خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۷

دوشنبه تولد آرن بود.

رفتم مهد دنبالش بعدش با دوستاش بازی کرد.بعدش

بردمش مغازه خانم فروشنده بهش کادو داد کلی

کیف کرد.بعدش بردمش کافه ی بالا سیب زمینی

خورد و رفتیم خونه.صبحش هم یه سر رفتم

سر خاک.

این روزها کمتر فکر میکنم و خنثی شدم.

حال آرشا به شدت از لحاظ روحی بده.هر روز

توی مدرسه با معلم و بچه ها مشکل داره.داغونه

و من نمیدونم باید چیکار کنم جز بردنش پیش

مشاور.

اوضاع مالیم هم که هی چی نگم بهتره.

اینم از این روزهای من



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم