حالم از شرح غمت...افسانه ایست...
چشمم از عکس رخت...بتخانه ایست...
این هفته بگذره.این سنگینی بره.این غم عظیم
بد ذاته مرموز برسه به سالش....این سیاهی بره
و سایشو جمع کنه از روی قلب من.از وجود من.
من بمونم و خودم و غمهای قدیمیم و غمی که
به اون غما اضافه میشه.
اون پیرمرد پر حاشیه هیچوقت نساخت با من..
هیچوقت باهاش کنار نیومدم و آخرش با مرگش
هم کنار نیومدم....نشد کنار بیام...با قبرش هم نشد
حرف بزنم.هیچوقت با خودش نتونستم حرف
بزنم.الان هم که زیر خروارها خاک خوابیده بازم
نمیشه باهاش حرف بزنم...توی خوابم هم باهام
حرف نمیزنه و باهاش حرف نمیزنم!!!
یه سری طلسم ها تا ابد برجاست.برپاست...
طلسم "بابا" هم برای من تا ابد برجاست....
نفهمیدم پدر داشتن و پشت داشتن و کوه داشتن
رو.ولی وقتی رفت پشتم شکست و خالی شد...
عجیبه این تناقض.....عجیبه....
کاش بود تا یکبار باهاش حرف میزدم.نه اینکه هر
روز صبح سعی کنم بیشتر داد بزنم و دلم خوشه
صدام بهش میرسه....
نمود منو این پدر....نمود
نشسته ام به در نگاه میکنم...
دریچه آه میکشد...
من هم آه میکشم....
باور کردنی نیست ۴۰ سالمه.یعنی نصف بیشتر
عمر سپری شده.دوران طلایی سپری شد بدون
اینکه بفهمم و خبر داشته باشم.
صرف چی شد؟؟
واقعا هیچی.....
بدونه هیچ دستاوردی....
بدونه هیچ موفقیتی....
چی باقیمونده؟؟سالهای پیش رو چجوریه؟؟
هیچی میرم تو فاز مریضی.فشار خون چربی
زانو درد کمر درد حرص خوردن و در نهایت مرگ.
بدون هیچ دستاوردی.بدون هیچ خلقی...
پسر بزرگم خیلی با احساس و حساسه
به خانواده ی ما رفته.امروز روز پدر بود.با بچه ها
رفتیم یه پاساژ من شلوار لازم داشتم.یهو گیر داد
بابا امروز روز پدره باید برات کادو بگیریم.گفتم
این شلوار که گرفتیم کادوی شما بود.گفت نه این
قبول نیست خودم میخوام کادو بگیرم برات.
خلاصه با مامانش رفت گشت و یه کادو گرفت.
نهار رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم خونه کوچیکه
هم رفت یه نقاشی کشید و کادوشونو بهم دادن.
خیلی خوشحال شدم.
من یادم نمیاد هیچوقت روز پدر برای بابام چیزی
گرفته باشم!!حتی بهش تبریک هم نمیگفتم...
ولی امسال براش استوری گذاشتم!نمیدونم چه
حسی باید داشته باشم ولی غم طبیعتا خیلی
پر رنگه.
باز که دیوانه شدم!!
+چی شدی؟؟
دیوانه شدم.باز هم نمیدونم مسیر منو کجا میبره.
+معنیش چی میشه؟؟
روی مسیر کنترل ندارم.دل دادم به مسیر.دیگه
خودم تصمیم نمیگیرم.میرم تا ببینم چی میشه.
+خطرناک نیست؟؟
نمیدونم.فقط یه چیزی رو میدونم.اینکه همیشه
خدا هوامو داشته و خواهد داشت..همیشه هست
همیشه حواسش هست وقت خطر همه چیز رو
زیر و رو میکنه...
+موفق باشی...
عصر بود داشتم میرفتم مغازه.دیدم سطل آشغال
دمه دره و گفتم بذار آشغالا رو ببرم.
برای اولین بار کیسه ی زباله روشن بود رنگش یهو
خط آرشا به چشمم اومد و دیدم یه مقوا توی
آشغالاست با دست خطه این بچه.مقوا رو کشیدم
بیرون و مقوا رو خوندم و نابود شدم!!!
برای بابام نامه نوشته بود.میخواست برای تولدش
که ۲ ماه دیگست بابام رو دعوت کنه.بابام همیشه
بهش میگفت دکتر داروساز شو و آرشا همیشه
میگفت میخوام مکانیک شم ولی تو این نامه
نوشته بود بابی به خاطر تو دکتر داروساز میشم.
امیدوارم هنوز منو دوست داشته باشی و از اون
بالا نگاهم کنی و مراقب خودت باشی!!!
داشتم قدم میزدم با خودم گفتم کاش روزهای
میبردمش با بابام خداحافظی کنه.ولی یه چیزی
تو دلم گفت بهتر که نبردی تا آخرین تصویرش
از بابام روی تخت و مریضی نباشه.
کاش خودم هم فرصت داشتم با بابام حرف
میزدم یا خداحافظی میکردم یا ازش معذرت
میخواستم که نشد دکتر بشم تا به آرزوش برسه.
از وقتی خودم رو شناختم فقط باهاش لجبازی
میکردم....
بعد از مدتها ۲ نصفه شب بالاخره بغضم شکست.
بلد نیستم گریه کنم جلوی خودم رو میگیرم به
صورت غیر ارادی.کاش میشد خودم رو ول کنم
و راحت اشک بریزم.انقدر اشک ریختن برام
سخته که سردرد میگیرم.
دو هفته ای میشه که هفته ای یک بار کوه میریم.
خیلی خوبه.واقعا خسته میشم و واقعا خوشم
میاد از این خستگی.البته یه املتی هم هست به
عشق اون هم میشه گفت میرم.
کتاب میخونم ، زبان میخونم ، بازی میکنم...
فعلا مشغوله اینا هستم تا بگذره.
فهمیدم که باید گذروند تا بگذره.
اوضاع مالیم فاجعست.تقریبا به بزرگ و کوچیک
و به همه بدهکارم!!!اصلا یه وضع عجیبیه.
مجبورم یه مغازه جدید بگیرم.مغازه رفیقم توی
تیراژه رو احتمالا باید بگیرم.
وای از دیروز!!!
روز افتضاح.
صبحش خیلی خوب بود.رفتیم کوه بعد از مدتها.
یه رستوران هست بالاهاش املتاش بی نظیره با
خستگی شدید میرسی اون بالا واقعا میچسبه.
خلاصه خوب بود تا عصر.داشتم آرن رو میبردم
دندونپزشکی و واقعا اعصابم خورد بود که اذیت
میشه که دیدم زدم به یه ۲۰۶ گلگیر عقب سمت
کمک رفت تو.طرف گفت زنگ بزنیم پلیس گفتم
شما برو نشون بده من خسارتش رو تقدیمتون
میکنم خلاصه گواهینامه رو دادم بهش و قرار
شد هماهنگ کنیم بریم ماشینش رو نشون بدیم.
رفتیم دندونپزشکی و بچه نشست و آمپول
بی حسی زده شد و این شروع کرد گریه.
اشکاش گوله گوله میمومد پایین.یه ربع نشستیم
تا بی حس بشه و بعد دکتر اومد شروع کنه به
تراشیدن دیگه نتونست و دکتر گفت نمیشه
اینجوری تا آخر عمرش میترسه و ولش کنین.
احتمالا باید ببریم این کلینیکا بیهوشش کنیم.
۱۲ تا دندون خراب داره.مگه میشه بچه ۵ ساله
این همه دندون خراب داشته باشه؟؟؟
خلاصه برگشتیم خونه دیدم اون خانمه که بهش
زده بودم پیام داده چرا پیگیری نکردید بریم
برای برآورد خسارت؟؟گفتم ایشالا فردا.
امرور رفتیم یه صافکاری و طرف اول گفت ۳
تومن و بالاخره با ۱۵۰۰ راضی شد ماشینش رو
درست کنه.پول رو زدم و گواهینامه رو گرفتم
و الانم نشستم تو مغازه.

