خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : شنبه ۱۴۰۳/۰۷/۱۴

سه شنبه سنگ قبر بابام رو انداختن.من نمیدونستم

چهارشنبه با مادرم رفتیم سر خاک و از دور دیدم

روی قبرش سنگه.رفتم دیدم هم خوشحال شدم

هم ناراحت.شعر رو خودم خواستم از سایه باشه:

مرغ شب خوان که با دلم میخواند

رفت و این آشیانه خالی ماند...



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم