خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۸

لحظه به لحظه ی این شغل لعنتی و این زندگی

لعنتی داره منو آب میکنه.

واقعا محیط کارم و کارم دیگه برام غیر قابل

تحمل شدن.از صبح درگیری فروشنده و مشتری

و مالیات و بیمه و تعزیرات و هزار تا کوفت و

زهرمار و هر روز یه اتفاقی میفته و بازار خرابه

مخصوصا این صنف کوفتیه من و کلی چک و

بدهی دارم که با هیچ منطقی دیگه جور در نمیاد.

دارم روانی میشم انقدر فکر و خیال و دغدغه

دارم.هر کاری میکنم منجر میشه به شکست.

تنها دلخوشیم ماشینمه که باید بفروشمش تا

بتونم شکم اینا رو سیر کنم.تو خرج روزمره

موندم.به عالم و آدم بدهکارم.دارم سرویس میشم

هر چی دو دو تا چهار تا میکنم میخوره به عن و

اتفاق نمیفته.خسته شدم از بی عرضگی خودم

از این همه سگ دو زدن و حرص خوردن بی

نتیجه.هر چی داشتم فروختم ریختم تو دهن این

مغازه ها و آخرش هیچی به هیچی.عصبانیم

از همه چیز عصبانیم.این وسط این فروشنده هم

گیر داده میخواد بره.باز روز از نو و روزی از نو.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم