تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۸/۱۵
سینه ی تنگ من و بار غم او ، هیهات
مرد این بار گران نیست دل مسکینم
حقیقتا فکرشم نمیکردم دلم برای بابام تنگ بشه.
ولی واقعا شده...از ذهنم نمیره بیرون...
چند وقت پیش یه جا یه مطلب جالبی خوندم.
نوشته بود متاسفانه ما وقت اوج آزار والدینمون
رو از یاد میبریم و اون چند سال آخر زندگیشون
که به ما محتاج هستن و پیر شدن رو یادمون
میمونه.
از دست دادن خیلی سخته.بیشتر از چیزی که
فکرشو میکردم و باید اعتراف کنم دلم برای بابام
تنگ شده.حتی واسه رو مخ بودناش...
کاش میشد قبل از اینکه بره حرف میزدیم...
کاش ازش میخواستم منو ببخشه.بابت همه چیز
کاش میشد....یهو افتاد و رفت و رفت....نشد
حرف آخر بزنیم...
ارسال توسط رابین
آخرین مطالب

