خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۳

امروز سیزدهم خرداد هست و دقیقا ۴ ماه پیش

پدرم فوت شد و امروز ماهگردشه!!

از حسم بگم؟؟

پر از تناقض!!

نمیفهمم خودم رو.از طرفی تمام رفاهی که دارم

رو مدیون پدرم هستم.تو این مورد خداییش کم

نذاشت برام.مغازه ای که خرید واقعا زندگیم رو

کاملا تامین کرد.هر چند توی بچگی و جوونی

هیچی پول بهم نمیداد.محبت نمیکرد ولی پدر

بود.خیلی بهم سخت گرفت که باعث شد مرد بار

بیام.سفت باشم.تحمل سختی رو داشته باشم.

بی عار نشم.ول نگردم.این موردش گرچه وقتی

بچه بودم آزارم میداد ولی از وقتی ازدواج کردم

بیشتر به چشمم اومده...

۴ ماه پیش فوت شد.

دلم براش تنگ میشه؟؟

دروغ نمیگم.میشه....

دوسش داشتم؟؟

بازم دروغ نمیگم احتمالا داشتم.هیچوقت بهم

نگفتیم.ولی وقتی رو تخت بود منو که میدید

انرژی میگرفت و تلاش بیشتری برای حرف زدن و

بلند شدن میکرد....نشد نجاتش بدم.خیلی دلم

میخواست پا میشد و میدید همه کاری براش

کردیم و دارم میکنم.هر پنج شنبه میرم سر خاکش

ولی نمیتونم باهاش حرف بزنم....هنوزم نمیتونم

باهاش حرف بزنم....عجب



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم