خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۳۱

نمیتونم بذارمم کنار

سخت ترین دراگ

دلمم واست تنگه

.

.

اندازه طهران...

نمیتونم بشم انگار بیخیال....

.

گور بابای زمان...

...



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۲۷

حقیقتا حاضرم هر چی دارم بدم ولی این همه

فکر نکنم!!!

سرویس شدم از این همه فکر و تحلیل و تجزیه

مخصوصا اکثر فکرام حول و حوش س و پ

میچرخه و همین داره اذیتم میکنه.

اوضاع این روزهای من تکرار شدید مکررات هست

اون هم به طرز فجیعی.به طرز فجیعی همه چیز

برام قابل پیش بینیه و به طرز فجیع و عجیبی

بی پولم.

جالبه دارم به این نتیجه میرسم که جدیدا هر

حرکتی میزنم و هر کاری میکنم نتیجش میشه

شکست.یک بازنده ی پر ادعا و مغرورم.

این مغازه جدیده هم افتاده تو سرازیری و خبری

نیست و مغازه خودم هم تعطیل و انقدر چک دارم

و انقدر این دو سال با جمع کردن و زدن مغازه

پول از دست دادم که دیگه هیچی نمیشه گفت.

در کل ریدم.

اون مغازه تی شرت فروشی رو جمع کردم کلی

پول برام موند و جنس.پولا رو رفتم یه مغازه

جدید همون بوتیکه رو زدم و نقدی خریدم

و جنسا رو دادم رفیقم که هنوز پولمو نداده.

الانم که کلی بدهکارم و همه چیز رو هواست



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : جمعه ۱۴۰۴/۰۱/۲۲

ای همیشگی ترین عشق

در حضور حضرت تو

ای که میسوزم سرا پا

تا ابد در حسرت تو

نمیدونم چرا انقدر با بچه ها کل کل میکنم.هی

دعواشون میکنم.به قول یه نفر میگفت چون بهت

محبت نشده بلد نیستی با بچه هات درست رفتار

کنی!!!البته اینم بگم خیلی پرو هستن این دو تا

و سر همه چیز بحث میکنن.

دیروز کوچیکه میگفت آرشا بیا بریم پنجره رو باز

کنیم داد بزنیم بابامون بی ادبه!!!

خلاصه گرفتار اینا شدیم!

+اون شعر اول پست چی میگه؟؟

-حال میکنم با اون تیکه.هی زمزمه میکنم.



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۴

یکی از دلایلی که آدما باهام حال نمیکنن و فاصله

میگیرن اینه که یه مقدار زیادی پر رمز و رازم.

حرفم رو نمیزنم و ضعف نشون نمیدم.خیلی با

آدما متفاوتم.برای خودم شخصیت قائلم و از

حرفها و شوخیهای الکی و بی نتیجه خوشم

نمیاد و خودم رو میکشم عقب.یا شاید به قول

فروشندم خودم رو میگیرم.هر چی بیشتر میرم

جلو هم این قضیه بدتر میشه.

من به با شخصیت بودن و درست صحبت کردن

و مودب بودن اعتقاد دارم و عملا میبینم اکثرا

اصلا براشون مهم نیست و طبیعتا من نمیتونم

قاطیشون بشم.کلا روابط انسانی خیلی برام

عجیب و پیچیده شده!



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۲

بیقرارم!

نمیدونم چرا بیقرار شدم....داشتم چند وقت پیش

آرشیو وبلاگم رو میخوندم و دیدم سالهاست دارم

غر میزنم.سالهاست راضی نیستم...دلیلش چیه؟

طبیعتا جای درستی نیستم.تو هیچ زمینه ای در

جای درست نیستم و همین باعث میشه خوشحال

نباشم و هی بنالم.

این روزها هم که کلا به هم ریختم.به خاطر اون

جریانی که پیش اومده بود حس میکنم لنگ در

هوام.حس میکنم یه جا دیگم، منتظرم، پشیمونم

و به هم ریخته و تا حدی هم به خودم افتخار

میکنم که تونستم بگذرم و رها کنم....

خلاصه باید این روزها هم بگذره مثل روزهایی که

گذشت و من همچنان خیلی ترسو و محتاط و

البته با در نظر گرفتن همه جوانب هیچ کاری

نمیکنم.غم در تمام من نفوذ کرده....



ارسال توسط رابین
 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۰۹

عید خود را چگونه گذارندید؟؟

میخواستیم بریم شمال ولی به خاطر مادرم که تنهاست

و البته ترافیک شدید و بچه ها که میرن رو مخم

نرفتیم عوضش قرار شد هر روز یه جا بریم.

یه روز رفتیم فیروزکوه دریاچه سد نمرود که

خیلی قشنگ بود و جاده ی قشنگی داشت و برف

میبارید.

یه روز رفتیم خرید برای خونه

یه روز رفتیم گرمسار غارهای نمکی و روستای

پاده که یه قلعه از زمان ساسانیان داشت و

واقعا دیدنی بود.

و از امروز باید بیام سر کار چون فروشندم رفته

مرخصی.

اینم از عید امسال.

وقتی خونم خیلی بچه ها رو دعوا میکنم!!خیلی

میرن رو مخم اصلا حوصلشون رو ندارم.واقعا

نمیدونم چیکار کنم گناه دارن انقدر دعواشون

میکنم!!!



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم