این روزهای آخر اسفند کلا برام اسفناکه!!!!
دقیقا مثل سگ باید کار کنم و انصافا شدیدا خسته
میشم.
کمرم که هیچی داره میترکه جدیدا زانوی راستم هم
ترکیده.حالا باز جای شکرش باقیه یه کفش خوب و
راحت خریدم پاهام زیاد درد نمیگیره.
توی بحبحبه ی کار ۲۸ اسفند تولد آرشا هم هست.
میخواستیم چهارشنبه سوری براش تولد بگیریم که
بچه ها مریض شدن و تولد کنسل شد.واسه همین
دیروز هم نتونستم کاری براش بکنم.حالا شاید توی
عید یه تولد براش بگیریم.
امسال هم گذشت...نمیدونم چجوری بود...ولی سال
خوبی نبود.این همه اتفاق و فشار و داستان و گرونی و
افسردگی جمعی...واقعا این ۳ سال با کرونا و این
گرونیا و این اتفاقات پوست فیل میخواست برای
سر پا موندن.کارم هم تقریبا رو هواست نمیدونم
روسری میخرن بعد از عید یا نه؟احتمالا باید صنف رو
عوض کنم و ۱۳ سال زحمت و مشتری ثابت و خیال
راحت میره هوا!!!!
امیدوارم سال جدید سال پر آرامش تر و بهتری باشه..
بریم ببینیم چی میشه....
نمیدونم چرا انقدر کنترل امور از دستم در میره...
بیش از اندازه خستم...فشار زیادی مخصوصا تو این ۶
ماه روم بود و خیلی خدا لطف داشته که هنوز پابرجام.
شبا میرم خونه انقدر خستم که از خستگی سرم کمرم
و پاهام در مرز انفجارن....
از طرفی یا خیلی بداخلاقم یا کلا درک نمیشم.....
نمیدونم هر سال همین موقع که فشار کارم زیاده همین
میشه و همه چیز بهم میریزه.....
باید تصمیم جدید گرفت؟
باید شرایط رو تغییر داد؟
باید تحمل کرد؟
یا باید همه چیز رو کنفیکون کرد؟؟؟
با بچه ها سر سنگینم..خیلی پرو شدن مخصوصا بزرگه.
بهش گفتم من فعلا بابات نیستم باید بگی آقا رابین..
براش خیلی مهم نبود و با پرویی میگه جالبه بابا واسه
خودش قانون میذاره!!
انصافا زمان ما اصلا بچه ها حق اظهار نظر و دخالت
نداشتن و الان بچه ها یه خانواده رو رییسی میکنن!!!
البته تمام مشکلات روحی و روانی فعلی ما به خاطر
همون بچگی کوفتیمونه!!!
ولی الانم انصافا بچه ها اکثر پرو میشن و از اون طرف
بوم دارن میفتن!!!
کلا اعتدال نداریم!!
در مورد خودم حس میکنم تعادل ندارم و یه وقتایی
لازم دارم با همه لج بشم و خودم باشم و خودم...
در نا امیدی بسی امید است
پایان شب سیه سپید است
دیروز چهارشنبه سوری بود.
ما ساعت تقریبا ۵ تعطیل شدیم رفتم خونه نهار خوردم
گفتم یه کم استراحت کنم بعد بریم بیرون یه چرخی
بزنیم.طبق معمول من خوابیدم و آرشا سر هیچ و پوچ
دو تا داد زد که جوری پریدم که تپش قلب شدید گرفتم
رفتم دعواش کردم(کار بدی کردم)حتی میخواستم
بزنمش چون واقعا حالم بد بود و کلا جو بهم ریخت
و منم خسته و قلب درد پریدم به همه.اینا رفتن
خوابیدن گفتم برم یه سر به مادرم اینا بزنم چون یه
مدتی میشد ندیده بودمشون.خلاصه رفتم که یه کم
آروم بشم و قلب درد و خستگی یادم بره ،رفتم تو
دیدم چشمای مامانم قرمزه !!!بله دعواشون شده بود
و گریه میکرد و شاکی خلاصه با حال افتضاحم ارومش
کردم و نرفتم خونه و با رفیقم رفتم شام خوردم و
یه کم اروم شدم و برگشتم خونه.....
به جایی از زندگیم رسیدم که متاسفانه دیگه با خانواده
بهم خوش نمیگذره و از همه بدتر اینکه احترامی برام
قایل نیستن.خستم.عصبانیم و شاکیم....
به وقت بیست و یکم اسفند ماه هزار و چهارصد و یک
یک روز مثل همه ی روزهای گذشته و احتمالا آینده
نشستم ، چای در دست در حال دیدن تلویزیون در مغازه
فکر میکردم همچین روزی دو سه تا فروشگاه داشته
باشم و انقدر پول در میارم که هر کاری دلم میخواست
میکردم یا یه شرکت واردات و صادرات داشتم و یا
در حال جهانگردی بودم
ولی فعلا نشستم و در حال دست و پا زدن برای زنده
موندن......
اینا رو ننوشتم که غر بزنم نوشتم که بگم همیشه اون
چیزی که میخوایم نمیشه و تو ذهن و خیالمون کلی
آینده و هدف میسازیم برای خودمون و زمونه و یا
کم تلاش بودن خودمون نمیذاره بهشون برسیم.
مسافر نگاه خستشو به روبرو دوخت.
از پشت سر و مسیری که پشت سر گذاشته بود دل کنده بود
مختصر استراحتی کرده بود و زیر سایه ی درخت جون
تازه ای گرفته بود.با اینکه هنوز پاهاش خسته بود ولی
باز هم توان ادامه ی مسیر رو داشت.شوقش رو نداشت
ولی میدونست باید بازم بره...بره تا برسه البته شاید
نرسه ولی وظیفه داره تا بره...
مسافر روی تپه ایستاده بود و آفتاب خورده و تا حدی
مغرور منتظر ادامه ی مسیر ولی اینبار با خستگی کمتر
و آهسته رفتن و نگران نبودن برای رسیدن یا نرسیدن..
مسافر دیوانه ی عاقل تری شده بود.....
مسافر به ادامه ی راه خوشبین بود....
یه جا خوندم یکی از دلایل افسرده شدن ناگهانی نارسایی
کبدیه!!
بعید میدونم این حجم از تلاطم حال و این حجم از غم
درون من ناشی از کبدم باشه!!!
هم حالم خوبه هم حالم بده در حقیقت بیشتر خنثی
شدم یا بهتر بگم پذیرفتم.پذیرفتم تا رنج نکشم
پذیرفتم تا بیشتر از این اذیت نشم....
این ده پونزده روز آخر سال برام هیچوقت جالب نیست
انقدر حجم کار زیاد میشه که زندگی فراموش میشه..
اینم بگم در بدترین حالتهای زندگی هم من زندگی رو
فراموش نمیکنم....متاسفانه وابستم به این دنیا و
مادیات.....
امروز من تقریبا هیچ فرقی با دیروز من یا یک ماه پیش
من یا یک سال پیش من نداشت!!!
عجیبه این تکرار مکررات ولی خوشبختانه یا متاسفانه
عادت کردم به این تکرار و دیگه مثل سابق اذیت نمیشم
البته اینم بگم هر وقت بخوام میتونم برم سرکار یا
خونه بمونم یا برم جایی و اینش خوبه.کلا اجبار به
رفتن سر کار اونم راس ساعت مشخصی خیلی اذیتم
میکنه و تنها مزیت کارم اینه که تقریبا تایمش دست
خودمه و این خیلی خوبه و البته از وقتی یه مغازه
دیگه اونم از یه صنف دیگه گرفتم کلا کار برام یه کم
جذاب تر شده.چون چالش ها متفاوت تر میشه و
طبیعتا منم دوست دارم خودم رو توی چالش بسنجم.
امروز بالاخره اومدن دزدگیر راهرو رو هم زدن و فعلا
ساختمون بی در و پیکرمون امن شده.
چاق شدم
حس میکنم خیلی چاق شدم حتی حلقم توی انگشتم
یه کم اذیتم میکنه خواهرم پریروز منو دیده بود هی
میگفت وای چقدر گنده شدی چقدر شونه ها و گردن
و بازوهات گنده شدن!!!
یه مقدار شکم هم آوردم که بیشتر بشه دیگه ضایع
میشه.ولی کلا دوست دارم یه کم چاق باشم چون
صورتم تو پر تر میشه و به نظر خودم مردونه تر و
خوشتیپ تر میشم.لاغر که میشم صورتم خیلی گود
میفته ولی جاقی هم خوب نیست.
باید ورزش یا پیاده روی کنم که حقیقتا حسش نیست.
چند وقته شدید درگیر کارم و طبیعتا به چیز دیگه ای
نمیرسم.نه فکر میکنم نه مینویسم نه شعر میگم نه
بحث میکنم هیچی.تنها چیزی که از تمدن در من مونده
کتاب خوندنه.هنوز هم زیاد کتاب میخونم و البته روزی
دو سه ساعت هم بازی میکنم.بازی بهترین و بزرگترین
غذای روح منه.
از وقتی یادم میاد دارم بازی میکنم و همچنان از باخت
متنفرم....
وقتی بازی میکنم فکر نمیکنم و میتونم آروم روزم رو
تحلیل کنم...
همه ی تلاشم اینه فکر نکنم....فکر.....
دیروز زنگ زده بودن برای خونه تکونی کارگر بیاد
کلا منم حالم بد میشه تعمیرکار یا کارگر اینا بیان.کلا از
صبح بداخلاق بودم و شاکی.آرشا عصرش ساعت ۵
کلاس پیانو داشت گفتم من میرم دنبالش مدرسه و از
اون طرف باهاش میرم کلاس پیانو.
خلاصه اول رفتم مغازه بعد رفتم تیراژه پیش رفیقم
برای حساب کتابای چکایی که دادیم و ساعت ۲ رفتم
سمت مدرسه ی آرشا و یه ربعی زود رسیدم و بعد
رفتیم سمت یه رستوران که نزدیک به کلاس پیانوشه
آرشا همبرگر خورد و کلی کیف کرد و منم غذا خوردم
و بعد آرشا رفت یه کم سنگ جمع کرد و منم یه قلیون
کشیدم و ساعت چهار و نیم پیاده رفتیم سمت کلاسش
کلا کلاسش نیم ساعت بود و دم در نشستم تا بیاد
و بعد دوباره یه کم پیاده راه رفتیم و نیم ساعتی تو
ترافیک گیر کردیم تا رسیدیم خونه.
خونه هم من لج کردم و پرده ها رو نصب نکردم خیلی
بده انگار تو خیابونیم!!!
حس میکنم هفته ای یه بار نیازه با آرشا وقت بگذرونم
تا رابطش با من مثل رابطه ی من و بابام نشه.
من یه وقتهایی با بابام میرفتم بیرون ولی عقب ماشین
مینشستم و کلا حرفی با بابام نمیزدم اونم نمیزد!!
الان که فکر میکنم خیلی عجیب بوده!!!حتی یه دفعه
یکی از همسایه ها ما رو دید و گفت چرا نمیای جلو
پیش بابات بشینی!!!!منم هیچی نگفتم.عجیب بود
کودکی و جوانی ما!!!
بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم و فکر کردن
و تحلیل کردن به یه نتیجه قطعی رسیدم
خوبی سن من اینه که دیگه نمیتونم خودم رو گول
بزنم و واقعیت رو قبول میکنم
و قبول کردم که دیگه هرگز اون کیفیت از زندگی رو که
همیشه مدنظر داشتم رو تجربه نخواهم کرد.از هیچ
نظری....چه مادی چه معنوی چه شغلی چه احساسی
و حای جایگاهم.....
و بنابراین دیگه حرص نمیخورم و حتی تلاش هم
نخواهم کرد....من تسلیمم....تسلیم تسلیم.....
یک شکست خورده....که به هیچی نرسید و هیچی نبود.
اعتراف تلخیه ولی هم حقیقت داره هم واقعیت....
با این تورم و جو وحشتناک و کار و زندگی دیگه اون
چیزی که میخواستم نخواهد شد.....
من تمام شدم...در ۳۸ سالگی....
تمام.
این چند وقت همسایه ها افتادن پی امن کردن خونه
آسانسور رو کارتی کردیم و قرار شد از این گوزنی ها
برای روی در و دیوار سفارش بدیم.تقریبا هر واحد ۵ ۶
تومن هزینش میشه.
دیروز واسه کارتی کردن آسانسور اومده بودن و یهو
دیدم طبقه دومی زنگ زد و گفت اگه میشه بیاید پایین
رو ببینید گفتم یا خدا رفتیم دیدم بله فاضلاب ما توی
دستشویی اینا داره خالی میشه و ده روزه که این اتفاق
داره میفته یه صحنه ای بود که واقعا دیدنش حالم رو
به هم زد خلاصه زنگ زدیم چند جا و هر کسی یه
قیمتی گفت و دو روز درگیر تمیز کردن و درست کردن
بودیم.
دلار رفت بالای ۵۰
یعنی ته مونده ی آرزوها هم به باد میره.
انقدر جنسا گرون شده و قدرت خرید مردم کم شده
که واقعا نمیدونم دیگه باید چیکار کنم.یه سری جنسا
رو واقعا روم نمیشه به مشتری ها قیمت بدم.
جنس هم دیگه نمیشه خرید.چک که تعطیل نقد هم
قبول نمیکنن..
باورم نمیشه یه زمانی دلار ۱۰۰ تومن گرون میشد عزا
میگرفتیم الان در عرض ۳ ماه ۲۵ هزار تومن گرون شده
از طرفی مغازه روشری فروشی که دارم رسما فکر کنم
آخراشه چون واقعا نمیخرن...

