این چند روز خیلی عجیب بود!
بچه ها بدون من رفتن شمال.خسته شده بودن و من واقعا
شرایطش رو نداشتم برم خودشون رفتن.
بدم نمیومد چند روزی تنها باشم.بد نبود.
خودم هم جمعه صبح رفتم پیششون و دیشب
برگشتیم.در مجموع تجربه ی بدی نبود.
خانوادگی خیلی بابام رو میبینیم.
خواهرم که هر سری خواب میبینه بابا رو بغل میکنه و
یه پیغام داره.مادرم که خواب میبینه یه چیزی
براش میاره.و اما من...
من یه مدته دارم خواب میبینم بابام رو بردم
بیمارستان و تا میرم کاراشو بکنم میام میبینم
یه پارچه سفید کشیدن روش و مرده!!تو خواب
واقعا به هم میریزم.تقریبا اکثر شبا با چشم
گریون از خواب میپرم.عجیبه.
دیشب خواهرم خواب دیده بابا بهش گفته من به
رابین مدیونم و رابین واسه من همه کاری کرده!!
حقیقتا خیلی سخت جلوی اشکم رو گرفتم.
واقعا هر روز به نیت بابام و برای شادی روحش
هفت صبح بیدار میشم و میرم.امیدوارم برسه به
روحش و آروم باشه.
کولر مغازه هم خراب شده.
نمیدونم این همه اتفاق و مسولیت و درگیری عادیه واسه
بقیه یا واسه من انقدر سخته؟؟
هر روز تقریبا درگیر یه مساله هستم.یه چیزی
خراب میشه یه جایی باید رفت با یکی باید سر و
کله زد.باید دوندگی کرد.این بود زندگیه آرمانی؟؟
این بود اون چیزی که فکر میکردم در ۴۰ سالگی
فقط دارم از زندگی لذت میبرم؟؟
مدتهاست هیچ لذت و دلخوشی نیست.
پسر کوچیکه رو مهد زبان اسمشو نوشتیم.
یه کم سختشه و هی میگه مامانش بشینه دم در و
چند دقیقه یکبار میاد بیرون.دیروز من بردمش و
نشستم پشت در هی میومد بوسم میکرد میرفت.
ساعت ۱۱ باید آرشا رو میبردم مدرسه.صداش زدم
گفتم پسرم من باید آرشا رو ببرم مدرسه و زود
میام.آقا ما اینو گذاشتیم و رفتیم ۱۰ دقیقه بعد از
مهد زنگ زدن دیدم داره مثل ابر بهار گریه میکنه
و میگه بابا کجایی؟من اینجا تنها موندم.خلاصه
برگشتم و بغلش کردم و دوباره فرستادمش سر
کلاس.مسولشون میگفت اینجا گریه میکرد و
میگفت میدونم دیگه دنبال من نمیان!منو دوست
ندارن!!این زندگی ارزش نداره!کسی منو دوست
نداره!خلاصه هم خندشون گرفته بود هم ناراحت
شده بودن.کلاسش که تموم شد بهش گفتم دیدی
هیچوقت تنها نمیمونی؟گفت فکر میکردم دیگه
نمیایی ولی الان فهمیدم میای.چند دقیقه گذشت
یهو تو ماشین گفت بابا یه چیزی بهت بگم به
مامان نمیگی؟گفتم نه بگو.
گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم از
مامان هم بیشتر دوست دارم ولی بهش نگو چون
ناراحت میشه.گفتم باشه بابا جون!!
حقیقتا خیلی ذوق کردم!!
واقعا دیگه خسته شدم.
این کمر لعنتی من دوباره چند وقته بدجور گرفته.
یه سری جنس گذاشته بودم تو ماشین و واقعا
نمیتونستم ببرم تو.یکی دو روز بود یادم رفته بود
کلا جنس تو ماشینه.که امروز دیدم همسرم میگه
شیشه ماشین رو شکستن و جنسا رو بردن!!!
حداقل ۴۰ میلیون جنس بود!!!
خسته شدم از دست خودم از بی مبالاتیام.از
بدشانسیام از این همه اتفاق که داره مغزمو نابود
میکنه.این کمر درد لعنتی این دردسرای خونه و
این همه خرج الکی و یهویی این همه اتفاق منفی
همشون منو به مرز جنون رسوندن
این ماشین لعنتی تازه کولرش هم خراب شده و
حداقل ۱۰ میلیون خرجشه و هر روز همشون دارن
غر میزنن گرممونه درستش کن!!!
وای وای وای.
با بدبختی رفتم با بچه ها امروز شیشه انداختم
واسه ماشین و ۲ تومن هزینش شد!!!
هر چی در میارم میره به همین راحتی.
هر طرف هم نگاه میکنم همه ارث باباشونو ازم
طلب دارن از زن و بچه و خواهر و مادر و رفیق
و فروشنده و هر کی.
ریدم تو این زندگی
در چهل سالگی دقیقا در نقطه صفر وایسادم..
عصبی ، پرخاشگر ،بی حوصله ، غمگین و عبوث...
تمام لحظات من این ۵ تا خصیصه توش وجود
داره.به شدت پرخاشگر و عصبی شدم و به شدت
حس اسیر شدن تو قفس دارم.دارم خفه میشم
ولی پر پرواز و اراده ای برای فرار از قفس نیست.
هیچ راهی نیست و در راکد ترین دوران زندگیم
به سر میبرم..
من خودم سیستمم اینجوریه که با کسی نمیسازم
ولی این شراکت ۳ روزه نشون داد آدمه مریض و
عقده ای زیاده!!این رفیق ما عشق ریاست داشت
و واقعا آبمون تو یه جوب نرفت.خیلی خودم رو
کنترل کردم چند سری و حس خوبی نداشتم و
از دیروز واقعا آرومترم.یه زمانی جون میدادم
برای تنش و بحث و ثابت کردن خودم ولی الان
واقعا فقط و فقط به فکر آرامشم.
واقعا دیگه از لحاظ روحی توان شراکت رو ندارم.
قشنگ استرس دارم و نمیتونم نرمال زندگی کنم.
پر از چالشه شراکت.من سعی کردم آروم تر و
منطقی تر باشم ولی متاسفانه این شریکم خیلی
عقده ایه!!!خلاصه بعد از دو سه روز بحث امروز
اومد گفت اینجوری نمیصرفه و من گفتم من
مغازه رو بردارم؟گفت آخه من دیگه منبع درآمد
ندارم که.گفتم تو بردار.سود این ۳ روز رو حساب
کرد و یه بار بزرگ از رو دوشم برداشته شد و
برگشتم خونه.
من برای شراکت ساخته نشدم.
اینم از ۳ روز شراکت ما!!
نمیدونم چرا انقدر کنار اومدن با آدما برام سخته!!
چهارشنبه رفتیم باز بازار و بقیه بار مغازه جدید
رو گرفتیم و قرار شد شب بریم بچینیم.واقعا
خسته بودم و رفتم خونه و یه دوش گرفتم و
فوتبال دیدم و ۱۰ رسیدم تیراژه.کم کم مغازه رو
خالی کردن و شروع کردیم جنس چیدن که دیگه
بریدیم و قرار شد صبح بریم بقیشو.شد پنجشنبه
و از ۱۱ صبح شروع کردیم جنس چیدن و واقعا
یهو پشیمون شدم.من برای شراکت ساخته نشدم
البته خسته هم بودم ولی خب به هر زحمتی بود
چیدیم و ویترین زدم و استارت مغازه رو زدیم.
امروز صبح هم اودم تیراژه تا شریکم سر ظهر
بیاد.

