خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۹

امروز اومدم مغازه دیدم یکی از مغازه های خوب

پاساژ میخواد جمع کنه.فهمیدم که اجاره ی ۵۰

تومنی رو بهش گفتن ۹۰ تومن!!

هیچی که نمیفروشیم و اوضاع روز به روز بدتر

میشه این وسط اجاره مغازه ها همینجوری داره

بالاتر میره!!!واقعا برام عجیبه.در عرض ۴ سال

اجاره از ۱۰ تومن رسیده به ۹۰ تومن.این یعنی

گرونی بیش از حد اجناس و طبیعتا پایین اومدن

قدرت خرید و باز هم کسادی بیشتر.

با این اوصاف باید مغازه رو جمعش کنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۷

من دارم کم کم به خنثی ترین حالتم میرسم.

یعنی چی؟

میگم برات.

یعنی دیگه کلا حسی نداشته باشم.به هیچ چیزی.

صفر مطلق.قبلا مدل موهام و مرتب کردنشون

خیلی برام مهم بود ولی الان دیگه حتی تو آینه

هم خودم رو نمیبینم.مهم نیست.

لباسام دیگه مهم نیست.همه چیز بهم ریختست.

حال خواهرا و مادرم خوب نیست و حقیقتا منم

عذاب وجدان میگیرم اگه بخوام نرمال رفتار

کنم.شاید من باید شروع کنم.شایدم باید صبر

کنم اونا بهتر بشن.

داشتم میگفتم دارم میسرسم به خنثی بودن.

منت یه آدمهایی رو میکشم و باهاشون حرف

میزنم که تو خوابم هم نمیدیدم.یه کارایی میکنم

که همیشه مسخره میکردم.

امروز به مامان میگم بیا این خونه رو بفروش تا

هممون با پولش بتونیم عشق کنیم.خیلی ریلکس

برگشته میگه بابا همیشه میگفت تو واسه ما پسر

نمیشی!!!!بعدم نشست گریه کرد.واقعا عصبانی

شدم و سریع رفتم بیرون.کلی عصر زنگ زدم

گفتم شب بیا بریم بیرون گفت رفتم واست آجیل

گرفتم باشه!!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۷

در به در به دنبال فروشندم.

آگهی هم دادم پشت شیشه مغازه هم زدم

ولی فعلا خبری نیست.این دختره هم ته برج میره

و من مجبورم خودم برم مغازه.

شاید خیریتی توش باشه.

هر روز دارم کمی بیشتر از غرورم مایه میذارم

برای کار خیر.اونم به نیت بابام.امیدوارم بهش

برسه و روحش آروم باشه.امشب تو خونه داشتم

میگفتم من هیچوقت ننشستم تا بابام برام از

خودش بگه.خاطره بگه.تجربه بگه.همیشه شروع

میکرد به نصیحت یا سرزنش!!!

که نتیجش یا بحث بود یا دعوا یا قهر!!!

مثلا خواهرم یه چیزایی از گذشته ی بابام میگه

من تعجب میکنم.نشنیدم هیچوقت.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۱

متاسفانه(یا خوشبختانه) اون بخش وحشی و جنگی

که درون من بود از بین رفته.قبلا خیلی با بقیه

میجنگیدم و زیر بار حرف زور نمیرفتم ولی هر

چی گذشت سعی کردم بیشتر بگذرم و به جایی

رسیدم که دیگه نمیتونم با کسی بحث کنم و

کوتاه میام یا خودم رو میزنم به کوچه علی چپ.

امروز یه ماشین گنده سمت بر عکس کوچه

وایساده بود و راه رو بسته بود دیگه بهم فشار

اومد چون راهم الکی بسته شده بود.گفتم چیکار

میکنی راهو بستی،گفت دوست دارم گفتم خیلی

بیشعوری.بغل راننده گفت برو بابا پشت سر

راننده هم گفت مثل توعه.قشنگ دمای بدنم رفت

بالا.اگه آرشا تو ماشین نبود فحش میدادم ولی

خودمو کنترل کردم و گفتم کاش چیزی نمیگفتم.

بعضیا واقعا گاون.بیشعورن.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۰

او از اینجا رفته است و من فعلا اینجا هستم.

او ، آن دیوانه ی تنها دیگر اینجا نیست.

من چند روزی یا شاید چند هفته ای جایش

مینویسم.

او حس میکند دیگر حرفی برای گفتن ندارد.

نقطه سر خط.

من روانم غصه داره

پر از فکرهایه مزاحم

پر از لحظه هایه خالی

مثله آزاره مداوم

.

.

.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۹

امروز حوصله ی بیرون رفتن از خونه نداشتم.

نشستم خونه و به قول خودم لشش کردم.

یه کم تی وی دیدم،بازی کرم،کتاب خوندم و الکی

وقت گذروندم.بی نتیجه.

عصر اومدم مغازه اونم چون فروشندم زنگ زد که

یه نفر اومده برای فروشندگی.دو تا از فروشنده ها

میخوان برن و باید جایگزین پیدا کنم.همش تو

فکرم داره میچرخه کارم رو کمتر کنم.یه مغازه رو

پس بدم و بیشتر استراحت کنم ولی میترسم

بیکاری منجر بشه به فکر و خیال بیشتر و در

نتیجه افسردگی!

امروز گشتم دنبال یه روانشناس.باید حتما برم.

یه سر و سامان بدم به مغازه ها ورزش رو

شروع کنم.استخر برم.لگو بخرم.زبان رو باز

شروع کنم.البته همش برنامست ک طبق معمول

بعید میدونم اجرا بشن!!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۱/۱۷

متاسفانه مشکل از چیزی که فکر میکردم و همیشه

راجع بهش تصور میکردم پیچیده تره.

همیشه فکر میکردم راحت تر کنار بیام با فوت

پدرم ولی جریان اون جوری که همیشه تصور

میکردم نیست.همون داستان همیشگی که تا تو

موقعیتی گیر نکردی راجع بهش قضاوت نکن.

روانم به هم ریختست.بیش از حد عصبیم.داد

میزنم دعوا میکنم و آرامش ندارم.باید راه حلی

پیدا کنم.سابقه ی افسردگی دارم و نمیخوام باز

گیر سگ سیاه افسردگی بیفتم.

بی انگیزه و بی رمق و ساکن و ساکت شدم و

اگه این وضع ادامه پیدا کنه باز افسردگی میاد

سراغم و رها شدن ازش خیلی سخته(همین الان

هم تا حدی درگیرشم)

فکر نمیکردم با توجه به رابطه ای که با بابام

داشتم انقدر رفتنش اذیت کنه...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۵

دو روز پیش دو ماه از فوت بابام گذشت که

نشد بریم سر خاک و امروز با خواهرام رفتیم.

هنوزم هم عجیبه اینکه میری بالا سر یه قبر که

دورش پر از قبره و هر کدوم عزیز یک خانواده.

میری بالا سر کلی خاک در حالیکه عزیزت اون زیر

خوابیده.هنوز هم حسه عجیبیه.

اونجا یه سگ هست اسمش جکه.اولا من ازش

میترسیدم(کلا از سگ میترسم)ولی کم کم باهاش

اخت شدیم امروز یکی میخواست مزاحم بشه

چنان به طرف حمله کرد عشق کردیم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۴

دیشب خواب بابامو دیدم.

نمیدونم شب دیدم یا سر صبح.

ولی خواب میدیدم تو یه تخت وسط یه جای

بزرگ خوابیده بود و من رفتم من رو بغل کرد.

عجیبه هیچوقت در طول زندگیم بغلم نکرده بود

ولی دیشب با همون لباس بیمارستان بغلم کرد

یادم نیست بقیشو.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۴

حال من؟؟

بد

خیلی بد.

در حال جنگ و جدل و داد زدن و فریاد زدن و

عصبانی بودن و بی انگیزه بودن و خشمگین بودن

و داغون بودن.

اعصابم روز به روز داره ضعیفتر میشه.حقیقتا

نیاز به تغییر همه چیز دارم.زندگی ،کار ،همه چیز

کاش میشد کوبید از اول ساخت...

امروز تو این اعصاب خوردیا باید میرفتم اداره ی

دارایی برای مالیات.۶۲ تومن مالیات برام زدن

پانزدهم اسفند ابلاغ شد یک ماه فرصت اعتراض

داشتم که امروز رفتم.مسولش گفت آخرین لحظه

اومدی.من فکر میکردم یک ماه کاریه که نگو کلا

یک ماه بود.خلاصه بعد از ثبت اعتراض هی بحث

و حرف زدن با رییس ۱۲ تومنشو کم کرد!

واقعا زیاده ۵۰ میلیون در حالیکه آه در بساط

ندارم.بعدم که با ۳ ۴ نفر دعوا کردم.بچه ها رو هم

دعوا کردم تو خیابون هم دعوا کردم و الان اومدم

مغازه.نهار هم نخوردم.متاسفانه کسی نمیتونه

منو آروم کنه و خودم هم دیگه توانشو ندارم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۲

نمیدونم چجوری توضیح بدم.

ولی چهرم یا رفتارم یا اخلاقام یا طرز صحبت

کردنم باعث میشه بقیه لجشون در بیاد و خیلی

گارد داشته باشن و نخوان جلوی من کوتاه بیان!

یا شایدم غرورم باعث میشه.

ولی خیلی دقت میکنم میبینم هیچوقت و هیچ

لحظه ای هیچکس تا حالا دلش برای من نسوخته

(امیدوارم هیچوقت پیش نیاد) و این خیلی برام

عجیبه.همه تلاش میکنن یه جایی یه جوری حالم

رو بگیرن!!خیلی براشون جالبه من ضایع بشم یا

یکی حالم رو بگیره.حتی نزدیکترین آدمهای توی

زندگیم هم حس میکنم دوست دارن ببینن من یه

جا کم بیارم.یا سوتی بدم.کم دیدم کسی حتی

مقصر هم باشه بیاد ازم عذرخواهی کنه یا بخواد

از دلم در بیاره.همه فکر میکنن من مثل یه کوه بی

احساس هستم و هیچ راه نفوذی ندارم!!!

در حالیکه از درون مهربونم و احساساتی..

هیچوقت ندیدم کسی بگه من گناه دارم یا به

فکرش باشیم همه فکر میکنن بیش از اندازه قوی

هستم!در حالیکه نیستم.البته خودم هم هیچوقت

از کسی کمک نمیگیرم با کسی همفکری نمیکنم.

در کل از دید دیگران شبیه به یه هیولا میمونم!!!

یه مرد که هیچ نیازی به احساس و کمک و غیره

نداره.یه آدم سفت مزخرف.یه گوشت تلخ.

+اینجوری نیستی؟؟

نمیدونم حقیقتا.

+شاید اونجوری که سفت لباتو رو هم میذاری و

چشمات رو مصمم میکنی و سرتو میدی بالا بقیه

لجشون در میاد.

شاید...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۱۲

دیشب خواب بابامو دیدم البته همچنان توی

خوابهام با من حرف نمیزنه.

امروز صبح اومدم مغازه.حوصلم سر رفت.ظهر

نهار رفتم خونه.تنها بودم بچه ها بیرون بودم.

همیشه دلم میخواست خونه مجردی داشته باشم

ولی روزایی مثل امروز که نهار تنها هستم میفهمم

چقدر سخته تنها زندگی کردن.

فردا دقیقا میشه ۲ ماه از فوت بابام.

همچنان فکر میکنم این مدت یه جور خوابه.خیلی

عجیبه نبودن یکی که از وقتی چشم باز کردی

همیشه بوده...

فردا احتمالا میرم سر خاک.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۹

بحران

بحران

بحران

لعنت بهت که منو ول نمیکنی.

لعنت بهت که چسبیدی به من اونم با عناوین

مختلف.

غم لعنتی،غم مقدس،غم عظیم.غم.

من دچار غمی هستم که مطمئنم تا بی نهایت

همراه من خواهد بود....خواهد بود...مثل خدا..

این منی که الان دارم توش زندگی میکنم عادت

کرده به غم.یا بهتر بگم معتاد شده به غم.اعتیاد

داره به تنهایی.وقتی دورش شلوغه بدنش میخاره

گر میگیره و زودتر دوست داره بهش مواد برسه.

موادش همون تنهایی و غمه.

یه گوشه تنها بشینه بره تو فکر.تحلیل کنه تجزیه

کنه و به نتیجه نرسه و بیشتر بره تو خودش...

این منم....

بحران.

هم اکنون دچار بحران شدم.

+تو که باباتو خیلی دوست نداشتی.ازش بدی

میگفتی.ازش راضی نبودی.چی شد یهو بابا

دوست شدی؟

جدی بگم؟

+بگو.

نمیدونم....نمیدونم....دلم میسوزه براش.برای اون

چهل و دو روزی که روی تخت بود.برای چشماش

هنوز یادش میفتم خیس میشن چشمام.برای

اون نگاهش توی سردخونه.برای بدن بی جونش

که روی سنگ غسال خونه بود و چشماش بسته

بود.برای جنازه ای که رفت زیر خاک و روش سنگ

و خاک ریختن.برای اینکه دیگه نیست.

+یعنی اگه این صحنه ها رو نمیدیدی الان اصلا

ناراحت نبودی؟

نمیدونم.فکر نکنم

+اصلا خاطره ی خوب هم ازش داشتی؟؟

نه واقعا....من همیشه تنها بودم....

+نوع غمت چجوریه؟؟

ببین بعضی وقتها میخندم کارامو میکنم ولی...

ولی چشمام غمگین شده.اشکم زود در میاد.و از

همه مهمتر حس میکنم نمیتونم مشکی رو از تنم

در بیارم.حس میکنم وابسته شدم به مشکی...

حس میکنم این غم...این غمه لعنتی هیچوقت

ولم نمیکنه.

+نکنه عذاب وجدان داری؟؟؟

نمیدونم.شاید دارم.برای سالهایی که تلاش نکردم

برای ارتباط بیشتر باهاش.برای بیشتر حرف زدن

باهاش.برای کمی گذشتن از غرورم و کمی کوتاه

اومدن.حاجی من دیر یاد گرفتم کوتاه بیام...

زندگیمو باختم بعد یاد گرفتم میشه کوتاه اومد..

میشه ساخت.میشه بخشید.انقدر با بابام جنگیدم

که فکر میکردم تنها راه جنگیدنه تا آخرین نفس.

ولی تازه فهمیدم میشه نجنگید...

+داری اشک میریزی؟

آره.دیگه نمیتومم اشکم رو کنترل کنم.من باید

اعتراف کنم.اعتراف کنم که عذاب وجدان دارم.

باید کمی به حرفهاش گوش میکردم.دو دفعه

بهش میگفتم چشم.دو دفعه کوتاه میومدم..یکم

بیشتر تحمل میکردم دل به دلش میدادم.چهار بار

که میگفت یه بار میبردمش دکتر شاید اینجوری

میخواست ببینه من بهش محبت میکنم یا نه

+اون هیچوقت بهت محبت کرد؟؟؟

نه.نه.نه

+پی چه توقعی داشتی از خودت؟؟

پیر شده بود.گناه داشت.محتاج بود.وظیفه ی من

بود کمی کوتاه بیام.....

یه چیز جالب بگم.من هیچی از گذشته ی بابام

نمیدونستم در حالیکه خواهرام همه چیزشو

میدونستن.با اونا حرف میزد و تعریف میکرد.

ولی با من هیچی....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۹

سیمون دوبوار

از معدود نویسنده های زن معاصر و بی نظیر

عالی مینویسه و کتاب ماندران ها جلد اولش رو

تموم کردم.شنبه باید برم کتابخونه جلد دومش رو

هم بگیرم.جذاب بود.

انقدر خلوته و حوصلم سر رفته ، رفتم توی ویکی

پدیا از اول پادشاهای ایران رو مطالعه کردم و

به نکات جالبی رسیدم.اینم از عصر پنج شنبه ی

من!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۹

عید خود رو چگونه گذراندید؟؟؟

به نام خدا.افتضاح.

واقعا امسال شاید بدترین عید تمام دورانم بود.

بسیار مزخرف و غیر قابل تحمل.در حدی که هر

عید زجر میکشیدم برم سر کار ولی الان با اینکه

سر کار زجر میکشم ولی میگم خدا رو شکر این

کاره هم هست..

نه تفریحی نه جذابیتی نه برنامه ای نه مهمونی

نه دورهمی نه رفیقی نه هیچی.خانواده هم که

همه داغون.میگن تو داغونی ما هم داغونیم...

همیشه از هوای عید و خلوتی تهران و خیابونا

لذت میبردم شمال رفتن هم که دیگه اوج لذت

بود تو اون هوا و حال و روز ولی امسال هیچی.

از هیچی لذت نبردم و لحظه شماری کردم عید

تموم بشه.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۸

امروز هم از صبح اومدم سر کار.

واقعا دیگه توان هر روز سر کار رفتن رو ندارم.

احتمالا هر دو مغازه رو تعطیل میکنم.هم فایده ای

نداره هم دیگه حوصله ندارم.الان از ۳ تا فروشنده

دو تاشون میخوان برن.حوصله اینکه دوباره آدم

جدید بیاد و قابل اعتماد باشه و بشه باهاش کنار

اومد و کار کرد رو واقعا ندارم.

محیط خونه هم برام به شدت غیر قابل تحمل

شده.دیگه نمیتونم خونه بمونم.کوچکترین سر و

صدایی اذیتم میکنه و هی به همه میپرم..

چاره چیه؟؟

فعلا هیچی...

باید تصمیمات مهم و تاثیرگذار بگیرم..



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۷

امروز بالاخره اومدم مغازه.

نوبت به مرخصی فروشنده روسری بود و رفت

و من باید تا دوازدهم بیام مغازه.

نشستم دفتر چکهامو بررسی کردم دیدم وای وای

تا آخر تیر ما یک میلیارد تومن چک باید پاس کنم.

واقعا کار مغازه داری اونم تو پاساژ ما دیگه وقت

تلف کردنه.

دیشب بچه ها رو بردم بیرون و یه کم گشتیم.

بهشون خوش گذشت.یه دروغ به همسرم گفته

بودم که بهش راستشو گفتم.اولش ناراحت شد

ولی بعدش گفت مرسی از صداقتت.بدم میاد

از دروغ گفتن.عذاب وجدان داشتم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۴

امروز از صبح خونه بودم.هی غر و گیر و

هی سر و صدای بلند بچه ها.واقعا حس میکنم

مغزم دیگه ظرفیت نداره.داشتم میترکیدم و

ترکیدم و بدترین دعوای ممکنه رو کردم و بدترین

حرفها رو زدم و از خونه زدم بیرون.امشب میرم

خونه ی مادرم.واقعا دیگه حوصله ی زن و بچه و

زندگی رو ندارم....از خودم متنفر شدم.انقدر ازم

انتقاد میشه و انقدر بقیه ازم عصبانی هستن که

از خودم متنفر شدم.من نمیتونم بسازم دیگه الان

هم که بدتر شدم....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۴

دیشب رفتم مغازه حقوق و عیدی این دخترا رو بدم.

اولی رو دادم و اومدم مغازه روسری که حقوق و

عیدیش رو بدم قبل از عید گفت از اردیبهشت

دیگه نمیام و منم گفتم باشه.خلاصه دیشب رفتم

و گفتم این میشه حقوق و عیدی شما.که یهو

قاطی کرد و گفت این حقوقم عیدی چی؟

گفتم خانم شما درصدی هستی و وقتی با درصد

حساب میکنیم میشه حقوق و عیدی.باز چونه

زد.گفتم مگه چقدر فروختیم با این بازار خراب که

توقع بیشتر داری؟

خلاصه بحثمون شد و من از مغازه اومدم بیرون

و شب رفتم پیش مادرم و دیدم ساعت ۱۲ پیام

داده من از شما توقع نداشتم و ۳ ساله پیش شما

هستم توقع عیدی داشتم و شما منو بیمه نکردی

و من میخواستم دیگه نیام و این حرفها دیدم

خیلی داستان شد گفتم دیگه نیاید اگه سختتونه

و گفت باشه فردا روز آخره.

هیچی امروز رفتم مغازه دیدم داره وسایلشو

جمع میکنه و منم گفتم رسید رو بیارید تا سفته

رو بدم خدمتتون و یه نامه هم هست باید امضا

کنید.گفت شما فکر میکنید من آدم شکایت کن

هستم؟

گفتم نه ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه

خلاصه امضا کرد و رفت با بقیه خداحافظی و

دیدم اخم کرده و اشکش داره کم کم میاد.

بهش گفتم خانم فلانی شما ۳ ساله اینجا بودید

ما مشکلی نداشتیم زشته اینجوری برید و این

حرفها و گفت شما گفتی دیگه نیا و منم گفتم نه

وایسید کارتون رو انجام بدید گفت باشه ولی من

آخر فروردین میرم گفتم باشه.

خلاصه نذاشتم با دلخوری بره.

(اینا برای روز جمعه بود ولی الان پست میشه)



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۰۱

دیشب دیر وقت شام خوردم و تا صبح خوابم

نبرد.برای سال تحویل بیدار شدم.بقیه خواب بودن

تو همون تخت تی وی رو روشن کردم و سال

تحویل شد و من دیگه خوابم نبرد.یه چیزی

خوردم و با خواهرم رفتیم سر خاک.خیلی سخته

روز اول سال بری سر خاک.بعدشم رفتیم خونه ی

مادر و بغضم ترکید ولی باز خودم رو کنترل کردم

امروز واقعا بدترین اول فروردین عمرم بود.

روز خوبی نبود و حس خوبی نداشتم.بی حوصله

پر از غم و پر از سرگشتگی...

چند تا برنامه دارم برای سال جدید که مهمترینش

ورزشه.امیدوارم شدنی بشه.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم