این پسر کوچیکه ما بالاخره جذب مهد شد.
بالاخره ۳ ماه عذاب نتیجه داد و دیگه راحت میره
کلی دوست پیدا کرده و کلی انرژی داره.بالاخره
ترس و اضطراب جداییش به پایان رسید.
خیلی براش خوشحالم چون واقعا حوصلش تو
خونه خیلی سر میرفت و گوشه گیر تر میشد.
و البته لوس تر.جایی رسیده بود که از بقیه
میترسید و نمیتونست با بچه ها بازی کنه ولی
الان راحت با بچه ها بازی میکنه و ارتباط میگیره
یه جوری بدهکارم که خودم کف کردم.
یه جوری بازار خرابه که باورم نمیشه.
یه جوری همه چیز تو هم رفته که باور کردنی
نیست.هیچ چیز سر جاش نیست.و واقعا من تنها
نمیتونم و نمیدونم چیکار کنم.
باید اعلام وضعیت قرمز کنم.تقریبا هیچ چیز
لذت نمیده.البته البته البته
پاییز لعنتی و این مهر لعنتی خصوصیتش همینه.
هیچوقت اول پاییز و کل پاییز خوشحال نبود.
هوا گرفتست ،آدما افسردن همه جا خلوته.
انگیزه نیست پول نیست عشق نیست هیچی
نیست.هیچ دلخوشی نمونده.
پ.ن چقدر غر میزنم.همیشه غر میزدم....
انقدر که من کمالگرا بودم و هستم و دلم میخواد
همه چیز فوق العاده باشه.انقدر که همیشه از
شکست میترسیدم و میترسم ،بالاخره شکست
خوردم.بله داداش شکست خوردم ولی به روی
خودم نمیارم....
نمیارم...
من این روزها؟؟
بد نیستم.خوب هم نیستم.حس میکنم رو هوام.
میدونی یعنی چی؟حس میکنم معلقم.
حس میکنم توی خواب و خیالم.این همه تغییر
توی همه چیز برام عجیب بوده.
ساعت خوابم.زندگیم.همه چیزم.همه چیز عوض
شده.حتی آدمهای دور و برم.همه عوض شدن.
سبک همه چیز عوض شده.مدلم عوض شده.
اخمام بیشتر شده.پیشونیم کامل خط افتاده.
ریشام یه قسمتیش سفید شده.مرد تر شدم...
خیلی دلم میخواد همه چیز رو بنویسم ولی
واقعا نمیشه.کاش میتونستم منظورم رو بفهمونم
در مورد معلق بودن.در مورد رو هوا بودن...
در مورد خواب و بیداری....
این مدت آدمها رو بهتر شناختم.آدمهای دور و برم
رو بهتر شناختم.فهمیدم میشه رو کیا حساب کرد
و رو کیا حساب نکرد.فهمیدم باید با بقیه چجوری
رفتار کنم...
سه شنبه سنگ قبر بابام رو انداختن.من نمیدونستم
چهارشنبه با مادرم رفتیم سر خاک و از دور دیدم
روی قبرش سنگه.رفتم دیدم هم خوشحال شدم
هم ناراحت.شعر رو خودم خواستم از سایه باشه:
مرغ شب خوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند...

