم.
امروز از صبح داشتم به روز خاکسپاری فکر
میکردم.به اتفاقات ، رفتارای خودم و به هزار تا
چیزی که اتفاق افتاد.به اون صحنه ای که بابام رو
گذاشتن توی قبر و خاک ریختن روش و بالاخره
من هم شکستم.من قوی ،منی که ضعف نشون
نمیدادم منی که به روی خودم نمیاوردم یهو
شکستم و افتادم و اشک ریختم.کاش یه نفر فیلم
میگرفت خود شکستمو میدیدم.امروز بغض شدید
داشتم و رفتم زیر دوش و بغضم شکست.جالبه
حتی یکبار خودم نتونستم حتی در خلوتم داد
بزنم و اشک بریزم و خودم رو خالی کنم.تا اشکم
میاد یا چشمام پر از اشک میشه بغضم رو خفه
میکنم و ادامه نمیدم....
کاش میترکید این بغض....
توی سرم مدام رژه میره:
تویی تمامه ماجرا
که رفته ای ولی مرا
به حال خود نمیگذاری
صدای قلب من چرا
غمت نمیکشد مرا
چرا هنوز ادامه داری؟؟
بابا جون کاش ببینی و بفهمی و بهت برسه.
واقعا چیز دیگه ای نمیخوام.هیچوقت هیچ کاری
واسش نکردم.ولی این روزها مشغولم به خاطرش
امیدوارم یه جوری بفهمه.کاش میشد.

