خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۶

از صبح میزنم بیرون.اول مغازه بعد بازار

تقریبا ۳ تا ۴ ساعت راه میرم.بعد با خواهرم میریم

یه قلیون میکشیم و بعد دوباره راه میرم تا برسم

مغازه و خسته و کوفته ساعت ۹ تا ۱۰ میرم خونه

اصلا از خودم توقع نداشتم.فکر میکردم منطقیتر

باشم ولی واقعا نمیشه کنار اومد.

بهش میگم غم عظیم....

دیروز رفتم پای آینه دیدم پایین چشمم چروک

شده.من اصلا چروک نداشتم ولی شده.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۴

دیروز رفتم بازار یه مقدار جنس گرفتم

بعدش تقریبا ۲ ساعتی راه رفتم.

همیشه عاشق قدم زدن بودم.قدم میزنم و زیر لب

واسه خودم آهنگ میخونم و فکر میکنم و یه

سری مشکلاتی که با خودم دارم رو حل میکنم.

نتیجه ی ۲ ساعت راه رفتن و فکر کردن؟

واقعا هیچی....

هنوز نمیتونم درک کنم....رفتن یه آدم.یه آدمی که

همیشه بود...صحنه های بدی میاد تو ذهنم.

دیشب همسرم میگه خیلی غمگینی.میگم نه

میگه چرا تا حالا ندیده بودم از اعماق وجودت

غمگین باشی..

غم عظیم و غم مقدس دیگه در من نهادینه شدند.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۲

از این حال لعنتی مگه میشه نوشت؟

مگه میشه گفت؟

دیشب بالاخره برگشتم خونه.نمیشه بخوابم.

انقدر تپش قلب داشتم نفسم بالا نمیومد رفتم

اورژانس.گفت همه چیزت خوبه این تپشها به

خاطر استرس و شرایطی هست که داخلشی.

امروز بالاخره رفتم مغازه ها رو باز کردم.بچه های

پاساژ جمع شدن و چراغای مغازه هاشون رو

خاموش کردن و بنرای مشکی رو کندن و مغازه رو

باز کردیم.توی مغازه خودم بغضم شکست.یادگار

بابامه این مغازه.دمش گرم زندگیمو تامین کرد با

این کارش.

+دلت برات تنگ میشه؟

متاسفانه خیلی.با هم خوب نبودیم.نمیدونم شاید

من با دلش راه نمیومدم.اونم بلد نبود با من چطور

رفتار کنه.ولی....

+ولی چی؟

هنوز صورتش وقتی رفتم تو سردخونه دیدمش

از جلوم دور نمیشه.گناه داشت.چشماش بسته بود

نفس نمیکشید....سرد بود....

چقدر دیر بهش گفتم دوستت دارم...

از فردا باید بچسبم به کار.

میدونی این غم اسمش غمه عظیمه.یه غم که

همیشه هست.غم همیشگی.یه خنجره که رفته تو

قلبت و در نمیاد و باید با دردش مدارا کنی...

غم عظیم......



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۹

از مدتها قبل تصمیم این بود برای بابام مراسم

نگیریم و پولشو بدم به خیریه.

فکر میکردم کسی نمیاد ولی این چند روز دیدم

کلی زنگ زدن و اومدن خونه و دامادمون گفت من

دخالت نمیکنم ولی به احترام بابات یه مراسم

بگیر.خلاصه پریروز تصمیم گرفتم یه مراسم

بگیریم و کاراش رو کردم و امروز رفتیم سر خاک

و بعدش ساعت ۴ رفتیم مراسم و دیدم پر شد.

همه اومده بودن از آشناهای قدیمی تا رفیقای

خودم و یه سری از فامیلا.باعث تسلی شد.

مادرم کلی تشکر کرد و گفت باعث افتخار منی.

یکی از دوستام که ۵ سال پیش پدرش فوت شده

بود اومد و سخنرانی کرد و الحق که عالی حرف

زد.همین دوستم ۵ سال پیش من کلی دلداریش

داده بودم و کمکش کرده بودم و جبران کرد..

میگن از هر دستی بدی میگیری.

جالبه همه میگفتن پدرت فقط دنبال کار خیر بود

و به همه کمک میکرد سعی میکرد جوونا ازدواج

کنن و اگه زن و شوهری دعوا داشتن میرفت

آشتیشون میداد.خلاصه این هفته فهمیدم بابام

برای بقیه و به چشم بقیه چقدر آدم خوبی بوده.

دروغ نمیگم دلم براش تنگ شده حتی با همه ی

غر زدنا و اذیت کردناش.جاش خیلی خالیه.

امروز به شوخی به مادرم گفتم من دیگه میرم

خونه.یه لحظه به هم ریخت اشک تو چشماش

جمع شد گفت منو تنها نذار امیدم تویی..

نمیدونم واقعا مادرم رو چیکار کنم.نمیشه تنهاش

گذاشت ولی باید برم سر کار و زندگی و بچه ها..

امروز به دامادمون گفتم اگه تا الان ۷۰ درصد قوی

بودم باید از این به بعد ۱۰۷۰ درصد قوی باشم!!!

واقعا هم همینه.

بابا امیدوارم راضی بوده باشی و در آرامش باشی.

زنده بودی کاری برات نکردم ولی این یک هفته

تمام سعیم رو کردم...از خواهرا و مادرم هم

مراقبت میکنم نگران نباش(بابان رو دختراش

خیلی خیلی حساس بود)

همین دیگه.

خواهرام خیلی اصرار کردن شعری که واسه بابا

گفتی رو برو بخون ولی واقعا نمیتونستم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۸

واقعا مرد بودن سخت ترین کار دنیاست.

توی تمام این اتفاقات و مراسمات همه دلشون برای

خواهرا و مادر من میسوخت.همه میگفتن قوی

باش و هواشونو داشته باش.پشتشون به تو گرمه

تمام اتفاقات بد اول باید به من گفته میشد و من

باید با حفظ ظاهر به بقیه نصفشو میگفتم

نصفشم نمیگفتم.

شب آخر توی بیمارستان حدس میزدم که بابام

موندنی نیست به پرستار گفتم شماره ی خونه و

خواهرم رو خط زد گفتم اگه چیزی شد به خودم

زنگ بزنن.من تتها جایی که شکستم سر خاک بود

وقتی دیدم دارن روی بابام خاک میریزن دیگه

شکستم و افتادم و بغضم شکست.همون باعث شد

حال بقیه بد بشه.من مردم و پسر بزرگ و باید

قوی باشم تو این حال باید باهاشون شوخی کنم

باید بخندونمشون باید حواسم بهشون باشه.

چون من مردم

هیچکس به فکر من نیست و دلش برای من

نمیسوزه ولی همه نگران خواهرا و مادرم هستن.

عجیبه.

من مردم باید به فکر مادرم باشم که تنها شده

باید به فکر خواهر کوچیک کوچیکه باشم چون

تا حالا سختی نکشیده بوده و غم ندیده

باید به فکر خواهر کوچیکم باشم چون بیش از

اندازه به بابام وابسته بود و حالش خیلی خرابه

باید به فکر بچه هام باشن که احساس بد نکنن

و نفهمن چی شده

باید به فکر همسرم باشم.

باید به فکر تامین مالی خانوادم باشم و نگران

کسب و کارم باشم.

باید هماهنگی ها رو انجام بدم تا همه چیز درست

انجام بشه.

حتی با اینکه سیگاری نیستم باید کنار خواهرم

سیگار بکشم تا حالش بهتر بشه.

من مردم.

من باید به فکر همه باشم و در آخر شاید یه لحظه

به خودم بیام و ببینم پس من چی؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۸

لعنت به این روزها و شبا

تقریبا ۵ شبه نخوابیدم.

خوابم نمیبره هی اینور اونور میشم ولی بازم

بی فایدست.

چشمام داره از حدقه در میاد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۷

به بچه ها چی بگیم؟؟

۵ تا نوه هستن که ۳ تاشون بزرگن.

با اینکه اینجا نیستن ولی هی سوال پیچ میکنن.

امشب نشسته بودم دیدم آرشا زنگ زد و یه

التماس تو صداش بود گفت بابا میشه امشب

بیای خونه؟دلم برات تنگ شده

یه ساعتی رفتم خونه و کلی بغلم کرد و رفت

خوابید.میپرسید بابی (به پدر من میگن بابی)

چیزیش نشده؟گفتم نه نترس

گفت من میدونم تو نمیذاری بابی بمیره....

تو دلم گفتم کجایی که من عرضه نداشتم و بابی

رفته.خلاصه آرومش کردم و برگشتم خونه مادرم.

از طرفی حال مادرم بده خیلی غصه میخوره

خواهرام که مخصوصا کوچیکه هم داغونن..

من باید همه ی اینا رو ازشون مراقبت کنم.

کاش یه برادر بزرگتر داشتم تا کمکم بود.واقعا

تحمل و حمل کردن این همه بار برای من زیادی

سنگینه ولی باید تمام توانن رو بذارم تا این

خانواده یعنی تنها داراییم به ساحل آرامش برسه.

+کی مراقب تو باشه پس؟

من عادت ندارم کسی کنارم باشه یا مراقبم باشه

من تنهایی رو ترجیح میدم.

صبحی که میخواستم برم برای تحویل کارت ملی

و شناسنامه بابام به بیمارستان برای گرفتن

جسدش خیلیا گفتن تو این شرایط نباید تنهایی

بری و باید یکی باهات باشه خیلی هم اصرار کردن

ولی قبول نکردم.تنها راحت تر بودم.خودم رفتم و

انجامش دادم.از این به بعد هم انجامش میدم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۷

اینجوری بگم که جمعه از مغازه اومدم خونه

که این سرپرستار جدید بیاد بابا رو ببینه بهترش

کنه بردیمش بیمارستان ،گذاشتیمش اومدیم ،

زنگ زدن گفتن فوت شده.زنگ زدم قبر براش

گرفتم ،هماهنگ کردم آمبولانس اوند جنازه ی

بابام رو از سردخونه گرفت ،بردیم شستنش ،

سردست گرفتنش قبرشو کندن گذاشتیمش توی

قبر و سنگ و خاک روش ریختیم و اومدیم خونه

و هماهنگ کردم اعلامیه براش چاپ کردن.از

طراح اعلامیه ی بابام تشکر کردم و هماهنگ کردم

واسه بابام مجلس بگیرن و از کسی که قراره تو

مجلس پذیرایی بکنه تشکر کردم و الانم اینجام.

امروز با خواهرم دلمون گرفته بودیم و رفتیم

سر خاکش.وقتی تو آی سی یو بود یه شعر براش

گفته بودم میخواستم وقتی خوب شد براش

بخونم(نمیدونست من شعر میگم)ولی امروز سر

خاکش براش خوندم.

این خلاصه ی این ۴ ۵ روز زندگی منه که انگار ۵

سال گذشته.

پ.ن یه تشکر کنم از همه ی عزیزان و دوستانی

که اینجا پیگیر بودن و کامنت گذاشتن و باعث

تسلی خاطر بودن.واقعا لطفتون رو فراموش

نمیکنم هیچوقت.کامنتای آخر رو فقط تایید کردم

و نمیتونستم جواب بدم حمل بر بی ادبی نباشه.

پ.ن ۲: تقریبا کلی گوشیم زنگ خورد و از دوستان

خیلی قدیمی تا جدید همه تسلیت گفتن.دم اونا

هم گرم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

بالاخره بابا رو به خاک سپردیم!

شستنش و کفن تنش کردن و زار زدیم و

نشستم سر خاکش و گریه کردم و اومدیم خونه.

تموم شد.

دیگه پدر من روی زمین نیست و رفت زیر خاک

عحیب بود.دیدن پدرم وقتی مرده.صورتش

دستهاش ، پاهاش و تنش...

چقدر ما فانی و داغونیم.چقدر زندگی عجیب

و بی رحمه.

حالا تو این شهر یه قبر هست که تهش بابای من

خوابیده و من توی خونه ای که خودش ساخته

دارم نفس میکشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

بعد از ۳۹ سال این اولین تجربه ی من از

نزدیک با بزرگترین ترس زندگیم یعنی مرگه!

هیچوقت مراسم ختم نرفتم و تو هیچ خاکسپاری

هم شرکت نکرده بودم و اولیش میشه واسه بابای

خودم.

ولی دیشب با اومدن کلی آدم فهمیدم باید رفت

و دلداری داد.

صبح ساعت هشت و نیم رفتم بیمارستان بابت

ترخیص و این کارا.اول رفتم آی سی یو کارت ملی

و شناسنامه بابا رو تحویل دادم بعد اومدم پایین

که دیدم خودشون تسویه کردن و بابت سه ساعت

۱۲ میلیون گرفتن!!البته ۲۳ میلیون طلب کار شدیم

بعدم جواز دفن رو صادر کردن و قسمت سخت

ماجرا رسید.به نگهبانه اصرار کردم میخوام بابام

رو ببینم و منو برد سرخونه از طبقه پایین یه

جسد کشید بیرون و چونه و دهن بابام رو نشون

داد.یه جور عجیبی گریه کردم.در تمام زندگیم

این سبکی گریه نکرده بودم.بالاخره بهش گفتم

دوستت دارم بابا.....

بریم برای خاکسپاری...

چقدر سخته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۴

چه باید کرد؟نمیدونم

فقط میدونم من یه آدم ترسوی بی عرضم.

تمام زندگیم به بابام نگفتم دوستت دارم.البته

اونم نگفت.این ۴۲ روز که روی تخت بود حتی در

حالتی که هشیار هم نبود میخواستم باهاش

حرف بزنم ولی نتونستم.بغض میکردم.

میخواستم بهش بگم دوستت دارم بابا ولی نشد

هی گفتم فردا میگم هی گفتم بعدا میگم و آخرش

نشد هیچوقت بهش بگم.بله بالاخره گذاشتیمش

و اومدیم و تموم شد.

کاش میدونستم الان کجاست؟

چی شد؟

این اولین باریه عزیزی رو از دست میدم.

کاش بدونه و بفهمه دوستش داشتم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

ساعت ۱۰:۴ دقیقه از بیمارستان زنگ زدن

من متوجه نشدم.

ساعت ۱۰:۰۵ دقیقه زنگ زدم

وصل کردن به آی سی یو

سلام رشیدی هستم

سلام متاسفانه باید یه خبر بد بهتون بدم

پدرتون ایست قلبی داشتن و نشد احیاشون کنیم

تسلیت میگم

تسلیت میگم

چه واژه ی غریبی.

بی پدر شدم

پشت تلفن اشک ریختم

یتیم شدم

تموم شد.

تهش این بود



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

توی اورژانس بیمارستان لاله نشستم.

این پرستار بابام با رییس اورژانس اینجا آشنا بود

و بنده خدا اومد و بابا رو دید و داره کاراشو

میکنه بیاریمش آی سی یو اینجا.

دوباره آمبولانس گرفتیم و آوردیمش بیمارستان

میگن حالش خیلی بده.دوباره رفته لوله بذارن

برای تنفس.

دیشب دکتر آی سی یو اون یکی بیمارستان گفت

امید نداشته باش و بابا رو جابجا نکن.ولی گفتیم

تا لحظه ی آخر تلاش کنیم...

چی میشه تهش؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

ساعت تقریبا ۳ شب یا صبحه

توی اتاقی بچگیم و جوونیم که تا ۲۷ سالگی توش

بودم لم دادم.یه زمانی دیر وقت که بیدار بودم

میترسیدم بابام بیدار شه بره دستشویی و شاکی

بشه.همیشه میگفت هیچی خواب شب نمیشه.

بابام همیشه زود میخوابید و من برعکس عاشق

شب بیداری بودم.تا صداشو میشنیدم که داره

پا میشه بره دستشویی چراغا و تی وی رو

خاموش میکردم تا بره و بخوابه.عشق فوتبال

بودم و تا دیر وقت بیدار میموندم تا ببینم.

الان باز دیروقته و من بیدارم بابام هم اونور روی

تخت افتاده تقریبا چیزی نمیفهمه هی ضربانش

میره بالا هی اکسیژنش میاد پایین هی ثابت

میشه.من هیچوقت رابطه ی خوبی باهاش

نداشتم.رفتم نگاهش کردم.این همه سال دویدن

و جون کندن و مبارزه کردن ولی تهش میفتی روی

یه تخت و به زور دارو و دستگاه و این چیزا داری

دونه دونه نفس میکشی.....

دلم‌ میسوزه براش...

دلم برای خواهرام هم میسوزه.کشتن خودشونو

یکیشون تقریبا دو هفتست هر شب بالا سرشه

چی میشه تهش؟؟

پ.ن: یاد یه خاطره افتادم.بابام گیر بود شبا زود

بخواب منم واسه اینکه گیر نده و فوتبال ببینم

ساعت ۱۱ که همه خواب بودن تی وی و جا تی وی

رو میبردم تو اتاقم بازی رو میدیدم و بعد میاوردم

بیرون.چه دورانی بود نوجوون بودم و تنها

دغدغم فوتبال و بازی بود....

امشب بازم توی اتاق تنهایی سابقم هستم.

اتاق تنهایی من شکل دهنده ی دیوانگی و تنهایی

و غم مقدس برای من بود.شبهایی که فقط واسه

خودم بود و اتاق تنهاییم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۱۱/۱۳

سر شب میخواستم خونه بودم سرپرستار زنگ زد

گفت بابات خیلی رو به راه نیست و اگه حالش بد

شد آمبولانس نگو بیاد گناه داره اذیتش نکن.

یه کم به هم ریختم.رفتم بیرون که واسه خودش

پول کارت به کارت کنم که مادرم زنگ زد حال بابا

بده بجنب بیا.تو این برف سریع رسیدم و دیدم

بله دوباره اکسیژن بابا به شدت اومده پایین و

داره میلرزه.مادر و خواهر و دامادمون گریه و

زاری و منم سعی کردم خونسرد باشم.زنگ زدم

اورژانس و بعد از یک ربع رسیدن.طبق معمول

گفتن جابجا کردنش خطرناکه و ممکنه نفسش

کلا قطع بشه.ولی یه نیم ساعتی وایسادن و

یه آمپول زدن کم کم اکسیژن بابا اومد بالا.خدا

خیرشون بده آدمهای خوبی بودن و تاکید کردن

جابجا کردنش خطرناکه.

تا کی این روزها و شبای استرس زا رو باید دید؟

واقعا تحملش سخته.

متاسفانه خواهرای من منطق ندارن و هر چی

توضیح میدم نمیفهمن.کاش دیگه بابام زجر نکشه

دلم میسوزه براش.بعید میدونم خوب بشه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۲

اصلا تمرکز روی کار ندارم

امروز میخواستم برم برسم به کارای مغازه ها

که خواهرم زنگ زد گفت خسته شدم بیا کمک.

رفتم پسرشو آوردم خونه ی خودمون و ۷ ۸ تا

داروخانه ی مختلف رفتم تا یه سری از داروهای

بابام رو پیدا کنم و در نهایت دو تاش اصلا پیدا

نشد.واقعا شرایط کلافه کنندست.دلم برای بابام

میسوزه مشخصه دلش نمیخواد ادامه بده

دلم برای خواهرم هم‌ میسوزه.زندگیشو ول کرده

و چسبیده به بابام.

مادرم هم کلافه و خستس و یه بند غر میزنه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۱۲

من کلا معدم هیچوقت مشکلی نداره

یعنی همه چیز رو با هم قاطی میخورم هم

هیچوقت چیزیم نمیشه.امروز نهار ماهی داشتیم

خوردم و رفتم‌ مغازه که بعد از چای دوم دارچینی

دیدم حالت تهوع دارم.یه آدامس جویدم و دیدم

هنوز ادامه داره و اومدم خونه دیم لرز شدید دارم

خلاصه رفتم زیر ۳ ۴ تا پتو و هنوزم حالت تهوع

دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۹

حس میکنم خودمو ول کردم

یه جورایی غم شدید رو پذیرفتم.

چهرم کاملا غمگین و گرفتست

روحیه ندارم و با همه چیز کنار اومدم.کارم رو ول

کردم تقریبا.

از طرفی شرایط سخته و بازار خراب و پول هم

متاسفانه اصلا ندارم.فروش هم نیست و احتمالا

ته ماه چکام برگشت میخورن مگه اینکه معجزه

بشه.

الان نشستم توی مغازه

قمیشی گذاشتم و چای ریختم و منتظرم سرد

بشه

بیرون آدما میرن و میان و توی پاساژ ما این روزا

که بازار خرابه پر از پیرزنه.همشونم رو مخ

فردا باید برم بازار.بریم ببینیم چی آوردن و چی

میشه گرفت.

احتمالا امشب یا فردا شب باید بشینم برای خودم

جلسه بگیرم و با خودم حرف بزنم تا به خودم

بیام و شروع کنم تلاش دوباره برای خارج شدن

از این مخمصه ی فعلی....

برودت رسوخ کرده

به اعماق وجودم ، وای

یک شبگرد منتظر

میگرید درونم ، های های



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۷

یه اتاق هست تو خونه ی بابام که یه طرف

دیگست و جدا از اتاقهای دیگست بهش از بچگی

میگفتیم اتاق کوچیکه.تو این اتاق بازی میکردیم

و تقریبا استفاده ای نداشت و یه جورایی اتاق

مهمان بود مثلا.

الان تو اون اتاق نشستم بالای سر بابام.رو تخت

خوابیده سرم بهش وصله ،دستگاه اکسیژن هم

بهش وصله و پرستارش خوابیده.

نگاهش میکنم.هیچ اثری از اون فردی که قبلا

میشناختم و بی رحم بود نمیبینم.مشخصه رنج

میکشه.ولی کاری نمیکشه کرد باید صبر کرد.

نمیدونم میشه مثل قبلش بشه یا نه ولی ما تمام

تلاشمون رو میکنیم.خواهرم تقریبا ۱۰ روزه خونه

و زندگیش رو ول کرده و اومده اینجا.شوهرش

هم شبا اینجاست و بچه هاش اینور و اونور

واقعا بد زندگیمون بهم ریخته.

ولی چاره ای نیست..

از خودم بگم؟

خودم پریشب مست مست مست بودم.

اولین شبی بود که بعد از این اتفاقات دیگه

فکر نکردم و فقط خندیدم.

راستی دیروز آرشا رو بردم کلاس فوتبال!

خیلی کیف کرد احتمالا بعد از عید بازم میبرمش

اتاق کوچیکه همیشه برای ما یادآور خاطرات

خوب بود.امیدوارم روزی نرسه که نشه توش پا

بذاریم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۴

دقیقا در بدترین برهه زندگیم قرار گرفتم.

از شرایط روحی و مالی و کاری و روانی

که داخلش قرار گرفتم متنففففففرم.

بدتر از این نمیشد واقعا.

تکلیف سلامتی بابام که معلوم نیست.پنجاه تا

سرنگ و سوند و کوتف زهرمار بهش وصله.بدون

پرستار و اکسیژن ساز نمیتونه زندگی کنه

این از این

وضع روحی خواهرا و مادرم که داغونه.از صبح تا

شب زندگیشون شده نگرانی و استرس و مراقبت

اینم از این

وضع کارم که تعطیل.از کارم متنفرم

وضع مالیم که تعطیل تر.بی پول و داغونم و کلی

چک و بدهی دارم.تازه جنس شب عید هم باید

بگیرم این مغازه های کوفتی هم نمیفروشن.

خسته شدم.مخصوصا این مغازه جدیده حتی

اجارشم در نمیاره...احتمال زیاد بدبخت میشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۲

جمعه زنگ زدن رفتم بیمارستان بابام رو از آیسیو

آوردن توی بخش با یه پرستار.تقریبا تا ساعت ۱۱

اونجا بودم.دمش گرم رفیقم اومد دنبالم و دو

سری رفتیم آمپولشم از خونه آوردیم.

دیروز بازار بودم دیدم زنگ زدن میتونین بیاین

بابا رو ببرین خونه.کارم رو نصفه ول کردم و یه

اسنپ گرفتم تقریبا ۱ ساعت تو راه بودم تا رسیدم

بیمارستان و کاراش رو کردم و باز ۱۶۰ میلیون

پول دادیم به بیمارستان!!یک ساعتی هم معطل

شدم تا آمبولانس اومد و بابا رو با پرستار آوردیم

خونه.تجهیزاتش از قبل مونده.دکتر میگه توی

بیمارستان عفونتش بیشتر میشه و بهتره ادامه ی

درمان خونه باشه.

وسط این وضعیت من شدیدا بی پولم.باید خرید

شب عید وقت ندارم بابام هم تکلیفش معلوم

نیست.هر کی منو میبینه میگه چی شده؟

یعنی غم تو چهرم نهادینه شده!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۰۱

پسر چهار سالم از دستشویی اومده بیرون

یه نگاه به مامانش کرده یه نگاه به من

بعد برمیگرده به من میگه:

بابا با تو خونه دنیا رنگی تره!!!

یه لحظه خشک شدم.گفتم مرسی عزیزم

از کجا یاد گرفتی؟

گفت تو یه آهنگ شنیدم میخواستم به تو بگم.

با همین جملش خستگی این همه سگ دو زدن و

اذیت شدن سر بچه ها در رفت.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم