خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۲۲

امروز بعد از فکر کنم ۷ ۸ ماه رفتم سر خاک

بابام.حسه بدیه میری جایی که جسد بی جون

یه نفر رو گذاشتی اونجا واقعا حسه بدیه ولی من

مثل قبل دیگه ناراحت نمیشم.نمیتونم باهاش

حرف بزنم طبق معمول(وقتی زنده بود هم

نمیتونستم ) ولی دیگه ناراحت نیستم.رابطه ی

بدی داشتیم خداییش.با الان پسرم مقایسه میکنم

من وقتی ۱۰ سالم بود هیچ رابطه ای با بابام

نداشتم حتی حرف هم نمیزدیم همه ی فشارش

این بود من باید ۲۰ بشم همین ولی پسر ۱۰ ساله ی

من خیلی وقتها باهام حرف میزنه تعریف میکنه

شوخی میکنیم و بی دلیل بغلم میکنه برای من

این کارا در قبال بابام ناممکن بود!!

من هیچوقت از بابام سوال نمیپرسیدم یا روم

هیچ اثری نمیذاشت و علایقش رو دنبال نمیکردم

ولی پسرای من دائم از من سوال میپرسن و به

علایق و سرگرمیهای من توجه نشون میدن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۱۰/۱۲

خبر بد اینکه دیگه الکل هم روم جواب نمیده

قبلا سرحالم میکرد و منو میبرد به ۲۰ سالگیم

الان فرقی نمیکنه و بیشتر غمگین ترم میکنه.

دیشب یه مهمونی بودیم همه هم همسن و جوون

ولی حس بدی داشتم.منی که اینجور جمع ها

همیشه وسط بودم و نقل محفل بودم دیشب

یه گوشه مینشستم و حوصله نداشتم.راستی

راستی فکر کنم پیر شدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۲۰

چند وقته اینجا ننوشتم.

حرف برای گفتن زیاد داشتم و دارم ولی حوصله

برای نوشتن نداشتم و ندارم.

در بخش بسیار عجیبی از زندگیم به سر میبرم.

نمیدونم اوضاع خوبه یا بد ولی یه تصمیم مهم

گرفتم:

در لحظه زندگی کنم.اصلا به فردا و فرداها فکر

نکنم.اینجوری راحت ترم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۹

جدی عجب بالا و پایین داره این دنیا

عجب بازیهایی داره غ ق پ

اصلا نمیشه حدس زد چی برات زیر سر داره



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۰۹

سال ۸۷ فوق لیسانسم رو گرفتم و دنبال کار

میگشتم.به پیشنهاد رفیقم سال ۸۸ رفتیم یه

مغازه اجاره کردیم و تا سال ۹۱ اونجا بودیم.یه ۹

ماهی بیکار بودم تا آخرای سال ۹۱ این مغازه فعلی

رو گرفتم و امروز آخرین روزش بود.۱۳ سال تو

این مغازه زندگی کردم و امروز برای آخرین روز

گالری شنل چراغش روشن بود.مغازه رو اجاره

دادم و امروز رفتم‌ جمعش کردم و فردا باید

تحویل بدم.۱۳ سال عمر کمی نیست ۲ بار دکورشو

عوض کردم و زندگیم با همین مغازه تامین میشد

حالا دیگه نیست و باید برم سراغ کار جدیدم.

یادش بخیر بهمن ۹۱ که مغازه رو راه انداختم و

به امروز ختم شد.امیدوارم تو کار جدیدم موفق

باشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۶

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آه آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی...

جهان که شادی آفرین بود

به چشم من غم آفرین شد

از آن شبی که برنگشتی...

که برنگشتی....

برنگشتی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۸/۰۶

شاید هم زندگی واقعا همینه

شاید توقع من زیادیه

همین روند آروم و تکراری و قابل پیش بینی

همین کارهای کوچیک

نمیدونم شاید ایراد از ذهنیت من و نگرش منه

که فکر میکردم و میکنم باید اتفاقای خوب و

خفن بیفته و زندگی پر از شور و هیجان باشه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۸/۰۲

شاید هم زندگی واقعا همینه

یه چیز معمولی و روزمره و من اشتباه میکردم

توقع یه چیز فوق العاده ازش داشتم.

شاید زندگی بعد از یه سنی همین روند تکراری و

آروم و بی خاصیت میشه و دیگه نباید ازش توقع

داشت.

چرا من نمیپذرم؟

چرا هنوز دنبال یه چیز خارق العاده ام؟

چرا قبول نمیکنم؟

چرا نمیپذیرم؟

چرا صلح نمیکنم با خودم و زندگی؟

چرا؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۳۰

مسولیت مسولیت مسولیت

استرس استرس استرس

سر و کله زدن سر و کله زدن سر و کله زدن

بی پولی بی پولی بی پولی

زندگی من تو همینا خلاصه شده!!!

چی فکر میکردم و چی شد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۲۸

اینم از این.

ریدم سر در دنیا با این بازیهاش

حالم خوب نیست و البته مقصر کاملا خودم

هستم.خودم کردم با اینکه عواقبشو میدونستم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۲۰

و من همچنان نمیدونم از زندگی چی میخوام.

نمیدونم باید چیکار کنم!!!

گیر کردم بین یه دوراهی سخت گیر کردم و فقط

دارم الکی میرم جلو.

مساله کارم هنوز حل نشده.مغازه اجاره نرفته و

اون کار جدید هنوز استارت نخورده و در نتیجه

روزها رو دارم به بطالت میگذرونم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۷

هنوز هم نفهمیدم هدف از زندگی چیه

هدف از آفرینش چیه

هدف از اومدن ما به این دنیا چیه

هدف کلا چیه؟

من که هدفم رو مدتهاست گم کردم.نمیدونم تو

چه مسیری هستم ، کجا هستم و کجا میرم.

شرایط عجیب شده هیچوقت اینجوری نبودم

ولی شدم.هر چی فکر میکنی سرت نمیاد یه روز

دقیقا سرت میاد و گلوتو میگیره و نمیذاره نفس

بکشی و میگه حالا جون بکن.

برای من این روزها دقیقا پاییزیه.عین یه غروب

دلتنگ پاییز.از وقتی خودم رو شناختم غروبهای

پاییز منو میکشت.منو میبرد به وادی غم به غصه

به هری ریختن دل و یه غم عجیب و بی پدر.

عجیبه هنوز هم همینم.

جدی هدف چیه؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۷/۰۴

دیوانگی در من نهادینه شده.

من همینم همیشه همین بودم بدون صبر و در حال

تلف کردن لحظه و همیشه در فکر و تحلیل.

مدام فکر میکنم و واقعا "فکر درد" گرفتم.

چیزی که آرزوشو دارم وقتی بهش میرسم انگار

نه انگار و خوشحال نمیشم.یعنی اونجوری که

باید خوشحال نمیشم

میدونی چرا؟

چون غم در من نهادینه شده

رخنه کرده

وجود داره

هست.

همیشه هست.

من ذاتا غمگینم.ذاتا تنها هستم.همیشه بودم و تا

ابد خواهم بود.این غم و تنهایی همیشه و همه جا

حتی در بهترین لحظات زندگیم با منه.

نوشتن برام سخت شده.قبلا خود نا خود آگاهم

مینوشت و من فقط تایپ میکردم ولی الان باید

فکر کنم و تلاش کنم تا بنویسم.راحت میتونم

توی ذهنم بنویسم ولی روی کاغذ یا تایپ کردن

کلمات فرار میکنن.

نمیدونم چند شب پیش خدا بود صدامو شنید یا

شیطان.

همون شیطان بدقواره ای که همیشه بوده و

نمیتونم تشخیصش بدم از خدا.یا شاید خود

خداست که یه وقتهایی با من شوخی میکنه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۲

یه اتفاق بسیار بدی که چند وقته در من رخ داده

اینه که دیگه قدرت تصمیم گیری ندارم.

به عبارت ساده تر دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم.

نمیتونم توی یه دو راهی یه راه رو انتخاب کنم

و میذارم آدما برام تصمیم بگیرن یا مسیر خودش

راه رو برام انتخاب کنه و این قضیه دارم اذیتم

میکنه.حس میکنم ضعیف شدم و توانم داره

همینجوری کاهش پیدا میکنه.

همین عدم قدرت تصمیم گیری داره باعث میشه

نتونم در راه درست قدم بردارم...

گرفتار شدم.

از همه بدتر اینه که میدونم تصمیم درست کدومه

ولی نمیتونم انتخابش کنم!!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۲۵

این روزهای تلخ باید همیشه یادم بمونه تا دیگه

بی گدار به آب نزنم و حواسم بیشتر جمع باشه.

این روزهای من شده همش بدهی بدهی بدهی

گرفتار شدم و برشکست شدم تقریبا از طرفی اگه

ماشینم رو فروخته بودم این مشکلات حل میشد

ولی همه مخالفت کردن و گفتن کمکت میکنیم که

نکردن!

البته هر وقت ببینم خیلی اوضاع داره بدتر میشه

گزینه ی فروش ماشین همیشه هست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۹

این آخرین تعطیلی تابستون بود و تصمیم گرفتیم

بریم شمال.طبق معمول توی تعطیلی و چالش

ترافیک!!

خلاصه هی ۱۴۱ رو چک کردم و دیدم از روز قبل

خیلی ترافیکه و حتی جاده رو بستن بالاخره

دیشب تا جاده رو باز کردن یعنی ۱۲ شب راه

افتادیم اولش دیدم خلوته و گفتم ایول راحت

میرسیم که سر تونل ۱۷ طبق معمول پلیس راه رو

بست و نزدیک به یک ساعت و نیم فقط اونجا

معطل شدیم.ته تونل البرز هم با اون مهندسی

افتضاحش ۱ ساعت معطل شدیم و ۶ صبح

رسیدیم واقعا ارزش نداشت البته امروز بقیه

میگفتن اکثرا ۱۲ ساعت تو راه بودن...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۶

بهترین کلمه ای که میتونم برای این روزها پیدا کنم

کلمه ی "رخوت" هست.

به یک رخوت بی پایان رسیدم.هیچ کاری برای

انجام دادن ندارم.هیچ انگیزه ای ندارم.تنها کار

مفیدی که انجام میدم اینه که میرم دنبال بچه ها

حتی بازی هم نمیکنم.صبح ها به زور از تخت

میام بیرون و الکی جلوی تی وی میشینم یا سر

میکنم تو گوشی.دارم فقز میگذرونم که بگذره.

البته به قول یه نفر شاید زندگی واقعا همینه و

امثال من به اشتباه دنبال یه چیز خاص و خفن

میگردن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۵

به مرحله ای از نشخوار فکری رسیدم که

حس میکنم کلا دیگه وجود ندارم.دائما در حال فکر

و تجزیه و تحلیلم.واقعا دهنم سرویس شده.هر

چی هم منطقی با خودم صحبت میکنم هیچ

فایده ای نداره.اوضاع سختی گیر افتادم.از طرفی

باید مغازه رو اجاره بدم از طرفی میخوام کار

جدید استارت بزنم که پول لازم داره و از طرفی

دارم سعی میکنم ماشینم رو نفروشم و از اینور

اونور پول جفت و جور کنم از طرفی کلی بدهی

و چک برگشتی دارم از طرفی یه رفیق دارم اونم

اوضاعش داغونه و براش چک دادم.کلا در چند

جبهه در حال جنگم هم فکری هم روحی جسمی

تا حالا تو همچین شرایط سختی نبودم.

یه زمانی بازاریا زنگ میزدن گلایه میکردن چرا

پیش ما نمیای و از ما خرید نمیکنی الان زنگ

میزنن داداش این چکه رو کی میخوای پاس کنی.

گهی پشت به زین و گهی زین به پشت



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۶/۰۹

از وقتی حسابام بسته شده کارت صاحب مغازه ی

تیراژه دستمه.روز پنجشنبه رفتم ۱۰ تومن واسه

کسی کارت به کارت کنم حواسم نبود جا گذاشتم

اصلا انگار آب سرد ریخته باشن روم.خلاصه

امروز رفتم بانک گفتم آقا من کارت جا گذاشتم

تو دستگاه گفت به اسم کیه؟گفتم فلانی گفت

به خودش میدیم حالا خودش کجاست؟کیش

هیچی با خواهش و التماس و تماس و تصویر

کارت ملی و این چیزا طرف کارت رو بهم داد

واقعا خدا خیرش بده نزدیک به ۹۰ تومن توش

پول بود و من کلی بدهکار.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۰۱

در یک تصمیم انتحاری میخوام زندگیم رو زیر و رو کنم

همه چیزش رو میخوام عوض کنم.

ماشینم رو میخوام بفروشم مغازمو بدم اجاره و

یه کار جدید رو استارت بزنم.بدترین قسمتش

فروختنه ماشینست.عادت کردم به ماشین خوب

سوار شدن و یهو باید برم پشت ماشین ایرانی

بشینم ولی ارزش داره چون این شغل فعلی داره

روح و روانم رو نابود میکنه و باید تغییرات ایجاد

کنم.اجاره دادن مغازه منطقی تره و میتونه خیالم

رو بابت هزینه ماهانه خونه راحت کنه و با خیال

راحت بسچبم به کار جدیدم و راش بندازم و با

خودم عهد کرد سال دیگه این موقع یه ماشین

بهتر بخرم.باید بتونم به امید خدا بریم ببینیم

چی میشه



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۲۷

یه سری اشتباهات هست که میدونی اشتباهه ولی

انجام میدی.

میدونی چرا؟؟

چون دلیل نداره.همین نداشتن دلیل خودش

بزرگترین دلیله برای انجام یه اشتباه.میدونی این

یه اشتباهه ولی گردنش میگیری و انجامش میدی

میدونی چه نتایجی داره ولی بازم انجام میدی

چون دیوانگیت در اثر اون اشتباه میره بالا..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۲۶

به یه سکون مطلق رسیدم.اصلا دلم نمیخواد از تخت

بیام بیرون و دوست دارم یا بخوابم یا لم بدم

تی وی ببینم.هیچ کار مفیدی انجام نمیدم.سر کار

هم نمیرم از کارم متنفرم.۴۰۰ ۵۰۰ میلیون کم

آوردم ک رسما برشکست شدم هیچکس هم نیست

بهم کمک کنه باید ماشینمو بفروشم اونم اگه

بخرن.هر روز از صبح دارم با طلبکارا سر و کله

میزنم و حسابام همچنان بستست.چکا برگشت

خورده.تا حالا تو زندگیم تو همچین موقعیتی

نبودم.

تقریبا به افسردگی کامل رسیدم.شدم شبیه به یه

آب راکد که کم کم شروع میکنه به گندیدن...

خودم مقصرم قطعا ولی واقعا هر چی تلاش کردم

بر عکس شد..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۱۳

مدتهاست در دام روزگار افتادم...

واقعا اسیرش شدم.همیشه تو مشتم بود ولی یه مدته

من تو مشتشم.بالاخره گهی پشت به زین و گهی

زین به پشت.حریفش نمیشم.حریف خودم هم

دیگه نمیشم.شاید بهتر بگم کم آوردم.اسیر شدم.

دقیقا مدتهاست دارم بازی میخورم.از کی؟

از روزگار.شدم اسیر و بازیچه ی روزگار که از قضا

بد ذاته.

مدتهاست لذتی نمیبرم.از چی؟

از چیزی که همیشه برام لذت بخش بود یعنی

زندگی....

مدتهاست دیگه هدفی ندارم و انگیزه ای ندارم.

مدتهاست دیگه لذت نمیبرم.مدتهاست دیگه خودم

نیستم.عوض شدم یا شاید عوضی شدم....

مدتهاست دیگه دیوانه نیستم.دیوانه بودن هزینه

داره و من دیگه توان هزینه دادن ندارم

مدتهاست همه جا تاریکه....یه نور کوچیکی اومد

که اونم کور شد....دلم نور میخواد...دلم تغییر

میخواد....دلم هوای آزاد میخواد دلم اون دیوانه ی

آزاد قبلی رو میخواد......

ولی نمیشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۵/۰۸

هنوزم عجیبه برام دو نفر منو بابا صدا میکنن!!

خیلی بار سنگینی داره و خیلی کلمه ی عجیبیه.

من خودم کم استفاده میکردم از لغت بابا ولی

بچه های من خیلی استفاده میکنن و خیلی وقتا

واقعا برام عجیبه این کلمه.من خیلی وقته بابا

شدم ولی آیا مثل یه بابا رفتار میکنم؟

آیا الگوی خوبی برای بچه هام هستم؟

آیا براشون وقت میذارم؟

آیا بهشون اهمیت لازم رو میدم؟

آیا حوصلشون رو دارم؟؟

آیا کار درستی کردم به این دنیا آوردمشون؟

این سوالا هر روز برام بعد از شنیدن کلمه ی بابا

تکرار میشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۲۷

عجیب شده این روزهای من

رسما دارم در چند تا جبهه با مسائل مختلف که

هر کردومشون خارج از توانه میجنگم.توی هیچ

زمینه ای تکرار میکنم هیچ زمینه ای موفق نیستم

و باید بجنگم و هر چی میجنگم بدتر میشه!!

از خودم واقعا تعجب میکنم بابت این همه توان

ولی واقعا روح و روانم خدشه دار شده.داغون

شدم ولی باید ادامه بدم.هر چند همیشه پس

ذهنم فرار و رفتن هست.برم و گوشیم رو خاموش

کنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۲۲

میگه که:

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آه آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی.

جهان که شادی آفرین بود

به چشم من غم آفرین شد

از آن شبی که برنگشتی

وقتی راه رو اشتباه بری و در مه پرسه بزنی و

سعی کنی از واقعیت ، واقعیت تلخ فرار کنی

نتیجش میشه همین.میشه سردرگمی میشه

سرگیجه.میشه همین که میبینی.

وقتی دنیات تاریک میشه و یه نور بهش وارد

میشه هر لحظه باید نگران باشی اون نور اگه

کور بشه چه اتفاقی میفته.وقتی به تاریکی عادت

کنی نور یادت میره ولی وای به وقتی که نور

بیاد و بره و دوباره بری تو تاریکی.اونجاست که

دائم دنبال اون نور میگردی...

عجب چیز مزخرفیه این زندگی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۱۶

در بدترین دوره ی زندگیم هستم فکر کنم.

همه چیز پیچیده به هم.همه چیز رو هوا

کلی بدهی و شغلی که روز به روز داره بیشتر من

رو نابود میکنه

دو تا بچه که لحظه ای حوصلشون رو ندارم و توی

چهره هاشون کوچیکی خودم رو میبینم و دایم

نسبت بهشون عذاب وجدان دارم.منی که الان باید

نقش پر رنگی تو زندگیشون داشته باشم ولی

حتی به زور باهاشون حرف میزنم.

خانواده ای که فقط اسمشون خانوادست و هیچ

وقت ازم حمایت نکردن.هیچوقت

۵۵۰ میلیون بدهی دارم موجودیم ۱۵۰ میلیونه و

هر روز طلبکارا زنگ میزنن و نمیدونم باید چیکار

کنم.همه از من قرض میگرفتن و من هیچکس رو

ندارم که از قرض بگیرم...

خلاصه ریدم سر در این زندگی در ۴۱ سالگی..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۱۳

+در این روزها چه میکنی؟؟

در حال زندگی در لحظه هستم ولی دهنم سرویس

شده.به معنای واقعی کلمه برشکسته شدم!!

با کلی بدهی و چک برگشتی و دردسرهایی که

خودم عاملش بودم.

+خب؟

هیچی الکی کار میکنم الکی میچرخم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۴/۰۱

پنج شنبه ۲۲ خرداد اولش برام خیلی بد بود

بعدش زدم به جاده و خوش گذشت.جمعه ۲۳ خرداد

نصفه شب صدای بمب اومد پریدم حدس خاصی

نزدم و صبحش با زنگ رفیقام بیدار شدم اخبار

رو چک کردم و دیدم بله جنگ شده!!!

فکر میکردم یکی دو روزه تمومه و دیدم بله این

داستان ادامه داره!صدای پدافند و بمب و موشک

هر شب نصفه شب و بالاخره عجله ای زدیم به

جاده.تنها شانسی که آوردم این بود که پنج شنبه

باکم رو پر کرده بودم.ساعت ۵ راه افتادیم و ۱۱

شب رسیدیم شمال.خسته گیج و آواره.و امروز

اول تیر ماه همچنان شمالیم.ده روزه زندگیم

عوض شده.یه گوشه میشینم اخبار میبینم و

موزیک گوش میدم و به دریا خیره میشم و به

سختی میخوابم.همه ی چکام برگشت خوردن و

همه ی حسابام بلوکه شدن.تا ده روز پیش استرس

همین چکا رو داشتم و خوابم نمیبرد ولی راحت

همشون برگشت خوردن.تا ده روز پیش مینالیدم

و غر میزدم و نا امید بودم ولی الان استرس آینده

رو دارم که تهش چی میشه.بعدش چی میشه.

پولم کی تموم میشه.بچه ها چی میشن.

تا ده روز پیش از زندگی و آینده نا امید بودم ولی

الان دلم لک میزنه واسه یه ساعت همون زندگی

نا امیدانه.شهرم و خونم رو گذاشتم و رفتم.

مغازه هام تعطیل.چقدر ناشکری کردم.و چقدر

استرس دارم برای آینده.

خدایا مثل همیشه هوامو داشته باش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۲

این شمال اومدنه ما همیشه طلسمه.

میخواستیم شنبه شب راه بیفتیم که پسر کوچیکه

تب کرد و بردیمش دکتر هم تب داره هم اسهال

هم دونه قرمز بدنش ریخته بیرون.دکتر گفت

حتما مسافرت رو برید.

خلاصه یکشنبه صبح اول نمیخواستیم بریم و بعد

وقتی بچه ها اصرار کردن راه افتادیم به سمت

شمال.جاده بدون ترافیک بود و اول رفتیم

کلاردشت نهار خوردیم و چرخیدیم و بعدش راه

افتادیم به سمت ویلا و امروز هم رفتیم دریا.

من برام تکراریه ولی بچه ها خیلی بهشون خوش

میگذره.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۷

دیروز صبح میخواستم یه سفر یه روزه برم که نشد

یهو دیدم چند وقتیه سر خاک بابام نرفتم و با

خواهرم رفتیم.حس غمگینیه یکی اون پایین

خوابیده که نه حرف میزنه نه حس داره!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۵

سر و صدای بچه ها رو نمیتونم تحمل کنم.

وقتایی که دارم فیفا آنلاین میزنم هی میان همون

نقطه جلوی تی وی هی بحث میکنم برید اونورتر

هی نمیرن هی داد میزنن منم بعضی وقتها قاطی

میکنم داد میزنم.امروز عصر پسر بزرگه میگه من

بدون بابا نمیرم جایی میگم من به چه دردتون

میخورم آخه بابا جون؟هی داد میزنم سرتون.

جفتشون میگن ما مقصریم که تو داد میزنی!!!

قلبم شکست واقعا!!!

گفتم نه عزیزای من مقصر منم که تحمل ندارم.

شماها هیچ اشتباهی نمیکنید.چقدر رفتارم بده

جدی.چقدر بی صلاحیتم.چقدر دارم حس کمبود

به این دو تا میدم.

امروز بردمشون مزرعه لاک پشتها یک ساعتی با

مرغ و خروس و غاز و لاکپشت و ببعی و خرگوش

ور رفتن و عشق کردن.

متاسفانه نه پدر خوبیم نه همسر خوبی نه فرزند

خوبی.بی مصرفم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۴

هر جاشو میگیرم از یه جا دیگه میزنه بیرون!

زندگیم رو میگم.

شده شبیه یه کاور که دیگه پاره شده و با وصله

پینه هم دیگه جواب نیست و پوسیده و هر چی

تقلا میکنم بپوشونه همه چیز رو ولی یهو یه جا

سوراخ میشه میزنه بیرون.

این حجم از گرفتاری و دغدغه واقعا در توان من

دیگه نمیگنجه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۳۱

از دست خودم تا حدی عصبانیم.

ولی تا حدی هم میگم زندگی رو سخت نگیر

به احساساتت نگاه کن ببین دلت چی میگه.

از طرفی توی سن من و شرایط من بیشتر باید به

عقل نگاه کرد نه دل.ولی خب هر وقت به حرف

دلت گوش نکنی تا آخر عمر ولت نمیکنه.فعلا که

توی این چاه افتادم و انگار دلم و روزگار با هم

دست به یکی کردن که ازش بیرون نیام.عیب

نداره سخت نمیگیرم این بار بیام بیرون یا نیام

بیرون خیلی مهم نیست در لحظه زندگی میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۸

وای از وقتی دست روزگار بخواد بنویسه

یا بهتر بگم به سلیقه ی خودش بنویسه و کاری

به دل تو نداشته باشه.

بدترینش اینه که یه اتفاقی واست رخ بده که

در زمان و مکان نامناسب باشه و اینجوری فقط

دلت میسوزه.دلت میشکنه و میسوزه و هیچ کاری

نمیتونی بکنی جز تحمل و حسرت.....

چقدر واژه ی غریبیه این حسرت.....

و متاسفانه من خیلی این واژه رو میشناسم.خیلی

باهاش مانوسم و میفهممش.

اون وقتی که باید اتفاق بیفته خبری نیست و

اتفاق میفته که خیلی دیره یا بد موقعست.

+ول کن دیوانه این حرفها ازت گذشته....

منم اینجوری فکر میکردم ولی نه....

امان از این روزگار

امان از این بازیهاش....امان از این شبهاش...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۵

روز دوم ترک

وای که چقدر سخته.چقدر امروز سخت بود

چقدر خودم رو کنترل کردم.سخته بخوای تنها

نوری که توی تاریکی تابیده رو کور کنی ولی ذات

این دنیای کثیف همینه.یهو نور میتابونه و اون

نور اذیتت میکنه باید کورش کرد.

باید قویتر بود

باید مجبور بود

+از اجبار بدت میومد

هنوزم بدم میاد ولی مجبورم.مدتهاست مجبورم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۴

روز اول ترک مجدد

دوباره باید برم تو ترک.میدونم سخته ولی باید از

پسش بر بیام.یه بار بر اومدم الانم باید بتونم.

خیلی سخته ولی باید بشه.

به خاطر خودم باید بشه.

جدی لعنت به من لعنت به این روزگار که اینجوری

میچینه که یهو میزنه بهت.

لعنت بهت



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۲

و در نهایت با ذکر این نکته که ریدم بر سر در

این زندگی باید یه نکته ی غمگین رو بگم.

باید واقعیت تلخ رو بزنم تو گوشم.مثل یک سیلی.

باید قبولش کنم.باید از رو ابرا بیام پایین بشینم

رو خاک سفت و واقعیت رو بپذیرم.

اینکه بالاخره در جدال اسفناک و سخت و نفسگیر

مغز و قلب بالاخره قلب تسلیم میشه.خیلی

غمگینه ولی باید بشه.چون روند زندگی این رو

میخواد.

+خب؟

قلبم تسلیم شد.

+چقدر تلخ.چقدر برات سخته.چقدر اذیت میشی

مجبورم....

مجبور..

متنفرم از اجبار ولی متاسفانه فقط یک بار فرصت

زندگی داریم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۱

۴۱ ساله شدم.

۲۱ اردیبهشت ۶۳ بدنیا اومدم و امروز ۴۱ ساله شدم.

۴۰ سالگیم به قطع عجیبترین سال زندگیم بود.

اتفاقات خیلی عجیب و غریبی افتاد که اگه یکی

بهم دو سال قبلش یکیشو میگفت اصلا باورم

نمیشد ولی خب زندگیه و هزار تا چرخ و اتفاق...

۴۰ سالیگم به معنای واقعی کلمه یک انقلاب بود

در من.در منه دیوانه ی گرفتار این قفس لعنتی...

از بی پدر شدن تا مسولیت ک و هر روز صبح زود

بیدار شدن و آدمهای جدید و نقش جدید تا

زمستون عجیب و غریب و طوفانیش....این چند

وقت هم حست ختامی بود بر ۴۰ سالگی جنجالی

من.

تولدت مبارک دیوانه

۴۱ ساله شدی....

چقدر پیر...

چقدر دور....

امیدوارم پخته تر بشم.کار اشتباه نکنم.صبرم

بیشتر بشه و این استرس و افسردگی لعنتی دست

از سرم بردارن.این ماجرا هم تموم شه راحت شم.

هیچ هدفی در ۴۱ سالگی ندارم.واقعا ندارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۲/۱۹

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آهی آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی

.

.

زندگی واقعا پدیده ی عجیبیه.شاید عجیب ترین.

همه چیز یهو میتونه عوض بشه.همه چیز میتونه

یهو متعجبت کنه یهو بره دور تند یا دور کند یا

کلا یهو تموم بشه.ممکنه اسیر بشی رها بشی و

ممکنه دیگه اتفاقی نیفته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۱۵

آدمیزاد عجیبه.

خیلی عجیبه دوست عزیز.

بیش از حد عجیب و غیر قابل پیش بینیه.

سالها پیش یه اعتقادی داشتم.اسمش بود اعتقاد

به یک لحظه.

این که یک لحظه و یک اتفاق میتونه تمام روند

زندگی رو متحول کنه.یک لحظه یک اتفاق یک

تماس یک نگاه میتونه تو رو تبدیل کنه به یه آدمه

دیگه.میتونه عوضت کنه میتونه شادترین یا

ناراحت ترینت کنه.

و این یکی از خصایص مهمه زندگیه.

داری یه روند تکراری رو میری جلو که یهو میبینی

از یک لحظه ی به خصوص دیگه آدمه قبل نیستی

شدی یه آدمه جدید با یه زندگیه جدید.و حتی

با احساساته جدید.

یک لحظه.....

همیشه توی زندگیم منتظر این یک لحظه ها بودم

تا شاید رها بشم از روند تکرار....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۲/۱۲

چی چیدی دوباره؟؟

دوباره روز از نو روزی از نو.

آدم ضعیفی مثل من دوباره برگشت به تنظیماته

کارخانه!!!

اصلا فکرشم نمیکردم و و کنترلی روی خودم

ندارم.عجیبه انقدر ضعیف شدم.

دیشب مسته مست بودم و توی خیابونا نیم

ساعتی چرخیدم و با صدای بلند آهنگ گوش

میکردم.بعد از مدتها خیلی چسبید.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۸

لحظه به لحظه ی این شغل لعنتی و این زندگی

لعنتی داره منو آب میکنه.

واقعا محیط کارم و کارم دیگه برام غیر قابل

تحمل شدن.از صبح درگیری فروشنده و مشتری

و مالیات و بیمه و تعزیرات و هزار تا کوفت و

زهرمار و هر روز یه اتفاقی میفته و بازار خرابه

مخصوصا این صنف کوفتیه من و کلی چک و

بدهی دارم که با هیچ منطقی دیگه جور در نمیاد.

دارم روانی میشم انقدر فکر و خیال و دغدغه

دارم.هر کاری میکنم منجر میشه به شکست.

تنها دلخوشیم ماشینمه که باید بفروشمش تا

بتونم شکم اینا رو سیر کنم.تو خرج روزمره

موندم.به عالم و آدم بدهکارم.دارم سرویس میشم

هر چی دو دو تا چهار تا میکنم میخوره به عن و

اتفاق نمیفته.خسته شدم از بی عرضگی خودم

از این همه سگ دو زدن و حرص خوردن بی

نتیجه.هر چی داشتم فروختم ریختم تو دهن این

مغازه ها و آخرش هیچی به هیچی.عصبانیم

از همه چیز عصبانیم.این وسط این فروشنده هم

گیر داده میخواد بره.باز روز از نو و روزی از نو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۴

از بچگی که شروع کردم به کتاب خوندن به

نویسنده ها حسودیم میشد و دلم میخواست منم

بتونم کتاب بنویسم.از کتابهای ژول ورن که شروع

به خوندن کردم همیشه شروع میکردم توی ذهنم

داستان سازی و کتاب نوشتن و حتی چند باری

یه چیزایی هم نوشتم.شاید بتونم بگم بزرگترین

رویای من از بچگی خوانندگی و نویسندگی بود

و تقریبا در راه رسیدن بهشون هیچ تلاشی

نکردم و کسی هم کمک نکرد که یه قدم برم جلو

نوشتن و ساختن و پرداختن چند شخصیت و

جلو بردن داستان و اون همه هنر و توصیف واقعا

کار بی نهایت لذت بخشیه.من بهش میگم آفرینش

و خلق کردن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۳

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.

یه رنگ شیک ولی آروم و بی صدا که زیاد به چشم

نمیاد.

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.از اون آبی پر

رنگ و خوش رنگ.

خوبه یا بده؟

نمیدونم حقیقتا.ولی میدونم رنگم عوض شده.

میدونم آروم شدم منطقی شدم.چهل سالمه دیگه

لعنتی.یه قسمت از ریشام سفید شده.چهرم دیگه

کمتر از سنم نیست به سنم میخوره.بشاش

نیستم تا حدی غمگین و افسردم.قابل اعتمادم

قابل مشورتم تا حدی الگو هستم.

چه بزرگ شدی حاجی!!

آره ولی وای از درونم.هنوزم درونم کودکه....

پیش مشاور میرم بهم میگه باید حرف بزنی باید

احساساتت رو به زبون بیاری انقدر تو خودت

نریزی....ولی

ولی چی؟

ولی من نمیتونم.این من درون عجیب من عادت

کرده به تنهایی به فروخوردن احساسات.به نگفتن

به خودم و خودم....

یعنی بی نتجیست؟

آره فکر کنم.من دیگه تغییر نمیکنم همینم.تا ابد

همین میمونم و احتمالا اگه به ۶۰ سالگی برسم

یه پیرمرد افسرده میشم...چقدر سخته...

خیلی..

شدم خاکستری.خا‌کستری کم رنگ....یه رنگ آروم

که دیگه به چشم نمیاد...کم رنگه و هر چی میره

جلوتر هی کم رنگ تر میشه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۳

هر کاری میکنم جدیدا خوابم نمیبره!!

دارم سرویس میشم.

از ساعت ۱۲ رفتم توی تخت تا ۲ هی غلط زدم و

هی اینور اونور شدم و هیچی به هیچی.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۳۱

نمیتونم بذارمم کنار

سخت ترین دراگ

دلمم واست تنگه

.

.

اندازه طهران...

نمیتونم بشم انگار بیخیال....

.

گور بابای زمان...

...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۲۷

حقیقتا حاضرم هر چی دارم بدم ولی این همه

فکر نکنم!!!

سرویس شدم از این همه فکر و تحلیل و تجزیه

مخصوصا اکثر فکرام حول و حوش س و پ

میچرخه و همین داره اذیتم میکنه.

اوضاع این روزهای من تکرار شدید مکررات هست

اون هم به طرز فجیعی.به طرز فجیعی همه چیز

برام قابل پیش بینیه و به طرز فجیع و عجیبی

بی پولم.

جالبه دارم به این نتیجه میرسم که جدیدا هر

حرکتی میزنم و هر کاری میکنم نتیجش میشه

شکست.یک بازنده ی پر ادعا و مغرورم.

این مغازه جدیده هم افتاده تو سرازیری و خبری

نیست و مغازه خودم هم تعطیل و انقدر چک دارم

و انقدر این دو سال با جمع کردن و زدن مغازه

پول از دست دادم که دیگه هیچی نمیشه گفت.

در کل ریدم.

اون مغازه تی شرت فروشی رو جمع کردم کلی

پول برام موند و جنس.پولا رو رفتم یه مغازه

جدید همون بوتیکه رو زدم و نقدی خریدم

و جنسا رو دادم رفیقم که هنوز پولمو نداده.

الانم که کلی بدهکارم و همه چیز رو هواست



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۲۲

ای همیشگی ترین عشق

در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سرا پا

تا ابد در حسرت تو

نمیدونم چرا انقدر با بچه ها کل کل میکنم.هی

دعواشون میکنم.به قول یه نفر میگفت چون بهت

محبت نشده بلد نیستی با بچه هات درست رفتار

کنی!!!البته اینم بگم خیلی پرو هستن این دو تا

و سر همه چیز بحث میکنن.

دیروز کوچیکه میگفت آرشا بیا بریم پنجره رو باز

کنیم داد بزنیم بابامون بی ادبه!!!

خلاصه گرفتار اینا شدیم!

+اون شعر اول پست چی میگه؟؟

-حال میکنم با اون تیکه.هی زمزمه میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۴

یکی از دلایلی که آدما باهام حال نمیکنن و فاصله

میگیرن اینه که یه مقدار زیادی پر رمز و رازم.

حرفم رو نمیزنم و ضعف نشون نمیدم.خیلی با

آدما متفاوتم.برای خودم شخصیت قائلم و از

حرفها و شوخیهای الکی و بی نتیجه خوشم

نمیاد و خودم رو میکشم عقب.یا شاید به قول

فروشندم خودم رو میگیرم.هر چی بیشتر میرم

جلو هم این قضیه بدتر میشه.

من به با شخصیت بودن و درست صحبت کردن

و مودب بودن اعتقاد دارم و عملا میبینم اکثرا

اصلا براشون مهم نیست و طبیعتا من نمیتونم

قاطیشون بشم.کلا روابط انسانی خیلی برام

عجیب و پیچیده شده!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۲

بیقرارم!

نمیدونم چرا بیقرار شدم....داشتم چند وقت پیش

آرشیو وبلاگم رو میخوندم و دیدم سالهاست دارم

غر میزنم.سالهاست راضی نیستم...دلیلش چیه؟

طبیعتا جای درستی نیستم.تو هیچ زمینه ای در

جای درست نیستم و همین باعث میشه خوشحال

نباشم و هی بنالم.

این روزها هم که کلا به هم ریختم.به خاطر اون

جریانی که پیش اومده بود حس میکنم لنگ در

هوام.حس میکنم یه جا دیگم، منتظرم، پشیمونم

و به هم ریخته و تا حدی هم به خودم افتخار

میکنم که تونستم بگذرم و رها کنم....

خلاصه باید این روزها هم بگذره مثل روزهایی که

گذشت و من همچنان خیلی ترسو و محتاط و

البته با در نظر گرفتن همه جوانب هیچ کاری

نمیکنم.غم در تمام من نفوذ کرده....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۰۹

عید خود را چگونه گذارندید؟؟

میخواستیم بریم شمال ولی به خاطر مادرم که تنهاست

و البته ترافیک شدید و بچه ها که میرن رو مخم

نرفتیم عوضش قرار شد هر روز یه جا بریم.

یه روز رفتیم فیروزکوه دریاچه سد نمرود که

خیلی قشنگ بود و جاده ی قشنگی داشت و برف

میبارید.

یه روز رفتیم خرید برای خونه

یه روز رفتیم گرمسار غارهای نمکی و روستای

پاده که یه قلعه از زمان ساسانیان داشت و

واقعا دیدنی بود.

و از امروز باید بیام سر کار چون فروشندم رفته

مرخصی.

اینم از عید امسال.

وقتی خونم خیلی بچه ها رو دعوا میکنم!!خیلی

میرن رو مخم اصلا حوصلشون رو ندارم.واقعا

نمیدونم چیکار کنم گناه دارن انقدر دعواشون

میکنم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۹

ساعت یازده و نیم بیست و نه اسفند

تقریبا ۱۲ ساعته سرکارم و دارم از خستگی نابود میشم

کمر و پاهام داره از جا در میاد.

خسته و نابود و خدا رو شکر زحمت الکی.

یعنی اگه ۶ ماه پیش ماشینم رو میفروختم و طلا

میخریدم نیاز به کار کردن نبود و راحت پولم دو

برابر میشد.باید گریست به این وضعیت

امسال هم گذشت و سال عجیبی بود.یکی از بالا

پایین ترین سالهای زندگیم بود.عجیب و غمگین

و پایانش هم طوفانی!!!

انصافا شاید عجیب ترین سال زندگیم بود یه

سری چیزهایی تجربه کردم که هیچوقت فکرش

رو هم نمیکردم ولی امسال هم گذشت....

جای پدر خالی بود در سالی که گذشت و یاد پدر

به شدت پررنگ....پیر شدم امسال....جوون هم

شدم....ولی آخرش سیاه شدم و سوخته....

ببینیم سال بعد دست تقدیر چی نوشته..

سالی که گذشت پر از بحران بود...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۹

دیشب با رفقا رفتیم یکی از این رستوران های

موسیقی زنده و تولد آرشا رو گرفتیم.خیلی خوش

گذشت.کلی خوردیم و نوشیدیم و رقصیدیم و

بهمون خوش گذشت مخصوصا به آرشا.اینم از

شب چهارشنبه سوری ما.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۸

امروز بیست و هشتم اسفند

تولد یکی از عجیب ترین ،دوست داشتنی ترین و عزیز

ترین انسانهای زندگیمه.تولد پسر بزرگم.

خیلی سخت بود و شیرین و بخش زیادی از رشد

من به خاطر این بچست هر چند توان زیادی ازم

همیشه گرفته و شاید بخشی از افسردگیم هم به

خاطر سختی زیاد این بچست ولی از خودم هم

بیشتر دوستش دارم(خودم رو خیلی دوست

دارم).نه ساله شد و هی داره بزرگتر میشه.باورم

نمیشه همون نوزاد نخوابه پر سر و صدا و بچه ی

شیرین و شیطون الان انقدر بزرگ شده.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۷

به وقت بیست و هفتم اسفند چهارصد و سه

ساعت تقریبا هشت شب.

داشتم فکر میکردم اگه الان تو این جایگاه شغلی

و اجتماعی نبودم تو این تاریخ داشتم چیکار

میکردم؟؟

اگه شغلم یه چیز دیگه بود؟

اگه مجرد بودم؟

اگه یه جا دیگه بودم؟؟

خیلی دوست داشتم میفهمیدم.....

من توی رویا زندگی میکنم.جذاب تره...

مثلا اگه سال ۸۷ اون جایگاه شغلی مدیریت

تبلیغات درست میشد الان توی استراحت بودم.

اگه اون کارخونه داروسازی رو خریده بودیم

احتمالا داشتم برای سفر اروپای عید برنامه

میچیدم.اگه مجرد بودم احتمالا داشتم برنامه

برای عید میچیدم که چیکار کنم.

اگه شغلم متفاوت بود از این روزهای آخر اسفند

حسابی لذت میبردم.

ولی این اتفاقیه که افتاده و من تو این جایگاه

هستم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۶

یه وقتهایی میشینم زندگی یه سری از افردا

مشهور رو میخونم و مرور میکنم و میبینم چقدر

نقش غم و جنون توی روند زندگیشون و آفرینش

شاهکاراشون پر رنگه.

مثلا ون گوک.تمام آثار منحصر به فردش رو در

اوج بیماری شخصیتیش کشیده و در نهایت

خودکشی کرده و فقط یه جمله گفته:

غم برای همیشه باقی خواهد ماند!!

چیه این غم واقعا؟؟چقدر تاثیرگذار ،جنون آفرین

و مخرب و عجیبه؟؟

چقدر از شاهکارهای ادبی و هنری و فلسفی در

اثر همین غم و دیوانگی بوجود اومدن.

عجیبه این پدیده ی احساسی واقعا.

غم باید ستایش بشه هر چند واقعا مخربه ولی

منم به غم و شب و خیال اعتیاد دارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۶

وسط این همه گرفتاری و بدبختی برای خودم عیدی

خریدم!یه سری کتاب بود توی لیست خریدم بود

دیگه امروز همت کردم و خریدمشون تا فردا

برسه به بدستم.احتمال زیاد چکهای امسالم همه

برگشت میخورن.خیلی اوضاع خرابه و اون چیزی

که فکر میکردم نشد متاسفانه.

حال روحیم هم بهتره.گذر کردم از خیلی اتفاقات

و فعلا برگشتم به هنون روتد تکراری و روزمرگی

هی تلاش برای فرار از این تکرار لعنتی منجر

میشه یه سقوط.و من دیگه توانی برای بیشتر از

این سقوط ندارم.پس تحمل میکنم و سعی میکنم

بعد از عید یه تغییراتی بدم تا شاید این روزمرگی

بره گمشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۱۲/۲۴

وای وای وای

وای از این حجم مشکلات و مسولیت و این همه کوف

و زهرمار که رو اعصاب من مدام دارن رژه میرن.

وای که دیگه تحملم داره تموم میشه.این کولر

مغازه تعمیرکاره دو دفعه اومده بازم مشکل داره

قرار بود امروز یعنی جمعه ساعت ۹ صبح بیاد

البته کشکش دادم بیشتر بخوابم که نه و نیم بشه

اومدم دیدم باز نردبون پاساژ نیست به یارو

گفتم برو ۱۲ بیا ولی بالاخره نردبون پیدا شد و

فعلا درستش کرده.حوصله ندارم.کلید ماشین

همکارم رو گرفتم اومدم تو ماشین دراز کشیدم.

مدتهاست درست نمیخوابم.بیشتر از ۳ ساعت

پشت سر هم نمیخوابم و تمام شب رو بیدارم.

داغونم داغون.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۳

ساعت ۹ شب

آخرین پنج شنبه ی سال نحس ۱۴۰۳

سالی که عجیب بود متفاوت بود.

نشستم توی مغازه.خسته کوفته منتظرم زودتر

برم خونه.امسال فکر کنم چکام پاس نشه.

خیلی اوضاع خرابه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۲۲

+چه خبر ؟ چیکارا میکنی؟؟

در درون امواج پر تلاطم زندگی به آرامی سعی به

حفظ موقعیت میکنم.

+خیلی هم خوب



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۹

از این بحران هم در حال عبور هستم

با این تفاوت که اینبار بدون کمک نمیتونستم.

و این خبره خیلی خیلی بدیه.

اینکه دیگه تنهایی نمیتونم برابر ناملایمات بجنگم

و حتما باید کمک بگیرم.باید قویتر بشم.

میشه؟

بعید میدونم.

من فهمیدم که نمیتونم با غمم روبرو بشم و دایم

ازش فرار میکنم اونم با سرکوب خودم و همین

باعث میشه این غم بزرگ شه و باعث دردسر بشه

اینم به خاطر غرورمه.نمیخوام کسی ضعفم رو

ببینه و با کسی در موردش صحبت نمیکنم حتی

خودم هم دوست ندارم ضعف خودم رو ببینم.

اینا در من نهادینه شدن و باید سعی کنم این

خصوصیات رو تعدیل کنم.

این نیز گذشت خدایا خودت همیشه کنارم باش

میدونم هوامو داری دمت گرم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۳

اوضاع این روزها بر وفق مراد نیست(است)

من غمیگن و دلگیر و عصبانی و افسرده و ناراحتم

چرا؟

به هزار دلیل درست و غلط.

از هر لحاظ شاید در سخت ترین شرایط زندگیم

قرار گرفتم.هی تصمیم گرفتن و هی تلاش کردن

و هی مبارزه کردن.

کاش بیست ساله بودم!!!واقعا هر لحظه دارم این

چهل سالگی لعنتی رو بالا میارم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۹

روز ششم و احتمالا آخر ترک.

+ترک شد؟

فکر کنم.

+مطمئنی؟؟

هیچ وقت هیچ چیز رو مطمئن نیستم ولی حسش

میکنم.

+خب برنامت چیه؟

همون زندگی همیشگی.

+به چه نتیجه ای رسیدی؟؟

واقعیت تلخ توی سن من بهتر از رویای شیرینه!

+متاسفانه.

بله متاسفانه

+موفق باشی

مرسی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۷

روز چهارم ترک

هی اینور اونور میزنم ولی باید روی تصمیمم بمونم.

مهمه که بمونم.و باید بتونم.

چقدر سخته این دوران.کمتر تجربه کردم همچین

اوضاعی رو.ولی این نیز میگذرد.

امروز رفتم پیش مشاور میگه باید قرص بخوری

انقدر بهم ریختم و داغونم که باید چند وقت

جلسات مشاوره برم.

تشخیص؟

افسردگی شدید

معلوم بود اون همه فشار و

استرس و غم یه جا یهو میریزه بیرون.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶

مسافر تمام راه رو گم شده بود.

مسیر رو از دست داده بود مقصد رو هم همینطور

مسافر متاسفانه به این نتیجه رسیده بود که تمام

مدت درو خودش میچرخیده.مسافر مدت زیادی

بی حرکت به افق خیره شده بود.به تک درخت

سربلندی که تنها ایستاده بود و سایه هم نداشت

مسافر قدرت تصمیم گیری نداشت ولی باید

تصمیم میگرفت و راه جدیدی انتخاب میکرد

مسافر مردد بود ولی سختی زیاد کشیده بود

باید روی تردیدش خط میکشید باید روی قلبش

پا میذاشت باید سرپا میایستاد و شروع به حرکت

میکرد.مسافر خسته و تنها بود ولی باید ادامه

میداد.

مسافر تصمیمشو گرفت.مسیر انحرافی رو پشت

سر میذاشت و مسیر جدید رو شروع میکرد...

باید درد کشید و ادامه داد



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۶

روز سوم ترک

قبلا در آستانه ی فروپاشی روانی بودم ولی الان در این

مقطع و جایگاه مسلما به فروپاشی روانی رسیدم.

دیگه افکارم دست خودم نیست میان و میرن و

بعضا میمونن و تکون نمیخورن.کاری از دستم

برنمیاد جز تلاش برای متلاشی نشدن.یعنی دیگه

حتی نمیتونم برای قوی بودن هم تلاش کنم!!

ولی

ولی میدونم دوباره پا میشم سر پا میشم.طول

میکشه ولی میشه من ارتش تک نفرم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۵

دیروز شنبه روز اول ترک بود.

خیلی خیلی به سختی گذشت ولی خوشبختانه گذشت.

امروز یکشنبه روز دوم‌ ترکه.

باید خیلی قوی باشم....خیلی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۰۲

هی میگم رو خودم تسلط ندارم

هی میگم از خودم عصبانیم

ولی من همینم.همین که میبینی.همیشه همین

بودم.همیشه اینجوری بودم.همیشه ساختن با آدما

برام سخت ترین کار ممکنه و همیشه تنها بودم.

عوض هم نمیشم.راه رو نباید اشتباه برم.نباید

خطا کنم.وقتی اشتباه میری و خطا میکنی همین

میشه نتیجش.باید تاوان داد تا اشتباه رو درست

کرد.همیشه باید تو ذهنم این جمله بالا پایین بره

همیشه باید یادم باشه:

هر کیفی کیفری دارد...

کیفرشو قبول کن و تحمل کن

-چشم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۹

باز از امروز باید به مدت یک هفته برم.

برم و ق بگم برای پدر.

تازه تموم شده بود ولی باز باید یک هفته برم.

کاش میشد ذهنم رو بیشتر کنترل کنم مدیریت

کنم.بیشتر روی خودم تسلط داشتم.نمیتونم

متاسفانه.انقدر عقب کشیدم دیگه توان مبارزه

ندارم.و کوچکترین داستانی باعث میشه بهم

بریزم.ولی باید قوی بود باید سعی کنم دوباره

به خودم مسلط بشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۵

+چه میکنی؟؟؟

واقعا نمیدونم....نمیدونم دارم‌ چیکار میکنم.

نمیدونم کجام.

نمیدونم کیم

نمیدونم چیم

نمیدونم چی داره میگذره.....

+خوب میگذره یا بد؟

نمیدونم واقعا.

هیچی نمیدونم.

گیجم

منگم

گنگم

عجیبم.

ولی میگذره...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۲

دیروز و پریروز خواب بابام رو دیدم.

خیلی وقت بود خوابشو نمیدیدم.

باید برم سر خاکش فکر کنم.

یه مدتیه از فکرش در اومدم انقدر که مشغله دارم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۸

یه تصمیم جدید گرفتم

از این به بعد به جای غر زدن فقط میخوام بگم

خدا رو شکر فقط انرژی مثبت.

از امروز شروع کردم.دیگه فقط به چیزهای خوب

فکر کردن و لذت بردن از هر ثانیه.بدیها رو دیگه

نمیخوام ببینم.فقط خوبیها



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۷

سه روزه مثل سگ دارم جون میکنم و زندگی میکنم!!

اینم از چهل سالگی.و اینکه متاسفانه توان بدنیم

به شدت پایین اومده و داغون میشم.

لرزش دست پیدا کردم تپش قلب دارم سرویس

شدم خلاصه.تحمل فشار زیاد و استرس رو ندارم.

امروز هم رفتیم مغازه رو چیدیم و ویترین هم

زدم و رفتم خونه نهار و الان اومدم مغازه گیشا

این فروشنده ی گیشا ما تا شنبه نیست و دیگه

نمیرسم برم تیراژه.خستگی دارم پاره میشم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۶

یک روز پر از تنش و استرس و خستگی!!

صبح رفتم ک بعدش رفتم بازار اومدم خونه که

داستان درست شد رفتم مغازه.قرار بود شب دکور

و اینا رو بیارن بریم مغازه تیراژه رو دکور بزنیم.

که یهو رفیقم زنگ زد گفت داداش شارژ مغازه رو

تسویه نکردم نمیشه دکور رو ببریم.علی نجار هم

گفت دکور تو راهه و نمیتونم برگردونمش.

خلاصه با کلی جنگ روانی و استرس چک شارژ

رو دادیم و داستان حل شد و الان ساعت ۱ صبح

من نشستم تا دکور رو نصب کنن.

خسته از این همه دوندگی و تلاش الکی و

بی نتیجه!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۴

تویی یا شیطان؟؟؟؟

بالاخره سفر ما به پایان رسید و انصافا خیلی خوش

گذشت.هر شب مست و هر روز از صبح تا شب

بیرون.مخصوصا بچه ها خیلی کیف کردن.تو این

سفر با یه خانواده دیگه هم بودیم که خیلی خوب

بود و باهامون هماهنگ بودن.

از امروز هم باید رفت دنبال کار و دغدغه و

گرفتاری و سر و کله زدن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۱۰

همیشه یه شعار داشتم تو زندگی:

هر وقت به کارهای سال قبلت نخندیدی یعنی بزرگ شدی

رشد کردی و بالغ شدی.

و من متاسفانه همچنان میخندم به خودم.چه در

گذشته چه در حال!!

این روزها روزهای عجیبیه برام.خیلی عجیب

شاید به جرات میتونم بگم تا حالا تجربه نکرده

بودم.منی که به شدت منطقی شدم همچنان درگیر

احساسم و نمیتونم روی خودم کنترلی داشته

باشم.در حقیقت از سوختن رسیدم به خامی.

این روزها حس میکنم اون ۳ نفری که درونم

زندگی میکردن همچنان هستن و یکیشون کاملا

منطقی حرف میزنه یکیشون کلا ساکته و یکی

دیگه میشنوه و نمیفهمه و عکس العملی نشون

نمیده و به کارش ادامه میده و مشکل اساسی

من همین نفر سومه.نفر دوم هم که خفه خون

گرفته.

من فکر میکردم خیلی قویم ولی فهمیدم نه.

یا شاید این اتفاقات و حوادث این یک سال اخیر

من رو از پا انداخت.من رو داغون کرد و دیگه

توان مبارزه برام نموند....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۹

بالاخره طلسم شکست و اومدیم کیش.

نیاز به سفر داشتیم ولی واقعا خیلی گرونه.

ولی داره خوش میگذره.هوا عالی و هر شب مست

دوست آرشا هم با خانوادش اومدن باهاشون

خوش میگذره.

وسط این همه کار و گرفتاری و فکر و خیال دلم

میخواست تو یه فرصت مناسب برم سفر ولی

اینجوری قسمت شد دیگه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۸

یه چالش ذهنی برام پیش اومده که دهنم رو سرویس

کرده.اصلا عجیب....فکر میکردم دیگه به ثبات

فکری رسیدم و چیزی نمیتونه فکرمو رو تا این

حد درگیر کنه.یعنی مطمئن بودم ولی خب از

اونجایی که انسان غ ق پ هست.مخصوصا من

پس این اتفاق طبیعیه.باز هم بهم ثابت شد که

نباید وقتی در جایگاه کسی نیستی قضاوتش کنی

و ممکنه همون اتفاق برات بیفته.خلاصه این مدت

خیلی خیلی فکرم درگیره و هر چی تلاش میکنم

نمیتونم حلش کنم و ذهنم یاری نمیده!!!یعنی از

منطق فراری شده و آرامش ازم گرفته شده و از

این بابت واقعا در عذابم.ولی مقصر خودم بودم

و این نیز میگذرد.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۳

خدا شخصا فکر کنم ورود کرد به قضیه و

دسیسه ی شیطان رو خنثی کرد ولی من هنوز

نمیفهمم.هنوز با این سن بقیه رو مسخره میکنم

ولی یه مشکل که پیش میاد در حالیکه منطقی

همه چیز رو بررسی میکنم باز نمیتونم بر احساسم

غلبه کنم و همچنان استرس دارم و اذیت میشم.

گفته بودم خدا هوامو داره این دفعه هم داشت.

هر چند اولش آدم اذیت میشه ولی بعدش میفهمه

که هر شری پیش میاد یه خیر درونش هست..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۰۱

امروز بالاخره رفتم قرارداد این مغازه توی تیراژه

رو نوشتیم و چکا رو دادم.از پانزدهم بهمن تحویل

میگیرم.جنساشم که دیروز رفتم بازار گرفتم.

فعلا فروشنده ندارم مشکل اینه.ولی دلم روشنه

بریم ببینیم چی میشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۳۰

حالم از شرح غمت...افسانه ایست...

چشمم از عکس رخت...بتخانه ایست...

این هفته بگذره.این سنگینی بره‌.این غم عظیم

بد ذاته مرموز برسه به سالش....این سیاهی بره

و سایشو جمع کنه از روی قلب من.از وجود من.

من بمونم و خودم و غمهای قدیمیم و غمی که

به اون غما اضافه میشه.

اون پیرمرد پر حاشیه هیچوقت نساخت با من..

هیچوقت باهاش کنار نیومدم و آخرش با مرگش

هم کنار نیومدم....نشد کنار بیام...با قبرش هم نشد

حرف بزنم.هیچوقت با خودش نتونستم حرف

بزنم.الان هم که زیر خروارها خاک خوابیده بازم

نمیشه باهاش حرف بزنم...توی خوابم هم باهام

حرف نمیزنه و باهاش حرف نمیزنم!!!

یه سری طلسم ها تا ابد برجاست.برپاست...

طلسم "بابا" هم برای من تا ابد برجاست....

نفهمیدم پدر داشتن و پشت داشتن و کوه داشتن

رو.ولی وقتی رفت پشتم شکست و خالی شد...

عجیبه این تناقض.....عجیبه....

کاش بود تا یکبار باهاش حرف میزدم.نه اینکه هر

روز صبح سعی کنم بیشتر داد بزنم و دلم خوشه

صدام بهش میرسه....

نمود منو این پدر....نمود



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۷

نشسته ام به در نگاه میکنم...

دریچه آه میکشد...

من هم آه میکشم....

باور کردنی نیست ۴۰ سالمه.یعنی نصف بیشتر

عمر سپری شده.دوران طلایی سپری شد بدون

اینکه بفهمم و خبر داشته باشم.

صرف چی شد؟؟

واقعا هیچی.....

بدونه هیچ دستاوردی....

بدونه هیچ موفقیتی....

چی باقیمونده؟؟سالهای پیش رو چجوریه؟؟

هیچی میرم تو فاز مریضی.فشار خون چربی

زانو درد کمر درد حرص خوردن و در نهایت مرگ.

بدون هیچ دستاوردی.بدون هیچ خلقی...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۵

پسر بزرگم خیلی با احساس و حساسه

به خانواده ی ما رفته.امروز روز پدر بود.با بچه ها

رفتیم یه پاساژ من شلوار لازم داشتم.یهو گیر داد

بابا امروز روز پدره باید برات کادو بگیریم.گفتم

این شلوار که گرفتیم کادوی شما بود.گفت نه این

قبول نیست خودم میخوام کادو بگیرم برات.

خلاصه با مامانش رفت گشت و یه کادو گرفت.

نهار رفتیم بیرون و وقتی برگشتیم خونه کوچیکه

هم رفت یه نقاشی کشید و کادوشونو بهم دادن.

خیلی خوشحال شدم.

من یادم نمیاد هیچوقت روز پدر برای بابام چیزی

گرفته باشم!!حتی بهش تبریک هم نمیگفتم...

ولی امسال براش استوری گذاشتم!نمیدونم چه

حسی باید داشته باشم ولی غم طبیعتا خیلی

پر رنگه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۲۴

باز که دیوانه شدم!!

+چی شدی؟؟

دیوانه شدم.باز هم نمیدونم مسیر منو کجا میبره.

+معنیش چی میشه؟؟

روی مسیر کنترل ندارم.دل دادم به مسیر.دیگه

خودم تصمیم نمیگیرم.میرم تا ببینم چی میشه.

+خطرناک نیست؟؟

نمیدونم.فقط یه چیزی رو میدونم.اینکه همیشه

خدا هوامو داشته و خواهد داشت..همیشه هست

همیشه حواسش هست وقت خطر همه چیز رو

زیر و رو میکنه...

+موفق باشی...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۸

عصر بود داشتم میرفتم مغازه.دیدم سطل آشغال

دمه دره و گفتم بذار آشغالا رو ببرم.

برای اولین بار کیسه ی زباله روشن بود رنگش یهو

خط آرشا به چشمم اومد و دیدم یه مقوا توی

آشغالاست با دست خطه این بچه.مقوا رو کشیدم

بیرون و مقوا رو خوندم و نابود شدم!!!

برای بابام نامه نوشته بود.میخواست برای تولدش

که ۲ ماه دیگست بابام رو دعوت کنه.بابام همیشه

بهش میگفت دکتر داروساز شو و آرشا همیشه

میگفت میخوام مکانیک شم ولی تو این نامه

نوشته بود بابی به خاطر تو دکتر داروساز میشم.

امیدوارم هنوز منو دوست داشته باشی و از اون

بالا نگاهم کنی و مراقب خودت باشی!!!

داشتم قدم میزدم با خودم گفتم کاش روزهای

میبردمش با بابام خداحافظی کنه.ولی یه چیزی

تو دلم گفت بهتر که نبردی تا آخرین تصویرش

از بابام روی تخت و مریضی نباشه.

کاش خودم هم فرصت داشتم با بابام حرف

میزدم یا خداحافظی میکردم یا ازش معذرت

میخواستم که نشد دکتر بشم تا به آرزوش برسه.

از وقتی خودم رو شناختم فقط باهاش لجبازی

میکردم....

بعد از مدتها ۲ نصفه شب بالاخره بغضم شکست.

بلد نیستم گریه کنم جلوی خودم رو میگیرم به

صورت غیر ارادی.کاش میشد خودم رو ول کنم

و راحت اشک بریزم.انقدر اشک ریختن برام

سخته که سردرد میگیرم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۱۰/۱۰

دو هفته ای میشه که هفته ای یک بار کوه میریم.

خیلی خوبه.واقعا خسته میشم و واقعا خوشم

میاد از این خستگی.البته یه املتی هم هست به

عشق اون هم میشه گفت میرم.

کتاب میخونم ، زبان میخونم ، بازی میکنم...

فعلا مشغوله اینا هستم تا بگذره.

فهمیدم که باید گذروند تا بگذره.

اوضاع مالیم فاجعست.تقریبا به بزرگ و کوچیک

و به همه بدهکارم!!!اصلا یه وضع عجیبیه.

مجبورم یه مغازه جدید بگیرم.مغازه رفیقم توی

تیراژه رو احتمالا باید بگیرم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۱۰/۰۴

وای از دیروز!!!

روز افتضاح.

صبحش خیلی خوب بود.رفتیم کوه بعد از مدتها.

یه رستوران هست بالاهاش املتاش بی نظیره با

خستگی شدید میرسی اون بالا واقعا میچسبه.

خلاصه خوب بود تا عصر.داشتم آرن رو میبردم

دندونپزشکی و واقعا اعصابم خورد بود که اذیت

میشه که دیدم زدم به یه ۲۰۶ گلگیر عقب سمت

کمک رفت تو.طرف گفت زنگ بزنیم پلیس گفتم

شما برو نشون بده من خسارتش رو تقدیمتون

میکنم خلاصه گواهینامه رو دادم بهش و قرار

شد هماهنگ کنیم بریم ماشینش رو نشون بدیم.

رفتیم دندونپزشکی و بچه نشست و آمپول

بی حسی زده شد و این شروع کرد گریه.

اشکاش گوله گوله میمومد پایین.یه ربع نشستیم

تا بی حس بشه و بعد دکتر اومد شروع کنه به

تراشیدن دیگه نتونست و دکتر گفت نمیشه

اینجوری تا آخر عمرش میترسه و ولش کنین.

احتمالا باید ببریم این کلینیکا بیهوشش کنیم.

۱۲ تا دندون خراب داره.مگه میشه بچه ۵ ساله

این همه دندون خراب داشته باشه؟؟؟

خلاصه برگشتیم خونه دیدم اون خانمه که بهش

زده بودم پیام داده چرا پیگیری نکردید بریم

برای برآورد خسارت؟؟گفتم ایشالا فردا.

امرور رفتیم یه صافکاری و طرف اول گفت ۳

تومن و بالاخره با ۱۵۰۰ راضی شد ماشینش رو

درست کنه.پول رو زدم و گواهینامه رو گرفتم

و الانم نشستم تو مغازه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۷

پسر کوچیکم کلا موجود جالبیه.

دنیای جالب و عمیقی داره.حافظه ی به شدت قوی و

خیلی هم حساس و دقیق.به شدت حواسش به

اطرافش و محیط اطرافش هست و سوالاتش

اصلا بچه گونه نیست و حساب شدست.یکی از

مواردی که خیلی برام جالبه خیلی دقیق به آهنگ

ها گوش میده و تحلیل میکنه و سلیقش توی

موسیقی خیلی خوبه و آهنگ خوب رو تشخیص

میده و تحلیل میکنه.فقط مشکلش اینه خیلی غر

میزنه و عتشق خونست.مثل من تحملش کمه و

دقیقا هر وقت بیرون یا سفریم همون زمان که من

دلم میخواد برگردم خونه اینم میاد میگه بریم

خونه.خیلی شیطون نیست ولی همکلاسیاش توی

مهد عاشقشن مخصوصا دخترا خیلی دوسش

دارن!!!البته خداییش خیلی خوشگله!!!

امروز میگفت جون خودم برام مهمه ولی تو رو

بیشتر از خودم دوست دارم و خیلی مراقب خودم

هستم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۴

من که داشتم ازدواج میکردم یه ۲۰۶ نقره ای داشتیم

که بیشتر وقتها دست من بود.بابام یه هفته به

عروسیم مونده رفت یه ۲۰۶ سفید صفر خرید.

فکر کردم برای من گرفته که گفت تو اون نقره ای

رو بردا اینم برای من.روی ماشینش خیلی حساس

بود.روی اون نقره ایه هم حساس بود و تا وقتی

سر کار نرفتم ماشین بهم نمیداد.در حالیکه همه

دوستان ماشین داشتن.

خلاصه روی ماشینش خیلی حساس بود و این

اواخر سوار هم نمیشد.الان اون ماشین افتاده

گوشه ی خیابون و یه چرخش پنچر شده!خودش

هم نیست.فردا برم پنچریشو بگیرم و ببرم ضد یخ

بریزم توش و دوباره بذارمش کنار خیابون!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۹/۲۳

خبر کوتاه بود و جانسوز:

شدم ۱۰۰ کیلو!!!

خداییش اگه وقتی ۲۱ ۲۲ سالم بود بهم میگفتن یه

روزی ۱۰۰ کیلو میشم باور نمیکردم!!

متاسفانه عنان کار از دستم در رفته.خیلی زیاد

میخورم و تحرک هم ندارم.مخصوصا صبح ها به

خاطر ک رفتن خیلی زیاد میخورم.پرخوری گرفتم

پرخوری عصبی شاید.ولی باید کنترلش کنم.

چون یهویی نمیشه و وقتی گرسنه میشم خیلی

عصبی میشم اول باید حجم غذامو کم کنم بعد

نون و مخصوصا برنج رو کم کنم و بعد کلا سالم

غذا بخورم.

دیروز از صبح با خانواده بودم.اول که تولد

خواهر کوچیکترم بود و رفتیم سورپرایزش

کردیم هر چند حالش واقعا بده.خودش هم

نمیخواد بهتر بشه.بعد هم که بچه ها رو بردم

نهار بیرون و خرید و تا اومدم مغازه برق رفت!!

دیروز واقعا شبیه فیلم های آخر زمانی شده بود

شهر.چراغای اتوبان خاموش و پر از دود و آلاینده

دم غروب بود واقعا ترسناک بود.چقدر زندگی به

برق وابستست.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۹/۲۰

دنیای این روزای من

هم قد تنپوشم شده

انقدر دورم از تو که

دنیا فراموشم شده....

زندگی کردن رو یادمون رفت.

چند روزی شمال بودیم.واقعا حال بچه ها بد بود

نیاز بود بریم.حال و هواشون بهتر شد.برای خودم

هم بد نبود.استراحت کردم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۱۲

پسر بزرگم کلا اسمش باید میشد چالش!!

روح ناآرام داره و هر دوره ای یه چالش داره.الانم

با معلمش به مشکل خورده.ظاهرا این خیلی

شیطونه و معلم نمیتونه کنترلش کنه و همش داره

سرش داد میزنه و توبیخش میکنه.مشکل عدم

توجه و تمرکز هم داره توی درسش هم خیلی

افت کرده!!!با همه هم توی مدرسه مشکل پیدا

کرده با هم کلاسیا با دوستا با بچه های سرویس

مغزم داره میترکه از دستش.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۹/۰۷

دوشنبه تولد آرن بود.

رفتم مهد دنبالش بعدش با دوستاش بازی کرد.بعدش

بردمش مغازه خانم فروشنده بهش کادو داد کلی

کیف کرد.بعدش بردمش کافه ی بالا سیب زمینی

خورد و رفتیم خونه.صبحش هم یه سر رفتم

سر خاک.

این روزها کمتر فکر میکنم و خنثی شدم.

حال آرشا به شدت از لحاظ روحی بده.هر روز

توی مدرسه با معلم و بچه ها مشکل داره.داغونه

و من نمیدونم باید چیکار کنم جز بردنش پیش

مشاور.

اوضاع مالیم هم که هی چی نگم بهتره.

اینم از این روزهای من



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۲۸

به معنای واقعی کلمه ریدم!!!

یه آدمه ۴۰ ساله پر مدعا که هیچ تاکید میکنم هیچ

دستاوردی نداشته و نخواهد داشت.نه فرزند

خوبی بودم.نه توی تحصیلم موفق بودم(فوق

لیسانس گرفتم ولی به درد جرز لای دیوار میخوره

) نه توی ازدواج موفق بودم(انقدر ناسازگارم و

اذیت میکنم)و نه پدر خوبی هستم!!

پسر بزرگم اضطراب و استرس و افسردگی شدید

گرفته و دایم داره با همه میجنگه و داغونه.دیروز

یک ساعت گریه کرده و تازه حرفهاشو به منم

نزده به همسرم زده!!!واقعا دیگه نمیدونم چی باید

بگم!اون از بابام که یه عمر باهاش جنگیدم و یه

کم کوتاه نیومدم حالا که مرده هر روز دارم میرم

براش میخونم و دعا میکنم و خودم رو گول

میزنم.از از وضع زندگی شخصیم اینم از دو تا

بچه ی بیگناه که بدنیا آوردمشون و دارم کم کم

نابودشون میکنم.جفتشون ژنهای شخمی من

بهشون رسیده مغرور و غد و تا حدی عصبی

و ناسازگار.دارم روانی میشم واقعا....

هیچ نکته ی مثبتی ندارم.ریدم.اینم از وضع کار

کردنم که ساده ترین شغل دنیا رو دارم و تا ته

بدهکار و گرفتارم و ناموفق!!۱۵ ساله یه مغازه رو

دارم و انگار مغازه تاز باز شده هیچ خبری نیست!!

از همه مهمتر پسر بزرگمه.حالش واقعا بده و من

نمیتونم کمکش کنم.نمیتونم محبت کنم.گاوم..

یاد نگرفتم....چقدر تلخه این زندگیه لعنتی..

هیچ کار مفیدی ازم بر نمیاد جز آزار دادن به

اطرافیان و عزیزانم.همین....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۸/۱۵

سینه ی تنگ من و بار غم او ، هیهات

مرد این بار گران نیست دل مسکینم

حقیقتا فکرشم نمیکردم دلم برای بابام تنگ بشه.

ولی واقعا شده...از ذهنم نمیره بیرون...

چند وقت پیش یه جا یه مطلب جالبی خوندم.

نوشته بود متاسفانه ما وقت اوج آزار والدینمون

رو از یاد میبریم و اون چند سال آخر زندگیشون

که به ما محتاج هستن و پیر شدن رو یادمون

میمونه.

از دست دادن خیلی سخته.بیشتر از چیزی که

فکرشو میکردم و باید اعتراف کنم دلم برای بابام

تنگ شده.حتی واسه رو مخ بودناش...

کاش میشد قبل از اینکه بره حرف میزدیم...

کاش ازش میخواستم منو ببخشه.بابت همه چیز

کاش میشد....یهو افتاد و رفت و رفت....نشد

حرف آخر بزنیم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۸/۱۱

واقعا دارم میترکم!!!

این دختره(فروشنده)رفته شمال.دیروز ۷ صبح بیدار

شدم رفتم به کارم رسیدم اومدم نیم ساعت چرت

زدم و ساعت ۱۱ رفتم مغازه دوباره ۳ اومدم نهار

خوردم و ۴ برگشتم مغازه تا ۱۰ شب.جنازه بودم.

امروز هم باز ۷ بیدار شدم و یه چرت زدم و مانکن

های قبلی مغازه رو بردم برای یکی از همسایه ها

و یازده و نیم رسیدم مغازه.دارم پاره میشم واقعا

دیگه توان بدنیم تعطیله تعطیله واقعا بدون

فروشنده نمیشه.هر چند مدتهاست دنبال اینم

یه کار دیگه پیدا کنم اینجا رو بدم اجاره.

از مغازه داری خسته و کلافه شدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۰۹

دوباره رفتم کچل کردم!!!

موهامو و ریشام یه کم بلند شده بودن

اصلا یه چیزی تو سرم افتاده بود برم دوباره کچل

کنم و امروز رفتم یهو کچل کردم.

+دیوونه شدی؟؟

-نه کم آوردم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۸/۰۷

کم آوردم.....

واقعا این دفعه جدی کم آوردم.

میدونستم اینحوری میشه هی مقاومت میکردم

هی سعی میکردم قوی باشم ولی بالاخره کم

آوردم....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم