خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۳۱

از دست خودم تا حدی عصبانیم.

ولی تا حدی هم میگم زندگی رو سخت نگیر

به احساساتت نگاه کن ببین دلت چی میگه.

از طرفی توی سن من و شرایط من بیشتر باید به

عقل نگاه کرد نه دل.ولی خب هر وقت به حرف

دلت گوش نکنی تا آخر عمر ولت نمیکنه.فعلا که

توی این چاه افتادم و انگار دلم و روزگار با هم

دست به یکی کردن که ازش بیرون نیام.عیب

نداره سخت نمیگیرم این بار بیام بیرون یا نیام

بیرون خیلی مهم نیست در لحظه زندگی میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۸

وای از وقتی دست روزگار بخواد بنویسه

یا بهتر بگم به سلیقه ی خودش بنویسه و کاری

به دل تو نداشته باشه.

بدترینش اینه که یه اتفاقی واست رخ بده که

در زمان و مکان نامناسب باشه و اینجوری فقط

دلت میسوزه.دلت میشکنه و میسوزه و هیچ کاری

نمیتونی بکنی جز تحمل و حسرت.....

چقدر واژه ی غریبیه این حسرت.....

و متاسفانه من خیلی این واژه رو میشناسم.خیلی

باهاش مانوسم و میفهممش.

اون وقتی که باید اتفاق بیفته خبری نیست و

اتفاق میفته که خیلی دیره یا بد موقعست.

+ول کن دیوانه این حرفها ازت گذشته....

منم اینجوری فکر میکردم ولی نه....

امان از این روزگار

امان از این بازیهاش....امان از این شبهاش...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۵

روز دوم ترک

وای که چقدر سخته.چقدر امروز سخت بود

چقدر خودم رو کنترل کردم.سخته بخوای تنها

نوری که توی تاریکی تابیده رو کور کنی ولی ذات

این دنیای کثیف همینه.یهو نور میتابونه و اون

نور اذیتت میکنه باید کورش کرد.

باید قویتر بود

باید مجبور بود

+از اجبار بدت میومد

هنوزم بدم میاد ولی مجبورم.مدتهاست مجبورم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۴

روز اول ترک مجدد

دوباره باید برم تو ترک.میدونم سخته ولی باید از

پسش بر بیام.یه بار بر اومدم الانم باید بتونم.

خیلی سخته ولی باید بشه.

به خاطر خودم باید بشه.

جدی لعنت به من لعنت به این روزگار که اینجوری

میچینه که یهو میزنه بهت.

لعنت بهت



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۲

و در نهایت با ذکر این نکته که ریدم بر سر در

این زندگی باید یه نکته ی غمگین رو بگم.

باید واقعیت تلخ رو بزنم تو گوشم.مثل یک سیلی.

باید قبولش کنم.باید از رو ابرا بیام پایین بشینم

رو خاک سفت و واقعیت رو بپذیرم.

اینکه بالاخره در جدال اسفناک و سخت و نفسگیر

مغز و قلب بالاخره قلب تسلیم میشه.خیلی

غمگینه ولی باید بشه.چون روند زندگی این رو

میخواد.

+خب؟

قلبم تسلیم شد.

+چقدر تلخ.چقدر برات سخته.چقدر اذیت میشی

مجبورم....

مجبور..

متنفرم از اجبار ولی متاسفانه فقط یک بار فرصت

زندگی داریم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۲۱

۴۱ ساله شدم.

۲۱ اردیبهشت ۶۳ بدنیا اومدم و امروز ۴۱ ساله شدم.

۴۰ سالگیم به قطع عجیبترین سال زندگیم بود.

اتفاقات خیلی عجیب و غریبی افتاد که اگه یکی

بهم دو سال قبلش یکیشو میگفت اصلا باورم

نمیشد ولی خب زندگیه و هزار تا چرخ و اتفاق...

۴۰ سالیگم به معنای واقعی کلمه یک انقلاب بود

در من.در منه دیوانه ی گرفتار این قفس لعنتی...

از بی پدر شدن تا مسولیت ک و هر روز صبح زود

بیدار شدن و آدمهای جدید و نقش جدید تا

زمستون عجیب و غریب و طوفانیش....این چند

وقت هم حست ختامی بود بر ۴۰ سالگی جنجالی

من.

تولدت مبارک دیوانه

۴۱ ساله شدی....

چقدر پیر...

چقدر دور....

امیدوارم پخته تر بشم.کار اشتباه نکنم.صبرم

بیشتر بشه و این استرس و افسردگی لعنتی دست

از سرم بردارن.این ماجرا هم تموم شه راحت شم.

هیچ هدفی در ۴۱ سالگی ندارم.واقعا ندارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۲/۱۹

تو رفتی و دلم غمین شد

قرین آهی آتشین شد

از آن شبی که برنگشتی

.

.

زندگی واقعا پدیده ی عجیبیه.شاید عجیب ترین.

همه چیز یهو میتونه عوض بشه.همه چیز میتونه

یهو متعجبت کنه یهو بره دور تند یا دور کند یا

کلا یهو تموم بشه.ممکنه اسیر بشی رها بشی و

ممکنه دیگه اتفاقی نیفته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۱۵

آدمیزاد عجیبه.

خیلی عجیبه دوست عزیز.

بیش از حد عجیب و غیر قابل پیش بینیه.

سالها پیش یه اعتقادی داشتم.اسمش بود اعتقاد

به یک لحظه.

این که یک لحظه و یک اتفاق میتونه تمام روند

زندگی رو متحول کنه.یک لحظه یک اتفاق یک

تماس یک نگاه میتونه تو رو تبدیل کنه به یه آدمه

دیگه.میتونه عوضت کنه میتونه شادترین یا

ناراحت ترینت کنه.

و این یکی از خصایص مهمه زندگیه.

داری یه روند تکراری رو میری جلو که یهو میبینی

از یک لحظه ی به خصوص دیگه آدمه قبل نیستی

شدی یه آدمه جدید با یه زندگیه جدید.و حتی

با احساساته جدید.

یک لحظه.....

همیشه توی زندگیم منتظر این یک لحظه ها بودم

تا شاید رها بشم از روند تکرار....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۲/۱۲

چی چیدی دوباره؟؟

دوباره روز از نو روزی از نو.

آدم ضعیفی مثل من دوباره برگشت به تنظیماته

کارخانه!!!

اصلا فکرشم نمیکردم و و کنترلی روی خودم

ندارم.عجیبه انقدر ضعیف شدم.

دیشب مسته مست بودم و توی خیابونا نیم

ساعتی چرخیدم و با صدای بلند آهنگ گوش

میکردم.بعد از مدتها خیلی چسبید.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۸

لحظه به لحظه ی این شغل لعنتی و این زندگی

لعنتی داره منو آب میکنه.

واقعا محیط کارم و کارم دیگه برام غیر قابل

تحمل شدن.از صبح درگیری فروشنده و مشتری

و مالیات و بیمه و تعزیرات و هزار تا کوفت و

زهرمار و هر روز یه اتفاقی میفته و بازار خرابه

مخصوصا این صنف کوفتیه من و کلی چک و

بدهی دارم که با هیچ منطقی دیگه جور در نمیاد.

دارم روانی میشم انقدر فکر و خیال و دغدغه

دارم.هر کاری میکنم منجر میشه به شکست.

تنها دلخوشیم ماشینمه که باید بفروشمش تا

بتونم شکم اینا رو سیر کنم.تو خرج روزمره

موندم.به عالم و آدم بدهکارم.دارم سرویس میشم

هر چی دو دو تا چهار تا میکنم میخوره به عن و

اتفاق نمیفته.خسته شدم از بی عرضگی خودم

از این همه سگ دو زدن و حرص خوردن بی

نتیجه.هر چی داشتم فروختم ریختم تو دهن این

مغازه ها و آخرش هیچی به هیچی.عصبانیم

از همه چیز عصبانیم.این وسط این فروشنده هم

گیر داده میخواد بره.باز روز از نو و روزی از نو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۴

از بچگی که شروع کردم به کتاب خوندن به

نویسنده ها حسودیم میشد و دلم میخواست منم

بتونم کتاب بنویسم.از کتابهای ژول ورن که شروع

به خوندن کردم همیشه شروع میکردم توی ذهنم

داستان سازی و کتاب نوشتن و حتی چند باری

یه چیزایی هم نوشتم.شاید بتونم بگم بزرگترین

رویای من از بچگی خوانندگی و نویسندگی بود

و تقریبا در راه رسیدن بهشون هیچ تلاشی

نکردم و کسی هم کمک نکرد که یه قدم برم جلو

نوشتن و ساختن و پرداختن چند شخصیت و

جلو بردن داستان و اون همه هنر و توصیف واقعا

کار بی نهایت لذت بخشیه.من بهش میگم آفرینش

و خلق کردن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۳

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.

یه رنگ شیک ولی آروم و بی صدا که زیاد به چشم

نمیاد.

تبدیل شدم به خاکستری کم رنگ.از اون آبی پر

رنگ و خوش رنگ.

خوبه یا بده؟

نمیدونم حقیقتا.ولی میدونم رنگم عوض شده.

میدونم آروم شدم منطقی شدم.چهل سالمه دیگه

لعنتی.یه قسمت از ریشام سفید شده.چهرم دیگه

کمتر از سنم نیست به سنم میخوره.بشاش

نیستم تا حدی غمگین و افسردم.قابل اعتمادم

قابل مشورتم تا حدی الگو هستم.

چه بزرگ شدی حاجی!!

آره ولی وای از درونم.هنوزم درونم کودکه....

پیش مشاور میرم بهم میگه باید حرف بزنی باید

احساساتت رو به زبون بیاری انقدر تو خودت

نریزی....ولی

ولی چی؟

ولی من نمیتونم.این من درون عجیب من عادت

کرده به تنهایی به فروخوردن احساسات.به نگفتن

به خودم و خودم....

یعنی بی نتجیست؟

آره فکر کنم.من دیگه تغییر نمیکنم همینم.تا ابد

همین میمونم و احتمالا اگه به ۶۰ سالگی برسم

یه پیرمرد افسرده میشم...چقدر سخته...

خیلی..

شدم خاکستری.خا‌کستری کم رنگ....یه رنگ آروم

که دیگه به چشم نمیاد...کم رنگه و هر چی میره

جلوتر هی کم رنگ تر میشه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۳

هر کاری میکنم جدیدا خوابم نمیبره!!

دارم سرویس میشم.

از ساعت ۱۲ رفتم توی تخت تا ۲ هی غلط زدم و

هی اینور اونور شدم و هیچی به هیچی.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم