خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۱

آی ایهالناس

آی مردم

ای خدای متعال

من دیگه نمیکشم....کم آوردم....

چیکار کنم؟؟

وسط وسط وسط جدی بودن و مهم بودن زندگی رسما

شرعا ،عرفا کم آوردم....نمیکشم دیگه..

خیلی سخته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۸

این فروشنده ی مغازه بالا که چهارشنبه و پنجشنبه

صبح ها میومد پایین الان رفته سفر و در نتیجه من

باید خودم بیام.انصافا دیگه نمیکشم.دیروز از صبح

بودم امروز هم اونجوری با اون خوابی که دیدم بیدار

شدم و حالم خیلی خوب نیست و مشتری ها هم که

همه روانی و مریض!!!!طرف کلا میخواد ۱۰۰ تومن هزینه

کنه میاد کار ۴۰۰ ۵۰۰ سر میکنه!!بعد میگه گرونه میره!

دیوانم کردن فقط امیدوارم زودتر ساعت ۴ بشه

فروشنده پایین از دانشگاه بیاد تا من برم.

قیمت ها نجومی شده.هر جنسی قبل از عید داشتیم

الان حداقل ۱۰۰ تومن رفته روی قیمت خریدش و مردم

توانایی خرید ندارن.من برام کاملا واضحه از هر ۱۰ نفر

که میاد توی مغازه ۸ نفرشون نمیتونن و نمیخوان

انقدر هزینه کنن و بخرن....

گرفتار شدیم آخر عمری بخدا....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۸

لعنت به این خوابها

لعنت به این خواب که سالهاست ولم نمیکنه

وقتی این خواب رو میبینم کاملا به هم میریزم...

امروز صبح هم دیدم و به هم ریختم....

ول نمیکنه این لعنتی....این غم مقدس....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۷

تو روز و روزگار من

بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما

به دنیا اعتمادی نیست

از پیری متنفرم.

پیرها رو که میبینم دلم میگیره.اینا یه روزگاری آدمای

طناز و پر غرور و قوی بودن ولی الان....

اصلا پدر خودم رو که میبینم.همیشه مثل شیر بود

الان مثل یه موش صبح تا شب توی خونه نشسته و

یه گوشه کز میکنه و با هیچکس اصلا حرف نمیزنه...

دلم نمیخواد پیر بشم.خرفت بشم یا وابسته بشم به

کسی حتی به بچم.

دلم میخواد همیشه همینجوری که هستم به یاد بیام.

یه آدم قوی و مغرور و با شخصیت.دلم نمیخواد یه

آدم خمیده ی مریض و وابسته بشم.امیدوارم هیچوقت

به پیری نرسم....چقدر از ادامه ی راه میترسم.چقدر این

بالا رفتن سن داره خطرناک و جدی میشه...چقدر زندگی

داره عجیب میشه....

هی دیوانه باید قبول کنی زندگی خارج از ذهن تو یه

مدل دیگست....بیرون از ذهنت تو یه آدمه دیگه ای

هستی....هی دیوانه واقعیت رو قبول کن....

بفهم که دیگه اونی که فکر میکنی نیستی.بفهم لامصب

بفهم.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۷

متاسفانه دیگه نمیتونم با کسی صمیمی بشم.

من یه زمانی کلی رفیق داشتم حالا خیلی صمیمی نمیشدم

ولی خب رفیق زیاد داشتم ولی الان واقعا نمیتونم

رفیق پیدا کنم.

جاله الان ۱۴ ساله تو این پاساژ هستم ولی کلا با ۱۰ نفر

شاید سلام علیک دارم و مثلا میبینم یکی ۶ ماهه اومده

اینجا با همه رفیقه.دور هم جمع میشن حرف میزنن

میگن میخندن و من فقط میشینم تو مغازه!!!هم خودم

حوصله آدما رو ندارم هم به قول رفیقم گوشت تلخ

شدم و کسی زیاد باهام حال نمیکنه.

در حالیکه واقعا نیاز به رفیق دارم ولی حس میکنم

از لحاظ اجتماعی دیگه برای بقیه جذاب نیستم!

شاید حس میکنن خودم رو میگیرم یا اینکه دوست

ندارم زیاد با کسی صمیمی بشم.

خلاصه که منی که یه روزی با کل بچه های مدرسه و

بعدها دانشگاه رفیق بودم الان کلا ۲ تا دونه رفیق دارم

که یکیشون کلا رد داده و یکیشون هم به خاطر کسب

و کار با هم آشنا و رفیق شدیم و به واسطه ی اون با

رفیقاش هم تا حدی آشنا شدم.

مثلا یه سری از بچه ها رو میبینم تو هر صنفی یه

رفیق دارن یا همه جا آشنا دارن بعد من تو پاساژی که

۱۴ ساله هستم کلا یه دوست ندارم!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۶

دو تا فروشنده های بالا دعواشون شده

این گریه اون گریه.سر یه چیز بی خودی!

یکیشون صبح ها میاد یکیشون عصرها اون که عصرها

میاد میگه یه روز در هفته اون یکی عصر بیاد تا اونم

بتونه یه عصر بره بیرون و اون یکی قبول نمیکنه!!!

داستان دارم با اینا!

یه کم مریض شدم در حد گلو درد و آبریزش بینی

دیروز از صبح با رفیقام بودم.اول رفتیم جنس خریدیم

برای مغازه ها بعد رفتیم نهار بیرون و بعد رفتیم من

یه تی شرت و شلوار گرفتم البته دوستم به عنوان کادو

برام گرفت.بعد هم شب دور هم نشستیم و اومدم خونه

جالبه هر جا میریم بهم میگن شما شخصیتت به

فروشندگی و مغازه داری نمیخوره و با بقیه فرق داری

و من فقط نگاه میکنم و چیزی نمیگم.واقعیته که من

میتونستم توی جایگاه بهتری باشم و نشد و شاید

بهتر بگم خودم تلاش بیشتری نکردم.رویاهامو باور

نکردم و زحمت نکشیدم....عجله کردم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۱

۳۹ ساله شدم!

به همین راحتی مثل برق و باد گذشت...

انگار همین دیروز بود امتحان نهایی داشتم

همین دیروز بود دانشگاه قبول شدم

همین دیروز بود سر کار رفتم

همین دیروز بود ازدواج کردم

اصلا انگار همین دیروز بود آرشا بدنیا اومد

همین دیروز بود آرن اومد و انگار همین دیروز بود

که تازه ۳۰ سالم شده بود و افسرده بودم!!!

هیچ وقت فکر نمیکردم توی ۳۹ سالگی اینجوری باشم

صبح طبق معمول ساعت ۱۰ و نیم مادرم زنگ زد و گفت

بهترین لحظه ی زندگیش بوده تولد من....هیچ کاری

براش نکردم ولی بی اندازه دوستم داره.....

قرار بود با خانواده بریم بیرون که چون بچه ها مریضن

میمونه برای یه وقت دیگه.

تولدم مبارک....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۹

آرشا دیشب تا صبح ناله میکرد

صبح ساعت ۷ رفتیم وقت گرفتیم ۱۲ زنگ زد که

بیاید و من تنهایی بردمش دکتر.تا دیدش و معاینش

کرد گفت باید آمپول بزنه.آرشا اولش اوند گریه کنه بعد

خیلی جدی بهش گفتم بابا جون باید بین بد و بدتر ،بد

رو انتخاب کنیم و اگه بزنی خوب میشی.یهو صاف

نشست و گفت باشه میزنم.خلاصه اومد تو بغل من و

آمپول خورد و هیچی نگفت.اومدیم بیرون بهش گفتم

آفرین به تو که انقدر شجاعی.خداییش با حرکتش

عشق کردم.خلاصه دیشب که نخوابیدیم و امروز هم

اینجوری گذشت.از دکتر پرسیدم چرا انقدر این بچه

مریض میشه؟گفت طبیعیه ۱۰ ۱۲ تا ویروسه که باید

بچه ها بگیرن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۸

آرشا دوباره مریض شده!!

اصلا روانم بهم ریخته سر این بچه!آزمایش خون

هم داده چیزیش کم نیست.نمیفهمم یه بچه چرا انقدر

باید مریض بشه.شبیه سو تغذیه ها شده!!!

در حالت عادی که اشتها نداره وقتی هم مریض میشه

دیگه بدتر.داغون شدیم سر مریضی این بچه.

سالها عضو کتابخونه مولانا تو شهرک بودم و بعدش

عضو این کتابخونه توی گیشا.تقریبا هر ماه ۴ تا کتاب

میگرفتم تا خورد به کرونا.۵ تا کتاب دستم بود و یکی

دو بار رفتم پس بدم کتابخونه بسته بود.خلاصه این

کتابا از اسفند ۹۸ دستم بود.امروز رفتم پس دادم و

خانمی که مسولش بود هنوز منو یادش بود گفتم آقا

۴ ساله کجایی پس؟

خلاصه کتابا رو پس دادم و یه مقدار کمی جریمه دادم

و دوباره عضو شدم.حقیقتش انقدر کتاب گرون شده

که دیگه نمیتونم بخرم مخصوصا دو تا کتاب چند

جلدی میخواستم دیدیم میشه ۲ تومن و بی خیال شدم

رفتم دوباره کتباخونه عضو شدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۷

من همیشه فکر میکردم توی تیپ و لباس پوشیدن

تا آخر عمرم به روز باشم و خوشتیپ باشم.

ولی امروز داشتم توی اینستا میچرخیدم تیپهای جدید

برای مردا و پسرا رو دیدم و افسردگی گرفتم!!!

شلوارای جدید و پیرهن های جدید و کلا نوع لباس

پوشیدن های جدید.در حالیکه من همچنان شلوار

اسکینی میپوشم ولی مثلا جدیدا میگن اصلا نباید

کتونی با شلوار اسکینی پوشید!!!

کلا حس عقب افتادگی بهم دست داد.جدیدا هم میبینم

دستبند و گردنبند و حتی گوشواره داره برای مردا مد

میشه.من جوون بودم کلی گردنبند و دستبند داشتم

یا مثلا شلوار قد ۹۰ میپوشن و از این جوراب

کالجی ها میپوشن.من بکشنم هم نمیتونم جوراب بلند

نپوشم!!!چقدر بد شده که مد انقدر عوض شده....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۷

حقیقتا حوصله خوابیدن و دوباره بیدار شدن

رو ندارم.خیلی تکراریه همه چیز...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۳

امروز رفتم بازار بازم همون داستان همیشگی

سر و کله زدن و جنس خریدن و سر و کله زدن

خسته شدم حقیقتا.جنسی که به میلم باشه هم نیست

و اگرم باشه به شدت گرون که میگم این قیمت خریدم

چند بفروشم آخه؟؟

خلاصه کارمون که داشت تموم میشد رفتم یه مداد

رنگی ۲۶ رنگی هم برای بچه ها خریدم و رسیدم خونه

دادم بهشون.فقط فرصت شد دو تا لیوان چایی بنوشم

و بیام مغازه.خبری نیست ،خستم ، خوابم میاد ،حوصلم

سر رفته...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲

شبا دیر میخوابم و بد میخوابم

من ۳ میخوابم و چون آرشا باید بره مدرسه

طبیعتا توی خونه هفت بیدار میشن و من کلا خوابم

سبکه و بیدار میشم بعد تا میام دوباره بخوابم کوچیکه

بیدار میشه و صدام میکنه و میارمش پیش خودم و

اکثرا نمیخوابه و شروع میکنه حرف زدن یا سوال

پرسیدن.

این بد خوابیدن و کم خوابیدن باعث میشه تو طول

روز همش خواب آلود باشم.

چقدر بده.بابام همیشه میگفت هیچی خواب شب

نمیشه و باید زود بخوابی و من هیچوقت زود

نخوابیدم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲

یه وقتهایی یادمه یهو با همه دعوا میکردم و با همه

قهر میکردم.نمیدونم ولی حس میکنم نیاز داشتم

با حتی نزدیکترین آدمای زندگیم یه مدتی صحبت نکنم

هنوزم این اخلاق رو دارم.دلم میخواد چند روز هیچکی

رو نبینم و با کسی حرف نزنم و کسی باهام حرف

نزنه.

امروز صبح بیدار شدم و کوچیکه جدیدا سوال زیاد

میپرسه.

+بابا چرا چشم حساسه؟

-(هنوز چشمام باز نشده)

+چرا؟

-چون از مواد حساسی تشکیل شده

+بابا غذای سوسک چیه؟

-(خمیازه میکشم پشت هم)

+هان؟

-نمیدونم بابا جون

+پی پی میخوره؟

-فکر نکنم

+پس چی میخوره؟؟

-نمیدونم عزیزم

+بابا چرا ما آب میخوریم؟

-چون تشنمون میشه

+چرا تشنمون میشه؟؟

-(حس حرف زدن ندارم)نمیدونم عزیزم

+بابا چرا ما راه میریم؟

-تا بتونیم حرکت کنیم و بریم جایی که میخوایم

+چرا باید بریم جایی که میخوایم؟

-نمیدونم بابا جون ولی من باید برم سرکار

+بابا چرا همیشه میری سر کار؟

-تا بتونم پول در ییارم خرج کنیم

+چرا پول باید خرج کنیم؟

-پسرم برو جیشتو بکن و صورتتو بشور..

تقریبا هر روز چشمام باز نشده این مکالمات و سوالات

عجیب یه پسر بچه ی خوشگل ۳ ساله شروع میشه!

منم واقعا صبح ها سگ سگم و حوصله ندارم و نیم

ساعت یک ساعتی طول میکشه تا لود بشم

این روزها دلم میخواد با همه قهر کنم و هیچکس

باهام حرف نزنه.چرا انقد آدما حرف میزنن؟؟

پ.ن داشتم از در میومدم بیرون کوچیکه دویده و

میگه بابا خیلی دوستت دارم...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۱

واقعا یه وقتهایی دلم میخواد داد و بزنم و

هر چی فحش میخوام بدم اونم با فریاد...

دیروز دوباره بچه ها بیرون بودن ماشین خراب شده

تو خیابون موندن!!!پدر منو این ماشین در آورده البته

اینکه هیچی فنی بلد نیستم و پیگیری نمیکنم و نمیبرم

پیش مکانیک هم مزید بر علته.دیشب رفتم ۶۵۰ تومن

دادم تا امداد خودرو ماشین رو آورده دم مکانیکی ،هر

کاری کردم ماشین روشن نشد.امروز اومدم مکانیکی

با اولین استارت ماشین روشن شد!!!مکانیکه میگه

باید ماشین در جا کار کنه بفهمیم چشه!!یک ساعته

ماشین روشنه منم بیکار نشستم توش!

خسته شدم جدی.از این همه مسولیت و بی مسولیتی

خودم این همه مشکل و خرج خسته شدم.

چند سال پیش رادیاتش خراب شد بردیم نمایندگی که

گارانتی داشت.بعد برقش خراب شد دو روز پیش باتری

ساز بود.بعد دم مهد روشن نشد دریچه ی گازش بود

پارسال وسط راه خاموش شد دیسک و صفحش بود

دوباره چند وقت پیش کاتالیزش بود.دو بار هم به

خاطر باتریش خراب شد و موند.اینم از الان.

البته نصف بیشترش مقصر خودمم که باید زودتر

پیگیری میکردم و نکردم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۷

بچه دوباره تب کرده

دیشب هم دیر خوابیدم.

آخرین قسمت پوست شیر رو دیشب دیدم.قشنگ بود

انتقام باعث میشه آدم زنده بمونه و وقتی انتقام

میگیری دیگه چیزی برای زنده موندن نداری.مثل نعیم

امروز صبح صبونه نخورده اومدم برای ویترین مغازه

بالا.فروشنده هام دخترای خوبین بی حاشین و با حیا

ویترین رو زدیم یه املت سفارش دادم یه چایی هم دم

کردم و نشستم تو مغازه.....همین.....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۶

ساعت ۱ بامداد

همه خوابیدن و من طبق معمول بیدارم.

حوصله بازی کردن و مطالعه و فیلم دیدن هم ندارم.

الکی گوشی دستم گرفتم اینور اونور صفحات مجازی

رو ورق میزنم.بی نتیجه.

امروز بابت حقوق فروشنده ی پایین تقریبا ۱ ساعتی

باهاش بحث کردم و آخرش نفهمیدم چی شد.مبلغی که

میگه خیلی بالاست و از طرفی دلم نمیخواد از دستش

بدم چون فروشنده ی خوبیه و حقیقتا حوصله گشتن

دنبال فروشنده و یا خودم در مغازه رفتن رو ندارم.

فکر کنم فعلا برای دو ماه پیش رو فعلا وایمیسته

دختریه که خیلی حریفه و گرگه ولی توی بحث و منطق

حریفه من نمیشه.

داشتم نگاه میکردم به گذشته.من همیشه مینوشتم

مدتها دفتر خاطرات داشتم و بعدش نزدیک به ۱۵ ساله

که اینجا مینویسم و چقدر دغدغه هام عوض شدن

یه زمانی فقط دنبال بازی بودم یه زمانی نگران تحصیل

بعد دنبال کار مناسب بعد گرفتار معنویات و کلی چرا

بعد ازدواج و الان بچه ها!!!

چقدر عجیبیم ما آدما!!!

چقدر عوض میشیم

چقدر پخته میشیم.کاش عاقل تر بودیم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۵

آرشا از وقتی بدنیا اومد شد یه معضل!!!

بیش از حد شیطون بود و رو مخ.

فکر میکردیم بزرگتر میشه بهتر میشه.نشد.بحران ۳

سالگیش پدرمونو به مدت یک سال در آورد و کلا

همیشه یه مشکلی داشت.پیگیری هم کردیم ولی این

بچه ذاتش نا آرومه.شاید مثل خودم با این تفاوت که

من با کسی کاری نداشتم و شیطون بودم ولی آرشا بقیه

رو اذیت هم میکنه و شیطونه.این سفر هم مثل سفر

قبلی شد و بیشتر اذیت شدیم.هر چند خوش گذشت

ولی اون آرامش نبود.الانم سر غدا خوردن و مشق

نوشتن و رفتار با کوچیکه و مریضی های زیادش داره

آزارمون میده!!!عجیبه این بچه.به شدت باهوش

دوست داشتنی و شیطون ولی رو مخ!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۳

واقعا دیگه سفر این سبکی خیلی بهم حال نمیده

دلم سفر خوب میخواد....

انقدر تو این سالها شمال اومدیم که همش تکراری شده

یادش بخیر قبل از این گرونیهای افسار گسیخته از

مدتها قبل برنامه ریزی میکردم یه سفر خارجی بریم

به عشق همین سفر پول پس انداز میکردم و سرگرم

برنامه ریزی سفر بودم....الان واقعا نمیشه.هیچ جا

نمیشه رفت...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۲/۰۲/۰۱

از اون جنون چه خبر؟؟؟

همین یک مصرع میتونه عمق وجود آدم رو

آتیش بزنه و برگردونه به خودت...

از اون جنون چه خبر؟؟؟

چی شد؟

اون همه جنون و شیدایی کجا رفت؟

چطور محو شد؟

چطور همه چیز انقدر سریع گذشت ؟

دیروز داشتم به فروشندم میگفتم که نفهمیدم چی شد

یهو زندگی انقدر جدی شد......داشتم زندگی میکردم که

یهو همه چیز از حالت فان و شوخی و خنده تبدیل شد

به جدی....جدیه جدی.....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم