یه مغازه جدید گرفتم.
احتمال خیلی زیاد این مغازه بوتیک رو باید تحویل بدم
برج ۶ چون واقعا در نمیاره الان چه برسه به اینکه
اجارش بخواد بیشتر بشه.
یه رفیق دارم تیراژه مغازه داشت و میخواست
مغازشو بده بره که باهاش صحبت کردم و شریکی
با یکی از دوستام مغازه رو گرفتیم.دکور داره و
اجارش میرزه ولی باید تو سه قسط بدیم اجاره
رو.یک شنبه از صبح بازار بودیم برای تهیه جنس
و فردا هم میریم بقیه بار رو جور کنیم و احتمالا
چهارشنبه شب مغازه رو به ما تحویل میده.
ببینیم این یکی چرخش چجوری میچرخه.
ازم داره عن میباره!!
موهام بلند و ژولیده و به هم ریخته
ریشام بلند و داغون
ناخنام بلند
دو روزه حموم نرفتم.بوی گه میدم.
امروز بعد از شاید ۱۰ روز تونستم تا ۱۰ صبح بخوابم
واقعا هفته ی سختی بود و هر روز ۷ صبح بیدار
بودم.به حدی که کاملا عصبی بودم.جدیدا کمتر
رو خودم تسلط دارم و یهو داد میزنم.
دیروز رفتم باشگاه ولی حسم خوب نبود حس
میکنم حرکات رو اشتباه میزنم ولی مربیم میگفت
درست میزنی.دیشب هم بچه ها رو بردم بام
تهران کلی راه رفتیم و ذرت خوردیم.
شب هم بی هوش شدم.ببینیم امروز چیکاره ایم.
دیروز هفت صبح بیدار شدم به کارم رسیدم و
اومدم خونه ساعت ۱۲ رفتیم سنگان.
یه جاییه سمت کن که یه آبشار خوشگل داره
خلاصه شلوغ بود و ماشین رو پارک کردیم و ۲
ساعتی پیاده روی کردیم توی سربالایی و اوج
گرما که بهمون گفتن ۲ ساعت دیگه باید راه برید
که واقعا با وجود آرن نمیشد.خلاصه رفتیم یه
جای قشنگ رو یه سنگ بزرگ وسط رودخونه
بچه ها کلی بازی کردن و بعدش رفتیم سمت
امامزاده داوود و برگشتیم.تقریبا ساعت ۸ شب
رسیدیم خونه.بچه ها واقعا بهشون خوش گذشت
دارم خودم رو مجبور میکنم بیشتر باهاشون وقت
بگذرونم و بیشتر ببرمشون بیرون.شب ساعت ۱
خوابیدم دوباره ساعت ۷ امروز بیدار شدم.
باز رفتم ک و به کارم رسیدم و برگشتم خونه یه
چرت زدم و رفتم دندونپزشکی.منشیش گفت
وقتتون ساعت ۱۰ بوده چرا ۱۱ اومدید؟
گفتم فکر میکردم ساعت ۱۱ وقتمه.خلاصه گفت
بشینید ولی احتمال داره معطل بشید.نیم ساعتی
نشستم و رفتم تو دندونامو کامل تراشید و قالب
گرفت برای روکش.برگشتنی با مادرم رفتم یه کم
خرید کرد و تازه ساعت دوازده و نیم صبونه
خوردم و رفتم برای تعویض روغن ماشینم.گفت
روغن گیربکس ماشین رو هم باید عوض کنی و
مجموعا شد ۷ میلیون.برگشتم خونه نهار خوردم
و ساعت ۴ رفتم باشگاه که مربیم لطف کرد نیم
ساعت دیر اومد و وقتی اومد قیافمو دید کلی
عذرخواهی کرد و ساعت پنج و نیم اومدم مغازه
که خانم م بره.دیدیم دم در با دو تا از همسایه ها
وایساده و سریع پریدم بهشون و با بغض رفت.
یه چایی دم کردم و یکی از رفیقام اومد پیشمو
الانم به حالت کف کرده و خسته نشستم.
واقعا خودم باورم نمیشه در این حد توان دارم!!!
پ.ن جای بابام خالی که آرزوش بود من هر روز
شش و هفت صبح بیدار شم و برم به کارام برسم!!
اگه میدید کلس کیف میکرد تازه اگه میفهمید به
خاطر اون دارم هر روز هفت صبح بیدار میشم
و میرم ،میشدم بهترین پسر دنیا براش...!!!
امروز سیزدهم خرداد هست و دقیقا ۴ ماه پیش
پدرم فوت شد و امروز ماهگردشه!!
از حسم بگم؟؟
پر از تناقض!!
نمیفهمم خودم رو.از طرفی تمام رفاهی که دارم
رو مدیون پدرم هستم.تو این مورد خداییش کم
نذاشت برام.مغازه ای که خرید واقعا زندگیم رو
کاملا تامین کرد.هر چند توی بچگی و جوونی
هیچی پول بهم نمیداد.محبت نمیکرد ولی پدر
بود.خیلی بهم سخت گرفت که باعث شد مرد بار
بیام.سفت باشم.تحمل سختی رو داشته باشم.
بی عار نشم.ول نگردم.این موردش گرچه وقتی
بچه بودم آزارم میداد ولی از وقتی ازدواج کردم
بیشتر به چشمم اومده...
۴ ماه پیش فوت شد.
دلم براش تنگ میشه؟؟
دروغ نمیگم.میشه....
دوسش داشتم؟؟
بازم دروغ نمیگم احتمالا داشتم.هیچوقت بهم
نگفتیم.ولی وقتی رو تخت بود منو که میدید
انرژی میگرفت و تلاش بیشتری برای حرف زدن و
بلند شدن میکرد....نشد نجاتش بدم.خیلی دلم
میخواست پا میشد و میدید همه کاری براش
کردیم و دارم میکنم.هر پنج شنبه میرم سر خاکش
ولی نمیتونم باهاش حرف بزنم....هنوزم نمیتونم
باهاش حرف بزنم....عجب
من این روزها شدم اوج بدشانسی.
با هزار بدبختی و بی حوصلگی تصمیم گرفتم چند روز
بچه ها رو ببرم شمال.اول که پرسپولیس طبق
معمول با کمک داور گل زد و قهرمان شد.این
هیچی.ساعت نه و نیم رفتم بنزین بزنم دیدم
همسرم زنگ زده آرن تب داره و بدنش پر از دونه
شده!!!بله بچه آبله مرغون گرفته!!!سریع برگشتم
بردیمش دکتر و گفت آبله مرغون گرفته و کلی
دارو و کرم نوشت و حالا باید مریض داری کنیم!!
روزهای بد و داغون همینجوری داره میاد.
در تلاقی امید و نا امیدی گرفتار شدم.
+نمیفهمم چی میگ.
یه سبک جدید از دیوانگی و افسردگی و غربت و
غروب و غم رو دارم بهش میرسم.
+یعنی چی؟؟
یعنی دیگه نمیفهمم چی میخوام.فقط تنهایی رو
دوست دارم اونم وقتی تنها میشم کلافه میشم!!
+.....
یعنی تغییر نیاز دارم.تغییر در همه چیز.
+شاید مربوط به فوت باباته؟؟
نمیدونم.شاید.وقتی بود واقعا کاری باهاش
نداشتم.ولی الان نمیدونم چمه.دوسش نداشتم
ولی الان یه جوریم.پر از فقدانم.پر از نبودن
پر از نیستی.مرگ رو نمیتونم درک کنم.نمیفهمم
چشمام یهو پر از اشک میشه.در حالی که قبلا
فکر میکردم وقتی بره برام زیاد مهم نیست...
شاید دلم میخواست یه بار دیگه باهاش حرف
بزنم.یعنی واسه اولین بار باهاش حرف بزنم
ولی الان سر خاکش هم میرم حرفی ندارم باهاش
+شاید سوال بی جواب زیاد داری؟؟
دقیقا.خیلی سوال داشتم ازش یا دارم.ولی دلم
میخواست حداقل از روی اون تخت لعنتی بلند
میشد یه کم حرف میزد یه کم زندگی میکرد...
کاش بود.....
کاش بود....
یک و هفتصد پول باشگاه دادم.
نزدیک به سه تومن باید واسه تعمیر کولر ماشین بدم.
نزدیک به سه تومن باید برای تعویض روغن اون
یکی ماشین بدم.
نزدیک به ده تومن حداقل باید برای دندونام بدم.
من ریدم به این زندگی با این همه خرج و برج.
واقعا ترسناک داره میشه.
متنفرم از دندونپزشکی.
دو تا از دندونام شکسته بود.رفتم یه جا گفت باید کشید
و ایمپلنت کرد.یه جا دیگه مادرم معرفی کرد
رفتیم گفت اگه عصب کشی خوب باشه میشه
نجاتش داد.خلاصه عکس گرفت و گفت شانس
آوردی میشه دندونتو درست کرد.خلاصه هفته ی
پیش یکیشو خالی کرد و دوباره پر کرد و امروز
هم رفتم برای اون یکی که گفت لثت روی دندون
اومده و باید بی حس کنم و بتراشم.دهنم پر از
خون شده بود..چقدر بدم میاد.فعلا پانسمان
گذاشت تا سه شنبه پرش کنه.دیشب رفتم باشگاه
حی خوبی دارم وقتی ورزش میکنم.
تقریبا ۱ ماهی میشد سر خاک نرفته بودم.
امروز اول صبح بیرون بودم.داشتم برمیگشتم خونه
یه نیروی عجیبی بهم گفت برو به بابات سر بزن!
حتی تا دم در خونه هم رفتم و دیدم این نیرو
ول کن نیست و در نتیجه رفتم سر خاک.
خیلی بغض داشتم و یه کم گریه کردم و سبک
شدم.حالم اصلا خوب نیست.به شدت بی حوصلم
و فکر میکنم دلیلش اینه که خودمو خالی نمیکنم
دارم فرار میکنم و این بار هی بیشتر و سنگین تر
میشه.
حالم خوب نیست و هیچکس اینو نمیفهمه و
درک نمیکنه.امروز خواهرم حالش بد بود و مادرم
گریه کرد بردمشون یه سر بیرون و یه کم سر به
سرشون گذاشتم و بهتر شد حالشون.
کی حال منو خوب کنه؟؟
هیچکس.یا بهتره بگیم کی میتونه حال منو خوب
کنه؟؟
هیچکس.
متاسفانه اینجوری بار اومدم و شکل گرفتم و
نمیتونم خودم رو تغییر بدم.من نمیتونم به کسی
تکیه کنم.

