خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۲۸

به معنای واقعی کلمه ریدم!!!

یه آدمه ۴۰ ساله پر مدعا که هیچ تاکید میکنم هیچ

دستاوردی نداشته و نخواهد داشت.نه فرزند

خوبی بودم.نه توی تحصیلم موفق بودم(فوق

لیسانس گرفتم ولی به درد جرز لای دیوار میخوره

) نه توی ازدواج موفق بودم(انقدر ناسازگارم و

اذیت میکنم)و نه پدر خوبی هستم!!

پسر بزرگم اضطراب و استرس و افسردگی شدید

گرفته و دایم داره با همه میجنگه و داغونه.دیروز

یک ساعت گریه کرده و تازه حرفهاشو به منم

نزده به همسرم زده!!!واقعا دیگه نمیدونم چی باید

بگم!اون از بابام که یه عمر باهاش جنگیدم و یه

کم کوتاه نیومدم حالا که مرده هر روز دارم میرم

براش میخونم و دعا میکنم و خودم رو گول

میزنم.از از وضع زندگی شخصیم اینم از دو تا

بچه ی بیگناه که بدنیا آوردمشون و دارم کم کم

نابودشون میکنم.جفتشون ژنهای شخمی من

بهشون رسیده مغرور و غد و تا حدی عصبی

و ناسازگار.دارم روانی میشم واقعا....

هیچ نکته ی مثبتی ندارم.ریدم.اینم از وضع کار

کردنم که ساده ترین شغل دنیا رو دارم و تا ته

بدهکار و گرفتارم و ناموفق!!۱۵ ساله یه مغازه رو

دارم و انگار مغازه تاز باز شده هیچ خبری نیست!!

از همه مهمتر پسر بزرگمه.حالش واقعا بده و من

نمیتونم کمکش کنم.نمیتونم محبت کنم.گاوم..

یاد نگرفتم....چقدر تلخه این زندگیه لعنتی..

هیچ کار مفیدی ازم بر نمیاد جز آزار دادن به

اطرافیان و عزیزانم.همین....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۸/۱۵

سینه ی تنگ من و بار غم او ، هیهات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

حقیقتا فکرشم نمیکردم دلم برای بابام تنگ بشه.

ولی واقعا شده...از ذهنم نمیره بیرون...

چند وقت پیش یه جا یه مطلب جالبی خوندم.

نوشته بود متاسفانه ما وقت اوج آزار والدینمون

رو از یاد میبریم و اون چند سال آخر زندگیشون

که به ما محتاج هستن و پیر شدن رو یادمون

میمونه.

از دست دادن خیلی سخته.بیشتر از چیزی که

فکرشو میکردم و باید اعتراف کنم دلم برای بابام

تنگ شده.حتی واسه رو مخ بودناش...

کاش میشد قبل از اینکه بره حرف میزدیم...

کاش ازش میخواستم منو ببخشه.بابت همه چیز

کاش میشد....یهو افتاد و رفت و رفت....نشد

حرف آخر بزنیم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۸/۱۱

واقعا دارم میترکم!!!

این دختره(فروشنده)رفته شمال.دیروز ۷ صبح بیدار

شدم رفتم به کارم رسیدم اومدم نیم ساعت چرت

زدم و ساعت ۱۱ رفتم مغازه دوباره ۳ اومدم نهار

خوردم و ۴ برگشتم مغازه تا ۱۰ شب.جنازه بودم.

امروز هم باز ۷ بیدار شدم و یه چرت زدم و مانکن

های قبلی مغازه رو بردم برای یکی از همسایه ها

و یازده و نیم رسیدم مغازه.دارم پاره میشم واقعا

دیگه توان بدنیم تعطیله تعطیله واقعا بدون

فروشنده نمیشه.هر چند مدتهاست دنبال اینم

یه کار دیگه پیدا کنم اینجا رو بدم اجاره.

از مغازه داری خسته و کلافه شدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۰۹

دوباره رفتم کچل کردم!!!

موهامو و ریشام یه کم بلند شده بودن

اصلا یه چیزی تو سرم افتاده بود برم دوباره کچل

کنم و امروز رفتم یهو کچل کردم.

+دیوونه شدی؟؟

-نه کم آوردم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۰۷

کم آوردم.....

واقعا این دفعه جدی کم آوردم.

میدونستم اینحوری میشه هی مقاومت میکردم

هی سعی میکردم قوی باشم ولی بالاخره کم

آوردم....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم