خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۳

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.

یه رنگ شیک ولی آروم و بی صدا که زیاد به چشم

نمیاد.

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.از اون آبی پر

رنگ و خوش رنگ.

خوبه یا بده؟

نمیدونم حقیقتا.ولی میدونم رنگم عوض شده.

میدونم آروم شدم منطقی شدم.چهل سالمه دیگه

لعنتی.یه قسمت از ریشام سفید شده.چهرم دیگه

کمتر از سنم نیست به سنم میخوره.بشاش

نیستم تا حدی غمگین و افسردم.قابل اعتمادم

قابل مشورتم تا حدی الگو هستم.

چه بزرگ شدی حاجی!!

آره ولی وای از درونم.هنوزم درونم کودکه....

پیش مشاور میرم بهم میگه باید حرف بزنی باید

احساساتت رو به زبون بیاری انقدر تو خودت

نریزی....ولی

ولی چی؟

ولی من نمیتونم.این من درون عجیب من عادت

کرده به تنهایی به فروخوردن احساسات.به نگفتن

به خودم و خودم....

یعنی بی نتجیست؟

آره فکر کنم.من دیگه تغییر نمیکنم همینم.تا ابد

همین میمونم و احتمالا اگه به ۶۰ سالگی برسم

یه پیرمرد افسرده میشم...چقدر سخته...

خیلی..

شدم خاکستری.خا‌کستری کم رنگ....یه رنگ آروم

که دیگه به چشم نمیاد...کم رنگه و هر چی میره

جلوتر هی کم رنگ تر میشه...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم