خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۷

پسر کوچیکم کلا موجود جالبیه.

دنیای جالب و عمیقی داره.حافظه ی به شدت قوی و

خیلی هم حساس و دقیق.به شدت حواسش به

اطرافش و محیط اطرافش هست و سوالاتش

اصلا بچه گونه نیست و حساب شدست.یکی از

مواردی که خیلی برام جالبه خیلی دقیق به آهنگ

ها گوش میده و تحلیل میکنه و سلیقش توی

موسیقی خیلی خوبه و آهنگ خوب رو تشخیص

میده و تحلیل میکنه.فقط مشکلش اینه خیلی غر

میزنه و عتشق خونست.مثل من تحملش کمه و

دقیقا هر وقت بیرون یا سفریم همون زمان که من

دلم میخواد برگردم خونه اینم میاد میگه بریم

خونه.خیلی شیطون نیست ولی همکلاسیاش توی

مهد عاشقشن مخصوصا دخترا خیلی دوسش

دارن!!!البته خداییش خیلی خوشگله!!!

امروز میگفت جون خودم برام مهمه ولی تو رو

بیشتر از خودم دوست دارم و خیلی مراقب خودم

هستم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۴

من که داشتم ازدواج میکردم یه ۲۰۶ نقره ای داشتیم

که بیشتر وقتها دست من بود.بابام یه هفته به

عروسیم مونده رفت یه ۲۰۶ سفید صفر خرید.

فکر کردم برای من گرفته که گفت تو اون نقره ای

رو بردا اینم برای من.روی ماشینش خیلی حساس

بود.روی اون نقره ایه هم حساس بود و تا وقتی

سر کار نرفتم ماشین بهم نمیداد.در حالیکه همه

دوستان ماشین داشتن.

خلاصه روی ماشینش خیلی حساس بود و این

اواخر سوار هم نمیشد.الان اون ماشین افتاده

گوشه ی خیابون و یه چرخش پنچر شده!خودش

هم نیست.فردا برم پنچریشو بگیرم و ببرم ضد یخ

بریزم توش و دوباره بذارمش کنار خیابون!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۹/۲۳

خبر کوتاه بود و جانسوز:

شدم ۱۰۰ کیلو!!!

خداییش اگه وقتی ۲۱ ۲۲ سالم بود بهم میگفتن یه

روزی ۱۰۰ کیلو میشم باور نمیکردم!!

متاسفانه عنان کار از دستم در رفته.خیلی زیاد

میخورم و تحرک هم ندارم.مخصوصا صبح ها به

خاطر ک رفتن خیلی زیاد میخورم.پرخوری گرفتم

پرخوری عصبی شاید.ولی باید کنترلش کنم.

چون یهویی نمیشه و وقتی گرسنه میشم خیلی

عصبی میشم اول باید حجم غذامو کم کنم بعد

نون و مخصوصا برنج رو کم کنم و بعد کلا سالم

غذا بخورم.

دیروز از صبح با خانواده بودم.اول که تولد

خواهر کوچیکترم بود و رفتیم سورپرایزش

کردیم هر چند حالش واقعا بده.خودش هم

نمیخواد بهتر بشه.بعد هم که بچه ها رو بردم

نهار بیرون و خرید و تا اومدم مغازه برق رفت!!

دیروز واقعا شبیه فیلم های آخر زمانی شده بود

شهر.چراغای اتوبان خاموش و پر از دود و آلاینده

دم غروب بود واقعا ترسناک بود.چقدر زندگی به

برق وابستست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۰

دنیای این روزای من

هم قد تنپوشم شده

انقدر دورم از تو که

دنیا فراموشم شده....

زندگی کردن رو یادمون رفت.

چند روزی شمال بودیم.واقعا حال بچه ها بد بود

نیاز بود بریم.حال و هواشون بهتر شد.برای خودم

هم بد نبود.استراحت کردم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۲

پسر بزرگم کلا اسمش باید میشد چالش!!

روح ناآرام داره و هر دوره ای یه چالش داره.الانم

با معلمش به مشکل خورده.ظاهرا این خیلی

شیطونه و معلم نمیتونه کنترلش کنه و همش داره

سرش داد میزنه و توبیخش میکنه.مشکل عدم

توجه و تمرکز هم داره توی درسش هم خیلی

افت کرده!!!با همه هم توی مدرسه مشکل پیدا

کرده با هم کلاسیا با دوستا با بچه های سرویس

مغزم داره میترکه از دستش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۷

دوشنبه تولد آرن بود.

رفتم مهد دنبالش بعدش با دوستاش بازی کرد.بعدش

بردمش مغازه خانم فروشنده بهش کادو داد کلی

کیف کرد.بعدش بردمش کافه ی بالا سیب زمینی

خورد و رفتیم خونه.صبحش هم یه سر رفتم

سر خاک.

این روزها کمتر فکر میکنم و خنثی شدم.

حال آرشا به شدت از لحاظ روحی بده.هر روز

توی مدرسه با معلم و بچه ها مشکل داره.داغونه

و من نمیدونم باید چیکار کنم جز بردنش پیش

مشاور.

اوضاع مالیم هم که هی چی نگم بهتره.

اینم از این روزهای من



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم