خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۳۰

عجب دنیاییه این دنیا.

طرف دیشب توی ورودی پاساژ ایستاده بود و سیگار

میکشید و با بقیه میگفت میخندید.رفت توی مغازش

چند تا مشتری هم راه انداخت...

امروز اومدم پاساژ دیدم اعلامیش رو زدن در مغازش!!!

به همین راحتی.دیشب بود و امروز نیست...

واقعا این دنیا ارزش نداره...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۸

خونه ی بابام بودیم.

یهو بابام نمیدونم چش شد زد به سرش گفت

برید بیرون!!!من آسایش میخوام!

آبروی ما رفت جلوی داماد و عروس!!!

اصلا هیچوقت بابام رو نفهمیدم و هیچوقت باهاش

احساس صمیمیت نکردم.همیشه خودش رو اول دوست

داشت و از وقتی پیرتر شده و خونه نشسته این حسش

قویتر شده.

من و خواهرم باهاش حرف نمیزنیم.آبرومون رو برد

ولی مادرم واقعا ناراحته حس میکنه آبروش رفته هی

آرومش میکنم میگم کشی ناراحت نشده.ولی حقیقتا

جلوی همسرم و آرشا بدجوری شکستم!!!

خیلی زشت بود حرکتش هر چند پیره ولی واقعا نشون

داد هیچ ارزشی برای ما قائل نیست.

وقتی ۱۸ سالم بود توی دفتر روزانم که حال و روزم

رو مینوشتم یه جمله ی مهم نوشتم:

"نمیخوام هیچوقت شبیه بابام بشم"

و تمام تلاشم از همون روز این بود که هیچوقت شبیه

بابام نشم.حتی یک درصد هم مثل اون نباشم.

از وقتی بچه دار شدم هم این مساله هر روز تو ذهنم

تکرار میشه که شبیه بابام نشم و با بچه هام بهتر رفتار

کنم و براشون رفیق باشم.تقریبا هر شب از بچه ها

میپرسم من براتون بابای خوبی هستم؟؟؟

تنها هدفم از زندگی در حال حاضر اینه که برای پسرام

بابای خوبی باشم و وقتی بزرگ شدن و من نبودم بگن

بابامون خوب بود و باعث شد خوب زندگی کنیم.

امیدوارم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۷

همیشه از بچگی عادت داشتم خودم رو سرگرم کنم.

اسباب بازی اون زمان محدود بود و از معدود اسباب

بازیهایی که داشتم خوب مراقبت میگردم و بازی

میساختم و همیشه خودم رو سرگرم میکردم

یکی از بزرگترین سرگرمیهام همیشه کتاب بود.

مادرم کتاب میخوند و منم کتاب خوندن شروع کردم

اوایل کتاب های ژول ورن و کم کم هر چی تو خونه بود

و بعد عضو کتابخونه شدم.یه مدت وقفه افتاد ولی باز

چند سالی هست کتاب میخونم.

من اکثر اوقات یه کتاب توی خونه

دارم که میخونم یه کتاب هم توی مغازه وقتهایی که

تنها هستم.

جالب اینجاست اکثر مشتریها از اینکه کتاب روی میز

مغازه هست تعجب میکنن و با تعجب میپرسن شما

کتاب میخونین؟باریکلا آفرین..

انگار یه چیز عجیب و غریبه!!!انقدر کتاب خوندن توی

جامعه کم شده که وقتی یه نفر کتاب میخونه همه

تعجب میکنن!!!

من اوایل برای پر شدن اوقات فراغتم کتاب میخوندم

بعدها برای اینکه توی بحث کم نیارم و اطلاعاتم بره بالا

و مدتهاست برای سرگرم شدن و بیشتر فهمیدن اینکه

هیچی نمیدونم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۲۶

وضعیت جوری شده که تقریبا ۷۰ درصد آدمهایی

که میان تو مغازه توان خرید جنس ما رو ندارن

بقیه هم قیمت میشنون انگار بهشون فحش دادیم!!

خیلی وضعیت عجیبی شده.یه کار ساده قیمتش انقدر

رفته بالا که ما رومون نمیشه قیمت بدیم!!!

قبلا مشتری از یه کار خوشش میومد بالا پایین میکرد

بالاخره یه جوری میخرید الان بودجش ۱۰۰ تومنه

کاری که میپسنده ۴۰۰ تومن!!

یه روزایی مشتریهای آگاه به قیمت و پولدارتر که میان

میفروشیم ولی روزهای دیگه مشتری معمولی ناآگاه

به قیمت میاد هیچ خبری نیست!!

گرفتار شدیم با این وضعیت



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۲۳

فشار آب خونه انقدر کمه که روزی سه بار

میرم پشت بوم آب میریزم تو کولر تا شاید دوساعتی

بتونیم از کولر استفاده کنیم.یه پمپ آب ۴ سال پیش

خریده بودم دوسال پیش از کار افتاد.بالاخره دیروز

رفتم یکی رو آوردم پمپ رو برد تعمیر کنه امروز بیاره.

فقط ۹۰۰ هزار تومن هزینه ی تعمیر پمپ شد!!!

کولر مغازه بالا نیاز به سرویس داشت امروز اومد

ردیفش کرد اونم یک میلیون و سیصد هزار تومن

خرجش شد!!!

این از جمعه ی ما تا سر ظهر.خدا بقیشو بخیر کنه!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۵

انتهای خط....

تمام.

و اینبار دیگه نقطه سر خطی وجود نداره.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۴

هیچ چیز خوشحالم نمیکنه!!!

یه آدم عصبی و بی حوصله که در حال انفجاره

ولی ظاهرا آروم!

استخر رفتم و بعدش نهار ولی بازم حسم بهتر نشد

بیلیارد رفتم بازم نه

تنها بودم تو خونه بازم انگار نه انگار

بازی کردم بازم هیچی.

کتاب میخونم هیچی

بیرون میرم هیچی به هیچی....

هیچی خوشحالم نمیکنه.

در جا و مکان نامناسبم.....

ریدم به این زندگی



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۱۱

نمیدونم اسم این حالمو باید چی بذارم؟؟

ولی بذار راستشو بهت بگم:

صدای سگ سیاه افسردگی رو دارم میشنوم..

تپش ها و نفس هاشو دارم توی خودم حس میکنم...

میفهمم چقدر بهم نزدیکه.

بحران....بحران

من پیوند خوردم به بحران.تو که غریبه نیستی همیشه

دنبال آرامش بودم و هیچوقت آرامش نداشتم.....

هیچوقت بدون تلاطم نبودم.شخصیتم اینجوریه...

یهو طوفان میشه و بحران شروع میشه....

بحران.

حالم بده.

یقینا میتونم بگم حالم خوب نیست.بی انگیزه بی روح

فقط میگذرونم.نمیتونم به کسی بفهمونم حالمو.

هیچ چیز خوشحالم نمیکنه.۲ هفته ای میشه اینجوری

شدم و میدونم ادامه داره چون دفعه ی قبل اینجوری

شدم و تونستم خودم رو نجات بدم ولی حقیقتا انقدر

خستم از تلاش که بعید میدونم این دفعه بتونم نجات

پیدا کنم.

یه خبر بد هم دارم.هیچکس نمیتونه منو نجات بده جز

خودم...فقط خودم.

و این خود لعنتی من به شدت خستست.

خسته از تلاش

خسته از نبرد

خسته از ادامه

و خسته حتی از زندگی.....

ای زندگی زندگی چقدر شیرین بودی چقدر دوستت

داشتم ولی الان از چشمم افتادی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۶

سالها پیش یه رفیق داشتم باهاش رفتم بیلیارد

خیلی دلم میخواست یاد بگیرم ولی واقعا نتونستم

دو سال پیش جایی بودیم و میز بیلیارد داشت و شروع

به بازی کردم با دامادمون و خیلی خوشمون اومد و

کم کم راه افتادم باز چند بار دیگه جایی بودیم که

میشد بازی کنیم و من خیلی راه افتادم تا همین چند

وقت پیش که دیگه کلا فقط میبردم و با دامادمون

قرار گذاشتیم بریم بیلیارد که دیشب اومد دنبالم و

رفتیم یه باشگاه ۲ ساعتی بازی کردیم.خودم حیرت

کرده بودم از پیشرفتم و بازم همش بردم و خیلی

خوشم اومد.پایه یا رفیق ندارم متاسفانه ولی امیدوارم

این سری دامادمون مرتب بیاد بریم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۶

همه رفتن خوابیدن و طبق معمول من تنهای تنها

همیشه همین بوده و همین خواهد بود.

یک تنهایی خود خواسته شاید پر از آرامش ولی پر از

درد.

چرا درد؟؟

چون فقط تنهایی منو آروم میکنه..

فقط تنهایی رفیق واقعی منه و البته غم.

عمق شب برای من بی انتهاست.بارها به خودم قول

دادم شب زود بخوابم ولی چه دل فریب و پر از

وسوسست این شب.بیدار نگهم میداره و با آرامش و

سکوتش منو میبلعه....

مدتهاست بلعیده شده و طعمه ی شب و غمم....

امشب هم مثل هر شب من تنها و بی خواب....

من و خودم و من....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۵

امروز مغازه بودم این خانم فروشنده داشت

صحبت میکرد.جدیدا اسباب کشی داشتن و داشت

از سختیای اسباب کشی میگفت و اینکه الان ۱۱ نفر

تو خونشون دارن کمکشون میکنن!۷ تاشون فامیلاشون

و بقیه دوستای مامانش.میگفت شوهر دوست مامانش

رفته خونه ی قبلیشون تختاشون رو باز کرده و خودش

آورده تو خونه جدیده بسته یا لوستر و یخچال و

لباسشویی رو فامیلشون اومده براشون نصب کرده

یا میگفت من الان سر کارم ولی دختر عمم داره اتاقمو

میچینه!!!

واقعا تعجب کردم.گفت ما هم همیشه بهشون کمک

میکنیم و همه هوای همو داریم.بعد با خودم مقایسه

کردم و اگه همچین شرایطی داشته باشم خودم هستم

و خودم و هیچکس به دادم نمیرسه.نه فامیل نه رفیق

تازه فامیلامون هم نصفشون قهرن!!!اونم چون دو تا

بچه آوردیم!!!در این حد.

تنها کسی که شاید به دادم برسه و کمک کنه فکر کنم

خواهرام باشن که اونم خودشون گرفتارن.

بعد با همسرم داشتم راجع بهش صحبت میکردم و هر

دومون میگفتیم چرا کسی با ما صمیمی نمیشه؟؟

جدی فکر کنم خیلی گوشت تلخیم.دیگه با هیچ

خانواده ای نمیتونیم صمیمی بشیم.یادمه بچه بودم

بابام کلی رفیق و دوست خانوادگی داشت و هر شب

یا خونشون بودیم یا باهاشون بیرون بودیم!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۴

این پسر کوچیکه ی ما بسیار بچه ی آروم و

مودبی بود.ولی یه مدته شدیدا به هم ریخته.

منتظر بهونست که داد بزنه یا پرت کنه یا بزنه!!!

اصلا عجیبه برام شخصیت به اون آرومی چرا یهو

اینجوری شده!!البته بچه های توی ۳ تا ۴ سال بحران

دارن.بزرگه هم دچار بحران شد ولی الان کوچیکه دمار

از روزگارمون در آورده.کلا حافظش هم خوبه و همش

میگه من از فلانی عصبانیم.اینو بهم گفت اون بهم

گفت.خلاصه عجیبه شده برام!

جدیدا بهش میگم انگری برد.معنیشو نمیدونه ولی

میخنده!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم