خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۱۸

من قبلا در "من" گیر کرده بودم.

الان در منی که که بعد از اون "من" بوجود اومده.

این روزها درک صحیحی از معنا و مفهوم مرد

پیدا کردم.یک صخره.کسی که باید تحمل بالایی

داشته باشه تا آب تو دل بقیه تکون نخوره.کسی

که حتی اگه نخنده باید کاری کنه عزیزانش

بخندن.مردهایی که عزیزی رو از دست دادن ولی

یه سری وظایف دارن و باید اونا رو انجام بدن

و حق اینکه حتی غر بزنن ندارن.حق ندارن کم

بیارن حق ندارن حتی غمگین باشن.فقط میتونن

تو خودشون فرو برن.حتی حق سوگواری ندارن.

همین

دیروز آرشا رو بردم استخر کلی کیف کرد.

وقتی میرم خونه به جای اینکه مستقیم برم تو

اتاقم و فکر کنم باید حواسم به بقیه باشه.

میدونی چی دلم میخواد؟؟

بابت این چند ماه و این همه اتفاق و بغص دلم

میخواد برم سر قبر بابام و فقط یک ساعت داد

بزنم و گریه کنم.حس میکنم یه بمب ساعتی تو

وجودمه و تو آینده ای نزدیک این بغض یهو بد

جوری میترکه.فعلا که دارم نگهش میدارم و

کنترلش میکنم.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم