لحظه به لحظه ی این شغل لعنتی و این زندگی
لعنتی داره منو آب میکنه.
واقعا محیط کارم و کارم دیگه برام غیر قابل
تحمل شدن.از صبح درگیری فروشنده و مشتری
و مالیات و بیمه و تعزیرات و هزار تا کوفت و
زهرمار و هر روز یه اتفاقی میفته و بازار خرابه
مخصوصا این صنف کوفتیه من و کلی چک و
بدهی دارم که با هیچ منطقی دیگه جور در نمیاد.
دارم روانی میشم انقدر فکر و خیال و دغدغه
دارم.هر کاری میکنم منجر میشه به شکست.
تنها دلخوشیم ماشینمه که باید بفروشمش تا
بتونم شکم اینا رو سیر کنم.تو خرج روزمره
موندم.به عالم و آدم بدهکارم.دارم سرویس میشم
هر چی دو دو تا چهار تا میکنم میخوره به عن و
اتفاق نمیفته.خسته شدم از بی عرضگی خودم
از این همه سگ دو زدن و حرص خوردن بی
نتیجه.هر چی داشتم فروختم ریختم تو دهن این
مغازه ها و آخرش هیچی به هیچی.عصبانیم
از همه چیز عصبانیم.این وسط این فروشنده هم
گیر داده میخواد بره.باز روز از نو و روزی از نو.

