مسولیت مسولیت مسولیت
استرس استرس استرس
سر و کله زدن سر و کله زدن سر و کله زدن
بی پولی بی پولی بی پولی
زندگی من تو همینا خلاصه شده!!!
چی فکر میکردم و چی شد
اینم از این.
ریدم سر در دنیا با این بازیهاش
حالم خوب نیست و البته مقصر کاملا خودم
هستم.خودم کردم با اینکه عواقبشو میدونستم.
و من همچنان نمیدونم از زندگی چی میخوام.
نمیدونم باید چیکار کنم!!!
گیر کردم بین یه دوراهی سخت گیر کردم و فقط
دارم الکی میرم جلو.
مساله کارم هنوز حل نشده.مغازه اجاره نرفته و
اون کار جدید هنوز استارت نخورده و در نتیجه
روزها رو دارم به بطالت میگذرونم.
هنوز هم نفهمیدم هدف از زندگی چیه
هدف از آفرینش چیه
هدف از اومدن ما به این دنیا چیه
هدف کلا چیه؟
من که هدفم رو مدتهاست گم کردم.نمیدونم تو
چه مسیری هستم ، کجا هستم و کجا میرم.
شرایط عجیب شده هیچوقت اینجوری نبودم
ولی شدم.هر چی فکر میکنی سرت نمیاد یه روز
دقیقا سرت میاد و گلوتو میگیره و نمیذاره نفس
بکشی و میگه حالا جون بکن.
برای من این روزها دقیقا پاییزیه.عین یه غروب
دلتنگ پاییز.از وقتی خودم رو شناختم غروبهای
پاییز منو میکشت.منو میبرد به وادی غم به غصه
به هری ریختن دل و یه غم عجیب و بی پدر.
عجیبه هنوز هم همینم.
جدی هدف چیه؟؟
دیوانگی در من نهادینه شده.
من همینم همیشه همین بودم بدون صبر و در حال
تلف کردن لحظه و همیشه در فکر و تحلیل.
مدام فکر میکنم و واقعا "فکر درد" گرفتم.
چیزی که آرزوشو دارم وقتی بهش میرسم انگار
نه انگار و خوشحال نمیشم.یعنی اونجوری که
باید خوشحال نمیشم
میدونی چرا؟
چون غم در من نهادینه شده
رخنه کرده
وجود داره
هست.
همیشه هست.
من ذاتا غمگینم.ذاتا تنها هستم.همیشه بودم و تا
ابد خواهم بود.این غم و تنهایی همیشه و همه جا
حتی در بهترین لحظات زندگیم با منه.
نوشتن برام سخت شده.قبلا خود نا خود آگاهم
مینوشت و من فقط تایپ میکردم ولی الان باید
فکر کنم و تلاش کنم تا بنویسم.راحت میتونم
توی ذهنم بنویسم ولی روی کاغذ یا تایپ کردن
کلمات فرار میکنن.
نمیدونم چند شب پیش خدا بود صدامو شنید یا
شیطان.
همون شیطان بدقواره ای که همیشه بوده و
نمیتونم تشخیصش بدم از خدا.یا شاید خود
خداست که یه وقتهایی با من شوخی میکنه.
یه اتفاق بسیار بدی که چند وقته در من رخ داده
اینه که دیگه قدرت تصمیم گیری ندارم.
به عبارت ساده تر دیگه نمیتونم تصمیم بگیرم.
نمیتونم توی یه دو راهی یه راه رو انتخاب کنم
و میذارم آدما برام تصمیم بگیرن یا مسیر خودش
راه رو برام انتخاب کنه و این قضیه دارم اذیتم
میکنه.حس میکنم ضعیف شدم و توانم داره
همینجوری کاهش پیدا میکنه.
همین عدم قدرت تصمیم گیری داره باعث میشه
نتونم در راه درست قدم بردارم...
گرفتار شدم.
از همه بدتر اینه که میدونم تصمیم درست کدومه
ولی نمیتونم انتخابش کنم!!!!

