خاطرات یک دیوانه
خاطرات و حرفهای یک دیوانه ی دیوانه

 
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴

خانوادگی خیلی بابام رو میبینیم.

خواهرم که هر سری خواب میبینه بابا رو بغل میکنه و

یه پیغام داره.مادرم که خواب میبینه یه چیزی

براش میاره.و اما من...

من یه مدته دارم خواب میبینم بابام رو بردم

بیمارستان و تا میرم کاراشو بکنم میام میبینم

یه پارچه سفید کشیدن روش و مرده!!تو خواب

واقعا به هم میریزم.تقریبا اکثر شبا با چشم

گریون از خواب میپرم.عجیبه.

دیشب خواهرم خواب دیده بابا بهش گفته من به

رابین مدیونم و رابین واسه من همه کاری کرده!!

حقیقتا خیلی سخت جلوی اشکم رو گرفتم.

واقعا هر روز به نیت بابام و برای شادی روحش

هفت صبح بیدار میشم و میرم.امیدوارم برسه به

روحش و آروم باشه.



ارسال توسط رابین

اسلایدر

دانلود فیلم