از این حال لعنتی مگه میشه نوشت؟
مگه میشه گفت؟
دیشب بالاخره برگشتم خونه.نمیشه بخوابم.
انقدر تپش قلب داشتم نفسم بالا نمیومد رفتم
اورژانس.گفت همه چیزت خوبه این تپشها به
خاطر استرس و شرایطی هست که داخلشی.
امروز بالاخره رفتم مغازه ها رو باز کردم.بچه های
پاساژ جمع شدن و چراغای مغازه هاشون رو
خاموش کردن و بنرای مشکی رو کندن و مغازه رو
باز کردیم.توی مغازه خودم بغضم شکست.یادگار
بابامه این مغازه.دمش گرم زندگیمو تامین کرد با
این کارش.
+دلت برات تنگ میشه؟
متاسفانه خیلی.با هم خوب نبودیم.نمیدونم شاید
من با دلش راه نمیومدم.اونم بلد نبود با من چطور
رفتار کنه.ولی....
+ولی چی؟
هنوز صورتش وقتی رفتم تو سردخونه دیدمش
از جلوم دور نمیشه.گناه داشت.چشماش بسته بود
نفس نمیکشید....سرد بود....
چقدر دیر بهش گفتم دوستت دارم...
از فردا باید بچسبم به کار.
میدونی این غم اسمش غمه عظیمه.یه غم که
همیشه هست.غم همیشگی.یه خنجره که رفته تو
قلبت و در نمیاد و باید با دردش مدارا کنی...
غم عظیم......

