خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۱۱/۲۴

امروز بعد از مدتها رفتم واسه خودم خرید

و واقعا اگه کسایی که خرید کردم آشنا نبودن باید

خیلی بیشتر پول میدادم ولی طرف آشنا بود و

تقریبا قیمت خرید زد و ۴ قلم جنس شد ۹ تومن

تازه قراره پولش رو بعدا بدم!

واقعا دارم از این حجم از گرونی پاره میشم.

یه سوپر مارکت رفتن و سلام کردن میشه ۱ تومن

بقیش که دیگه هیچی واقعا دارم کم میارم دیگه

درآمدم کفاف خرج خونه رو نمیده.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۲

امروز بعد از فکر کنم ۷ ۸ ماه رفتم سر خاک

بابام.حسه بدیه میری جایی که جسد بی جون

یه نفر رو گذاشتی اونجا واقعا حسه بدیه ولی من

مثل قبل دیگه ناراحت نمیشم.نمیتونم باهاش

حرف بزنم طبق معمول(وقتی زنده بود هم

نمیتونستم ) ولی دیگه ناراحت نیستم.رابطه ی

بدی داشتیم خداییش.با الان پسرم مقایسه میکنم

من وقتی ۱۰ سالم بود هیچ رابطه ای با بابام

نداشتم حتی حرف هم نمیزدیم همه ی فشارش

این بود من باید ۲۰ بشم همین ولی پسر ۱۰ ساله ی

من خیلی وقتها باهام حرف میزنه تعریف میکنه

شوخی میکنیم و بی دلیل بغلم میکنه برای من

این کارا در قبال بابام ناممکن بود!!

من هیچوقت از بابام سوال نمیپرسیدم یا روم

هیچ اثری نمیذاشت و علایقش رو دنبال نمیکردم

ولی پسرای من دائم از من سوال میپرسن و به

علایق و سرگرمیهای من توجه نشون میدن.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم