این روزهای تلخ باید همیشه یادم بمونه تا دیگه
بی گدار به آب نزنم و حواسم بیشتر جمع باشه.
این روزهای من شده همش بدهی بدهی بدهی
گرفتار شدم و برشکست شدم تقریبا از طرفی اگه
ماشینم رو فروخته بودم این مشکلات حل میشد
ولی همه مخالفت کردن و گفتن کمکت میکنیم که
نکردن!
البته هر وقت ببینم خیلی اوضاع داره بدتر میشه
گزینه ی فروش ماشین همیشه هست.
این آخرین تعطیلی تابستون بود و تصمیم گرفتیم
بریم شمال.طبق معمول توی تعطیلی و چالش
ترافیک!!
خلاصه هی ۱۴۱ رو چک کردم و دیدم از روز قبل
خیلی ترافیکه و حتی جاده رو بستن بالاخره
دیشب تا جاده رو باز کردن یعنی ۱۲ شب راه
افتادیم اولش دیدم خلوته و گفتم ایول راحت
میرسیم که سر تونل ۱۷ طبق معمول پلیس راه رو
بست و نزدیک به یک ساعت و نیم فقط اونجا
معطل شدیم.ته تونل البرز هم با اون مهندسی
افتضاحش ۱ ساعت معطل شدیم و ۶ صبح
رسیدیم واقعا ارزش نداشت البته امروز بقیه
میگفتن اکثرا ۱۲ ساعت تو راه بودن...
بهترین کلمه ای که میتونم برای این روزها پیدا کنم
کلمه ی "رخوت" هست.
به یک رخوت بی پایان رسیدم.هیچ کاری برای
انجام دادن ندارم.هیچ انگیزه ای ندارم.تنها کار
مفیدی که انجام میدم اینه که میرم دنبال بچه ها
حتی بازی هم نمیکنم.صبح ها به زور از تخت
میام بیرون و الکی جلوی تی وی میشینم یا سر
میکنم تو گوشی.دارم فقز میگذرونم که بگذره.
البته به قول یه نفر شاید زندگی واقعا همینه و
امثال من به اشتباه دنبال یه چیز خاص و خفن
میگردن.
به مرحله ای از نشخوار فکری رسیدم که
حس میکنم کلا دیگه وجود ندارم.دائما در حال فکر
و تجزیه و تحلیلم.واقعا دهنم سرویس شده.هر
چی هم منطقی با خودم صحبت میکنم هیچ
فایده ای نداره.اوضاع سختی گیر افتادم.از طرفی
باید مغازه رو اجاره بدم از طرفی میخوام کار
جدید استارت بزنم که پول لازم داره و از طرفی
دارم سعی میکنم ماشینم رو نفروشم و از اینور
اونور پول جفت و جور کنم از طرفی کلی بدهی
و چک برگشتی دارم از طرفی یه رفیق دارم اونم
اوضاعش داغونه و براش چک دادم.کلا در چند
جبهه در حال جنگم هم فکری هم روحی جسمی
تا حالا تو همچین شرایط سختی نبودم.
یه زمانی بازاریا زنگ میزدن گلایه میکردن چرا
پیش ما نمیای و از ما خرید نمیکنی الان زنگ
میزنن داداش این چکه رو کی میخوای پاس کنی.
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
از وقتی حسابام بسته شده کارت صاحب مغازه ی
تیراژه دستمه.روز پنجشنبه رفتم ۱۰ تومن واسه
کسی کارت به کارت کنم حواسم نبود جا گذاشتم
اصلا انگار آب سرد ریخته باشن روم.خلاصه
امروز رفتم بانک گفتم آقا من کارت جا گذاشتم
تو دستگاه گفت به اسم کیه؟گفتم فلانی گفت
به خودش میدیم حالا خودش کجاست؟کیش
هیچی با خواهش و التماس و تماس و تصویر
کارت ملی و این چیزا طرف کارت رو بهم داد
واقعا خدا خیرش بده نزدیک به ۹۰ تومن توش
پول بود و من کلی بدهکار.
در یک تصمیم انتحاری میخوام زندگیم رو زیر و رو کنم
همه چیزش رو میخوام عوض کنم.
ماشینم رو میخوام بفروشم مغازمو بدم اجاره و
یه کار جدید رو استارت بزنم.بدترین قسمتش
فروختنه ماشینست.عادت کردم به ماشین خوب
سوار شدن و یهو باید برم پشت ماشین ایرانی
بشینم ولی ارزش داره چون این شغل فعلی داره
روح و روانم رو نابود میکنه و باید تغییرات ایجاد
کنم.اجاره دادن مغازه منطقی تره و میتونه خیالم
رو بابت هزینه ماهانه خونه راحت کنه و با خیال
راحت بسچبم به کار جدیدم و راش بندازم و با
خودم عهد کرد سال دیگه این موقع یه ماشین
بهتر بخرم.باید بتونم به امید خدا بریم ببینیم
چی میشه

