خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : سه شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۶

بالی اگه هست

از جنسه کوهه

از رنگ خاک و

حسرت پرواز...

حسرت پرواز...

حسرت پرواز...

نشد پرواز کنم...داشت میشدا ولی آخرشم نشد....

حتی وقتی پنجره باز بود هم نپریدم و موندم تو این

قفس لعنتی....کنار این میله های سرد آهنی....از اینجا از

دور فقط آسمون آبی رو میبینم و جرات نداشتم خودم

رو بهش برسونم...پرواز جرات میخواد ،گذشت میخواد

که من نداشتم و ندارم.من راحتی و لم دادن گوشه ی

قفس رو ترجیح دادم به لذت آسمون آبی و پرواز...

پرنده های قفسی

عادت دارن به بی کسی

عمرشونو بی هم نفس

کز میکنن کنج قفس

من فقط به قول امروزیا لب و دهن بودم.تلاش نکردم

و همیشه هم شاکی بودم و غر میزدم....که چرا؟

چرا من اینجام؟

چرا کنج قفس؟؟

در حالیکه باید پرواز میکردم در درون آسمونی آبی...

چرا؟

چون خودم خواستم...خودم کردم و خودم نکردم...

باور نکردم....

چیو؟

رویامو باور نکردم....



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم