یه رفیق دارم(کلا همین یکی از قبل مونده) که تقریبا
۱۸ ساله باهاش رفیقم.اولین بار هم با همین رفیقم
استارت کار رو زدیم و شریک شدیم که البته سریع رفت
کلا کاری نیست و خرجش رو پدر مادرش میدن و مجرد
هم هست و فازش یه چیز دیگست ولی بچه ی خوب و
با معرفتیه.چند سال پشت سر هم میگفت به من کمک
کن بهم جنس بده تا مغازم راه بیفته و منم چون
میدونستم کلا بچه ننست و بدون اجازه پدر مادرش
حتی آب نمیخوره بهش میگفتم نمیتونم.حتی چند
سری قهر کرد ولی خب باز رفیقم بود و یه وقتهایی
بیرون میرفتیم و بد نبود.
چند وقت پیش اومد گفت یه مغازه ی جدید پیدا
کردم و ایندفعه کمکم کن و جنس بهم بده منم گفتم
رفیقمه بذار بهش بدم برای خودم هم سود داره.
خلاصه کمکش کردم توی مغازه رو درست کنه و رفتم
به فروشنده ی بالا گفتم جنس براش جور کنه از مغازه
و گفتم بیاد ببره.شب هم رفتم مغازش مادر و پدرش
کلی ازم تشکر کردن و من گفتم به ۳ برابر این جنس
نیاز داری تا مغازه راه بیفته و فروش خوبی داشته
باشه ولی فعلا با همین برو جلو ببین نیاز مغازت چیه
خلاصه دیدم فردا صبحش مادرش زنگ زده که پسر
گلم ما این جنسی که بهمون دادی برامون زیاده و
پسر من نمیتونه بفروشه و عرضه نداره و گرونه و
تو رو خدا بهش جنس نده و توی مغازه اجاره ای مگه
میشه اینجوری خرج کرد؟!!!!
کلا اینا خسیسن یعنی واقعا خسیسن مثلا مردم توی
مغازشون ۱۰۰ میلیون دکور میزنن اینا ۱ میلیون خرج
کردن فکر کردن خیلیه!!!
خلاصه منم زنگ زدم به رفیقم هر چی از دهنم در اومد
گفتم و خودش گفت مامانم پول نمیده که این جنسا
رو ازت بگیرم و بیام پس بدم؟؟؟
منم دیدم دردسر میشه و فردا اگه حتی یه دونش
بمونه داستان میشه گفتم بیا پس بده و جنسا رو اورد
و هی هر روز داره زنگ میزنه یا پیام میده که مثلا
عذرخواهی کنه و هی میگه تقصیر من نیست
تقصیر مادرمه یهو لج کرد!!!
بهش میگم مرد حسابی مگه من الاف توام؟؟
۶ ۷ ساله دهن منو سرویس کرده به من کمک کن به من
جنس بده الانم که دادم اینجوری کرد..
تا من باشم پا نذارم روی تجربیات و تصمیماتم.
میخوام بازم غر بزنم.
رک و راست
روراست روراست...
در مورد بچه هام واقعا عذاب وجدان دارم.حس میکنم
اصلا الگوی خوبی براشون نیستم.حس میکنم عصبیم
کوتاهی کردم.
در مورد کار کردنم واقعا حس میکنم بی عرضم.هیچ
اتفاقی نمیفته و همیشه بدهکارم....پیشرفت نمیکنم
در مورد خودم؟؟حس میکنم ریدم تو زندگیم.
کلا حس میکنم کامل شکست خوردم.....کامل....
بهم میگن یه کم بخند لبخند بزن.خوشرو باش.اخم نکن
امیدوار باش.برو پیاده روی.ورزش کن...
نمیشه.
چرا؟
چون واقعیت رو نمیشه ازش فرار کرد...من عادت ندارم
خودم رو گول بزنم.نمیتونم....
امکان نداره یه ویروس جدید بیاد و این
بچه های ما اولین نفر نگیرن!!
دیروز بزرگه حالت تهوع گرفته شب کوچیکه تهوع و
اسهال و تب!!!
دوباره امروز بردمشون دکتر و دکتر میگه ویروس
جدید اومده و دوباره دارو و مریض داری!!!
واقعا نمیشه یک هفته پشت سر هم هیچ اتفاق بدی
نیفته.این مریضی رو هم از بچه های ۸ ماهه مهمون
که پنجشنبه شب اومده بودن و اسهال داشت گرفتن!!
خلاصه که خدا رو شکر خوش که نمیگذره هیچی بلکه
پر از مصیبت و گرفتاری و داستان شده این زندگی.
هفته ی پیش درگیر داستان مالیات بودم که فقط
امیدوارم خدا بخیر کنه!!
امروز مهمون داریم ولی واقعا حوصلشونو ندارم
یعنی کلا حوصله مهمون ندارم
در حقیقت حوصله ی آدمها رو ندارم
در حقیقت حتی حوصله ی خانوادم رو هم ندارم
حقیقتا حتی حوصله ی خودم رو هم ندارم
+پس چرا زنده ای؟؟
-اینم نمیدونم واقعا
طاقت فرسا شده این شغل من!
این هفته دو روزش رو تعزیرات بودم میگفتن بازرس اومده
فاکتور ارائه نکردی.گفت فردا بیا فاکتوراتم بیار.رفتم
نگاه به فاکتورا ننداخت منت گذاشت سرم گفت
جریمش ۱۰ میلیونه ولی ۱ میلیون جرمیت میکنم!!!
این فروشنده ی پایین باید خونشون رو تخلیه میکردن
پول نداشتن خونه هم گیرشون نمیومد کلا این هفته
دپرس بود بالاخره دیروز کمکش کردم قرض بهش دادم
اینور اونور جور کردن خونه گرفتن باز امروز زنگ زد
اسباب کشی داریم نمیتونم بیام!!!
امروز رفتم اداره مالیات اونم اصلا معلوم نیست چیه
چجوریه.سیستم که ساعتها قطع بود بعد هم وصل شد
دیدم مالیات کارتخوانهای من داستان داره البته برام
قابل انتظاره چون همه چیز من داستان داره و باید
جونم در بیاد اعصابم سرویس بشه تا حل بشه...
بازار هم خراب...حال روحی منم خراب اندر خراب...
نمیدونم چمه.....هنوز نمیفهمم چمه...
دو تا عطر خوشبو سفارش داده بودم رسید..
بی انگیزه
بی هدف
بی حوصله
از همه بدتر خواب آلوده
تکرار تکرار تکرار
داغون شدم از بس نوشتم تکرار.نابود شدم انقدر رو
این دایره ی تکرار چرخیدم.هیچ کاری از دستم بر نمیاد
جز تلاش بیشتر برای حفظ جایگاه فعلی.
دقت نکردی؟تلاش برای پیشرفت نه تلاش برای حفظ
جایگاه فعلی که مسلما با این وضع اقتصادی نمیشه
حفظش کرد
قبل از اینکه بریم سفر یه سوسک ریز دیدیم و
نشد بکشمش.برگشتیم هی دیدیم سوسکهای ریز میان
و میرن دیشب از لین سوسک کش های تار و مار زدم
صبح دیدم نزدیک به ۳۰ تا جنازه ی نیمه جون و بیجون
سوسک افتاده رو زمین.خلاصه از صبح دارم با این
سوسک های کذایی میجنگم.بازم تار و مار زدم و بازم
ریختن بیرون.روی گاز و توی سینک هم بودن حتی
توی لیوان محبوبم هم بودن و محبور شدم بندازمش
دور!!
اینم از صبح جمعه ی ما!!!انقدر حالم بد شد هیچی
نمیتونم بخورم.امیدوارم فقط تخم ریزی بیشتر نکرده
باشن.امشب و فردا شب هم باید تار و مار بزنم.
امروز صبح من هم در حالی که هنوز چشمام رو
باز نکردم با صدای "بابا بیا پی پی کردم" آغاز شد!!
هنوز چشم باز نکرده و ریلود نشده رفتم پی پی بچه
رو شستم و دوباره اومدم خوابیدم!!
بالی اگه هست
از جنسه کوهه
از رنگ خاک و
حسرت پرواز...
حسرت پرواز...
حسرت پرواز...
نشد پرواز کنم...داشت میشدا ولی آخرشم نشد....
حتی وقتی پنجره باز بود هم نپریدم و موندم تو این
قفس لعنتی....کنار این میله های سرد آهنی....از اینجا از
دور فقط آسمون آبی رو میبینم و جرات نداشتم خودم
رو بهش برسونم...پرواز جرات میخواد ،گذشت میخواد
که من نداشتم و ندارم.من راحتی و لم دادن گوشه ی
قفس رو ترجیح دادم به لذت آسمون آبی و پرواز...
پرنده های قفسی
عادت دارن به بی کسی
عمرشونو بی هم نفس
کز میکنن کنج قفس
من فقط به قول امروزیا لب و دهن بودم.تلاش نکردم
و همیشه هم شاکی بودم و غر میزدم....که چرا؟
چرا من اینجام؟
چرا کنج قفس؟؟
در حالیکه باید پرواز میکردم در درون آسمونی آبی...
چرا؟
چون خودم خواستم...خودم کردم و خودم نکردم...
باور نکردم....
چیو؟
رویامو باور نکردم....
بذار یه چیزی بهت بگم.
من خیلی خوب صحبت میکنم.البته قبلا بهتر بود.
خیلی راحت با کلمات بازی میکنم حتی وقتی تو بحث
حق با من نیست به راحتی میتونم قانعت کنم.
میتونم جوری صحبت کنم که تحت تاثیر قرار بگیری
میتونم خیلی راحت قانعت کنم.
ولی
ولی هیچوقت نتونستم با خودم درست صحبت کنم
و خودم رو قانع کنم....
از اونجایی که دو سفر آخرمون که فقط خودمون
بودیم به خاطر بچه ها کوفتمون شد، تصمیم گرفتیم از
این به بعد با فامیلا بریم سفر.از چند وقت پیش قرار
گذاشتیم و جاشو انتخاب کردیم و همراه مادر و پدر
و خواهرا و بچه هاشون رفتیم و واقعا خوش گذشت.
هم ویلایی که گرفته بودیم عالی بود هم بچه ها عشق
کردن فقط مشکل این بود عین ۳ ۴ شبش من اصلا
نتونستم بخوابم!!!جام عوض میشه خوابم نمیبره و از
همه بدتر تخت خوابهاش سفت بود.ولی در کل خوب
بود.هر چند روز آخر واقعا کلافه بودم چون تنهایی
نداشتم و منتظر برگشت به خونه بودم.
نصف ضعف اعصاب و سفیدی موهام به خاطر
این فوتباله لعنتیه!!!
استقلال،بایرن مونیخ و تیم ملی آلمان
این سه تا پیرم کردن.سر بزنگاه باختن و اعصاب روانم
رو مورد عنایت قرار دادن.
امروز هم که استقلال باخت تا هم لیگ و هم حذفی رو
بدیم به رقیب.واقعا حالم بد بود بدتر شد!!
جالبه پسرم هم فوتبالی شدید شده!استقلالی تعصبی
شده و مثل من حرص میخوره.
لعنت به فوتبال
هیچوقت نتونستم با قهوه ارتباط بر قرار کنم
بر خلاف چایی که تقریبا معتادم بهش.
امروز طبق معمول خواب آلود بودم.برای کاری رفتم
مغازه ی دوستم میخواستیم حساب کتاب کنیم گفتم
من الان مغزم نمیکشه خوابم میاد.یه قهوه داد به من
هم اشتهامو کشت هم سردرد گرفتم هم خوابم میاد
شدیدتر!!!چیه این زهرمار که انقدر طرفدار داره آخه؟؟
فرشته ی سیاه مرگ
بالا سرم چرخ میزنه
نوبتی هم اگه باشه
نوبت رفتنه منه
اینم از بیتی که یهویی اومد چند شب پیش!!
یکی از حالاتم رو خوب میشناسم.در هر شرایطی هستم
یهو یک کلمه میشنوم و یه بیت خودش میاد و اگه
بشینم و بنویسمش میشه یه ترانه ی جدید.وقتی دچار
این حالت میشم یعنی حالم خوب نیست یا بهتر بگم
دیوانه هستم.دو سه هفته ای هست اینجوری شدم
و خیلی هاشو نمینویسم و ادامشو نمیگیرم.مثلا بیت
بالایی چند شب پیش ساعت ۳ بامداد اومد و شد یه
ترانه ی کامل....یک دیوانه....هنوزم هست و نفس
میکشه درون من...در تمام تار و پود من...شاید شاید
کمرنگ بشه ولی هیچوقت بی رنگ نمیشه.هر چقدر هم
سعی میکنم ازش فاصله بگیرم و ازش فرار کنم تا عادی
باشم بازم یه جا یهو میاد...هست تا ابد.بر عکس من..
همه بهم میگن چته؟
میگم نمیدونم.
میگن واقعا چته؟
میگم دیگه خوش نمیگذره...
میگن خدا رو شکر کن که تنت سالمه.
نمیفهمم واقعا.یعنی ما فقط زندگی میکنیم که تنمون
سالم باشه؟؟این حرفهای کلیشه ای روانیم میکنه.
مگه نباید از زندگی لذت برد؟
مگه نباید هدف داشت؟
امروز خونه بودم کلا.
بچه ها رو بردم کتابخونه.یه کتاب از زولا گرفته
بودم که خوندمش و رفتم تحویل دادم که چشمم خورد
به در جستجوی زمان از دست رفته.سالهاست میخوام
بخرمش ولی نمیشد.۷ جلده و الان که خیلی گرون شده
ولی همیشه دوست داشتم بخونمش.دو جلد اول رو
فعلا امانت گرفتم تا بعد برم بقیشم بگیرم.امروز جان
شیفته از رومن رولان رو شروع کردم.اینم خیلی وقت
بود میخواستم بخونم که ۲ هفته پیش از کتابخونه
گرفته بودم.
با بچه ها یه کم فوتبال دیدیم و بازی کردیم و امروز
هم تموم شد...ولی بد عصبی میشم یه وقتهایی.اصلا
تحمل سر و صدای زیاد رو ندارم و همیشه میگم بیچاره
این همسایه ها که از صدای بچه های من چی میشکن!!
حوصله ندارم....
حوصله هیچکسو ندارم.مخصوصا بچه ها رو
دلم میخواد چند روزی برم ولی نمیشه.نمیتونم.
بی حوصله و خستم.کم میخوابم بد میخوابم.خستم
بی حوصلم عصبیم....
تصمیم گرفتم از هفته ی دیگه ورزش رو شروع کنم.
هفته ای دوشب برم پینگ پونگ و هفته ای دو بار
استخر.رفیقم قراره بیاد البته همش در حد حرفه..
واقعا نمیدونم باید چیکار کرد......این اسمش زندگی
نیست..یا شایدم هست و من توقعم بالاتر بوده...
ساعت ۷ بیدار شدم.
هفت و نیم رسیدم پلیس +۱۰
برای کارت سوخت.پارسال گمش کردن.
دیروز جشن فارغ التحصیلی آرشا بود.
به همین زودی یک سال اول مدرسش تموم شد و
باید بره کلاس دوم.شهریه مدرسه رو میخوان دو برابر
کنن!!!عزا گرفتم جدی.
دیشب خیلی حوصله نداشتم و دیر رفتم خونه.بچه ها
خوابیده بودن.شب قبلش مثلا میخواستیم بریم بیرون
انقدر اذیت کردن و انقدر من از کوره در رفتم که اگر
نمیرفتیم بهتر بود.
تحملم تموم شده مثل دیگی که خیلی وقته جوشیده و
آبش سر ریز شده و راهی براش نیست.
حس میکنم پدر و همسر بسیار بدیم.
اصلا حوصلشونو ندارم.باید چند وقتی برم....
باید رفت...
کجا؟
نمیدونم...

