خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۹

توی مغازه نشستم معین گوش میدم

این اسپیکر رو زده بودم به شارژ تا بتونم آهنگ

گوش کنم.این نهایته آینده نگریه منه!!!

رفتم کتری قوری رو شستم تا چایی بنوشم!!

شاید این خستگی و خواب آلودگی رو رفع کنه

معین چی داره میخونه؟

اینو:

شاید اونجوری که باید

قدرتو من ندونستم

حرفهایی بود توی قلبم

من نگفتم نتونستم

دارم فکر میکنم چقدر تلخه.زندگی چقدر تلخه

یه زمانی ۲۰ ساله ۲۵ ساله بودم و کلی راه جلوم

بود و کلی مسیر باید طی میکردم ولی الان ۴۰

ساله و دیگه حس میکنم مسیری نمونده و چند

وقت دیگه میانسال میشم.چقدر تلخه.تلخه این

یکبار فرصت داره از دست میره.حسرت هیچی رو

نمیخورم چون همش انتخابهای خودم بوده.همش

ولی فقط از این ناراحتم که رویاهام رو باور

نکردم و دنبالشون نرفتم.هنوزم نمیدونم چرا

شاید فکر میکردم استعدادم به اندازه ی کافی

نیست یا شاید از قضاوت شدن و رد شدن

میترسیدم.یا شاید عجله داشتم....

هنوز نمیدونم.ولی احتمالا خیلی خوشحال تر از

الان میتونستم باشم.و جایگاهم بهتر بود...

آب کتری جوش اومد برم یه چایی دم کنم شاید

خستگیم در بره.چای هل.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۸

مثل یه رویا توی خواب....

خیلی وقته دیگه خواب نمیبینم.

خیلی خواب میدیدم.بعضی خواب ها یهو منو

میبرد به یه حس خاص یا جای خاص و اعصابم

به هم میریخت.

متاسفانه اگه از خستگی در حال مردن هم باشم

دیگه نمیتونم زود بخوابم.کلا سیستم خوابم بد

جوری بهم ریخته.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۶

امسال اواخر مرداد و همین شهریور ما

تقریبا هر هفتس رفتیم سفر و به فروشندم

قول داده بودم بهش مرخصی بدم بره سفر.

خلاصه این بنده خدا وایساد تکلیف این مغازه هم

روشن شد و یهو گفت اگه اجازه بدید ما یه سفر

خانوادگی میخوایم بریم.منم دیدم زشته گفتم

تشریف ببرید!!!

حالا من باید ۴ روز پشت سر هم بیام مغازه و

واقعا حوصله ندارم!!همسرم میگه تو که هر روز

میری چرا سختته؟؟

توضیحش سخته واقعا!!!لجبازی در من نهادینست

یعنی الان چون مجبورم برم سر کار ذهنم لج

میکنه و از همیشه بیشتر خسته و درمونده میشم

واقعا برای خودم هم عجیبه ولی واقعیت داره.

اجبار من رو روی لج میندازه و متاسفانه اذیت

میشم.خلاصه این ۴ روز جهنمی رو باید بخیر

بگذرونم بره!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۳

بالاخره این مغازه جدید رو راه انداختیم

یکی از دخترا کامل بالا هست تا مغازه بالا رو

تحویل بدیم و یکیشون تو این مغازه جدیده.

جدی پوستم کنده شد.قشنگ تحلیل رفتنم رو

حس میکنم.خسته میشم شدید و کار یک روزه

رو تو سه روز انجام دادم.یکی از فروشنده ها

خیلی کمک کرد حتی رنگکار نیومد و خودش و

فامیلاش اومدن مغازه رو رنگ کردن.یکیشون هم

کارتخوان آورد برامون یکیشون هم مادرش عصرا

که شلوغه میاد کمک.خلاصه خیلی کمک کردن

باید جبران کنم و هواشون رو داشته باشم.

بریم ببینیم این مغازه جدید چی داره برامون.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۰

تویی تمام ماجرا

که رفته ای ولی مرا

به حال خود نمیگذاری

صدای قلب من چرا

غمت نمیکشد مرا

چرا هنوز ادامه داری؟؟



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۶/۱۷

مغازه جدید رو قراردادشو نوشتم

یه دکور نصفه نیمه تو مغازه بود دیشب تخریبش

کردیم و تا ۱ پاساژ بودیم.فردا هم مغازه رو باید

رنگ بزنم و یک شنبه شب هم بیاد قفسه ها رو

نصب کنه و دوشنبه بازش کنیم ببینیم چجوری

میشه.به مدت ۲۰ روز سه مغازه ای میشم تا دهم

مهر ماه مغازه بالا رو تحویل بدیم بره.

جر خوردم انصافا.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۶/۱۴

باز همه چیز به بن بست خورد!

یا به قول خودم به عن خورد.

مغازه بالا رو که اجارشو تقریبا بیشتر از ۲ برابر

کرد و قرار شد دیگه تمدید نکنم.یکی از املاکیهای

پاساژ حدود یکماه پیش گفت یه مغازه ی خوب

برات سراغ دارم قیمتشم خوبه.این نه پلاکشو

میگفت نه قیمتشو.خلاصه پریشب من سفر بودم

یهو زنگ زد دیدم قیمت رو داره از مغازه ی بالا

هم بیشتر میگه!!!

واقعا در نمیاد و احتمالا باید جمع کنم این مغازه

و این صنف رو.تو این شرایط داغون اقتصادی

باید مغازه رو تحویل بدم و این همه خرج رو

نمیدونم چجوری باید مدیریت کنم!!!

نمیدونم شایدم خیره.شایدم نیست.نمیدونم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۶/۰۷

نمیدونم مریض شدم

یا

ذهنم بیش از حد شلوغه.

دچار مشکل شدم.دارم اذیت میشم.

تو هر شرایطی تو هر مکان و زمانی یهو یه کلمه

باعث میشه ۱۰ ۲۰ خط شعر با قافیه بیاد و اکثرشو

نمینویسم وهی تو ذهنم اون شعر یا ترانه رم میرم

جلو و خیلی سریع یادم میره و سه سریهاشو

مینویسم!!

دارم بعد دیگری از دیوانگی رو معنی میکنم فکر

کنم..

چقدر عجیب شدم.چقدر خام بودم و پختگی رو

اصلا نفهمیدم و تا به خودم اومدم سوختم!!!

من از اون منِ گذشته

از اون شور و شری خام

از اون پختگیه ناشی

از این سوختنه بی فرجام

از منی که رفته بر باد

از عوض شدنه حسم

از تمامه این ماجرا

تا ابد ترانه میگم



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۶/۰۳

یه چیزی دیروز شنیدم هنوز تو شوکم!!!

یه پسرکی بود که گفتم کوچیک بود میدیدمش

اسفند ۱۴۰۰ رفتیم عروسیش.آبان ۱۴۰۱ اولین بچش

بدنیا اومد و بچه ۶ ماهیی تحت نظر بود و خیلی

ضعیف بود و هی میبردنش بیمارستان.مادر

بچه هم از شدت ضعف چند سری بستری شد و

مشکل کلیه داره گویا.دیروز شنیدم آبان ۱۴۰۲

دومین بچشون بدنیا میاد!!!!هنوز دومین سالگرد

عروسی رو جشن نگرفتن دو تا بچه خواهند

داشت!!!!بعد پسره کار درستو حسابی هم نداره و

توی مغازه باباش میاد و میره و در حقیقت باباش

خرجشو میده!!

این حجم از کم عقلی غیر قابل باوره برام!!!

اونم تو این شرایط سخت اقتصادی و جامعه ی

عجیب و غریب!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۶/۰۳

از وقتی یادم میاد تنها بودم

و باید تنهایی با مشکلاتم مبارزه میکردم و

حلشون میکردم.یادمه اول دبیرستان بودم سر یه

موضوعی کل کلاس باهام لج بودن و حتی اجازه

نمیدادن پیششون بشینم و من رو صندلی تکی

مینشستم خیلی اذیت میشدم ولی حتی یک بار

نیومدم تو خونه بگم یا با کسی راجع بهش حرف

بزنم.خودم تو خودم ریختم و حلش کردم.

هیچوقت سعی نکردم از کسی کمک بخوام یا نظر

کسی رو راجع به مشکلم بدونم.الانم درگیر کارم

شدم و باید خودم حلش کنم.ولی انقدر خستم و

انقدر دوشم از باری که داره میکشه خسته شده

که دیگه واقعا توان مبارزه و حل کردن مشکلات

رو ندارم.مغازه بالا رو باید تحویل بدم و باید یه

مغازه جدید پیدا کنم و اگه پیدا نشه (که احتمالا

نمیشه)نزدیک به ۷۰۰ میلیون ضرر و جنس میشه

که باید پس حراج سنگین بزنم.از طرفی مغازه

پایین دیگه نمیکشه و باید صنفش عوض بشه

و این خودش اول بدبختیه.باید دکور عوض بشه

دوباره چالش و آزمون و خطا.همه ی اینا به کنار

مشکل مهم اینجاست که من دیگه نمیکشم.واقعا

تنها نمیتونم و دوست هم ندارم و عادت هم ندارم

از کسی کمک بگیرم(کسی هم کمک نمیکنه!!)

ولی بدختی بزرگتر اینجاست که من مَردم و

مسولیت یه زندگی با دو تا بچه رو دوش خسته ی

منه.....چقدر سخته مرد بودن....حرف نزدن...

ساکت بودن و در نهایت تنها بودن...

ولی من مَردم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۰۱

بچه ها رو میبرم کتابخونه.

نظر شخصیم اینه که اصلا نباید بهشون بگم

چیکار کنن و به چی علاقه داشته باشن ولی دلم

میخواد کتاب بخونن.واسه همین میبرمشون

کتابخونه و اونجا عضوشون کردن و هر سری

نفری یه کتاب میگیرن.خودشون هم خیلی دوست

دارن.

تنها چیزی که به زور تو مغزشون کردم استقلالی

بودن و کتاب خوندنه.بقیشو خودشون باید یاد

بگیرن یا اگه اطم سوال پرسیدم یا نظرمو

خواستن بهشون میگم..



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم