خیلی شدید گرفتار سکوتم.
تقریبا از اون آدم وحشی و دعوایی که دنبال
بحث و مخالفت و جنجال بود چیزی باقی نمونده.
عجیبه برام دیگه دنبال گرفتن حقم نیستم.
همیشه خط قرمزم این بود کسی حقمو نخوره
ولی الان واقعا دیگه برام مهم نیست.
فقط دوست ندارم چالش ذهنی برام پیش بیاد
و برای این آرامش حاضرم حتی از حقم هم
بگذرم.
ولی همچنان نمیتونم با آدمها به صلح برسم.
واقعا کنار اومدن با آدمها سخته...خیلی سخته
من کاری به کسی ندارم ولی متاسفانه به کارم
کار دارن و این عصبیم میکنه.
حس میکنم علاقه بچه هام به من خیلی بیشتر
شده.توی رفتارشون حس میکنم و هر وقت میخوام
برم سر کار جفتشون مخصوصا بزرگه میگه نرو یا
میگن دلمون تنگ میشه.تقریبا دیگه عصبی نیستم
و اگه باشم باهاشون شوخی زیاد میکنم و بازی
هم میکنم.دلم میخواد براشون خاطره های خوب
بسازم.دلم میخواد بیشتر از اینکه ازم حساب
ببرن ،رفیقم باشن و دوستم داشته باشن.البته
اقتدار رو هم حفظ میکنم و وقتی یه چیزی میگم
گوش میکنن شاید چون زیاد بهشون بکن نکن
نمیگم.خودم از بابام و رفتاراش خاطره ی خوب
تقریبا ندارم و این خیلی بده و نمیخوام برای
بچه هام تکرار بشه.دلم میخواو شاد باشن و به
چیزی که بهشون آرامش میده برسن.هر کاری از
دستم بر بیاد میکنم براشون...
پسر کوچیکم استرس مردن منو داره!!
۵ ۶ ماهه هی میاد سوال میپرسه
میگه سی سال دیگه چند سالته؟
کاش ۱۸ سالگی منو بدنیا میاوردی
کاش آمریکا بودی که فوت نمیکردی
کاش ورزش میکردی!!
کاش پیر نشی
خلاصه فوبیاشو گرفته!
جر خوردم ولی باید یه حرکت جدید بزنم.
چند وقته درگیرشم کارم رو ارتقا بدم.
امیدوارم نتیجه داشته باشه.
+آقای دیوانه؟
-جانم؟
+دقت کردی تمام زندگی و سرگرمی و هدفت
شده کار؟؟؟
-بله متاسفانه
+یادته چقدر بدت میومد از این سبک آدما؟؟
-بله متاسفانه
+چی شد اینجوری شد آقای دیوانه؟؟؟
-واقعا نمیدونم.شاید چون زندگی با اون چیزی که
توی رویاها و ذهن من بود فرق داشت.
+پس تو هم به واقعیت پیوستی؟؟
-متاسفانه بله
رسما جر خوردم!!!
انقدر کار رو سرم ریخته و انقدر دارم اینور
اونور میدوم و جون میکنم که خودم باورم نمیشه
هیچوقت فکر نمیکردم برای گذران زندگی انقدر
مجبور به سگ دو باشم.
دیروز مغازه ی بالا رو جمع کردیم و امروز کلیدش
رو تحویل دادیم.۳ سال کار کردن و خاطره رفت.
واقعا خوب بود برای من و خیلی چیزها بهم ثابت
شد.از لحاظ مالی هم خوب بود.
دیروز یه نفر اومد کل بار مغازه رو برداشت و
خیلی خوب شد و شب هم برقکار اومد چراغها
رو در آورد و ام دی اف رو باز کرد امروز صبح هم
از ساعت ۹ صبح اومد چراغها رو وصل کرد و
بعدش رفتم بقیه مغازه بالا رو جمع و جور کردم
و تموم شد.ببینیم این مغازه جدید چجوریه.
دیروز یه نفر اومد کل
یه سریا رو میبینم عاشق پدر مادرشون هستن
حاضرن جونشون رو واسه پدر مادر بدن
ولی من متاسفانه در برابرشون بی تفاوت و خیلی
وقتها بی رحمانه رفتار میکنم.شاید چون باهام
بی رحمانه رفتار کردن و این حس تنهایی درونی
رو از اونا دارم.
دوشنبه واقعا روز سختی بود برام
شبش تا صبح اصلا نخوابیدم و سه شنبه
صبح هم کار داشتم خلاصه بعد از ۲۴ ساعت
نخوابیدن کامل گفتم دیشب مثل تانک میخوابم
ساعت حوالی ۴ صبح بود که دیدم پسر کوچیکه
داره ناله میکنه و اومد تو تخت ما و من دیگه
نتونستم بخوابم.هی میبردمش تو تختش هی
میدیدم چشماش بازه بازه و خوابش نمیبره
آخرش رفت جیش کرد و ۵ صبح رفت تو تختش
و بالاخره خوابید و من باز بیدار موندم تا دوباره
۹ صبح اومد پیشم و الان دارم از کم خوابی
منفجر میشم!!!
چقدر خوابم بد و سخت شده باید یه فکری به
حالش بکنم.
پسر کوچیکم خیلی بامزست.
یه ناز قشنگی تو حرف زدن و رفتارش هست
دیشب میگفت تو سی و نه سالته؟
گفتم آره شش ماه دیگه چهل سالم میشه.
یهو گفت پیر شدی.
بعد گفت بابا کاش آدما ۱۸ سالگی بچه دار میشدن!
فصل پاییزی من که میرسه
فصل اندوه سفر سر میرسه
یادش بخیر هر سال قبل از اول مهر این آهنگ
قمیشی رو با خواهرم گوش میکردیم و عزا
میگرفتیم برای تموم شدن تابستون و رفتن به
مدرسه.واقعا تابستون بهمون خوش میگذشت و
فقط بازی میکردیم.یادش بخیر.
همیشه از پاییز و غروباش و کوتاهی روزهاش
متنفر بودم.پر از غم بود برام همیشه ولی مدتیه
بهتر شده و خیلی دیگه توی پاییز اذیت نمیشم.

