باز از امروز باید به مدت یک هفته برم.
برم و ق بگم برای پدر.
تازه تموم شده بود ولی باز باید یک هفته برم.
کاش میشد ذهنم رو بیشتر کنترل کنم مدیریت
کنم.بیشتر روی خودم تسلط داشتم.نمیتونم
متاسفانه.انقدر عقب کشیدم دیگه توان مبارزه
ندارم.و کوچکترین داستانی باعث میشه بهم
بریزم.ولی باید قوی بود باید سعی کنم دوباره
به خودم مسلط بشم.
+چه میکنی؟؟؟
واقعا نمیدونم....نمیدونم دارم چیکار میکنم.
نمیدونم کجام.
نمیدونم کیم
نمیدونم چیم
نمیدونم چی داره میگذره.....
+خوب میگذره یا بد؟
نمیدونم واقعا.
هیچی نمیدونم.
گیجم
منگم
گنگم
عجیبم.
ولی میگذره...
دیروز و پریروز خواب بابام رو دیدم.
خیلی وقت بود خوابشو نمیدیدم.
باید برم سر خاکش فکر کنم.
یه مدتیه از فکرش در اومدم انقدر که مشغله دارم
یه تصمیم جدید گرفتم
از این به بعد به جای غر زدن فقط میخوام بگم
خدا رو شکر فقط انرژی مثبت.
از امروز شروع کردم.دیگه فقط به چیزهای خوب
فکر کردن و لذت بردن از هر ثانیه.بدیها رو دیگه
نمیخوام ببینم.فقط خوبیها
سه روزه مثل سگ دارم جون میکنم و زندگی میکنم!!
اینم از چهل سالگی.و اینکه متاسفانه توان بدنیم
به شدت پایین اومده و داغون میشم.
لرزش دست پیدا کردم تپش قلب دارم سرویس
شدم خلاصه.تحمل فشار زیاد و استرس رو ندارم.
امروز هم رفتیم مغازه رو چیدیم و ویترین هم
زدم و رفتم خونه نهار و الان اومدم مغازه گیشا
این فروشنده ی گیشا ما تا شنبه نیست و دیگه
نمیرسم برم تیراژه.خستگی دارم پاره میشم.
یک روز پر از تنش و استرس و خستگی!!
صبح رفتم ک بعدش رفتم بازار اومدم خونه که
داستان درست شد رفتم مغازه.قرار بود شب دکور
و اینا رو بیارن بریم مغازه تیراژه رو دکور بزنیم.
که یهو رفیقم زنگ زد گفت داداش شارژ مغازه رو
تسویه نکردم نمیشه دکور رو ببریم.علی نجار هم
گفت دکور تو راهه و نمیتونم برگردونمش.
خلاصه با کلی جنگ روانی و استرس چک شارژ
رو دادیم و داستان حل شد و الان ساعت ۱ صبح
من نشستم تا دکور رو نصب کنن.
خسته از این همه دوندگی و تلاش الکی و
بی نتیجه!!!
تویی یا شیطان؟؟؟؟
بالاخره سفر ما به پایان رسید و انصافا خیلی خوش
گذشت.هر شب مست و هر روز از صبح تا شب
بیرون.مخصوصا بچه ها خیلی کیف کردن.تو این
سفر با یه خانواده دیگه هم بودیم که خیلی خوب
بود و باهامون هماهنگ بودن.
از امروز هم باید رفت دنبال کار و دغدغه و
گرفتاری و سر و کله زدن.
همیشه یه شعار داشتم تو زندگی:
هر وقت به کارهای سال قبلت نخندیدی یعنی بزرگ شدی
رشد کردی و بالغ شدی.
و من متاسفانه همچنان میخندم به خودم.چه در
گذشته چه در حال!!
این روزها روزهای عجیبیه برام.خیلی عجیب
شاید به جرات میتونم بگم تا حالا تجربه نکرده
بودم.منی که به شدت منطقی شدم همچنان درگیر
احساسم و نمیتونم روی خودم کنترلی داشته
باشم.در حقیقت از سوختن رسیدم به خامی.
این روزها حس میکنم اون ۳ نفری که درونم
زندگی میکردن همچنان هستن و یکیشون کاملا
منطقی حرف میزنه یکیشون کلا ساکته و یکی
دیگه میشنوه و نمیفهمه و عکس العملی نشون
نمیده و به کارش ادامه میده و مشکل اساسی
من همین نفر سومه.نفر دوم هم که خفه خون
گرفته.
من فکر میکردم خیلی قویم ولی فهمیدم نه.
یا شاید این اتفاقات و حوادث این یک سال اخیر
من رو از پا انداخت.من رو داغون کرد و دیگه
توان مبارزه برام نموند....
بالاخره طلسم شکست و اومدیم کیش.
نیاز به سفر داشتیم ولی واقعا خیلی گرونه.
ولی داره خوش میگذره.هوا عالی و هر شب مست
دوست آرشا هم با خانوادش اومدن باهاشون
خوش میگذره.
وسط این همه کار و گرفتاری و فکر و خیال دلم
میخواست تو یه فرصت مناسب برم سفر ولی
اینجوری قسمت شد دیگه.
یه چالش ذهنی برام پیش اومده که دهنم رو سرویس
کرده.اصلا عجیب....فکر میکردم دیگه به ثبات
فکری رسیدم و چیزی نمیتونه فکرمو رو تا این
حد درگیر کنه.یعنی مطمئن بودم ولی خب از
اونجایی که انسان غ ق پ هست.مخصوصا من
پس این اتفاق طبیعیه.باز هم بهم ثابت شد که
نباید وقتی در جایگاه کسی نیستی قضاوتش کنی
و ممکنه همون اتفاق برات بیفته.خلاصه این مدت
خیلی خیلی فکرم درگیره و هر چی تلاش میکنم
نمیتونم حلش کنم و ذهنم یاری نمیده!!!یعنی از
منطق فراری شده و آرامش ازم گرفته شده و از
این بابت واقعا در عذابم.ولی مقصر خودم بودم
و این نیز میگذرد.
خدا شخصا فکر کنم ورود کرد به قضیه و
دسیسه ی شیطان رو خنثی کرد ولی من هنوز
نمیفهمم.هنوز با این سن بقیه رو مسخره میکنم
ولی یه مشکل که پیش میاد در حالیکه منطقی
همه چیز رو بررسی میکنم باز نمیتونم بر احساسم
غلبه کنم و همچنان استرس دارم و اذیت میشم.
گفته بودم خدا هوامو داره این دفعه هم داشت.
هر چند اولش آدم اذیت میشه ولی بعدش میفهمه
که هر شری پیش میاد یه خیر درونش هست..
امروز بالاخره رفتم قرارداد این مغازه توی تیراژه
رو نوشتیم و چکا رو دادم.از پانزدهم بهمن تحویل
میگیرم.جنساشم که دیروز رفتم بازار گرفتم.
فعلا فروشنده ندارم مشکل اینه.ولی دلم روشنه
بریم ببینیم چی میشه.

