خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۶/۲۶

امسال اواخر مرداد و همین شهریور ما

تقریبا هر هفتس رفتیم سفر و به فروشندم

قول داده بودم بهش مرخصی بدم بره سفر.

خلاصه این بنده خدا وایساد تکلیف این مغازه هم

روشن شد و یهو گفت اگه اجازه بدید ما یه سفر

خانوادگی میخوایم بریم.منم دیدم زشته گفتم

تشریف ببرید!!!

حالا من باید ۴ روز پشت سر هم بیام مغازه و

واقعا حوصله ندارم!!همسرم میگه تو که هر روز

میری چرا سختته؟؟

توضیحش سخته واقعا!!!لجبازی در من نهادینست

یعنی الان چون مجبورم برم سر کار ذهنم لج

میکنه و از همیشه بیشتر خسته و درمونده میشم

واقعا برای خودم هم عجیبه ولی واقعیت داره.

اجبار من رو روی لج میندازه و متاسفانه اذیت

میشم.خلاصه این ۴ روز جهنمی رو باید بخیر

بگذرونم بره!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم