خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۶

دو تا فروشنده های بالا دعواشون شده

این گریه اون گریه.سر یه چیز بی خودی!

یکیشون صبح ها میاد یکیشون عصرها اون که عصرها

میاد میگه یه روز در هفته اون یکی عصر بیاد تا اونم

بتونه یه عصر بره بیرون و اون یکی قبول نمیکنه!!!

داستان دارم با اینا!

یه کم مریض شدم در حد گلو درد و آبریزش بینی

دیروز از صبح با رفیقام بودم.اول رفتیم جنس خریدیم

برای مغازه ها بعد رفتیم نهار بیرون و بعد رفتیم من

یه تی شرت و شلوار گرفتم البته دوستم به عنوان کادو

برام گرفت.بعد هم شب دور هم نشستیم و اومدم خونه

جالبه هر جا میریم بهم میگن شما شخصیتت به

فروشندگی و مغازه داری نمیخوره و با بقیه فرق داری

و من فقط نگاه میکنم و چیزی نمیگم.واقعیته که من

میتونستم توی جایگاه بهتری باشم و نشد و شاید

بهتر بگم خودم تلاش بیشتری نکردم.رویاهامو باور

نکردم و زحمت نکشیدم....عجله کردم...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم